ای بسته تو خواب من به چشم جادو

ای بسته تو خواب من به چشم جادو آن آب حیات و نقل بیخوابان کو کی بینم آب چون منم غرقهٔ جو خود آب گرفته…

سر سخن دوست نمیرم گفت

سر سخن دوست نمیرم گفت دریست گرانبها نمیرم سفت ترسم که بخواب دربگویم سخنی شبهاست که از بیم نمیرم خفت

بی‌زارم از آن آب که آتش نشود

بی‌زارم از آن آب که آتش نشود در زلف مشوشی مشوش نشود معشوقهٔ ما خوش است بیخوش نشود آن سر دارد که هیچ سرکش نشود

نی هرکه کند رقص و جهد بالا او

نی هرکه کند رقص و جهد بالا او در فقر بود گزیده و والا او مسجود ملک تا نشود چون آدم عالم نشود به عالم…

در مدرسهٔ عشق اگر قال بود

در مدرسهٔ عشق اگر قال بود کی فرق میان قال با حال بود در عشق نداد هیچ مفتی فتوی در عشق زبان مفتیان لال بود

من بی‌خبرم خدای خود میداند

من بی‌خبرم خدای خود میداند کاندر دل من مرا چه میخنداند باری دل من شاخ گلی را ماند کش باد صبا بلطف می‌افشاند

چون زیر افکند در عراق آمیزد

چون زیر افکند در عراق آمیزد دل عقل کند رها ز تن بگریزد من آتشم و چو درد می برخیزم هر آتش را که درد…

ای پر ز جفا چند از این طراری

ای پر ز جفا چند از این طراری پنهان چه کنی آنچه به باطن داری گر سر ز خط وفای من برداری واقف نیم از…

سرهای درختان گل تر میچینند

سرهای درختان گل تر میچینند و اندر دل خود کان گهر می‌بینند چون بر سر پایند که با بی‌برگی نومید نگردند و ز پا می‌شینند

بیگاه شد وز بیگهی من شادم

بیگاه شد وز بیگهی من شادم امشب قنق است یار فرخ‌زادم روز و شب دیگر است در عشق مرا من زین شب و زین روز…

ما از دو صفت ز کار بیکار شویم

ما از دو صفت ز کار بیکار شویم در دست دو خوی بد گرفتار شویم یک خوآنی که سخت از او مست شویم خوی دگر…

این آتش عشق می‌پزاند ما را

این آتش عشق می‌پزاند ما را هر شب به خرابات کشاند ما را با اهل خرابات نشاند ما را تا غیر خرابات نداند ما را

گر مرده شود تن بر خود جاش کنند

گر مرده شود تن بر خود جاش کنند ور زنده بود قصد سر و پاش کنند گفتم که مرا حریف اوباش کنند گفتا نی نی…

چون ممکن آن نیست اینکه از بر ما برهی

چون ممکن آن نیست اینکه از بر ما برهی یا حیله کنی ز حیلهٔ ما بجهی یا بازخری تو خویش و مالی بدهی آن به…

ای جان خبرت هست که جانان تو کیست

ای جان خبرت هست که جانان تو کیست وی دل خبرت هست که مهمان تو کیست ای تن که بهر حیله رهی میجوئی او میکشدت…

سیلاب گرفت گرد ویرانهٔ عمر

سیلاب گرفت گرد ویرانهٔ عمر آغاز پری نهاد پیمانهٔ عمر خوش باش که تا چشم زنی خود بکشد حمال زمانه رخت از خانهٔ عمر

آن شخص که رشک برد بر جامهٔ تو

آن شخص که رشک برد بر جامهٔ تو تا رشک برد بر لب خودکامهٔ تو یا رشک برد بر آن رخ فرخ تو یا بر…

فصلیست چو وصل دوست فرخنده شده

فصلیست چو وصل دوست فرخنده شده از مردن تن چراغ دل زنده شده از خندهٔ برق ابر در گریه شده وز گریهٔ ابر باغ در…

ای چرخ فلک به مکر و بدسازیها

ای چرخ فلک به مکر و بدسازیها از نطع دلم ببرده‌ای بازیها روزی بینی مرا تو بر خوان فلک سازم چون ماه کاسه پردازیها

دست تو به جود طعنه بر میغ زند

دست تو به جود طعنه بر میغ زند در معرکه تیغ گوهر آمیغ زند از کار تو آفتاب را شرمی باد کو تیغ تو دیده…

