رباعیات مولانا
با دل گفتم اگر بود جای سخن
با دل گفتم اگر بود جای سخن با دوست غمم بگو در اثنای سخن دل گفت به گاه وصل با یار مرا نبود ز نظاره…
ما را ز هوای خویش دف زن کردی
ما را ز هوای خویش دف زن کردی صد دریا را ز خویش کف زن کردی آن وسوسهای را که ز لاحول دمید در کشتی…
ای دل تو اگر هزار دلبر داری
ای دل تو اگر هزار دلبر داری شرط آن نبود که دل ز ما برداری گر دل داری که دل ز ما برداری از یار…
دلدار ز پردهای کز آن سوسو نیست
دلدار ز پردهای کز آن سوسو نیست میگفت بد من ارچه آتش خو نیست چون دید مرا زود سخن گردانید کو آن منست این سخن…
از گل قفس هدهد جانها تو کنی
از گل قفس هدهد جانها تو کنی از خاک سیه شکرفشانها تو کنی آن را که تو سرمهاش کشیدی او داند کاینها ز تو آید…
از جان بگریزم ار ز جان بگریزی
از جان بگریزم ار ز جان بگریزی از دل بگریزم ار از آن بگریزی تو تیری و ما همچو کمانیم هنوز تیری چه عجب گر…
هم خانه از آن اوست و هم جامه و نان
هم خانه از آن اوست و هم جامه و نان هم جسم از آن اوست همه دیده و جان وان چیز دگر که نیست گفتن…
تا ظن نبری که این زمین بیهوشست
تا ظن نبری که این زمین بیهوشست بیدار دو چشم بسته چون خرگوشست چون دیک هزار کف بسر میآرد تا خلق ندانند که او در…
میگردد این روی جهان رنگ به رنگ
میگردد این روی جهان رنگ به رنگ وز پرده همی بیند معشوقهٔ شنگ این لرزهٔ دلها همه از معشوقیست کز عشق ویست نه فلک چون…
با شب گفتم گر بمهت ایمانست
با شب گفتم گر بمهت ایمانست این زود گذشتن تو از نقصانست شب روی به من کرد و چنین عذری گفت ما را چه گنه…
مستم ز خمار عبهر جادویت
مستم ز خمار عبهر جادویت دفعم چو دهی چو آمدم در کویت من سیر نمیشوم ز لب تر کردن آن به که مرا درافکنی درجویت
ای دل ز جهانپان چرا داری بیم
ای دل ز جهانپان چرا داری بیم حق محسن و منعم و کریمست و رحیم تیر کرمش ز شصت احسان قدیم در حاجت بنده میکند…
دوش از سر مستی بخراشید رخم
دوش از سر مستی بخراشید رخم آندم که زروش لاله میچید رخم گفتم مخراشش که از آنروز که زاد از قبلهٔ روی تو نگردید رخم
آنرا که به ضاعت قناعت باشد
آنرا که به ضاعت قناعت باشد هرگونه که خورد و خفت و طاعت باشد زنهار تولا مکن الا به خدای کاین رغبت خلق نیم ساعت…
خوش عادت خوش خو که محمد دارد
خوش عادت خوش خو که محمد دارد ما را شب تیره بینوا نگذارد بنوازد آن رباب را تا به سحر ور خواب آید گلوش را…
یکدم غم جان دار غم نان تا کی
یکدم غم جان دار غم نان تا کی وز پرورش این تن نادان تا کی اندر ره طبل اشکم و نای و گلو این رنج…
دوش آنچه برفت در میان تو و من
دوش آنچه برفت در میان تو و من نتوان بنوشتن و نه بتوان گفتن روزیکه سفر کنم ازین کهنه وطن افسانه کند از آن شکنهای…
آشفته همی روی بکوئی ای جان
آشفته همی روی بکوئی ای جان میجوئی از آن گمشده خویش نشان من دوش بدیدم کمرت را ز میان هان تا نبری گمان بد بر…
دی از تو چنان بدم که گل در بستان
دی از تو چنان بدم که گل در بستان امروز چنانم و چنانتر ز چنان من چون نزنم دست که پابند منی چون پای نکوبم…
ای دوست که دل ز دوست برداشتهای
ای دوست که دل ز دوست برداشتهای نیکوست که دل ز دوست برداشتهای دشمن چو شنیده مینگنجد از شوق در پوست که دل ز دوست…
