با جان دو روزه تو چنان گشتی جفت

با جان دو روزه تو چنان گشتی جفت با تو سخن مرگ نمی‌شاید گفت جان طالب منزلست و منزل مرگست اما خر تو میانهٔ راه…

مرغی ملکی زانسوی گردون بپرد

مرغی ملکی زانسوی گردون بپرد آن سوی که سوی نیست بیچون بپرد آن مرغ که از بیضهٔ سیمرغ بزاد جز جانب سیمرغ بگو چون بپرد

ای دل تا ریش و خسته میدارندت

ای دل تا ریش و خسته میدارندت دیوانه و پای بسته میدارندت مانندهٔ دانه‌ای که مغزی داری پیوسته از آن شکسته میدارندت

دلدار چو دید خسته و غمگینم

دلدار چو دید خسته و غمگینم آمد خندان نشست بر بالینم خارید سرم گفت که ای مسکینم دل می‌ندهد ره که چنینت بینم

اندر دل من مها دل‌افروز توئی

اندر دل من مها دل‌افروز توئی یاران هستند لیک دلسوز توئی شادند جهانیان به نوروز و به عید عید من و نوروز من امروز توئی

از بهر تو گر جان بدهم خوش میرم

از بهر تو گر جان بدهم خوش میرم وز بندهٔ بندهٔ توام خوش میرم دیوانهٔ آن دو زلف چون زنجیرم مدهوش دو چشم جادوی کشمیرم

یک سو مشکوة امر پیغام نهاد

یک سو مشکوة امر پیغام نهاد یک سوی دگر هزار گون دام نهاد هر نیک و بدی که اول و آخر رفت او کرد ولی…

تا شمع تو افروخت پروانه شدم

تا شمع تو افروخت پروانه شدم با صبر ز دیدن تو بیگانه شدم در روی تو بیقرار شد مردم چشم یعنی که پری دیدم و…

هر ذره که در هوا و در هامونست

هر ذره که در هوا و در هامونست نیکو نگرش که همچو ما مجنونست هر ذره اگر خوش است اگر محزونست سرگشته خورشید خوش بیچونست

با سود وصال تو زیانت نرسد

با سود وصال تو زیانت نرسد جانی تو که زحمتی بجانت نرسد می‌ترساند ترا که تا هر نفسی پر دل شوی و چشم بدانت نرسد

من زخم ترا به هیچ مرهم ندهم

من زخم ترا به هیچ مرهم ندهم یکی موی ترا بهر دو عالم ندهم گفتم جان را بیار محرم ندهم از گفتهٔ خود بیش دهم…

ای دل چو بهر خسی نشینی چکنم

ای دل چو بهر خسی نشینی چکنم وز باغ مدام گل نچینی چکنم عالم همه از جمال او روشن شد تو دیده نداری که ببینی…

دوش از سر عاشقی و از مشتاقی

دوش از سر عاشقی و از مشتاقی می‌کردم التماس می از ساقی چون جاه و جمال خویش بنمود به من من نیست شدم بماند ساقی…

اندیشه مکن بکن تو خود را در خواب

اندیشه مکن بکن تو خود را در خواب کاندیشه ز روی مه حجابست حجاب دل چون ماهست در دل اندیشه مدار انداز تو اندیشه گری…

خوش خوش صنما تازه رخان آمده‌ای

خوش خوش صنما تازه رخان آمده‌ای خندان بدو لب لعل گزان آمده‌ای آن روز دلم ز سینه بردی بس نیست کامروز دگر به قصد جان…

اسرار ز دست دادمی نتوانم

اسرار ز دست دادمی نتوانم وانرا بسزا گشاد می نتوانم چیزیست درونم که مرا خوش دارد انگشت بر او نهادمی نتوانم

تا من بزیم پیشه و کارم اینست

تا من بزیم پیشه و کارم اینست صیاد نیم صید و شکارم اینست روزم اینست و روزگارم اینست آرام و قرار و غمگسارم اینست

هم دل به دلستانت رساند روزی

هم دل به دلستانت رساند روزی هم جان سوی جانانت رساند روزی از دست مده دامن دردی که تراست کان درد به درمانت رساند روزی

خون دلبر من میان دلداران نیست

خون دلبر من میان دلداران نیست او را چون جهان هلاکت و پایان نیست گر خیره‌سری زنخ زند گو میزن معشوق ازین لطیفتر امکان نیست

می‌گوید دف که هان بزن بر رویم

می‌گوید دف که هان بزن بر رویم چندانکه زنی حدیث دیگر گویم من عاشقم و چو عاشقان خوشخویم ور رحم کنی زخم زنی این گویم