آن قاضی ما چو دیگران قاضی نیست

آن قاضی ما چو دیگران قاضی نیست میلش بسوی اطلس مقراضی نیست شد قاضی ما عاشق از روز ازل با غیر قضای عشق او راضی…

حاشا که دلم ز شب‌نشینی سیر است

حاشا که دلم ز شب‌نشینی سیر است یا ساقی ما بی‌مدد و ادبیر است از خواب چو سایه عقل‌ها سر زیر است فردا ز پگه…

از خاک در تو چون جدا می‌باشم

از خاک در تو چون جدا می‌باشم با گریه و ناله آشنا میباشم چون شمع ز گریه آبرو میدارم چون چنگ ز ناله با نوا…

تا آتش و آب عشق بشناخته‌ام

تا آتش و آب عشق بشناخته‌ام در آتش دل چو آب بگداخته‌ام مانند رباب دل بپرداخته‌ام تا زخمهٔ زخم عشق خوش ساخته‌ام

یاری که غمش دوای هر بیمار است

یاری که غمش دوای هر بیمار است او را یار است هرکه با او یار است گویند مرا باش در کار مدام من بی‌کارم ولیک…

این صورت باغست و در او نیست ثمر

این صورت باغست و در او نیست ثمر تو رنجه مشو بیهده سوگند مخور یا کار معلق و فریبست و غرر خود از تو نجست…

هر جان عزیز کو شناسای رهست

هر جان عزیز کو شناسای رهست داند که هر آنچه آید از کارگه است بر زادهٔ چرخ و چرخ چون جرم نهی کاین چرخ ز…

ای خواجه ز هر خیال پر باد شوی

ای خواجه ز هر خیال پر باد شوی وز هیچ ترش گردی و دلشاد شودی دیدم که در آتشی و بگذاشتمت تا پخته و تا…

دل جمله حکایت از بهار تو کند

دل جمله حکایت از بهار تو کند جان جمله حدیث لاله‌زار تو کند مستی ز دو چشم پرخمار تو کند تا خدمت لعل آبدار تو…

آن کس که نساخت با لقای یاران

آن کس که نساخت با لقای یاران افتاد به مکر دزد و تهدید عوان میگفت و همی گریست و انگشت گزان فریاد من از خوی…

خواب آمد و در چشم نبد موضع خواب

خواب آمد و در چشم نبد موضع خواب زیرا ز تو چشم بود پرآتش و آب شد جانب دل دیدددلی چون سیماب شد جانب تن…

از دیدهٔ کژ دلبر رعنا را چه

از دیدهٔ کژ دلبر رعنا را چه وز بدنامی عاشق شیدا را چه ما در ره عشق چست و چالاک شویم ور زانکه خری لنگ…

تا تن نبری دور زمانم کشته است

تا تن نبری دور زمانم کشته است آن چشمهٔ آب حیوانم کشته است او نیست عجب که دشمن جانش کشت من بوالعجبم که جان جانم…

شمعی است دل مراد افروختنی

شمعی است دل مراد افروختنی چاکیست ز هجر دوست بردوختنی ای بی‌خبر از ساختن و سوختنی عشق آمدنی بود نه آموختنی

این من نه منم آنکه منم گوئی کیست

این من نه منم آنکه منم گوئی کیست گویا نه منم در دهنم گوئی کیست من پیرهنی بیش نیم سر تا پای آن کس که…

هرگز نبود میل تو کافراشت کنی

هرگز نبود میل تو کافراشت کنی تا عاشق آنی که فرو داشت کنی بسم الله ناگفته تو گوئی الحمد ناآمده صبح از طمع چاشت کنی

ای در دو جهان یگانه تعجیل مکن

ای در دو جهان یگانه تعجیل مکن در رفتن چون زمانه تعجیل مکن مگریز سوی کرانه تعجیل مکن از خانهٔ ما به خانه تعجیل مکن

دل گرسنهٔ عید تو شد چون رمضان

دل گرسنهٔ عید تو شد چون رمضان وز عید تو شد شاد و همایون رمضان وانگه عمل کمان به مو وابسته است گر مو شود…

آن وقت آمد که ما به تو پردازیم

آن وقت آمد که ما به تو پردازیم مرجان ترا خانهٔ آتش سازیم تو کان زری میان خاکی پنهان تا صاف شوی در آتشت اندازیم

از بانگ سرافیل دمیده است رباب

از بانگ سرافیل دمیده است رباب تا زنده و تازه کرده دلهای کباب آن سوداها که غرقه گشتند و فنا چون ماهیکان برآمدند از تک…

