در آتش خویش چون دمی جوش کنم

در آتش خویش چون دمی جوش کنم خواهم که دمی ترا فراموش کنم گیرم جانی که عقل بیهوش کند در جام درآئی و ترا نوش…

باز آمد یار با دلی چون خاره

باز آمد یار با دلی چون خاره وز خارهٔ او این دل من صد پاره در مجلس من بودم و عشقش چون چنگ اندر زد…

مصنوع حقیم و صید صانع باشیم

مصنوع حقیم و صید صانع باشیم جانرا ز مراد جان چه مانع باشیم صد بره برای بندگان قربان کرد ما چند به آب گرم قانع…

بازآی که تا به خود نیازم بینی

بازآی که تا به خود نیازم بینی بیداری شبهای درازم بینی نی نی غلطم که خود فراق تو مرا کی زنده رها کند که بازم…

گویم که کیست روح‌افزا مرا

گویم که کیست روح‌افزا مرا آنکس که بداد جان ز آغاز مرا گه چشم مرا چو باز بر می‌بندد گه بگشاید به صید چون باز…

تو کان جهانی و جهان نیم جو است

تو کان جهانی و جهان نیم جو است تو اصل جهانی و جهان از تو نو است گر مشعله جهانی و شمع بگیرد عالم بی‌آهن…

آنی تو که در صومعه مستم داری

آنی تو که در صومعه مستم داری در کعبه نشسته بت‌پرستم داری بر نیک و بد تو مر مرا دستی نیست در دست توام تا…

رازیکه بگفتی ای بت بدخویم

رازیکه بگفتی ای بت بدخویم واگو که من از لطف تو آن میجویم چون گفت به گریه درشدم پس گفتا وامیگویم خموش وامیگویم

آنی که به صد شفاعت و صد زاری

آنی که به صد شفاعت و صد زاری بر پات یکی بوسه دهم نگذاری گر آب دهی مرا اگر آتش باری سلطان ولایتی و فرمانداری

گر سوزش سینه را به کس می‌داری

گر سوزش سینه را به کس می‌داری وز مهر ضمیر پر هوس می‌داری باید که چو نالهٔ تو آرام دلست آن ناله قرین هر نفس…

ای زندگی تن و توانم همه تو

ای زندگی تن و توانم همه تو جانی و دلی ای دل و جانم همه تو تو هستی من شدی از آنی همه من من…

علم فقها ز شرع و سنت باشد

علم فقها ز شرع و سنت باشد حکم حکما بیان حجت باشد لیکن سخنان اولیای ملکوت از کشف و عیان نور حضرت باشد

جان جانی بیا میان جان باش

جان جانی بیا میان جان باش چون عقل و خرد تاج سر مردان باش تو دولت و بخت همه ای در دو جهان چون دولت…

خواهی که در این زمانه فردی گردی

خواهی که در این زمانه فردی گردی یا در ره دین صاحب دردی گردی این را بجز از صحبت مردان مطلب مردی گردی چو گرد…

رقص آن نبود که هر زمان برخیزی

رقص آن نبود که هر زمان برخیزی بی‌درد چو گرد از میان برخیزی رقص آن باشد کز دو جهان برخیزی دل پاره کنی ور سر…

امروز مهم دست زنان آمده است

امروز مهم دست زنان آمده است پیدا و نهان چو نقش جان آمده است مست و خوش و شنگ و بی‌امان آمده است زانروی چنینم…

رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین

رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین نی حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین…

ای شاخ گلی که از صبا می‌رنجی

ای شاخ گلی که از صبا می‌رنجی ور زانکه گلی تو پس چرا می‌رنجی آخر نه صبا مشاطهٔ گل باشد این طرفه که از لطف…

هر روز یکی شور بر این جمع زنی

هر روز یکی شور بر این جمع زنی بنیاد هزار عاقبت را بکنی تا دور ابد این دوران قائم بود بر جا فقیران کرم چون…

جانا تبش عشق به غایت برسید

جانا تبش عشق به غایت برسید از شوق تو کارم به شکایت برسید ارزانکه نخواهی که بنالم سحری دریاب که هنگام عنایت برسید

من کاغذهای مصر و بغداد ای جان

من کاغذهای مصر و بغداد ای جان کردم پر ز آه و فریاد ای جان یکساعت عشق صد جهان بیش ارزد صد جان به فدای…

