گر راه روی راه برت بگشایند

گر راه روی راه برت بگشایند ور نیست شوی به هستیت بگرایند ور پست شوی، نگنجی در عالم وانگاه ترابی تو به تو بنمایند

ای روز برآ که ذره‌ها رقص کنند

ای روز برآ که ذره‌ها رقص کنند آن کس که از او چرخ و هوا رقص کنند جانها ز خوشی بی‌سر و پا رقص کنند…

عقل و دل من چه عیشها میداند

عقل و دل من چه عیشها میداند گر یار دمی پیش خودم بنشاند صد جای نشیب آسیا میدانم کز بی‌آبی کار فرو میماند

توبه چکنم که توبه‌ام سایهٔ تست

توبه چکنم که توبه‌ام سایهٔ تست بار سر توبه جمله سرمایهٔ توست بدتر گنهی بپیش تو توبه بود کو آن توبه که لایق پایهٔ تست

خواهم که دلم با غم هم‌خو باشد

خواهم که دلم با غم هم‌خو باشد گر دست دهد غمش چه نیکو باشد هان ای دل بی‌دل غم او دربر گیر تا چشم زنی…

دیوانه‌ام نیم ولیک همی خوانندم

دیوانه‌ام نیم ولیک همی خوانندم بیگانه‌ام ولیک میرانندم همچون عسسان بجهد در نیمهٔ شب مستند ولی چو روز میدانندم

آمد شد خود به کوی تو می‌بینم

آمد شد خود به کوی تو می‌بینم میل دل و دیده سوی تو می‌بینم گیرم که همه جرم جهان من کردم آخر نه جهان بروی…

ذات تو ز عیبها جدا دانستم

ذات تو ز عیبها جدا دانستم موصوف به مغز کبریا دانستم من دل چکنم چونکه به تحقیق و یقین خود را چو شناختم ترا دانستم

ای ساقی اگر سعادتی هست تراست

ای ساقی اگر سعادتی هست تراست جانی و دلی و جان و دل مست تراست اندر سر ما عشق تو پا میکوبد دستی میزن که…

هر روز نو برآئی ای دلبر جان

هر روز نو برآئی ای دلبر جان سودای نوی درافکنی در سر جان در ده پرده بهر سحر ساغر جان ای تو پدر جان من…

جان بگریزد اگر ز جان بگریزی

جان بگریزد اگر ز جان بگریزی وز دل بگریزم ار از آن بگریزی تو تیری و ما همچو کمانیم هنوز تیری چه عجب گر ز…

من قاعدهٔ درد و دوا می‌شکنم

من قاعدهٔ درد و دوا می‌شکنم من قاعدهٔ مهر و جفا میشکنم دیدی که به صدق توبه‌ها میکردم بنگر که چگونه توبه‌ها میشکنم

جان دید ز جانان ازل دمسازی

جان دید ز جانان ازل دمسازی می‌خواهد کز من ببرد هنبازی این بازیها که جان برون آورده است ما را به خود تمام بازی بازی

امروز من و جام صبوحی در دست

امروز من و جام صبوحی در دست میافتم و میخیزم و میگردم مست با سرو بلند خویش من مستم و پست من نیست شوم تا…

در چشم منست ابروی همچو کمان

در چشم منست ابروی همچو کمان من روح سپر کرده و او تیر زنان چون زخم رسید زخم از پرده دران او نازکنان کنار و…

ای سودائی برو پی سودا باش

ای سودائی برو پی سودا باش در صورت شیدای دلت شیدا باش با سایهٔ خود ز خوی خود در جنگی خود سایهٔ تست خصم تو،…

ماه آمد پیش او که تو جان منی

ماه آمد پیش او که تو جان منی گفتش که تو کمترین غلامان منی هر چند بدان جمع تکبر می‌کرد می‌داشت طمع که گویمش آن…

ای شاه تو مات گشته را مات مکن

ای شاه تو مات گشته را مات مکن افتادهٔ توست جز مراعات مکن گر غرقهٔ جرم است مجازات مکن از بهر خدا قصد مکافات مکن

گفتم چشمم گفت سحابی کم گیر

گفتم چشمم گفت سحابی کم گیر گفتم جگرم گفت سرابی کم گیر گفتم که دلم گفت کبابی کم گیر گفتم که تنم گفت خرابی کم…

بر گرد جهان این دل آوارهٔ من

بر گرد جهان این دل آوارهٔ من بسیار سفر کرد پی چارهٔ من وان آب حیات خوش و خوشخوارهٔ من جوشید و برآمد ز دل…