از طبع ملول دوست ما می‌دانیم

از طبع ملول دوست ما می‌دانیم وز غایت عاشقیش می رنجانیم شرمنده و ترسنده نبرد راهی تا راه حجاب ماست ما می‌رانیم

تا در دل من عشق تو اندوخته شد

تا در دل من عشق تو اندوخته شد جز عشق تو هر چه داشتم سوخته شد عقل و سبق و کتاب بر طاق نهاد شعر…

عشق تو گرفته آستین می‌کشدم

عشق تو گرفته آستین می‌کشدم واندر پی یار راستین می‌کشدم وانگه گوئی دراز تا چند کشی با عشق بگو که همچنین می‌کشدم

با تو قصص درد و فغان میگویم

با تو قصص درد و فغان میگویم ور گوش ببندی پنهان میگویم دانسته‌ام اینکه از غمم شاد شوی چندین غم دل با تو از آن…

یک چند میان خلق کردیم درنگ

یک چند میان خلق کردیم درنگ ز ایشان بوفا نه بوی دیدیم نه رنگ آن به که نهان شویم از دیدهٔ خلق چون آب در…

ای دل برو از عاقبت اندیشان باش

ای دل برو از عاقبت اندیشان باش در عالم بیگانگی از خویشان باش گر باد صبا مرکب خود میخواهی خاک قدم مرکب درویشان باش

دلدار ابد گرد دلم میگردد

دلدار ابد گرد دلم میگردد گرد دل و جان خجلم میگردد زین گل چو درخت سر برآرم خندان کاب حیوان گرد گلم میگردد

اندر رمضان خاک تو زر میگردد

اندر رمضان خاک تو زر میگردد چون سنگ که سرمهٔ بصر میگردد آن لقمه که خورده‌ای قذر میگردد وان صبر که کرده‌ای نظر میگردد

از ثور فلک شیر وفا میدوشم

از ثور فلک شیر وفا میدوشم هرچند که از پنجهٔ او بخروشم هرچند که دوش حلقه بد در گوشم امشب به خدا که بهتر است…

از لشکر صبرم علمی بیش نماند

از لشکر صبرم علمی بیش نماند وز هرچه مرا بود غمی بیش نماند وین طرفه تر است کز سر عشوه هنوز دم میدمد و مرا…

تا ظن نبری که از تو بگریخته‌ام

تا ظن نبری که از تو بگریخته‌ام یا با دگری جز تو درآمیخته‌ام بر بسته نیم ز اصل انگیخته‌ام چون سیل به بحر یار درریخته‌ام

کشتی چو به دریای روان میگذرد

کشتی چو به دریای روان میگذرد می‌پندارد که نیستان میگذرد ما میگذریم ز این جهان در همه حال می‌پندارم کاین جهان میگذرد

با شاه هر آنکسی که در خرگاهست

با شاه هر آنکسی که در خرگاهست آن از کرم و لطف و عطای شاهست با شاه کجا رسی بهر بیخویشی زانجانب بیخودی هزاران راهست

صحت که کشد به سقم و رنجوری به

صحت که کشد به سقم و رنجوری به زان جامه که سازی بستم عوری به چشمی که نبیند ره حق کوری به صحبت که تقرب…

ای دل چو وصال یار دیدی حالی

ای دل چو وصال یار دیدی حالی در پای غمش بمیر تا کی نالی شرطست چو آفتاب رخ بنماید گر شمع نمیرد بکشندش حالی

دوش ارچه هزار نام بر ننگ زدم

دوش ارچه هزار نام بر ننگ زدم بر دامن آن عهد شکن چنگ زدم دل بر دل او نهادم از شوق وصال هم عاقبت آبگینه…

اندیشهٔ هشیار تو هشیار کشد

اندیشهٔ هشیار تو هشیار کشد زارش کشد و بزاری زار کشد شاهان همه خصم خویش بر دار کشند زان دولت بیدار تو بیدار کشد

خوش باش که خوش نهاد باشد صوفی

خوش باش که خوش نهاد باشد صوفی از باطن خویش شاد باشد صوفی صوفی صاف است غم بر او ننشیند کیخسرو و کیقباد باشد صوفی

اسرار شنو ز طوطی ربانی

اسرار شنو ز طوطی ربانی طوطی بچه‌ای زبان طوطی دانی در مرغ و قفس خیره چرا میمانی بشکن قفس ای مرغ کز آن مرغانی