خیزید که تا بر شب مهتاب زنیم

خیزید که تا بر شب مهتاب زنیم بر باغ گل و نرگس بیخواب زنیم کشتی دو سه ماه بر سر یخ راندیم وقت است برادران…

آنکس که درون سینه را دل پنداشت

آنکس که درون سینه را دل پنداشت گامی دو سه رفت و جمله حاصل پنداشت تسبیح و سجاده توبه و زهد و ورع این جمله…

دی باغ ز وی شکر سلامت میکرد

دی باغ ز وی شکر سلامت میکرد بر روی شکوفه‌ها علامت میکرد آن سرو چمن دعوی قامت میکرد گل خنده‌زنان بر او قیامت میکرد

با همت بازباش و با کبر پلنگ

با همت بازباش و با کبر پلنگ زیبا بگه شکار و پیروز به جنگ کم کن بر عندلیب و طاوس درنگ کانجا همه آفتست و…

مشکین رسنت چو پردهٔ ماه شود

مشکین رسنت چو پردهٔ ماه شود بس پرده‌نشین که ضال و گمراه شود ور چاه زنخدانت ببیند یوسف آید که بر آن رسن در این…

باد آمد و گل بر سر میخواران ریخت

باد آمد و گل بر سر میخواران ریخت یار آمد و می در قدح یاران ریخت از سنبل تر رونق عطاران برد وز نرگس مست…

المنةالله که به تو پیوستم

المنةالله که به تو پیوستم وز سلسلهٔ بند فراقت رستم من بادهٔ نیستی چنان خوردستم حز روز ازل تا بابد سرمستم

در باده‌کشی تو خویش را ریشه مکن

در باده‌کشی تو خویش را ریشه مکن وز باده و از ساده تو اندیشه مکن با زنگی زلف او در آنور مجوی اندیشهٔ باریک چنین…

ای روی ترا پیشه جهان‌آرائی

ای روی ترا پیشه جهان‌آرائی وی زلف ترا قاعده عنبر سائی آن سلسلهٔ سحر ترا، آن شاید کش می‌گزی و می‌کنی و می‌خایی

مادام که در راه هوا و هوسی

مادام که در راه هوا و هوسی از کعبهٔ وصل هردمی باز پسی در بادیهٔ طلب چو جهدی بنمای باشد که به کعبهٔ وصالش برسی

ای روی تو کعبهٔ دل و قبلهٔ جان

ای روی تو کعبهٔ دل و قبلهٔ جان چون شمع ز غم سوختم ای شعلهٔ جان بردار حجاب و رخ به عاشق بنمای تا چاک…

گفتم به فراق مدتی بگزارم

گفتم به فراق مدتی بگزارم باشد که پشیمان شود آن دلدارم بس نوشیدم ز صبر و بس کوشیدم نتوانستم از تو چه پنهان دارم

بالای سر ار دست زند دو دستم

بالای سر ار دست زند دو دستم ای دلبر من عیب مکن سرمستم از چنبرهٔ زمانه بیرون جستم وز نیک و بد و سود و…

امروز خوش است هر که او جان دارد

امروز خوش است هر که او جان دارد رو بر کف پای میر خوبان دارد چون بلبل مست داغ هجران دارد مسکن شب و روز…

در بحر خیال غرقهٔ گردابم

در بحر خیال غرقهٔ گردابم نی بلکه به بحر میکشد سیلابم ای دیده نمی‌خواب من بندهٔ آنک در خواب بدانست که من در خوابم

امروز سماعست و سماعست و سماع

امروز سماعست و سماعست و سماع نورست شعاعست و شعاعست و شعاع این عشق مطاعست و مطاعست و مطاع از عقل وداعست و وداعست و…

کیوان گردی چو گرد مردان گردی

کیوان گردی چو گرد مردان گردی مردی گردی چو گرد مردان گردی لعلی گردی چو گرد این کان گردی جانی گردی چو گرد جانان گردی

آواز سرافیل طرب میرسدم

آواز سرافیل طرب میرسدم از خاک فنا بر آسمان می‌بردم کس را خبری نیست که بر من چه رسید زان با خبری که بی‌خبر می‌رسدم

طبع تو چو سنگست و دلت چون آهن

طبع تو چو سنگست و دلت چون آهن وز آهن و سنگ جسته آتش سوی من سنگت چو در آتش است ای ماه ختن خرمن…

