رباعیات مولانا
میگوید دف که هان بزن بر رویم
میگوید دف که هان بزن بر رویم چندانکه زنی حدیث دیگر گویم من عاشقم و چو عاشقان خوشخویم ور رحم کنی زخم زنی این گویم
خیزید که تا بر شب مهتاب زنیم
خیزید که تا بر شب مهتاب زنیم بر باغ گل و نرگس بیخواب زنیم کشتی دو سه ماه بر سر یخ راندیم وقت است برادران…
آنکس که درون سینه را دل پنداشت
آنکس که درون سینه را دل پنداشت گامی دو سه رفت و جمله حاصل پنداشت تسبیح و سجاده توبه و زهد و ورع این جمله…
دی باغ ز وی شکر سلامت میکرد
دی باغ ز وی شکر سلامت میکرد بر روی شکوفهها علامت میکرد آن سرو چمن دعوی قامت میکرد گل خندهزنان بر او قیامت میکرد
با همت بازباش و با کبر پلنگ
با همت بازباش و با کبر پلنگ زیبا بگه شکار و پیروز به جنگ کم کن بر عندلیب و طاوس درنگ کانجا همه آفتست و…
مشکین رسنت چو پردهٔ ماه شود
مشکین رسنت چو پردهٔ ماه شود بس پردهنشین که ضال و گمراه شود ور چاه زنخدانت ببیند یوسف آید که بر آن رسن در این…
باد آمد و گل بر سر میخواران ریخت
باد آمد و گل بر سر میخواران ریخت یار آمد و می در قدح یاران ریخت از سنبل تر رونق عطاران برد وز نرگس مست…
المنةالله که به تو پیوستم
المنةالله که به تو پیوستم وز سلسلهٔ بند فراقت رستم من بادهٔ نیستی چنان خوردستم حز روز ازل تا بابد سرمستم
در بادهکشی تو خویش را ریشه مکن
در بادهکشی تو خویش را ریشه مکن وز باده و از ساده تو اندیشه مکن با زنگی زلف او در آنور مجوی اندیشهٔ باریک چنین…
ای روی ترا پیشه جهانآرائی
ای روی ترا پیشه جهانآرائی وی زلف ترا قاعده عنبر سائی آن سلسلهٔ سحر ترا، آن شاید کش میگزی و میکنی و میخایی
مادام که در راه هوا و هوسی
مادام که در راه هوا و هوسی از کعبهٔ وصل هردمی باز پسی در بادیهٔ طلب چو جهدی بنمای باشد که به کعبهٔ وصالش برسی
ای روی تو کعبهٔ دل و قبلهٔ جان
ای روی تو کعبهٔ دل و قبلهٔ جان چون شمع ز غم سوختم ای شعلهٔ جان بردار حجاب و رخ به عاشق بنمای تا چاک…
گفتم به فراق مدتی بگزارم
گفتم به فراق مدتی بگزارم باشد که پشیمان شود آن دلدارم بس نوشیدم ز صبر و بس کوشیدم نتوانستم از تو چه پنهان دارم
بالای سر ار دست زند دو دستم
بالای سر ار دست زند دو دستم ای دلبر من عیب مکن سرمستم از چنبرهٔ زمانه بیرون جستم وز نیک و بد و سود و…
امروز خوش است هر که او جان دارد
امروز خوش است هر که او جان دارد رو بر کف پای میر خوبان دارد چون بلبل مست داغ هجران دارد مسکن شب و روز…
در بحر خیال غرقهٔ گردابم
در بحر خیال غرقهٔ گردابم نی بلکه به بحر میکشد سیلابم ای دیده نمیخواب من بندهٔ آنک در خواب بدانست که من در خوابم
امروز سماعست و سماعست و سماع
امروز سماعست و سماعست و سماع نورست شعاعست و شعاعست و شعاع این عشق مطاعست و مطاعست و مطاع از عقل وداعست و وداعست و…
کیوان گردی چو گرد مردان گردی
کیوان گردی چو گرد مردان گردی مردی گردی چو گرد مردان گردی لعلی گردی چو گرد این کان گردی جانی گردی چو گرد جانان گردی
آواز سرافیل طرب میرسدم
آواز سرافیل طرب میرسدم از خاک فنا بر آسمان میبردم کس را خبری نیست که بر من چه رسید زان با خبری که بیخبر میرسدم
طبع تو چو سنگست و دلت چون آهن
طبع تو چو سنگست و دلت چون آهن وز آهن و سنگ جسته آتش سوی من سنگت چو در آتش است ای ماه ختن خرمن…