تا مهر نگار باوفایم بگرفت

تا مهر نگار باوفایم بگرفت من بودم و او چو کیمیایم بگرفت او را به هزار دست جویان گشتم او دست دراز کرد و پایم…

آنکس که به آب دیده‌اش میجویم

آنکس که به آب دیده‌اش میجویم در جستن او روان چو آب جویم امروز به گاه آمد و گفتا که سماع نگذاشت که من دست…

دوشست دیدم یار جدائی جویان

دوشست دیدم یار جدائی جویان با من به جفا و کین جدا شو گریان امروز چنانم که جدا گشته ز جان رخسارهٔ خود به خون…

آنکس که ترا بدید ای خوب اخلاق

آنکس که ترا بدید ای خوب اخلاق در حال دهد کون و مکان را سه طلاق مه را چه طراوت و زحل را چه محل…

گر دل طلبم در خم مویت بینم

گر دل طلبم در خم مویت بینم ور جان طلبم بر سر کویت بینم از غایت تشنگی اگر آب خورم در آب همه خیال رویت…

ای دوست مرا دمدمه بسیار مده

ای دوست مرا دمدمه بسیار مده کاین دمدمه می‌خورد ز من هر که و مه جان و سر تو که دم کنم پیش تو زه…

عشقی نه به اندازهٔ ما در سر ماست

عشقی نه به اندازهٔ ما در سر ماست و این طرفه که بار ما فزون از خر ماست آنجا که جمال و حسن آن دلبر…

تو آبی و ما جمله گیاهیم همه

تو آبی و ما جمله گیاهیم همه تو شاهی و ما جمله گدائیم همه گوینده توئی و ما صدائیم همه جوینده توئی چرا نیائیم همه

خواهم که به عشق تو ز جان برخیزم

خواهم که به عشق تو ز جان برخیزم وز بهر تو از هر دو جهان برخیزم خورشید تو خواهم که بیاران برسد چون ابر ز…

کی پست شود آنکه بلندش تو کنی

کی پست شود آنکه بلندش تو کنی شادان بود آنجا که نژندش تو کنی گردون سرافراشته صد بوسه زند هر روز بر آن پای که…

آنها که به کوی عارفان افتادند

آنها که به کوی عارفان افتادند با نفخهٔ صور چابک و دلشادند قومی به فدای نفس تن در دادند قومی ز خود و جهان و…

صدربار بگفتمت چه هشیار و چه مست

صدربار بگفتمت چه هشیار و چه مست شوخی مکن و مزن بهر شاخی دست از بسکه دلت باین و آن درپیوست آب تو برفت و…

بازچیهٔ قدرت خدائیم همه

بازچیهٔ قدرت خدائیم همه او راست توانگری گدائیم همه بر یکدگر این زیادتی جستن چیست آخر ز در یکی سرائیم همه

همسایگی مست فزاید مستی

همسایگی مست فزاید مستی چون مست شوی بازرهی از هستی در رستهٔ مردان چو نشستی رستی بر باده زنی ز آب و آتش دستی

در باغ من ار سرو و اگر گلزار است

در باغ من ار سرو و اگر گلزار است عکس قد و رخسارهٔ آندلدار است بالله به نامی که ترا اقرار است امروز مرا اگر…

ناگاه بروئید یکی شاخ نبات

ناگاه بروئید یکی شاخ نبات ناگاه بجوشید چنین آب حیات ناگاه روان شد ز شهنشه صدقات شادی روان مصطفی را صلوات

در بحر صفا گداختم همچو نمک

در بحر صفا گداختم همچو نمک نه کف و ایمان نه یقین ماند و نه شک اندر دل من ستاره‌ای شد پیدا گم گشت در…

آهو بدود چو در پیش سگ بیند

آهو بدود چو در پیش سگ بیند بر اسب دونده حمله و تک بیند چندان بدود که در تنش رگ بیند زیرا که صلاح خود…

رفتم بر یار از سر سر دستی

رفتم بر یار از سر سر دستی گفتا ز درم برو که این دم مستی گفتم بگشای در که من مست نیم گفتا که برو…

بر بنده بخند تا ثوابت باشد

بر بنده بخند تا ثوابت باشد وز بنده شکر خنده جوابت باشد میگریم زار تا شرابت باشد میسوزم دل که تا کبابت باشد