ای اطلس دعوی ترا معنی برد

ای اطلس دعوی ترا معنی برد فردا به قیامت این عمل خواهی برد شرمت بادا اگر چنین خواهی زیست ننگت بادا اگر چنان خواهی مرد

روزی به خرابات تو می میخوردم

روزی به خرابات تو می میخوردم وین خرقهٔ آب و گل بدر می‌کردم دیدم ز خرابات تو عالم معمور معمور و خراب از آن چنین…

ای ظل تو از سایهٔ طوبی خوشتر

ای ظل تو از سایهٔ طوبی خوشتر ای رنج تو از راحت عقبی خوشتر پیش از رخ بندهٔ معنی بودم ای نقش تو از هزار…

گفتم چشمم گفت که جیحون کنمش

گفتم چشمم گفت که جیحون کنمش گفتم که دلم گفت که پر خون کنمش گفتم که تنم گفت در این روزی چند رسوا کنم وز…

بر هر جائیکه سرنهم مسجود او است

بر هر جائیکه سرنهم مسجود او است در شش جهت و برون شش، معبود اوست باغ و گل و بلبل و سماع و شاهد این…

ای آنکه تو بر فلک وطن داشته‌ای

ای آنکه تو بر فلک وطن داشته‌ای خود را ز جهان پاک پنداشته‌ای بر خاک تو نقش خویش بنگاشته‌ای وان چیز که اصل تست بگذاشته‌ای

روزیکه مرا به نزد تو دورانست

روزیکه مرا به نزد تو دورانست ساقی و شراب و قدح و دورانست واندم که مرا تجلی احسانست جان در تن من چو موسی عمرانست

ای عشق ترا پری و انسان دانند

ای عشق ترا پری و انسان دانند معروف تر از مهر سلیمان دانند در کالبد جهان ترا جان دانند با تو چنان زیم که مرغان…

گفتم دلم از تو بوسه‌ای خواهانست

گفتم دلم از تو بوسه‌ای خواهانست گفتا که بهای بوسهٔ ما جانست دل آمد و در پهلوی جان گشت روان یعنی که بیا بیع و…

برزن به سبوی صحبت نادان سنگ

برزن به سبوی صحبت نادان سنگ بر دامن زیرکان عالم زن چنگ با نااهلان مکن تو یک لحظه درنگ آیینه چو در آب نهی گیرد…

آن آتش ساده که ترا خورد و بکاست

آن آتش ساده که ترا خورد و بکاست آن ساده به از دو صد نگار زیبا است آن آتش شهوت که چو صاف و ساده…

در عشق توم وفا قرین می‌باید

در عشق توم وفا قرین می‌باید وصل تو گمانست، یقین می‌باید کار من دل خواسته در خدمت تو بد نیست ولیکن به ازین می‌باید

چون بت رخ تست بت‌پرستی خوشتر

چون بت رخ تست بت‌پرستی خوشتر چون باده ز جام تست مستی خوشتر در هستی عشق تو چنین نیست شدم کان نیستی از هزار هستی…

مائیم که تا مهر تو آموخته‌ایم

مائیم که تا مهر تو آموخته‌ایم چشم از همه خوبان جهان دوخته‌ایم هر شعله کز آتش زنهٔ عشق جهد در ما گیرد از آنکه ما…

بی‌جهد به عالم معانی نرسی

بی‌جهد به عالم معانی نرسی زنده به حیات جاودانی نرسی تا همچو خلیل آتش اندر نشوی چون خضر به آب زندگانی نرسی

آن را که به علم و عقل افراشته‌اند

آن را که به علم و عقل افراشته‌اند او را به حساب روزی انگاشته‌اند وان را که سر از عقل تهی داشته‌اند از مال به…

ای آنکه ره گریز می‌اندیشی

ای آنکه ره گریز می‌اندیشی تو پنداری که بر مراد خویشی شه می‌کشدت مجوی با شه بیشی که را بکند شهنشه درویشی

زان خسرو جان تو مهر شاهی بستان

زان خسرو جان تو مهر شاهی بستان وانگاه ز ماه تا به ماهی بستان ای آنکه مراغه می‌کنی و از حیرت تبریز بگوی و هرچه…

آن تاق که نیست جفتش اندر آفاق

آن تاق که نیست جفتش اندر آفاق با بنده بباخت تاق و جفتی به وفاق پس گفت مرا که تاق خواهی یا جفت گفتم به…

عید آمد و هرکس قدری مقداری

عید آمد و هرکس قدری مقداری آراسته خود را ز پی دیداری ما را چو توئی عید بکن تیماری ای خلعت گل فکنده بر هر…