هر روز پگاه خیمه بر جوی زنی
هر روز پگاه خیمه بر جوی زنی صد نقش تو بر گلشن خوشبوی زنی چون دف دل ما سماع آنگاه کند کش هر نفسی هزار…
تهدید عدو چه بشنود عاشق راست
تهدید عدو چه بشنود عاشق راست میراند خر تیز بدان سو که خداست نتوان به گمان دشمن از دوست برید نتوان به خیالی ز حقیقت…
من عاشق روی تو نگارم چکنم
من عاشق روی تو نگارم چکنم وز چشم خوش تو شرمسارم چکنم هر لحظه یکی شور برآرم چکنم والله به خدا خبر ندارم چکنم
تو جانی و هر زنده غم جان بکشد
تو جانی و هر زنده غم جان بکشد هر کان دارد منت آن بکشد هرجان که چو کارد با تو در بند زر است گر…
آنکو طمع وفا برد بر شکران
آنکو طمع وفا برد بر شکران بر خویش بزد عیب و نزد بر شکران ور شکران نهاد انگشت به عیب در هجر بسی دست گزد…
دیدم در خواب ساقی زیبا را
دیدم در خواب ساقی زیبا را بر دست گرفته ساغر صهبا را گفتم به خیالش که غلام اوئی شاید که به جای خواجه باشی ما…
بازآی که یار بر سر پیمانست
بازآی که یار بر سر پیمانست از مهر تو برنگشت صد چندانست تو بر سر مهری که ترا یکجانست او چون باشد که جان جان…
مطرب خواهم که عاشق مست بود
مطرب خواهم که عاشق مست بود در کوی خرابات تو پابست بود گر نیست بود شاه و گر هست بود یارب بده آن کس که…
باغی که من از بهار او بشکفتم
باغی که من از بهار او بشکفتم بشکفت و نمود هرچه من میگفتم با ساغر اقبال چو کرد او جفتم سرمست شدم سر بنهادم خفتم
گویند بیا به باغ کانجا لاغ است
گویند بیا به باغ کانجا لاغ است نی زحمت نزهت و نه بانگ زاغ است اندر دل من رنگرز صباغست کاندر پر هر زاغ از…
توبه کردم ز شور و بیخویشتنی
توبه کردم ز شور و بیخویشتنی عشقت بشنید از من به این ممتحنی از هیزم توبهٔ من آتش بفروخت میسوخت مرا که توبه دیگر نکنی
آنی که وجود و عدمت اوست همه
آنی که وجود و عدمت اوست همه سرمایهٔ شادی و غمت اوست همه تو دیده نداری که باو درنگری ورنی که ز سر تا قدمت…
رباعی شمارهٔ ۷۷۸
رباعی شمارهٔ ۷۷۸ کامل صفتی راه فنا میپیمود چون باد گذر کرد ز دریای وجود یک موی ز هست او بر او باقی بود آن…
او پاک شده است و خام ار در حرم است
او پاک شده است و خام ار در حرم است در کیسه بدان رود که نقد درم است قلاب نشاید که شود با او یار…
گر شاد ببینمت بر این دیده نهم
گر شاد ببینمت بر این دیده نهم ور دیده بر این رخ پسندیده نهم بر عرعر زیبات طوافی دارم گر روی بدان جعد پژولیده نهم
ای ساقی جان مطرب ما را چه شده است
ای ساقی جان مطرب ما را چه شده است چون مینزند رهی ره او که زده است او میداند که عشق را نیک و بد…
عمرم به کنار زد کناری با تو
عمرم به کنار زد کناری با تو چون عمر گذشتنیست باری با تو نی نی غلطم گذرد پیشهٔ عمر آن عمر که یافت او گذاری…
جان را جستم ببحر مرجان آمد
جان را جستم ببحر مرجان آمد در زیر کفی قلزم پنهان آمد اندر دل تاریک به راه باریک رفتم رفتم یکی بیابان آمد
امروز ندانم بچه دست آمدهای
امروز ندانم بچه دست آمدهای کز اول بامداد مست آمدهای گر خون دلم خوری ز دستت ندهم زیرا که به خون دل به دست آمدهای
گاهی ز هوس دست زنان میباشم
گاهی ز هوس دست زنان میباشم گاه از دوری دست گزان میباشم در آب کنم دست که مه را گیرم مه گوید من بر آسمان…