بر تختهٔ دل که من نگهبانم و تو
بر تختهٔ دل که من نگهبانم و تو خطی بنوشتهای که خوانم و تو گفتیکه بگویمت چو من مانم و تو این نیز از آنهاست…
هنگام اجل چو جان بپردازد تن
هنگام اجل چو جان بپردازد تن مانند قبای کهنه اندازد تن تن را که ز خاکست دهد باز به خاک وز نور قدیم خویش برسازد…
در چشمهٔ دل مهی بدیدیم به چشم
در چشمهٔ دل مهی بدیدیم به چشم ز آن چشمه بسی آب کشیدیم به چشم ز آن روز بگرد گرد آن چشمهٔ دل مانندهٔ دل،…
نقاش رخت اگر نه یزدان بودی
نقاش رخت اگر نه یزدان بودی استاد تو در نقش تو حیران بودی داغ مهرت اگر نه در جان بودی در عشق تو جان بدادن…
در حضرت توحید پس و پیش مدان
در حضرت توحید پس و پیش مدان از خویش مدان خالی و از خویش مدان تو کج نظری هرچه درآری به نظر هیچ است همه…
ای از دل و جان لطیفتر قالب تو
ای از دل و جان لطیفتر قالب تو بسیار رهست از شکر تا لب تو عمریست که آفتاب و مه میگردند روزان و شبان در…
روز محک محتشم و دون آمد
روز محک محتشم و دون آمد زنهار مگو چونکه ز بیچون آمد روزیست که از ورای گردون آمد زان روز بهی که روزافزون آمد
جانم بر آن جان جهان رو کرده است
جانم بر آن جان جهان رو کرده است هم قبله و هم کعبه بدانسو کرده است ما را ملکالعرش چنین خو کرده است کار او…
من گردانم مطرب گردان خواهم
من گردانم مطرب گردان خواهم من زهرهٔ گردنده چو کیوان خواهم جانم جانم ز صورت جان خواهم من جغد نیم که شهر ویران خواهم
در دایرهٔ وجود موجود علیست
در دایرهٔ وجود موجود علیست اندر دو جهان مقصد و مقصود علیست گر خانهٔ اعتقاد ویران نشدی من فاش بگفتمی که معبود علیست
ای آنکه به کوی یار ما افتادی
ای آنکه به کوی یار ما افتادی آن روی بدیدی به قفا افتادی با تو گفتم که بیدلم من بیدل بیدل اکنون شدم که بیرون…
روزی که خیال دلستان رقص کند
روزی که خیال دلستان رقص کند یک جان چکند که صد جهان رقص کند هر پرده که میزنند در خانهٔ دل مسکنی تن بینوا همان…
جانی که حریف بود بیگانه شده است
جانی که حریف بود بیگانه شده است عقلی که طبیب بود دیوانه شده است شاهان همه گنجها بویرانه نهند ویرانهٔ ما ز گنج ویرانه شده…
من کوهم و قال من صدای یار است
من کوهم و قال من صدای یار است من نقشم و نقشبندم آن دلدار است چون قفل که در بانگ درآمد ز کلید میپنداری که…
در راه طلب عاقل و دیوانه یکیست
در راه طلب عاقل و دیوانه یکیست در شیوهٔ عشق خویش و بیگانه یکیست آن را که شراب وصل جانان دادند در مذهب او کعبه…
ای آنکه چو آفتاب فرداست بیا
ای آنکه چو آفتاب فرداست بیا بیرون تو برگ و باغ زرد است بیا عالم بیتو غبار و گرد است بیا این مجلس عیش بیتو…
رویت بینم بدر من آن را دانم
رویت بینم بدر من آن را دانم وانجا که توئی صدر من آن را دانم وانشب که ترا بینم ای رونق عید از عمر شب…
برکان شکر چند مگس را غوغاست
برکان شکر چند مگس را غوغاست کی کان شکر را به مگسها پرواست مرغی که بر آن کوه نشست و برخاست بنگر که بر آن…
ای لشکر عشق اگرچه بس جبارید
ای لشکر عشق اگرچه بس جبارید آن یار به خشم رفته را باز آرید یک جان نبرید دل اگر سخت کند یک سر نبرید پای…
نی سخرهٔ آسمان پیروزه شوم