بر تختهٔ دل که من نگهبانم و تو

بر تختهٔ دل که من نگهبانم و تو خطی بنوشته‌ای که خوانم و تو گفتیکه بگویمت چو من مانم و تو این نیز از آنهاست…

هنگام اجل چو جان بپردازد تن

هنگام اجل چو جان بپردازد تن مانند قبای کهنه اندازد تن تن را که ز خاکست دهد باز به خاک وز نور قدیم خویش برسازد…

در چشمهٔ دل مهی بدیدیم به چشم

در چشمهٔ دل مهی بدیدیم به چشم ز آن چشمه بسی آب کشیدیم به چشم ز آن روز بگرد گرد آن چشمهٔ دل مانندهٔ دل،…

نقاش رخت اگر نه یزدان بودی

نقاش رخت اگر نه یزدان بودی استاد تو در نقش تو حیران بودی داغ مهرت اگر نه در جان بودی در عشق تو جان بدادن…

در حضرت توحید پس و پیش مدان

در حضرت توحید پس و پیش مدان از خویش مدان خالی و از خویش مدان تو کج نظری هرچه درآری به نظر هیچ است همه…

ای از دل و جان لطیفتر قالب تو

ای از دل و جان لطیفتر قالب تو بسیار رهست از شکر تا لب تو عمریست که آفتاب و مه میگردند روزان و شبان در…

روز محک محتشم و دون آمد

روز محک محتشم و دون آمد زنهار مگو چونکه ز بیچون آمد روزیست که از ورای گردون آمد زان روز بهی که روزافزون آمد

جانم بر آن جان جهان رو کرده است

جانم بر آن جان جهان رو کرده است هم قبله و هم کعبه بدانسو کرده است ما را ملک‌العرش چنین خو کرده است کار او…

من گردانم مطرب گردان خواهم

من گردانم مطرب گردان خواهم من زهرهٔ گردنده چو کیوان خواهم جانم جانم ز صورت جان خواهم من جغد نیم که شهر ویران خواهم

در دایرهٔ وجود موجود علیست

در دایرهٔ وجود موجود علیست اندر دو جهان مقصد و مقصود علیست گر خانهٔ اعتقاد ویران نشدی من فاش بگفتمی که معبود علیست

ای آنکه به کوی یار ما افتادی

ای آنکه به کوی یار ما افتادی آن روی بدیدی به قفا افتادی با تو گفتم که بی‌دلم من بیدل بی‌دل اکنون شدم که بیرون…

روزی که خیال دلستان رقص کند

روزی که خیال دلستان رقص کند یک جان چکند که صد جهان رقص کند هر پرده که میزنند در خانهٔ دل مسکنی تن بینوا همان…

جانی که حریف بود بیگانه شده است

جانی که حریف بود بیگانه شده است عقلی که طبیب بود دیوانه شده است شاهان همه گنجها بویرانه نهند ویرانهٔ ما ز گنج ویرانه شده…

من کوهم و قال من صدای یار است

من کوهم و قال من صدای یار است من نقشم و نقشبندم آن دلدار است چون قفل که در بانگ درآمد ز کلید می‌پنداری که…

در راه طلب عاقل و دیوانه یکیست

در راه طلب عاقل و دیوانه یکیست در شیوهٔ عشق خویش و بیگانه یکیست آن را که شراب وصل جانان دادند در مذهب او کعبه…

ای آنکه چو آفتاب فرداست بیا

ای آنکه چو آفتاب فرداست بیا بیرون تو برگ و باغ زرد است بیا عالم بی‌تو غبار و گرد است بیا این مجلس عیش بی‌تو…

رویت بینم بدر من آن را دانم

رویت بینم بدر من آن را دانم وانجا که توئی صدر من آن را دانم وانشب که ترا بینم ای رونق عید از عمر شب…

برکان شکر چند مگس را غوغاست

برکان شکر چند مگس را غوغاست کی کان شکر را به مگسها پرواست مرغی که بر آن کوه نشست و برخاست بنگر که بر آن…

بی‌تو جانا قرار نتوانم کرد

بی‌تو جانا قرار نتوانم کرد احسان ترا شمار نتوانم کرد گر بر تن من شود زبان هر موئی یک شکر تو از هزار نتوانم کرد

هر گه که دل از خلق جدا می‌بینم

هر گه که دل از خلق جدا می‌بینم احوال وجود با نوا می‌بینم وان لحظه که بیخود نفسی بنشینم عالم همه سر به سر ترا…