ای از تو برون ز خانهها جای دلم
ای از تو برون ز خانهها جای دلم وی تلخی رنجهات حلوای دلم ما را ز غمت شکایتی نیست ولیک خوش آیدم آنکه بشنوی وای…
طبعی نه که با دوست در آمیزم من
طبعی نه که با دوست در آمیزم من عقلی نه که از عشق بپرهیزم من دستی نه که با قضا درآویزم من پائی نه که…
بر شاه حبش زنیم و بر قیصر روم
بر شاه حبش زنیم و بر قیصر روم پیشانی شیر برنویسیم رقوم ما آهن لشکر سلیمان خودیم جز در کف داود نگردیم چو موم
هوش عاشق کجا بود سوی نسیم
هوش عاشق کجا بود سوی نسیم هوش عاقل کجا بود با زر و سیم جای گلها کجا بود باغ و نعیم جای هیزم کجا بود…
روزی به خرابات گذر میکردی
روزی به خرابات گذر میکردی کژ کژ به کرشمهای نظر میکردی آنها که جهان زیر و زبر میکردند چون کار جهان زیر و زبر میکردی
امشب شب من بسی ضعیف و زار است
امشب شب من بسی ضعیف و زار است امشب شب پرداختن اسرار است اسرار دلم جمله خیال یار است ای شب بگذر زود که ما…
عارف چو گل و جز گل خندان نبود
عارف چو گل و جز گل خندان نبود تلخی نکند عادت قند آن نبود مصباح زجاجه است جان عارف پس شیشه بود زجاجه سندان نبود
بر من در وصل بسته میدارد دوست
بر من در وصل بسته میدارد دوست دل را بعنا شکسته میدارد دوست زین پس من و دلشکستگی بر در او چون دوست دل شکسته…
و هو معکم از او خبر میآید
و هو معکم از او خبر میآید در سینه از این خبر شرر میآید زانی ناخوش که خویش نشناختهای چون بشناسی دگرچه در میآید
روزیکه گذر کنی به خر پشتهٔ من
روزیکه گذر کنی به خر پشتهٔ من بنشین و بگو که ای به غم کشتهٔ من تا بانگ زنم ز خاک آغشته به خون کای…
امشب منم و یکی حریف چو منی
امشب منم و یکی حریف چو منی بر ساخته مجلسی برسم چمنی جام می و شمع و نقل و مطرب همه هست ای کاش تو…
عاشق شب خلوت از پی پی گم را
عاشق شب خلوت از پی پی گم را بسیار بود که کژ نهد انجم را زیرا که شب وصال زحمت باشد از مردم دیده دیدهٔ…
بردار حجابها به یکبار امشب
بردار حجابها به یکبار امشب یک موی ز هر دو کون مگذار امشب دیروز حدیث جان و دل میگفتی پیش تو نهیم کشته و زار…
وه وه که به دیدار تو چونم تشنه
وه وه که به دیدار تو چونم تشنه چندانکه ببینمت فزونی تشنه من بندهٔ آن دو لعل سیراب توام عالم همه زانست به خونم تشنه
در زیر غزلها و نفیر و زاری
در زیر غزلها و نفیر و زاری دردیست مرا ز چهرههای ناری هرچند که رسم دلبریهاش خوشست کو آن خوشیئیکه او کند دلداری
چو نزود نبشته بود حق فرقت ما
چو نزود نبشته بود حق فرقت ما از بهر چه بود جنگ و آن وحشت ما گر بد بودیم رستی از زحمت ما ور نیک…
یاد تو کنم دلم تپیدن گیرد
یاد تو کنم دلم تپیدن گیرد خونابه ز دیدهام چکیدن گیرد هرجا خبر دوست رسیدن گیرد بیچاره دلم ز خود رمیدن گیرد
گر بر سر شهوت و هوا خواهی رفت
گر بر سر شهوت و هوا خواهی رفت از من خبرت که بینوا خواهی رفت ور درگذری از این ببینی بعیان کز بهر چه آمدی…
بیچاره دلا که آینهٔ هر اثری
بیچاره دلا که آینهٔ هر اثری گر سر کشی از صفات با دردسری ای آینهای که قابل خیر وشری زان عکس ترا چه غم که…
آن دم که مرا بگرد تو دورانست
آن دم که مرا بگرد تو دورانست ساقی و شراب و قدح و دور، آنست واندم که ترا تجلی احسانست جان در حیرت چو موسی…