نی سخرهٔ آسمان پیروزه شوم نی شیفتهٔ شاهد ده روزه شوم در روزه چو روزی ده بیواسطهای پس حلقه بگوش و بندهٔ روزه شوم
عالم جسم است و نور جانی مائیم
عالم جسم است و نور جانی مائیم عالم شب و ماه آسمانی مائیم چون از ظلمات آب و گل دور شویم هم خضر و هم…
ای باد سحر تو از سر نیکوئی
ای باد سحر تو از سر نیکوئی شاید که حکایتم به آن مه گوئی نی نی غلطم گرت بدوره بودی پس گرد جهان دگر کرا…
ساقی امروز در خمارت بودم
ساقی امروز در خمارت بودم تا شب به خدا در انتظارت بودم می در ده و از دام جهانم به جهان امشب چو به روز…
بیدار شو ای دل که جهان میگذرد
بیدار شو ای دل که جهان میگذرد وین مایهٔ عمر رایگان میگذرد در منزل تن مخسب و غافل منشین کز منزل عمر کاروان میگذرد
بس درمانها کان مدد درد شود
بس درمانها کان مدد درد شود بس دولتها که روی از آن زرد شود خوف حق آن بود کز آن گرم شوی خوف آن نبود…
لا الفجر بقینة و لا شرب مدام
لا الفجر بقینة و لا شرب مدام الفخر لمن یطعن فی یوم زحام من یبدل روحه به سیف و سهام یستأهل آن یقعدو الناس قیام
ای قاصد جان من به جان میارزی
ای قاصد جان من به جان میارزی جان خود چه بود هر دو جهان میارزی این عالم کهنه آن ندارد بیتو آن از تو ذلب…
گر عمر بشد عمر دگر داد خدا
گر عمر بشد عمر دگر داد خدا گر عمر فنا نماند نک عمر بقا عشق آب حیاتست در این آب درآ هر قطره از این…
چشم تو هزار سحر مطلق دارد
چشم تو هزار سحر مطلق دارد هر گوشه هزار جان معلق دارد زلفت کفر است و دین رخ چون قمرست از کفر نگر که دین…
ای آنکه گرفت شربت از مشرب ما
ای آنکه گرفت شربت از مشرب ما مستی گردد که روز بیند شب ما ای آنکه گریخت از در مذهب ما گوشش بکشد فراق تا…
زانروز که چشم من برویت نگریست
زانروز که چشم من برویت نگریست یکدم نگذشت کز غمت خون نگریست زهرم بادا که بیتو میگیرم جام مرگم بادا که بیتو میباید زیست
آن چیست که لذتست از او در صورت
آن چیست که لذتست از او در صورت وان چیست که بیاو است مکدر صورت یک لحظه نهان شود ز صورت آن چیز یک لحظه…
غم خود که بود که یاد آریم او را
غم خود که بود که یاد آریم او را در دل چه که بر خاک نگاریم او را غم باد امید لیک بس بیمغز است…
ای گرسنهٔ وصل تو سیران جهان
ای گرسنهٔ وصل تو سیران جهان لرزان ز فراق تو دلیران جهان با چشم تو آهوان چه دارند به دست ای زلف تو پایبند شیران…
شب چون دل عاشقان پر از سودا شد
شب چون دل عاشقان پر از سودا شد از چشم بد و نیک جهان تنها شد با خون دلم چون سفر پنهانی گویند اشارتی که…
مائیم که دوست خویش دشمن داریم
مائیم که دوست خویش دشمن داریم اما دشمن هر عاشق و هر بیداریم با قاصد دشمنان خود یاریم ما دامن خود همیشه در خون داریم
بیدف بر ما میا که ما در سوریم
بیدف بر ما میا که ما در سوریم برخیز و دهل بزن که ما منصوریم مستیم نه مست بادهٔ انگوریم از هرچه خیال کردهای ما…
ای بر نمک تو خلق نانی بزده
ای بر نمک تو خلق نانی بزده بر مرکب تو داغ نشانی بزده حیفست که سوی کان رود آن بر سیم پنهان چون جان و…
سر رشتهٔ شادیست خیال خوش تو
سر رشتهٔ شادیست خیال خوش تو سرمایهٔ گرمیست مها آتش تو هرگاه که خوشدلی سر از ما بکشد رامش کند آن زلف خوش سرکش تو
بیدل من و بیدل تو و بیدل تو و من
بیدل من و بیدل تو و بیدل تو و من سرمست همی شدیم روزی به چمن عمریست که من در آرزوی آنم کان عهد به…
