رباعیات مولانا
با هرکه نشستی و نشد جمع دلت
با هرکه نشستی و نشد جمع دلت وز تو نرمید زحمت آب و گلت زنهار تو پرهیز کن از صحبت او ورنی نکند جان کریمان…
افتاده مرا عجب شکاری چکنم
افتاده مرا عجب شکاری چکنم واندر سرم افکنده خماری چکنم سالوسم و زاهدم ولیکن در راه گر بوسه دهد مرا نگاری چکنم
دامان جلال تو ز دستم نشود
دامان جلال تو ز دستم نشود سودای تو از دماغ مستم نشود گوئیکه مرا چنانکه هستی بنمای گر بنمایم چنانکه هستم نشود
افکند مرا دلم به غوغا و گریخت
افکند مرا دلم به غوغا و گریخت جان آمد و هم از سر سودا و گریخت آن زهرهٔ بیزهره چو دید آتش من بربط بنهاد…
کی باشد کین نبش بنوش تو رسد
کی باشد کین نبش بنوش تو رسد زهرم به لب شکرفروش تو رسد زیرا که تو کیمیای بیپایانی ای خوش خامی که او بجوش تو…
آنم که چو غمخوار شوم من شادم
آنم که چو غمخوار شوم من شادم واندم که خراب گشتهام آبادم آن لحظه که ساکن و خموشم چو زمین چون رعد به چرخ میرسد…
صد نام زیاد دوست بر ننگ زدیم
صد نام زیاد دوست بر ننگ زدیم صد تنگ شکر بدین دل تنگ زدیم ای زهرهٔ ساقی دگر لاف نماند کز سور قرابهٔ تو بر…
تو توبه مکن که من شکستم توبه
تو توبه مکن که من شکستم توبه هرگز ناید ز جان مستم توبه صدبار و هزاربار بستم توبه خون میگرید ز دست دستم توبه
خواهی بستان حلقهٔ مستان بنگر
خواهی بستان حلقهٔ مستان بنگر خواهی سر خر به خودپرستان بنگر اکنون سر خر نیز به بستان آمد کون خر اگر نهای به بستان بنگر
دیدم رویت بتا تو روپوش مکن
دیدم رویت بتا تو روپوش مکن پنهانی ما تو بادهها نوش مکن هر چند دراز کرده بد گوی زبان ای چشم و چراغ عاشقان گوش…
آمد دل من بهر نشانم گفتن
آمد دل من بهر نشانم گفتن گفتا ز برای او چه دانم گفتن گفتا که از آن دو چشم یک حرف بگوی گفتا که دو…
دیوانه شدم خواب ز دیوانه خطا است
دیوانه شدم خواب ز دیوانه خطا است دیوانه چه داند کهره خواب کجاست زیرا که خدا نخفت و پاکست ز خواب مجنون خدا بدان هم…
ای زادهٔ ساقی هله از غم بگذر
ای زادهٔ ساقی هله از غم بگذر ای همدم روح قدس از دم بگذر گفتی که ز غم گریختم شاد شدم شادی روان خود از…
هر روز دلم در غم تو زارتر است
هر روز دلم در غم تو زارتر است وز من دل بیرحم تو بیزارتر است بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا حقا که غمت از تو…
تیری ز کمانچهٔ ربابی بجهید
تیری ز کمانچهٔ ربابی بجهید از چنبر تن گذشت و بر قلب رسید آن پوست نگر که مغزها را بخلید و آن پرده نگر که…
من عهد شکسته بر شکستی بزنم
من عهد شکسته بر شکستی بزنم وز عشوه ره عشوه پرستی بزنم امروز که ارواح به رقص آمدهاند ناموس فرود آرم و دستی بزنم
جامی که بگیرم میش انوار بود
جامی که بگیرم میش انوار بود بینی که بگویم همه اسرار بود در هر طرفی که بنگرد دیدهٔ من بیپرده مرا ضیاء دلدار بود
امروز ما یار جنون میخواهد
امروز ما یار جنون میخواهد ما مجنون و او افزون میخواهد گر نیست چنین پرده چرا میدرد رسوا شده او پرده برون میخواهد
در پوش سلاح وقت جنگ است ای جان
در پوش سلاح وقت جنگ است ای جان اندیشه مکن که وقت تنگ است ای جان بگذر ز جهان که جمله رنگست ای جان هر…
ای سر روان باد خزانت مرساد
ای سر روان باد خزانت مرساد ای چشم جهان چشم بدانت مرساد ای آنکه تو جان آسمانی و زمین جز رحمت و جز راحت جانت…