در خاک اگر رفت تن بیجانی

در خاک اگر رفت تن بیجانی جان بر فلک افرازد و شاذروانی در خاک بنفشه‌ای بپایید و برست چون برندهد سرو چنان بستانی

ای آمده ز آسمان درین عالم دیر

ای آمده ز آسمان درین عالم دیر و آورده خبرهای سموات به زیر ز آواز تو آدمی کجا گردد سیر یارب تو بده دمدمه پنجهٔ…

روزی ترش است و دیدهٔ ابرتر است

روزی ترش است و دیدهٔ ابرتر است این گریه برای خندهٔ برگ و بر است آن بازی کودکان و خندید نشان از گریهٔ مادر است…

جانهاست همه جانوران را جز جان

جانهاست همه جانوران را جز جان نانهاست همه نان طلبان را جز نان هر چیز خوشی که در جهان فرض کنی آن را بدل و…

من کی خندم تات نبینم خندان

من کی خندم تات نبینم خندان جان بندهٔ آن خندهٔ بیکام و دهان افسوس که خندهٔ ترا می‌بینند و آن خندهٔ تو ز چشم خلقان…

در دور سپهر و مهر ساقی مائیم

در دور سپهر و مهر ساقی مائیم سرمست مدام اشتیاقی مائیم در آینه وجود کردیم نگاه مائیم و نمائیم که باقی مائیم

ای آنکه تو دیر آمده‌ای در کتاب

ای آنکه تو دیر آمده‌ای در کتاب گر بشتابند کودکان تو مشتاب گر مانده شدند قوم و از دست شدند این دست تو است زود…

روزیکه مرا عشق تو دیوانه کند

روزیکه مرا عشق تو دیوانه کند دیوانگی کنم که دیو آن نکند حکم مژه تو آن کند با دل من کز نوک قلم خواجهٔ دیوان…

جانیست غذای او غم و اندیشه

جانیست غذای او غم و اندیشه جانی دگر است همچو شیر بیشه اندیشه چو تیشه است گزافه مندیش هان تا نزنی تو پای خود را…

من گرسنه‌ام نشاط سیری دارم

من گرسنه‌ام نشاط سیری دارم روباهم و نام و ننگ شیری دارم نفسی است مرا که از خیالی برمد آنرا منگر جان دلیری دارم

جز بادهٔ لعل لامکان یاد مکن

جز بادهٔ لعل لامکان یاد مکن آنرا بنگر از این و آن یاد مکن گر جان داری از این جهان یاد مکن مستی خواهی ز…

آنها که بتش خزان سوخته‌اند

آنها که بتش خزان سوخته‌اند وز لطف بهار چشمشان دوخته‌اند اکنون همه را خلعت تو دوخته‌اند شیوه‌گری و غنج درآموخته‌اند

من بندهٔ آن قوم که خود را دانند

من بندهٔ آن قوم که خود را دانند هردم دل خود را ز علط برهانند از ذات و صفات خویش خالی گردند وز لوح وجود…

در عشق خلاصهٔ جنون از من خواه

در عشق خلاصهٔ جنون از من خواه جان رفته و عقل سرنگون از من خواه صد واقعهٔ روز فزون از من خواه صد بادیه پر…

چون بدنامی بروزگاری افتد

چون بدنامی بروزگاری افتد مرد آن نبود که نامداری افتد گر در خواهی ز قعر دریا بطلب کان کف باشد که بر کناری افتد

هر لحظه میی به جان سرمست دهد

هر لحظه میی به جان سرمست دهد تا جان و دلم به وصل پیوست دهد این طرفه که یک قطرهٔ آب آمده است تا دریای…

ساقی چو دهد بادهٔ حمرا چکنم

ساقی چو دهد بادهٔ حمرا چکنم چون بوسه طلب کند مه‌افزا چکنم امروز که حاضر است اقبال وصال گر گول نیم حدیث فردا چکنم

جز جام جلالت اجل نوش مکن

جز جام جلالت اجل نوش مکن جز نغمهٔ عشق کبریا گوش مکن در کان عقیق فقر عشرت نقد است می می‌خور و قصهٔ پرندوش مکن

ای آنکه ز حال بندگان میدانی

ای آنکه ز حال بندگان میدانی چشمی و چراغ در شب ظلمانی باز دل ما را که تو میپرانی آخر تو ندانی که تواش میخوانی