لو کان اقل هذه الاشواق
لو کان اقل هذه الاشواق للشمس لا ذهلت عن الاشراق لو قسم ذوالهوی علیالعشاق العشر لهم ولی جمیعالباقی
ای نسخهٔ نامهٔ الهی که توئی
ای نسخهٔ نامهٔ الهی که توئی وی آینهٔ جمال شاهی که توئی بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست در خود بطلب هر آنچه…
گر ما نه همه تنور سوزان باشد
گر ما نه همه تنور سوزان باشد ناگه ز درم درآی گرم آن باشد چون وعده دهی نیابی سرد آن باشد سرما نه همه سرد…
چون زرد و نزار دید او رو یک من
چون زرد و نزار دید او رو یک من خونابه روان ز چشم چون جو یک من خندید و به خنده گفت دلجو یک من…
ای بیخبر از مغز شده غره بپوست
ای بیخبر از مغز شده غره بپوست هشدار که در میان جانداری دوست حس مغز تنست و مغز حست جانست چون از تن و حس…
سرمستم و سرمستم و سرمست کسی
سرمستم و سرمستم و سرمست کسی می خوردم و می خوردم و از دست کسی همچون قدحم شکست وانگه پرکرد آخر ز گزاف نیست اشکست…
آن روز که عشق با دلم بستیزد
آن روز که عشق با دلم بستیزد جان پای برهنه از میان بگریزد دیوانه کسی که عاقلم پندارد عاقل مردی که او ز من پرهیزد
فرزانهٔ عشق را تو دیوانه مگو
فرزانهٔ عشق را تو دیوانه مگو همخرقهٔ روح را بیگانه مگو دریای محیط را تو پیمانه مگو او داند نام خود تو افسانه مگو
ای یار که نیست همچو تو یار مخسب
ای یار که نیست همچو تو یار مخسب وی آنکه ز تو راست شود کار مخسب امشب ز تو صد شمع بخواهد افروخت زنهار تو…
شب گردم گرد شهر چون باد و چو آب
شب گردم گرد شهر چون باد و چو آب از گشتن گرد شهر کس ناید خواب عقل است که چیزها از موضع جوید تمییز و…
چون مست شوی قرابه بر پای زنی
چون مست شوی قرابه بر پای زنی با دشمن جان خویشتن رای زنی هم باده خوری مها هم نای زنی این طمع مکن که هر…
هرچند فراق پشت امید شکست
هرچند فراق پشت امید شکست هرچند جفا دو دوست آمال ببست نومید نمیشود دل عاشق مست مردم برسد بهر چه همت دربست
سوگند بدان روی تو و هستی تو
سوگند بدان روی تو و هستی تو گر میدانم نه از تو این پستی تو مستی و تهی دستیت آورد به من من بندهٔ مستی…
آن شه که ز چاکران بدخو نگریخت
آن شه که ز چاکران بدخو نگریخت وز بیادبی و جرم صد تو نگریخت او را تو نگوی لطف، دریا گویش بگریخت ز ما دیو…
درویشان را عار بود محتشمی
درویشان را عار بود محتشمی واندر دلشان بار بود محتشمی اندر ره دوست فقر مطلق خوشتر کاندر ره او خوار بود محتشمی
این جو که تراست هر کسی جویان نیست
این جو که تراست هر کسی جویان نیست هر چرخ ز آب جوی تو گردان نیست هرکس نکشد کمان کمان ارزان نیست رستم باید که…
شادم که ز شادی جهان آزادم
شادم که ز شادی جهان آزادم مستم که اگر مینخورم هم شادم از حالت هیچکس ندارم بایست این دبدبهٔ خفیه مبارکبادم
ای چشم بیا دامن خود در خون کش
ای چشم بیا دامن خود در خون کش وی روح برو قماش بر گردون کش بر لعل لبت هر آنکه انگشت نهاد مندبس و زبانش…
دستارم و جبه و سرم هر سه به هم
دستارم و جبه و سرم هر سه به هم قیمت کردند به یک درم چیزی کم نشنیدستی تو نام من در عالم من هیچکسم هیچکسم…
هرچند که قد بیبدل دارد سرو
هرچند که قد بیبدل دارد سرو پیش قد یارم چه محل دارد سرو گه گه گوید که قد من چون قد اوست یارب چه دماغ…