مانندهٔ گل ز اصل خندان زادی
مانندهٔ گل ز اصل خندان زادی وز طالع و بخت خویش شادی شادی سرسبز چو شاخ گل و آزاده چو سرو سروی عجبی که از…
ای سر سبب اندر سبب اندر سببی
ای سر سبب اندر سبب اندر سببی وی تن عجب اندر عجب اندر عجبی ای دل طلب اندر طلب اندر طلبی وی جان طرب اندر…
گفتم چشمم که هست خاک کویت
گفتم چشمم که هست خاک کویت پرآب مدار بیرخ نیکویت گفتا که نه کس بود که در دولت من از من همه عمر باشد آب…
بر زلف تو گر دست درازی کردم
بر زلف تو گر دست درازی کردم والله که حقیقت نه مجازی کردم من در سر زلف تو بدیدم دل خویش پس با دل خویش…
امشب چه لطیف و با نوا میگردد
امشب چه لطیف و با نوا میگردد لطفی دارد که کس بدان پی نبرد اندر گل و سنبلی که ارواح چرد خیره شده خواب و…
در حضرت حق ستوده درویشانند
در حضرت حق ستوده درویشانند در صدر بزرگی همه بیخویشانند خواهی که مس وجود تو زر گردد با ایشان باش کیمیا ایشانند
ای اشک روان بگو دلافزای مرا
ای اشک روان بگو دلافزای مرا آن باغ و بهار و آن تماشای مرا چون یاد کنی شبی تو شبهای مرا اندیشه مکن بیادبیهای مرا
گر صبر کنی پردهٔ صبرت بدریم
گر صبر کنی پردهٔ صبرت بدریم ور خواب روی خواب ز چشمت ببریم گر کوه شوی در آتشت بگدازیم ور بحر شوی تمام آبت بخوریم
ای طالب دنیا تو یکی مزدوری
ای طالب دنیا تو یکی مزدوری وی عاشق خلد ازین حقیقت دوری ای شاد بهر دو عالم از بیخبری شادی غمش ندیدهاش معذوری
امشب که حریف دلبر دلداریم
امشب که حریف دلبر دلداریم یارب که چها در دل و در سر داریم یک لحظه گل از چمن همی افشانیم یک دم به شکرستان…
در دل نگذارمت که افگار شوی
در دل نگذارمت که افگار شوی در دیده ندارمت که بس خار شوی در جان کنمت جای نه در دیده و دل تا در نفس…
ای آنکه تو جان بنده را جان شدهای
ای آنکه تو جان بنده را جان شدهای در ظلمت کفر شمع ایمان شدهای اندر دل من ترانهگویان شدهای واندر سر من چو باده رقصان…
گر صبر کنم دل از غمت تنگ آید
گر صبر کنم دل از غمت تنگ آید ور فاش کنم حسود در چنگ آید پرهیز کنم که شیشه بر سنگ آید گوئی که ز…
ای عشرت نزدیک ز ما دور مشو
ای عشرت نزدیک ز ما دور مشو وز مجلس ما ملول و مهجور مشو انگور عدم بدی شرابت کردند واپس مرو ای شراب انگور مشو
امشب که همی رسد ز دلدار سلام
امشب که همی رسد ز دلدار سلام بر دیده و دل خواب حرامست حرام ماند به سر زلف تو کز بوی خوشت میآورد عطار ز…
در راه یگانگی چه طاعت چه گناه
در راه یگانگی چه طاعت چه گناه در کوی خرابات چه درویش چه شاه رخسار قلندری، چه روشن، چه سیاه بر کنگره عرش، چه خورشید…
آن باده که بر جسم حرامست حرام
آن باده که بر جسم حرامست حرام بر جان مجرد آن مدامست مدام در ریز مگو که این تمامست تمام آغاز و تمام ما کدامست…
گر با دیگری مجلس میسازم و لاغ
گر با دیگری مجلس میسازم و لاغ ننهم به خدا ز مهر کس بر دل داغ لیکن چو فرو شود کسی را خورشید در پیش…
گفتم که به من رسید دردت بمزید
گفتم که به من رسید دردت بمزید گفتا خنک آن جان که بدین درد رسید گفتم که دلم خون شد از دیده دوید گفت اینکه…
ای ماه اگرچه روشن و پرنوری
ای ماه اگرچه روشن و پرنوری از روشنی روی بت من دوری وی نرگس اگرچه تازه و مخموری رو چشم بتم ندیدهای معذوری