معشوق شراب‌خوار و بیسامانست

معشوق شراب‌خوار و بیسامانست خونخواره و شوخ و شنگ و نافرمانست کفر سر جعد آن صنم ایمانست دیریست که درد عشق بیدرمانست

بر جزوم نشان معشوق منست

بر جزوم نشان معشوق منست هر پارهٔ من زبان معشوق منست چون چنگ منم در بر او تکیه زده این ناله‌ام از بنان معشوق منست

گویند که عشق عاقبت تسکین است

گویند که عشق عاقبت تسکین است اول شور است و عاقبت تمکین است جانست ز آسیاش سنگ زیرین این صورت بی‌قرار بالایین است

جان روز چو مار است به شب چون ماهی

جان روز چو مار است به شب چون ماهی بنگر که تو با کدام جان همراهی گه با هاروت ساحر اندر چاهی گه در دل…

ای آب از این دیدهٔ بیخواب برو

ای آب از این دیدهٔ بیخواب برو وی آتش از این سینهٔ پرتاب برو وی جان چو تنی که مسکنت بود نماند بی‌آبی خود مجوی…

رو دیده بدوز تا دلت دیده شود

رو دیده بدوز تا دلت دیده شود زاندیده جهان دگرت دیده شود گر تو ز پسند خویش بیرون آئی کارت همه سر بسر پسندیده شود

ای از تو مرا گوش پرودیده بهی

ای از تو مرا گوش پرودیده بهی خوش آنکه ز گوش پای بر دیده نهی تو مردم دیده‌ای نه آویزهٔ گوش از گوش بدیده آ…

گر صبر کنم جامعهٔ جان میسوزد

گر صبر کنم جامعهٔ جان میسوزد جان من و آن جملگان میسوزد ور بانگ برآورم دهان میسوزد از من گذرد هر دو جهان میسوزد

ای شب شادی همیشه بادی شادا

ای شب شادی همیشه بادی شادا عمرت به درازی قیامت بادا در یاد من آتشی از صورت دوست ای غصه اگر تو زهره داری یادا

امشب شب آنست که جان شبهاست

امشب شب آنست که جان شبهاست امشب شب آنست که حاجات رواست امشب شب بخشایش و انعام و عطاست امشب شب آنست که همراز خداست

در خواب مهی دوش روانم دیده است

در خواب مهی دوش روانم دیده است با روی و لبی که روشنی دیده است یا بر گل ترکان شکر جوشیده است یا بر شکرستان…

ای آمده بامداد شوریده و مست

ای آمده بامداد شوریده و مست پیداست که باده دوش گیرا بوده است امروز خرابی و نه روز گشتست مستک مستک بخانه اولیست نشست

گر عاشق روی قیصر روم شوی

گر عاشق روی قیصر روم شوی امید بود که حی قیوم شوی از هجر مگو به پیش سلطان وصال میترس کزین حدیث محروم شوی

ای عادت تو خشم و جفا ورزیدن

ای عادت تو خشم و جفا ورزیدن وز چشم تو شاید این سخن پرسیدن زینگونه که ابروی تو با چشم خوش است او را ز…

امشب که مه عشق تمامست تمام

امشب که مه عشق تمامست تمام دلدار فرو کرده سر از گوشهٔ بام امشب شب یاد است و سجود است و قیام چون باده و…

در دیدهٔ ما نگر جمال حق بین

در دیدهٔ ما نگر جمال حق بین کاین عین حقیقت است و انوار یقین حق نیز جمال خویش در ما بیند وین فاش مکن که…

ای آنکه تو خون عاشقان آشامی

ای آنکه تو خون عاشقان آشامی فریاد ز عاشقی و بی‌آرامی ای دوست منم اسیر دشمن کامی آخر به تو باز گردد این بدنامی

گر عاشق زار روی تو نیستمی

گر عاشق زار روی تو نیستمی چندان به در سرای تو نه ایستمی گفتی که مایست بردرم خیز برو ای دوست اگر نه ایستمی نیستمی

ای عشرت نیست گشته هستک شده‌ای

ای عشرت نیست گشته هستک شده‌ای وی عابد پیر بت‌پرستک شده‌ای غم نیست اگرچه تنگ‌دستک شده‌ای از کوزهٔ سر فراخ مستک شده‌ای

عید آمد و عید بس مبارک عیدی

عید آمد و عید بس مبارک عیدی گر گردون را دهان بدی خندیدی این هست ولیک اگر ز من بشنیدی افسوس که عید عید ما…