ای قوم که برتر از مه و مهتابید

ای قوم که برتر از مه و مهتابید از هستی آب و گل چرا میتابید ای اهل خرابات که در غرقابید خیزید که روز و…

شادی همه طالبان که مطلوب رسید

شادی همه طالبان که مطلوب رسید داد ای همه عاشقان که محبوب رسید آن صحت رنجهای ایوب رسید آن یوسف صد هزار یعقوب رسید

چشمت صنما هزار دلدار کشد

چشمت صنما هزار دلدار کشد آن نالهٔ زیر او همه زار کشد شاهان زمانه خصم بردار کنند آن نرگس بیدار تو بیدار کشد

هر لحظه مها پیش خودم می‌خوانی

هر لحظه مها پیش خودم می‌خوانی احوال همی پرسی و خود می‌دانی تو سرو روانی و سخن پیش تو باد می‌گویم و سر به خیره…

زاهد که نبرد هیچ سود ای ساقی

زاهد که نبرد هیچ سود ای ساقی آن زهد نبود می‌نمود ای ساقی مردانه درآ مرو تو زود ای ساقی کاندر ازل آنچه هست بود…

آن خوبانی که فتنهٔ بتکده‌اند

آن خوبانی که فتنهٔ بتکده‌اند ما را به خرابات بتان ره زده‌اند کافر دل و خونخواره این ره بده‌اند وز مکر چنین عابد و زاهد…

در عشق توام نصیحت و پند چه سود

در عشق توام نصیحت و پند چه سود زهراب چشیده‌ام مرا قند چه سود گویند مرا که بند بر پاش نهید دیوانه دلست پای در…

ای لعل لبت معدن شکر چیدن

ای لعل لبت معدن شکر چیدن وز چشم تو نور نامصور دیدن مه گردانست و برک که گردانست فرقست بسی میان هر گردیدن

ای بانگ رباب از کجا می‌آئی

ای بانگ رباب از کجا می‌آئی پرآتش و پر فتنه و پر غوغائی جاسوس دلی و پیک آن صحرائی اسرار دلست هرچه می‌فرمائی

گر بگریزی چو آهوان بگریزی

گر بگریزی چو آهوان بگریزی ور بستیزی چون آهنان بستیزی زان شاخ گلی که ما درآویخته‌ایم ای مرغک زیرک به دو پا آویزی

بی‌دیده اگر راه روی عین خطاست

بی‌دیده اگر راه روی عین خطاست بر دیده اگر تکیه زدی تیر بلاست در صومعه و مدرسه از راه مجاز آنرا که نه جا است…

آن رطل گران را اگر ارزان کنیی

آن رطل گران را اگر ارزان کنیی اجزای جهان را همگی جان کنیی ور زان لب خیره شکرافشان کنیی که را به مثال ذره رقصان…

در کوی غم تو صبر بیفرمانست

در کوی غم تو صبر بیفرمانست در دیده ز اشک تو بر او حرمانست دل راز تو دردهای بیدرمانست با این همه راضیم سخن در…

یاران یاران ز هم جدائی مکنید

یاران یاران ز هم جدائی مکنید در سر هوس گریز پائی نکنید چون جمله یکید دو هوائی مکنید فرمود وفا که بی‌وفائی مکنید

عشق از ازلست و تا ابد خواهد بود

عشق از ازلست و تا ابد خواهد بود جویندهٔ عشق بیعدد خواهد بود فردا که قیامت آشکارا گردد هر دل که نه عاشق است رد…

ای بی‌تو حرام زندگانی ای جان

ای بی‌تو حرام زندگانی ای جان خود بی‌تو کدام زندگانی ای جان سوگند خورم که زندگانی بی‌تو مرگست به نام زندگانی ای جان

سرمست توام نه از می و نز افیون

سرمست توام نه از می و نز افیون مجنون شده‌ام ادب مجوی از مجنون از جوشش من جوش کن صد جیحون وز گردش من خیره…

بیگانه مگیرید مرا زین کویم

بیگانه مگیرید مرا زین کویم در کوی شما خانهٔ خود می‌جویم دشمن نیم ارچند که دشمن رویم اصلم ترکست اگرچه هندی گویم

هان ای دل خسته روز مردانگیست

هان ای دل خسته روز مردانگیست در عشق توم چه جای بیگانگیست هر چیز که در تصرف عقل آید بگذار کنون که وقت دیوانگیست

در می‌طلبی ز چشمه در بر ناید

در می‌طلبی ز چشمه در بر ناید جوینده در به قعر دریا باید این گوهر قیمتی کسی را شاید کز آب حیات تشنه بیرون آید