زان دم که ترا به عشق بشناخته‌ام

زان دم که ترا به عشق بشناخته‌ام بس نرد نهان که با تو من باخته‌ام به خرام تو سرمست به خرگاه دلم کز بهر تو…

بشنو اگرت تاب شنیدن باشد

بشنو اگرت تاب شنیدن باشد پیوستن او ز خود بریدن باشد خاموش کن آنجا که جهان نظر است چون گفتن ایشان همه دیدن باشد

گیر ایدل من عنان آن شاهنشاه

گیر ایدل من عنان آن شاهنشاه امشب بر من قنق شو ایروت چو ماه ور گوید فردا مشنو زود بگوی لاحول ولا قوة الا بالله

ای کان العباد ما اهواه

ای کان العباد ما اهواه ما یذکرنا فکیف ما ینساه قدر ان به القلوب والافواه قد احسن لا اله الا الله

گر عاقل و عالمی به عشق ابله شو

گر عاقل و عالمی به عشق ابله شو ور ماه فلک توئی چو خاک ره شو با نیک و بد و پیر و جوان همره…

چشمی دارم همه پر از صورت دوست

چشمی دارم همه پر از صورت دوست با دیده مرا خوشست چون دوست در اوست از دیده دوست فرق کردن نه نکوست یا دوست به…

ای آنکه مرا به لطف بنواخته‌ای

ای آنکه مرا به لطف بنواخته‌ای در دفع کنون بهانه‌ای ساخته‌ای گر با همگان عشق چنین باخته‌ای پس قیمت هیچ دوست نشناخته‌ای

زاهد بودی ترانه گویت کردم

زاهد بودی ترانه گویت کردم خاموش بدی فسانه گویت کردم اندر عالم نه نام بودت نه نشان ننشاندمت و نشانه گویت کردم

آن خوش باشد که صاحب تمییزی

آن خوش باشد که صاحب تمییزی بی‌آنکه بگویند و بگوید چیزی بی‌گفت و تقاضا برسد مهمانرا تروندهٔ خوش ز صاحب پالیزی

غم را دیدم گرفته جام دردی

غم را دیدم گرفته جام دردی گفتم که غما خبر بود رخ زردی گفتا چکنم که شادیی آوردی بازار مرا خراب و کاسد کردی

من نیز چو تو عاقل و هشیار بدم

من نیز چو تو عاقل و هشیار بدم بر جملهٔ عاشقان به انکار بدم دیوانه و مست و لاابالی گشتم گوئیکه همه عمر در این…

چون دانستم که عشق پیوست منست

چون دانستم که عشق پیوست منست وان زلف هزار شاخ در دست منست هرچند که دی مست قدح میبودم امروز چنانم که قدح مست منست

مائیم که دل ز جسم و جوهر کندیم

مائیم که دل ز جسم و جوهر کندیم مهر از فلک و جهان اغبر کندیم از کبر جهان سبال خود میمالید از دولت دل سبلت…

بیرون ز جهان و جان یکی دایهٔ ماست

بیرون ز جهان و جان یکی دایهٔ ماست دانستن او نه درخور پایهٔ ماست در معرفتش همین قدر دانم ما سایه اوئیم و جهان سایه…

آن روز که جان خرقهٔ قالب پوشید

آن روز که جان خرقهٔ قالب پوشید دریای عنایت از کرم میجوشید سرنای دل از بسکه می لب نوشید هم بر لب تو مست شد…

در گریهٔ خون مرا شکر خند تو کرد

در گریهٔ خون مرا شکر خند تو کرد بی‌بند مرا از این جهان بند تو کرد می‌فرمائی که عهد و سوگند تو کو بی‌عهد مرا…

ای نرگس پر خواب ربودی خوابم

ای نرگس پر خواب ربودی خوابم وی لالهٔ سیراب ببردی آبم ای سنبل پرتاب ز تو درتابم ای گوهر کمیاب ترا کی یابم

گفتم که دلا تو در بلا افتادی

گفتم که دلا تو در بلا افتادی گفتا که خوشم تو به کجا افتادی گفتم که دماغ دوا باید، گفت دیوانه توئی که در دوا…

ای پارسی و تازی تو پوشیده

ای پارسی و تازی تو پوشیده جان دیده قدح شراب نانوشیده دریا باید ز فضل حق جوشیده پیدا باید کفایت کوشیده

گر تیغ اجل مرا کند بی‌سر و جان

گر تیغ اجل مرا کند بی‌سر و جان در حسن برآیم ز زمین صد چندان از خاک چو جمله دانه‌ها میروید هم دانهٔ آدمی بروید…