ای باد سحر خبر بده مر ما را
ای باد سحر خبر بده مر ما را در ره دیدی آن دل آتشپا را دیدی دل پرآتش و پرسودا را کز آتش بسوخت صد…
زین پیش اگر دم از جنون میزدهام
زین پیش اگر دم از جنون میزدهام وانگه قدم از چرا و چون میزدهام عمری بزدم این در و چون بگشادند دیدم ز درون در…
بیخود باشی هزار رحمت بینی
بیخود باشی هزار رحمت بینی با خود باشی هزار زحمت بینی همچون فرعون ریش را شانه مکن گر شانه کنی سزای سبلت بینی
آن تازه تنی که در بلای تو بود
آن تازه تنی که در بلای تو بود آغشته به خون کربلای تو بود یارب که چه کار دارد و کارستان آن بیکاری که از…
عید آمد و عیدانه جمال سلطان
عید آمد و عیدانه جمال سلطان عیدانه که دیده است چنین در دو جهان عید این بود و هزار عید ای دل و جان کان…
ای عشق که هستی به یقین معشوقم
ای عشق که هستی به یقین معشوقم تو خالق مطلقی و من مخلوقم بر کوری منکران که بدخواهانند بالا ببرم بلند تا عیوقم
شاگرد توست دل که عشق آموز است
شاگرد توست دل که عشق آموز است مانندهٔ شب گرفته پای روز است هرجا که روم صورت عشق است بپیش زیرا روغن در پی روغن…
چشم تو بهر غمزه بسوزد مستی
چشم تو بهر غمزه بسوزد مستی گر دلبندی هزار خون کردستی از پای درآمد دل و دل پای نداشت از دست کسی که او ندارد…
هر کز ز دماغ بنده بوی تو نرفت
هر کز ز دماغ بنده بوی تو نرفت وز دیدهٔ من خیال روی تو نرفت در آرزوی تو عمر بر دم شب و روز عمرم…
زان می خوردم که روح پیمانه اوست
زان می خوردم که روح پیمانه اوست زان مست شدم که عقل دیوانهٔ اوست شمعی به من آمد آتشی در من زد آن شمع که…
آن حلوائی که کم رسد زو به دهن
آن حلوائی که کم رسد زو به دهن چون دیگ بجوش آمده از وی دل من از غایت لطف آنچنان خوشخوارست کز وی دو هزار…
در عشق تو خون دیده بارید بسی
در عشق تو خون دیده بارید بسی جان در تن من ز غم بنالید بسی آگاه نی ز حالم ای جان جهان چرخم به بهانه…
ای گل تو ز لطف گلستان میخندی
ای گل تو ز لطف گلستان میخندی یا از دم عشق بلبلان میخندی یا در رخ معشوق نهان میخندی چیزیت بدو ماند از آن میخندی
من مهر تو بر تارک افلاک نهم
من مهر تو بر تارک افلاک نهم دست ستمت بر دل غمناک نهم هر جا که تو بر روی زمین پای نهی پنهان بروم دیده…
چون آتش میشود عذارش به سخن
چون آتش میشود عذارش به سخن خون میچکد از چشم خمارش به سخن چون میبرود صبر و قرارش به سخن ای عشق سخن بخش درآرش…
بیچارهتر از عاشق بیصبر کجاست
بیچارهتر از عاشق بیصبر کجاست کاین عشق گرفتاری بیهیچ دواست درمان غم عشق نه صبر و نه ریاست در عشق حقیقی نه وفا و نه…
آن را که نکرد ز هر سود ایساقی
آن را که نکرد ز هر سود ایساقی آن زهر نبود می نمود ایساقی چون بود رونده شد نبود ایساقی میها نوشد ز بحر جود…
در کوی خرابات تکبر نخرند
در کوی خرابات تکبر نخرند مردی ز سر کوی خرابات برند آنجا چو رسی مقامری باید کرد یا مات شوی یا ببری یا ببرند
یار خواهم که فتنهانگیز بود
یار خواهم که فتنهانگیز بود آتش دل و خونخواره و خونریز بود با چرخ و ستارگان با ستیز بود در بحر رود چو آتش نیز…
عاینت حمامة تحاکی حالی
عاینت حمامة تحاکی حالی تبکی و تصیح فوق غصن عالی او ناله همیکرد و منش میگفتم مینال بر این پرده که خوش مینالی