من بیرخ تو باده ندانم خوردن

من بیرخ تو باده ندانم خوردن بی‌دست تو من مهره ندانم بردن از دور مرا رقص همی فرمائی بی‌پردهٔ تو رقص ندانم کردن

چون گشت طلسم جسم آدم چالاک

چون گشت طلسم جسم آدم چالاک با خاک درآمیخته شد گوهر پاک آن جسم طلسم را چو بشکست افلاک پاکی بر پاک رفت و خاکی…

ای جان جهان جان و جهان باقی نیست

ای جان جهان جان و جهان باقی نیست جز عشق قدیم شاهد و ساقی نیست بر کعبهٔ نیستی طوافی دارد عاشق چو ز کعبه است…

سودای ترا بهانه‌ای بس باشد

سودای ترا بهانه‌ای بس باشد مستان ترا ترانه‌ای بس باشد در کشتن ما چه میزنی تیغ جفا ما را سر تازیانه‌ای بس باشد

پالوده شوی در طلب پالودن

پالوده شوی در طلب پالودن فرسوده شوید در هوس فرسودن تا لذت پالودنتان شرح دهد ور نیست چگونه هست خواهد بودن

ما بادهٔ ز خون دل خود می‌نوشیم

ما بادهٔ ز خون دل خود می‌نوشیم در خم تن خویش چو می می‌جوشیم جان را بدهیم و نیم از آن باده خوریم سر را…

این پردهٔ دل دگر مکن تا نرود

این پردهٔ دل دگر مکن تا نرود جز جانب او نظر مکن تا نرود این مجلس بیخودی که چون فردوس است از مستی خود سفر…

گر من میرم مرا بیارید شما

گر من میرم مرا بیارید شما مرده بنگار من سپارید شما گر بوسه دهد بر لب پوسیدهٔ من گر زنده شوم عجب مدارید شما

پرورد به ناز و نعمت آن دوست مرا

پرورد به ناز و نعمت آن دوست مرا بردوخت مرقع از رگ و پوست مرا تن خرقه و اندر او دل ما صوفی عالم همه…

شد کودکی و رفت جوانی ز جوان

شد کودکی و رفت جوانی ز جوان روز پیری رسید بر پر ز جهان هر مهمانرا سه روز باشد پیمان ای خواجه سه روز شد…

این دیدهٔ من کز نگرد دور از من

این دیدهٔ من کز نگرد دور از من ای صحت صد دیدهٔ رنجور از من گر کژ نگرم پس به که کژ راست شود ور…

شادی کردم چو آن گهر شد جفتم

شادی کردم چو آن گهر شد جفتم چون موج ز باد بود خود آشفتم آشفته چو رعد سر دریا گفتم چون ابر تهی بر لب…

ای خاک درت ز آب کوثر خوشتر

ای خاک درت ز آب کوثر خوشتر اندر ره تو پای من از سر خوشتر چون بانگ دف عشق ترا ماه شنید مه گشت دو…

دستان کسی دست زنان کرد مرا

دستان کسی دست زنان کرد مرا بی‌حشمت و بی‌عقل روان کرد مرا حاصل دل او دل مرا گردانید هر شکل که خواست آنچنان کرد مرا

آن کس که ترا بیند و خندان نشود

آن کس که ترا بیند و خندان نشود وز حیرت تو گشاده دندان نشود چندانکه بود هزار چندان نشود جز کاهگل و کلوخ زندان نشود

حیف است که پیش کر زنی طنبوری

حیف است که پیش کر زنی طنبوری یا یوسف همخانه کنی با کوری یا قند نهی در دو لب رنجوری یا جفت شود مخنثی با…

یاریکه مرا در غم خود می‌بندد

یاریکه مرا در غم خود می‌بندد غمگینم از آنکه خوشدلم نپسندد چون بیند او مرا که من غمگینم پنهان پنهان شکر شکر می‌خندد

تا با خودی دوری ارچه هستی با من

تا با خودی دوری ارچه هستی با من ای بس دوری که از تو باشد تا من در من نرسی تا نشوی یکتا من اندر…

هر جان که از او دلبر ما شادانست

هر جان که از او دلبر ما شادانست پیوسته سرش سبز و دلش خندانست اندازهٔ جان نیست چنان لطف و جمال آهسته بگوئیم مگر جانانست

این فتنه که اندر دل تنگ است ز چیست

این فتنه که اندر دل تنگ است ز چیست وین عشق که قد از او چو چنگست ز چیست وین دل که در این قالب…