بیگانه شوی ز صحبت بیگانه

بیگانه شوی ز صحبت بیگانه بشنو سخن راست از این دیوانه صد خانه پر از شهد کنی چون زنبور گر زانکه جدا کنی ز اینان…

آن زلف سیاه و قد رعناش نگر

آن زلف سیاه و قد رعناش نگر شیرینی آن لعل شکرخاش نگر گفتم که زکوة حسن یک بوسه بده برگشت و به خنده گفت سوداش…

در نفی تو عقل را امان نتوان دید

در نفی تو عقل را امان نتوان دید جز در ره اثبات تو جان نتوان داد با اینکه ز تو هیچ مکان خالی نیست در…

یارب چه دلست این و چه خو دارد این

یارب چه دلست این و چه خو دارد این در جستن او چه جستجو دارد این بر خاک درش هر نفسی سر بنهد خاکش گوید…

عشق است قدح وز قدحش خوشحالم

عشق است قدح وز قدحش خوشحالم او راست عروسی و منش طبالم سوگند بدان عشق که بطال گر است کانروز که طبال نیم بطالم

ای جان جهان جز تو کسی کیست بگو

ای جان جهان جز تو کسی کیست بگو بی‌جان و جهان هیچ کسی زیست بگو من بد کنم و تو بد مکافات دهی پس فرق…

سوگند بدان دل که شده است او پستش

سوگند بدان دل که شده است او پستش سوگند بدان جان که شده است او مستش سوگند بدان دم که مرا میدیدند پیمانه به دستی…

پر از عیسی است این جهان مالامال

پر از عیسی است این جهان مالامال کی گنجد در جهان قماش دجال شورابهٔ تلخ تیره دل کی گنجد چون مشک جهان پر است از…

هان ای سفری عزم کجایست کجا

هان ای سفری عزم کجایست کجا هرجا که روی نشسته‌ای در دل ما چندان غم دریاست ترا چون ماهی کافشاند لب خشک تو را در…

درویش که اسرار جهان میبخشد

درویش که اسرار جهان میبخشد هردم ملکی به رایگان میبخشد درویش کسی نیست که نان میطلبد درویش کسی بود که جان میبخشد

من تجربه کردم صنم خوش‌خو را

من تجربه کردم صنم خوش‌خو را سیلاب سیه تیره نکرد آنجو را یک روز گره نبست او ابرو را دارم بیمرگ و زندگانی او را

این چرخ غلام طبع خود رایهٔ ماست

این چرخ غلام طبع خود رایهٔ ماست هستی ز برای نیستی مایهٔ ماست اندر پس پرده‌ها یکی دایهٔ ماست ما آمده نیستیم این سایهٔ ماست

گر جنگ کند به جای چنگش گیرم

گر جنگ کند به جای چنگش گیرم ور خوار کنم بنام و ننگش گیرم دانی بر من تنگ چرا می‌گیرد تا چون ببرم آید تنگش…

ای چون علم سپید در صحرائی

ای چون علم سپید در صحرائی ای رحمت در رسیده از بالائی من در هوس تو میپزم حلوائی حلوا بنگر به صورت سودائی

دستت دو و پایت دو و چشمت دو رواست

دستت دو و پایت دو و چشمت دو رواست اما دل و معشوق دو باشند خطاست معشوق بهانه است و معبود خداست هرکس که دو…

آن کس که ببست خواب ما را بستم

آن کس که ببست خواب ما را بستم یارب تو ببند خواب او را به کرم تا باز چشد مرارت بی‌خوابی و اندیشه کند به…

حسنت که همه جهان فسونش بگرفت

حسنت که همه جهان فسونش بگرفت درد حسد حسود چونش بگرفت سرخی رخت ز گرمی و خشکی نیست از بس عاشق که کشت خونش بگرفت

از درد چو جان تو به فریاد آید

از درد چو جان تو به فریاد آید آنگه ز خدای عالمت یاد آید والله که اگر داد کنی داد آید ور عشوه دهی یاد…

تا با تو ز هستی تو هستی باقیست

تا با تو ز هستی تو هستی باقیست ایمن منشین که بت‌پرستی باقیست گیرم بت پندار شکستی آخر آن بت که ز پندار برستی باقیست