ای بندهٔ سردی به زمستان چون زاغ
ای بندهٔ سردی به زمستان چون زاغ محروم ز بلبل و گلستان ز باغ دریاب که این دم اگرت فوت شود بسیار طلب کنی به…
سرسبزی باغ و گلشن و شمشادی
سرسبزی باغ و گلشن و شمشادی رقاص کن دلی و اصل شادی ای آنکه هزار مرده را جان دادی شاگرد تو میشوم که بس استادی
بیزارم از آن لعل که پیروزه بود
بیزارم از آن لعل که پیروزه بود بیزارم از آن عشق که سه روزه بود بیزارم از آن ملک که دریوزه بود بیزارم از آن…
هان ای تن خاکی سخن از خاک مگو
هان ای تن خاکی سخن از خاک مگو جز قصهٔ آن آینهٔ پاک مگو از خالق افلاک درونت صفتی است جز از صفت خالق افلاک…
در مرگ حیات اهل داد و دین است
در مرگ حیات اهل داد و دین است وز مرگ روان پاک را تمکین است آن مرگ لقاست نی جفا و کین است نامرده همی…
من بیدلم ای نگار و تو دلداری
من بیدلم ای نگار و تو دلداری شاید که بهر سخن ز من نازاری یا آن دل من که بردهای بازدهی یا هر چه کنم…
چون شب بر من زنان و گویان آئی
چون شب بر من زنان و گویان آئی در نیم شبی صبح طرب بنمائی زلف شب را گره گره بگشائی چشمت مرسا که سخت بیهمتائی
ای تن تو نمیری که چنان جان با تست
ای تن تو نمیری که چنان جان با تست ای کفر طربفزا، که ایمان با تست هرچند که از زن صفتان خسته شدی مردی به…
سه چیز ز من ربودهای بگزیده
سه چیز ز من ربودهای بگزیده صبر از دل و رنگ از رخ و خواب از دیده چابک دستی که دست و بازوت درست تصویر…
بییار نماند هرکه با یار بساخت
بییار نماند هرکه با یار بساخت مفلس نشد آنکه با خریدار بساخت مه نور از آن گرفت کز شب نرمید گل بوی از آن یافت…
ما اطیب ما الذما احلانا
ما اطیب ما الذما احلانا کنا مهجا ولم نکن ابدانا این شأبنا کرامة مولانا یعفو و یعیدنا کما ابدنا
ایام وصال یار گوئی که نبود
ایام وصال یار گوئی که نبود وان دولت بیشمار گوئی که نبود از یار بجز فراق بر جای نماند رفت آن همه روزگار گوئی که…
گر مشتاقی به پیش مشتاق نشین
گر مشتاقی به پیش مشتاق نشین روزان و شبان بر در عشاق نشین آنگاه چو این حلقه گشائی کردی از خلق گذر کن بر خلاق…
چونست به درد دیگران درمانی
چونست به درد دیگران درمانی چون نوبت درد ما رسد درمانی من صبر کنم تا ز همه وامانی آئی بر ما چو حلقه بر درمانی
ای جانب عشاق به خیره نگران
ای جانب عشاق به خیره نگران تو خیره و در تو گشته خیره دگران این خیره در آن و آن در این یارب چیست جمله…
شادم که غم تو در دل من گنجد
شادم که غم تو در دل من گنجد زیرا که غمت بجای روشن گنجد آن غم که نگنجد در افلاک و زمین اندر دل چون…
یاری که به حسن از صفت افزونست
یاری که به حسن از صفت افزونست در خانه درآمد که دل تو چونست او دامن خود کشان و دل میگفتش دامن برکش که خانهٔ…
دست و دل ما هرچه تهیتر خوشتر
دست و دل ما هرچه تهیتر خوشتر و آزادی دل ز هرچه خوشتر خوشتر عیش خوش مفلسانه یک چشم زدن از حشمت صد هزار قیصر…
مردان رهش زنده به جان دگرند
مردان رهش زنده به جان دگرند مرغان هواش ز آشیان دگرند منگر تو بدین دیده بدیشان کایشان بیرون ز دو کون در جهان دگرند
ای حسرت خوبان جهان روی خوشت
ای حسرت خوبان جهان روی خوشت وی قبلهٔ زاهدان دو ابروی خوشت از جمله صفات خویش عریان گشتم تا غوطه خورم برهنه در جوی خوشت