در عشق هزار جان و دل بس نکند
در عشق هزار جان و دل بس نکند دل خود چه بود حدیث جان کس نکند این راه کسی رود که در هر قدمی صد…
در سینهٔ هر که ذرهای دل باشد
در سینهٔ هر که ذرهای دل باشد بیمهر تو زندگیش مشکل باشد با زلف چو زنجیر گره بر گرهت دیوانه کسی بود که عاقل باشد
من بحر تمامم و یکی قطره نیم
من بحر تمامم و یکی قطره نیم احول نیم و چو احولان غره نیم گویم به زبان حال و هر یک ذره فریاد همی کند…
جوزی که درونش مغز شیرین باشد
جوزی که درونش مغز شیرین باشد درجی که در او در خوش آیین باشد چندین ز حسد شکستن آن مطلب گر بشکنیش هزار چندین باشد
ای آنکه ز خاک تیره نطعی سازی
ای آنکه ز خاک تیره نطعی سازی هر لحظه بر او نقش دگر اندازی گه مات شوی و گه بداری ماتم احسنت زهی صنعت با…
زان مقصد صنع تو یکی نی ببرید
زان مقصد صنع تو یکی نی ببرید از بهر لب چون شکر خود بگزید وان نی ز تو از بسکه می لب نوشید هم بر…
بگرفت دلت زانکه ترا دل نگرفت
بگرفت دلت زانکه ترا دل نگرفت وآنرا که گرفت دل غم گل نگرفت باری دل من جز صفت گل نگرفت بیحاصلیم جز ره حاصل نگرفت
لاحول ولا دور کند آن غم را
لاحول ولا دور کند آن غم را گر دیو رسد جان بنی آدم را آن کز دم لاحول ولا غمگین شد لا حول ولا فزون…
ای کمتر مهمانیت آب گرمی
ای کمتر مهمانیت آب گرمی کز لذت آن مست شود بیشرمی ای خالق گردون به خودم مهمان کن گردون به کجا برد به آب گرمی
گر عقل به کوی دوست رهبر نبدی
گر عقل به کوی دوست رهبر نبدی روی عاشق چنین مزعفر نبدی گر آنکه صدف را غم گوهر نبدی بگشاده لب و عاشق و مضطر…
چندان گفتی که از بیان بگذشتی
چندان گفتی که از بیان بگذشتی چندان گشتی بگرد آن کان گشتی کشتی سخن در آب چندان راندی نی تخته بماند نی تو و نی…
ای آنکه نخست بر سحر چشم تو زد
ای آنکه نخست بر سحر چشم تو زد وز با نمکی راه نظر چشم تو زد آنکس که چو توتیاش عزت داری آمد به طریق…
آن را که خدای چون تو یاری داده است
آن را که خدای چون تو یاری داده است او را دل و جان و بیقراری داده است زنهار طمع مدار زانکس کاری زیرا که…
در فقر فقیر باش و در صفوت صاف
در فقر فقیر باش و در صفوت صاف با فقر و صفا درآ تو در کار مصاف گر خصم تو صد تیغ برآرد ز غلاف…
ای مفخر و سلطان همه دلداران
ای مفخر و سلطان همه دلداران جالینوسی برای این بیماران روز باران بگلشنت جمع شویم شیرین باشند روز باران یاران
من یک جانم که صد هزار است تنم
من یک جانم که صد هزار است تنم چه جان و چه تن که هر دو هم خویشتنم خود را به تکلف دگری ساختهام تا…
چون دید رخ زرد من آن شهره نگار
چون دید رخ زرد من آن شهره نگار گفتا که دگر به وصلم امید مدار زیرا که تو ضد ما شدی در دیدار تو رنگ…
مائیم که گه نهان و گه پیدائیم
مائیم که گه نهان و گه پیدائیم گهمؤمنو گه یهود و گه ترسائیم تا این دل ما قالب هر دل گردد هر روز به صورتی…
بیرون ز دو کون من مرادی دارم
بیرون ز دو کون من مرادی دارم بیشادیها روان شادی دارم بگشای بخنده آن لبان خود را زیرا ز گشاد آن گشادی دارم
آن روح که بسته بود در نقش صفات
آن روح که بسته بود در نقش صفات از پرتو مصطفی درآمد بر ذات واندم که روان گشت ز شادی میگفت شادی روان مصطفی را…