گر چرخ زنم گرد تو خورشید زنم

گر چرخ زنم گرد تو خورشید زنم ور طبل زنم نوبت جاوید زنم چون حارس چوبک زن بام تو شوم چوبک همه بر تارک ناهید…

این عشق شهست و رایتش پیدا نیست

این عشق شهست و رایتش پیدا نیست قرآن حقست و آیتش پیدا نیست هر عاشق از این صیاد تیری خورده است خون میرود و جراحتش…

عشق تو بکشت ترکی و تازی را

عشق تو بکشت ترکی و تازی را من بندهٔ آن شهید و آن غازی را عشقت میگفت کس ز من جان نبرد حق گفت دلا…

ای داده بنان گوهر ایمانی را

ای داده بنان گوهر ایمانی را داده بجوی قلب یکی کانی را نمرود چو دل را به خلیلی نسپرد بسپرد به پشه، لاجرم جانی را

دل در بر هر که هست از دلبر ماست

دل در بر هر که هست از دلبر ماست هرجا جهد این برق از آن گوهر ماست هر زر که در او مهر الست است…

آن لاله رخی که با رخ زردم از او

آن لاله رخی که با رخ زردم از او وان داروی دردی که همه دردم از او یک روز به بازار بری بر من زد…

اجری ده ارواحی و سلطان ابد

اجری ده ارواحی و سلطان ابد گرچه به قلب بهاء دینی و ولد بگذار که ساغر وفا در شکند چون شیشه شکست پای مستان بخلد

از روی تو من همیشه گلشن بودم

از روی تو من همیشه گلشن بودم وز دیدن تو دو دیده روشن بودم من میگفتم چشم بد از روی تو دور جانا مگر آن…

تا چند بهر زه چون غباری گردم

تا چند بهر زه چون غباری گردم گه بر سر که گه سوی غاری گردم تا چند چو طفل بر نگاری گردم یک چند گهی…

گر هر دو جهان ز خار غم پر باشد

گر هر دو جهان ز خار غم پر باشد از خار بترسد آنکه اشتر باشد ور جان و جهان ز غصه آلوده شود پاکیزه شود…

با پیر خرد نهفته میگویم دوش

با پیر خرد نهفته میگویم دوش کز من سخن از سر جهان هیچ مپوش نرمک نرمک مرا همی گفت بگوش کین دیدنیست گفتنی نیست خموش

کاچی سازی که روز برفست و وحل

کاچی سازی که روز برفست و وحل دانی که ز بهر چیست این رسم و عمل یعنی که به صورت او نم و تر، میریست…

ای دریا دل تو گوهر و مرجان را

ای دریا دل تو گوهر و مرجان را درباز که راه نیست کم خرجان را تن همچو صدف دهان گشاده است که آه من کی…

صافی صفت و پاک نظر باید بود

صافی صفت و پاک نظر باید بود وز هرچه جز اوست بیخبر باید بود هر لحظه اگر هزار دردت باشد در آرزوی درد دگر باید…

آن یار که عقلها شکارش میشد

آن یار که عقلها شکارش میشد وان یار که کوه بیقرارش میشد گفتم که سر زلف بریدی گفتا بسیار سر اندر سر کارش میشد

از بسکه برآورد غمت آه از من

از بسکه برآورد غمت آه از من ترسم که شود به کام بدخواه از من دردا که ز هجران تو ای جان جهان خون شد…

از عشق تو هر طرف یکی شبخیزی

از عشق تو هر طرف یکی شبخیزی شب کشته ز زلفین تو عنبر بیزی نقاش ازل نقش کند هر طرفی از بهر قرار دل من…

تا رهبر تو طبع بدآموز بود

تا رهبر تو طبع بدآموز بود بخت تو مپندار که پیروز بود تو خفته به صبح و شب عمرت کوتاه ترسم که چو بیدار شوی…

گلباغ نهانست و درختان پنهان

گلباغ نهانست و درختان پنهان صد سال نماید او و او خود یکسان بحریست محیط و بی‌حد و بی‌پایان صد موج ز موج او درون…

با دل گفتم که ای دل از نادانی

با دل گفتم که ای دل از نادانی محروم ز خدمت شده‌ای میدانی دل گفت مرا سخن غلط میرانی من لازم خدمتم تو سرگردانی

گر در وصلی بهشت یا باغ اینست

گر در وصلی بهشت یا باغ اینست ور در هجری دوزخ با داغ اینست عشق است قدیم در جهان پوشیده پوشیده برهنه میکند لاغ اینست