غم کیست که گرد دل مردان گردد

غم کیست که گرد دل مردان گردد غم گرد فسردگان و سردان گردد اندر دل مردان خدا دریائیست کز موج خوشش گنبد گردان گردد

ای ماه چنین شبی تو مهوار مخسب

ای ماه چنین شبی تو مهوار مخسب در دور درآ چو چرخ دوار مخسب بیداری ما چراغ عالم باشد یک شب تو چراغ را نگهدار…

شب رفت و دلت نگشت سیر، ای ایچی

شب رفت و دلت نگشت سیر، ای ایچی دست تو اگر نگیرد آن مه هیچی خفتند حریفان همه چاره‌ات اینست کاندر می لعل و در…

چون جوشش خنب عشق دیدم ز تو من

چون جوشش خنب عشق دیدم ز تو من چون می به قوام خود رسیدم ز تو من نی نی غلطم که تو می و من…

جز صحبت عاشقان و مستان مپسند

جز صحبت عاشقان و مستان مپسند دل در هوس قوم فرومایه مبند هر طایفه‌ات بجانب خویش کشند زاغت سوی ویرانه و طوطی سوی قند

مائیم در این زمان زمین پیمائی

مائیم در این زمان زمین پیمائی بگذاشته هر شهر به شهر آرائی چون کشتی یاوه گشته در دریائی هر روز به منزلی و هرشب جائی

بسیار علاقه‌ها بباید ای جان

بسیار علاقه‌ها بباید ای جان تا مسکن و خانه‌ها شود آبادان ای بلغاری تو خانه کن در بلغار وی تازی گو برو سوی عبادان

آن جاه و جمالی که جهان‌افروز است

آن جاه و جمالی که جهان‌افروز است وان صورت پنهان که طرب را روز است امروز چو با ما است درو آویزیم دی رفت و…

در عالم گل گنج نهانی مائیم

در عالم گل گنج نهانی مائیم دارندهٔ ملک جاودانی مائیم چون از ظلمات آب و گل بگذشتیم هم خضر و هم آب زندگانی مائیم

ای کز تو دلم پر سمن و یاسمنست

ای کز تو دلم پر سمن و یاسمنست وز دولت تو کیست که او همچو منست برخاستن از جان و جهان مشکل نیست مشکل ز…

گفتم صنما مگر که جانان منی

گفتم صنما مگر که جانان منی اکنون که همی نظر کنم جان منی مرتد گردم گر ز تو من برگردی ای جان جهان تو کفر…

ای آنکه مرا بستهٔ صد دام کنی

ای آنکه مرا بستهٔ صد دام کنی گوئی که برو در شب و پیغام کنی گر من بروم تو با که آرام کنی همنام من…

گر با همه‌ای چو بی منی بی‌همه‌ای

گر با همه‌ای چو بی منی بی‌همه‌ای ور بی‌همه‌ای چو با منی با همه‌ای در بند همه مباش، تو خود همه باش آن دم داری…

بویت آمد گریز را روی نماند

بویت آمد گریز را روی نماند پرهیز و گریز جز بدانسوی نماند از بوی تو رنگ و بوی مامید زدند تا کار چنان شد که…

آن دشمن دوست روی دیدی که چه کرد

آن دشمن دوست روی دیدی که چه کرد یا هیچ به غور آن رسیدی که چه کرد گفتا همه آن کنم که رایت خواهد دیدی…

من بندهٔ قرآنم اگر جان دارم

من بندهٔ قرآنم اگر جان دارم من خاک در محمد مختارم گر نقل کند جز این کس از گفتارم بیزارم از او وز این سخن…

چون چنگ خودت بگیرم اندر بر تنگ

چون چنگ خودت بگیرم اندر بر تنگ وز پردهٔ عشاق برآرم آهنگ گر زانکه در آبگینه خواهی زد سنگ در خدمت تو بیایم اینک من…

ای بر نمک تو خلق نانی بزده

ای بر نمک تو خلق نانی بزده بر مرکب تو داغ نشانی بزده حیفست که سوی کان رود آن بر سیم پنهان چون جان و…

سر رشتهٔ شادیست خیال خوش تو

سر رشتهٔ شادیست خیال خوش تو سرمایهٔ گرمیست مها آتش تو هرگاه که خوشدلی سر از ما بکشد رامش کند آن زلف خوش سرکش تو

بیدل من و بیدل تو و بیدل تو و من

بیدل من و بیدل تو و بیدل تو و من سرمست همی شدیم روزی به چمن عمریست که من در آرزوی آنم کان عهد به…