در مجلس سلطان بشکستم جامش
در مجلس سلطان بشکستم جامش تا جنگ شود بشنوم آن دشنامش والله که چنان فتادهام در دامش کز پختهٔ او نمیشناسم خامش
ای نور دل و دیده و جانم چونی
ای نور دل و دیده و جانم چونی وی آرزوی هر دو جهانم چونی من بیلب لعل تو چنانم که مپرس تو بیرخ زرد من…
گفتم که دلم آلت و انگاز مست
گفتم که دلم آلت و انگاز مست مانند رباب دل همآواز منست خود ایندل من یار کسی دیگر بود من میگفتم مگر که همباز منست
ای پردهٔ پندار پسندیدهٔ تو
ای پردهٔ پندار پسندیدهٔ تو وی وهم خودی در دل شوریدهٔ تو هیچی تو و هیچ را چنین گوهر به زین نتوان نهاد در دیدهٔ…
گر جان داری بیار جان باز آخر
گر جان داری بیار جان باز آخر آنجای که بردهای ز آغاز آخر یک نکته شنید جان از آنجا آمد صد نکته شنید چون نشد…
بیمن به زبان من سخن میآید
بیمن به زبان من سخن میآید من بیخبرم از آنکه میفرماید زهر و شکر آرزوی من میآید ز آینده که داند چه کرا میشاید
آن سر که بود بیخبر از وی خسبد
آن سر که بود بیخبر از وی خسبد آنکس که خبر یافت از او کی خسبد میگوید عشق در دو گوشم همه شب ای وای…
در وصل جمالش گل خندان منست
در وصل جمالش گل خندان منست در هجر خیالش دل و ایمان منست دل با من ومن با دل ازو درجنگیم هریک گوئیم که آن…
یارب یارب به حق تسبیح رباب
یارب یارب به حق تسبیح رباب کش در تسبیح صد سالست و جواب یارب به دل کباب و چشم پرآب جوشانتر از آنیم که در…
عشق آمد و توبه را چو شیشه بشکست
عشق آمد و توبه را چو شیشه بشکست چون شیشه شکست کیست کو داند بست گر هست شکستهبند آن هم عشق است از بند و…
ای جان منزه ز غم پالودن
ای جان منزه ز غم پالودن وی جسم مقدس ز غم فرسودن ای آتش عشقی که در آن میسوزی خود جنت و فردوس تو خواهد…
شاخ گل تر بر سر عنبر میزن
شاخ گل تر بر سر عنبر میزن وز تیغ مسلمان سر کافر میزن چون نای توان بگوش من درمیدم چون دف توام بروی من بر…
پرسیدم از آن کسی که برهان داند
پرسیدم از آن کسی که برهان داند کان کیست که او حقیقت جان داند خوش خوش به جواب گفت کای سودائی این منطق طیر است…
مهمان دو دیده شد خیالت گذری
مهمان دو دیده شد خیالت گذری در دیده وطن ساخت ز نیکو گهری ساقی خیال شد دو دیده میگفت مهمان منی به آب چندان که…
این روزه چو غربال به بیزد جان را
این روزه چو غربال به بیزد جان را پیدا آرد قراضهٔ پنهان را جانی که کند خیره مه تابان را بیپرده شود نور دهد کیوان…
شادی شادی و ای حریفان شادی
شادی شادی و ای حریفان شادی زان سوسن آزاد هزار آزادی میگفت که دادی عاشقی من دادم آری دادی مها و دادی دادی
یاری که به نزد او گل و خار یکیست
یاری که به نزد او گل و خار یکیست در مذهب او مصحف و زنار یکیست ما را غم آن یار چرا باید خورد کو…
دشنام که از لب تو مهوش باشد
دشنام که از لب تو مهوش باشد چون لعل بود که اصلش آتش باشد بر گوی که دشنام تو دلکش باشد هر باد که بر…
مهمان تو نیست دو سه روز و گزاف
مهمان تو نیست دو سه روز و گزاف خوان تو گرفته است از قاف به قاف گر فتنه شود کسی معافست معاف بر شمع کند…
حرص و حسد و کینه ز دل بیرون کن
حرص و حسد و کینه ز دل بیرون کن خوی بدو اندیشه تو دیگرگون کن انکار زیان تست زو کمتر گیر اقرار ترا سود دهد…