حاشا که شود سینهٔ عاشق غمناک
حاشا که شود سینهٔ عاشق غمناک یا از جز عشق دامنش گردد چاک حاشا که بخفت عاشقی اندر خاک پاکست و کجا رود در آن…
من جمله خطا کنم صوابم تو بسی
من جمله خطا کنم صوابم تو بسی مقصود از این عمر خرابم تو بسی من میدانم که چون بخواهم رفتن پرسند چه کردهای جوابم تو…
تا از تو جدا شده است آغوش مرا
تا از تو جدا شده است آغوش مرا از گریه کسی ندیده خاموش مرا در جان و دل و دید فراموش نهای از بهر خدا…
ما جان لطیفیم و نظر در نائیم
ما جان لطیفیم و نظر در نائیم در جای نمائیم ولی بیجائیم از چهره اگر نقاب را بگشائیم عقل و دل و هوش جمله را…
ای خواجه چرا بیپر و بالم کردی
ای خواجه چرا بیپر و بالم کردی بر بوی ثواب در وبالم کردی از تو برهٔ تو جو ندزدیدم من از بهر چه جرم در…
گر میکشدم غم تو هر دم مکش
گر میکشدم غم تو هر دم مکش هل تا بکشندم همه عالم تو مکش آنرا که خود انداختهای پای مزن وانرا که تو زنده کردهای…
از دیدن اغیار چو ما را مدد است
از دیدن اغیار چو ما را مدد است پس فرد نهایم و کار ما در عدد است از نیک و بد آگهیم و این نیک…
دل در بر من زنده برای غم تست
دل در بر من زنده برای غم تست بیگانهٔ خلق و آشنای غم تست لطفی است که میکند غمت با دل من ورنه دل تنگ…
هرگز حق صحبت قدیمت نبود
هرگز حق صحبت قدیمت نبود واندیشهٔ این سیه گلیمت نبود بر دیده نشینی و بدل درباشی ور آتش و آب هیچ بیمت نبود
احرام درش گیرد لافرمان کن
احرام درش گیرد لافرمان کن واندر عرفات نیستی جولان کن خواهی که ترا کعبه کند استقبال مائی و منی را به منی قربان کن
میآمد یار مست و تنها تنها
میآمد یار مست و تنها تنها با نرگس پرخمار رعنا رعنا جستم که یکی بوسه ستانم ز لبش فریاد برآورد که یغما یغما
تا تو بخودی ترا به خود ره ندهد
تا تو بخودی ترا به خود ره ندهد چون مست شدی ز دیده بیرون نجهند چون پاک آئی ز هر دو عالم به یقین آنگه…
مردیکه بهست و نیست قانع گردد
مردیکه بهست و نیست قانع گردد هست و عدم او را همه تابع گردد موقوف صفات و فعل کی باشد او کز صنع برون آید…
این نکته شنو ز بنده ای نقش چگل
این نکته شنو ز بنده ای نقش چگل هرچند که راهیست ز دل جانب دل در چشم تو نیستم تو در چشم منی تو مردم…
گفتی چونی بیا که چون روزم خوش
گفتی چونی بیا که چون روزم خوش چون روز همی درم میدوزم خوش تا روی چو آتشت بدیدم چو سپند میسوزم و میسوزم و مسوزم…
آن نور مبین که در جبین ما هست
آن نور مبین که در جبین ما هست وان ض یقین که در دل آگاهست این جملهٔ نور بلکه نور همه نور از نور محمد…
دل گفت مرا بگو کرا میجوئی
دل گفت مرا بگو کرا میجوئی بر گرد جهان خیره چرا میپوئی گفتم که برو مرا همین خواهی گفت سرگشته من از توام مرا میگوئی
یک چند به تقلید گزیدم خود را
یک چند به تقلید گزیدم خود را نادیده همی نام شنیدم خود را در خود بودم زان نسزیدم خود را از خود چو برون شدم…
از باد همه پیام او میشنوم
از باد همه پیام او میشنوم وز بلبل مست نام او میشنوم این نقش عجب که دیدهام بر در دل آوازهٔ آن ز بام او…
هر دل که بسوی دلربائی نرود
هر دل که بسوی دلربائی نرود والله که بجز سوی فنائی نرود ای شاد کبوتری که صید عشق است چندانکه برانیش بجائی نرود