لو کان اقل هذه الاشواق

لو کان اقل هذه الاشواق للشمس لا ذهلت عن الاشراق لو قسم ذوالهوی علی‌العشاق العشر لهم ولی جمیع‌الباقی

ای نسخهٔ نامهٔ الهی که توئی

ای نسخهٔ نامهٔ الهی که توئی وی آینهٔ جمال شاهی که توئی بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست در خود بطلب هر آنچه…

گر ما نه همه تنور سوزان باشد

گر ما نه همه تنور سوزان باشد ناگه ز درم درآی گرم آن باشد چون وعده دهی نیابی سرد آن باشد سرما نه همه سرد…

چون زرد و نزار دید او رو یک من

چون زرد و نزار دید او رو یک من خونابه روان ز چشم چون جو یک من خندید و به خنده گفت دلجو یک من…

ای بی‌خبر از مغز شده غره بپوست

ای بی‌خبر از مغز شده غره بپوست هشدار که در میان جانداری دوست حس مغز تنست و مغز حست جانست چون از تن و حس…

سرمستم و سرمستم و سرمست کسی

سرمستم و سرمستم و سرمست کسی می خوردم و می خوردم و از دست کسی همچون قدحم شکست وانگه پرکرد آخر ز گزاف نیست اشکست…

آن روز که عشق با دلم بستیزد

آن روز که عشق با دلم بستیزد جان پای برهنه از میان بگریزد دیوانه کسی که عاقلم پندارد عاقل مردی که او ز من پرهیزد

فرزانهٔ عشق را تو دیوانه مگو

فرزانهٔ عشق را تو دیوانه مگو همخرقهٔ روح را بیگانه مگو دریای محیط را تو پیمانه مگو او داند نام خود تو افسانه مگو

ای یار که نیست همچو تو یار مخسب

ای یار که نیست همچو تو یار مخسب وی آنکه ز تو راست شود کار مخسب امشب ز تو صد شمع بخواهد افروخت زنهار تو…

شب گردم گرد شهر چون باد و چو آب

شب گردم گرد شهر چون باد و چو آب از گشتن گرد شهر کس ناید خواب عقل است که چیزها از موضع جوید تمییز و…

چون مست شوی قرابه بر پای زنی

چون مست شوی قرابه بر پای زنی با دشمن جان خویشتن رای زنی هم باده خوری مها هم نای زنی این طمع مکن که هر…

هرچند فراق پشت امید شکست

هرچند فراق پشت امید شکست هرچند جفا دو دوست آمال ببست نومید نمیشود دل عاشق مست مردم برسد بهر چه همت دربست

سوگند بدان روی تو و هستی تو

سوگند بدان روی تو و هستی تو گر میدانم نه از تو این پستی تو مستی و تهی دستیت آورد به من من بندهٔ مستی…

آن شه که ز چاکران بدخو نگریخت

آن شه که ز چاکران بدخو نگریخت وز بی‌ادبی و جرم صد تو نگریخت او را تو نگوی لطف، دریا گویش بگریخت ز ما دیو…

درویشان را عار بود محتشمی

درویشان را عار بود محتشمی واندر دلشان بار بود محتشمی اندر ره دوست فقر مطلق خوشتر کاندر ره او خوار بود محتشمی

این جو که تراست هر کسی جویان نیست

این جو که تراست هر کسی جویان نیست هر چرخ ز آب جوی تو گردان نیست هرکس نکشد کمان کمان ارزان نیست رستم باید که…

شادم که ز شادی جهان آزادم

شادم که ز شادی جهان آزادم مستم که اگر می‌نخورم هم شادم از حالت هیچکس ندارم بایست این دبدبهٔ خفیه مبارکبادم

ای چشم بیا دامن خود در خون کش

ای چشم بیا دامن خود در خون کش وی روح برو قماش بر گردون کش بر لعل لبت هر آنکه انگشت نهاد مندبس و زبانش…

دستارم و جبه و سرم هر سه به هم

دستارم و جبه و سرم هر سه به هم قیمت کردند به یک درم چیزی کم نشنیدستی تو نام من در عالم من هیچکسم هیچکسم…

هرچند که قد بی‌بدل دارد سرو

هرچند که قد بی‌بدل دارد سرو پیش قد یارم چه محل دارد سرو گه گه گوید که قد من چون قد اوست یارب چه دماغ…

حاشا که شود سینهٔ عاشق غمناک

حاشا که شود سینهٔ عاشق غمناک یا از جز عشق دامنش گردد چاک حاشا که بخفت عاشقی اندر خاک پاکست و کجا رود در آن…