گر حلقهٔ آن زلف چو شستت نگرفت
گر حلقهٔ آن زلف چو شستت نگرفت تا باده از آن دو چشم مستت نگرفت می طعنه زنند دشمنانم شب و روز کز پای درآمدی…
آن کس که بر آتش جهانم بنهاد
آن کس که بر آتش جهانم بنهاد صد گونه زبانه بر زبانم بنهاد چون شش جهتم شعلهٔ آتش بگرفت آه کردم و دست بر دهانم…
عشق آن خوشتر کز او بلاها خیزد
عشق آن خوشتر کز او بلاها خیزد عاشق نبود که از بلا پرهیزد مردانه کسی بود که در شیوهٔ عشق چون عشق به جان رسد…
از خویش خوشم نی نباشد خوشیم
از خویش خوشم نی نباشد خوشیم از خود گرمم نه آب و نی آتشیم چندان سبکم به عشق کاندر میزان از هیچ کم آیم دو…
دل باغ نهانست و درختان پنهان
دل باغ نهانست و درختان پنهان صد سان بنماید او و خود او یکسان بحریست محیط بیحد و بیپایان صد موج زند موج درون هرجان
من چوب گرفتم به کفم عود آمد
من چوب گرفتم به کفم عود آمد من بد کردم بدیم مسعود آمد گوید که در صفر سفر نیکو نیست کردم سفر و مرا چنین…
تا بتوانی مدام میباش به ذکر
تا بتوانی مدام میباش به ذکر کز ذکر ترا راه نمایند به فکر محرم چو شدی در حرم اجلالش بینی به یقین جمال معشوقهٔ بکر
ما خاک ترا به آب زمزم ندهیم
ما خاک ترا به آب زمزم ندهیم شادی نستانیم و از این غم ندهیم این صورت ما نصیب آدمیانست از صورت تو آب به آدم…
ای داد که هست جمله بیدار از من
ای داد که هست جمله بیدار از من ای من که هزار آه و فریاد از من چو ذلک ما قدمت ایدیکم گفت ناشاد شبی…
گر نقل و کباب و بادهٔ ناب خوری
گر نقل و کباب و بادهٔ ناب خوری میدان که به خواب در، همی آب خوری چون برخیزی ز خواب باشی تشنه سودت ندهد آب…
آن لحظه که از پیرهنت بوی رسد
آن لحظه که از پیرهنت بوی رسد من خود چه کسم چرخ و فلک جامه درد آن پیرهن یوسف خوشبوی کجاست کامروز ز پیراهن تو…
قومیکه چو آفتاب دارند قدوم
قومیکه چو آفتاب دارند قدوم در صدق چو آهنند و در لطف چو موم چون پنجهٔ شیرانهٔ خود بگشایند نی پرده رها کنند و نی…
آن می که گشود مرغ جان را پر و بال
آن می که گشود مرغ جان را پر و بال دل را برهانید ز سیری و ملال ساقی عشق است و عاشقان مالامال از عشق…
شمعی که در اینخانه بدی خانه کجاست
شمعی که در اینخانه بدی خانه کجاست در دیده بد امروز میان دلهاست در دل چو خیال خوش نشست و برخاست نی نی که ز…
میپنداری که از غمانت رستم
میپنداری که از غمانت رستم یا بیتو صبور گشتم و بنشستم یارب مرسان به هیچ شادی دستم گر یک نفس از غم تو خالی هستم
از آتش عشق دوست تفها بزنید
از آتش عشق دوست تفها بزنید وان آتش را در این علفها بزنید آن چنگ غمش چو پای ما بگرفتست ما را به مثل بر…
مرغان رفتند بر سلیمان بخروش
مرغان رفتند بر سلیمان بخروش کاین بلبل را چرا نمیمالی گوش بلبل گفتا به خون ما در بمجوش سه ماه سخن گویم و نه ماه…
با تست مراد از چه روی هر سو تو
با تست مراد از چه روی هر سو تو او تست ولی باو میگو تو اوئی و توئی ز احولی مخیزد چون دیده شود راست…
گفتی گشتم ملول و سودام گرفت
گفتی گشتم ملول و سودام گرفت تا شد دل از این کار و از این جام گرفت ترسم بروی جامه دران بازآئی کان گرگ درنده…
آنان که محققان این درگاهند
آنان که محققان این درگاهند نزد دل اهل دل چو برگ کاهند اهل دل خاصگان شاهنشاهند باقی همه هرچه هست خرج راهند