من چشم ترا بسته به کین می‌بینم

من چشم ترا بسته به کین می‌بینم اکنون چه کنم که همچنین می‌بینم بگذر تو ز خورشیدی که آن بر فلک است خورشید نگر که…

ای داده مرا به خواب در بیداری

ای داده مرا به خواب در بیداری آسان شده در دلم همه دشواری از ظلمت جهل و کفر رستم باری چون دانستم که عالم‌الاسراری

دل در هوس تو چون ربابست رباب

دل در هوس تو چون ربابست رباب هر پاره ز سوز تو کبابست کباب دلدار ز درد ما اگر خاموش است در خاموشی دو صد…

آن لحظه که آن سرو روانم برسید

آن لحظه که آن سرو روانم برسید تن زد تنم از شرم چو جانم برسید او چونکه چنان بد چنانم برسید من چونکه چنین نیم…

از آب حیات دوست بیمار نماند

از آب حیات دوست بیمار نماند در گلبن وصل دوست یک خار نماند گویند درچه‌ایست از دل سوی دل چه جای دریچه‌ای که دیوار نماند

از سوز غم تو آتش میطلبم

از سوز غم تو آتش میطلبم وز خاک در تو مفرشی میطلبم از ناخوشی خویش به جان آمده‌ام از حضرت تو وقت خوشی میطلبم

تا چند چو دف دست ستمهات خورم

تا چند چو دف دست ستمهات خورم یا همچو رباب زخم غمهات خورم گفتی که چو چنگ در برت بنوازم من نای تو نیستم که…

هشدار که فضل حق بناگاه آید

هشدار که فضل حق بناگاه آید ناگاه آید بر دل آگاه آید خرگاه وجود خود ز خود خالی کن چون خالی شد شاه به خرگاه…

با بی‌خبران اگر نشستی بردی

با بی‌خبران اگر نشستی بردی با هشیاران اگر نشستی مردی رو صومعه ساز همچو زر در کوره از کوره اگر برون شدی افسردی

می‌جوشد دل که تا به جوش تو رسد

می‌جوشد دل که تا به جوش تو رسد بی‌هوش شده است تا به هوش تو رسد می‌نوشد زهر تا بنوش تو رسد چون حلقه شده…

ای دف تو بخوان ز دفتر مشتاقان

ای دف تو بخوان ز دفتر مشتاقان ای کف تو بزن بر رگ خون ایشان ای نعرهٔ گویندهٔ جویندهٔ دل ای از نمکان ببر مرام…

دل هرچه در آشکار و پنهان گوید

دل هرچه در آشکار و پنهان گوید زانموی چو مشک عنبرافشان گوید این آشفته است و او پریشان دانم کاشفته سخنهای پریشان گوید

آنجا بنشین که همنشین مردانند

آنجا بنشین که همنشین مردانند تا دود کدورت ترا بنشانند اندیشه مکن به عیب ایشان کایشان زانبیش که اندیشه کنی میدانند

از بسکه فساد و ابلهی زاد از من

از بسکه فساد و ابلهی زاد از من در عمر کسی نگشت دلشاد از من من طالب داد و جمله بیداد از من فریاد من…

از عشق تو من بلند قد می‌گردم

از عشق تو من بلند قد می‌گردم وز شوق تو من یکی به صد می‌گردم گویند مرا بگرد او می‌گردی ای بیخبران بگرد خود میگردم

تا روی ترا بدیدم ای بت ناآگاه

تا روی ترا بدیدم ای بت ناآگاه سرگشته شدم ز عشق گم کردم راه روزی شنوی کز غم عشقت ایماه گویند بشد فلان که انالله

یک دم که ز دیدار تو یک سو افتم

یک دم که ز دیدار تو یک سو افتم از وسوسه اندیشه به صد کو افتم از دیدن روی تو چنان گردانم کز جنبش یک…

با دل گفتم عشق تو آغاز مکن

با دل گفتم عشق تو آغاز مکن بازم در صد محنت و غم باز مکن دل تیره‌گیی کرد و بگفت ای سره مرد معشوق شگرفست…

هر ذره که چون گرسنه بر خوان خداست

هر ذره که چون گرسنه بر خوان خداست گر تا باید خورند اینخوان برپاست بر خوان ازل گرچه ز خلقان غوغاست خوردند و خوردند کم…

ای دل تو دمی مطیع سبحان نشدی

ای دل تو دمی مطیع سبحان نشدی وز کار بدت هیچ پشیمان نشدی صوفی و فقیه و زاهد و دانشمند این جمله شدی ولی مسلمان…