چون خمر تو در ساغر ما در ریزند

چون خمر تو در ساغر ما در ریزند پنهان شدگان این جهان برخیزند هم امت پرهیز ز ما پرهیزند هم اهل خرابات ز ما بگریزند

ای بلبل مست بوستانی برگو

ای بلبل مست بوستانی برگو مستی سر و راحت جانی برگو من مستم و تعیین نتوانم کردن ای جان جهان هرچه توانی برگو

سرسبز بود خاک که آتش یار است

سرسبز بود خاک که آتش یار است خاصه خاکی که ناطق و بیدار است این خاک ز مشاطهٔ خود بی‌خبر است خوش بی‌خبر است از…

آن رهزن دل که پای کوبانم از او

آن رهزن دل که پای کوبانم از او چون آینهٔ خیال خوبانم از او جانیست که چون دست زنان می‌آید یارب یارب چه میشود جانم…

فرخ باشد جمال سلطان دیدن

فرخ باشد جمال سلطان دیدن جان زنده شود ز روی جانان دیدن من سلسلهٔ عشق تو دیدم در خواب یارب چه بود خواب پریشان دیدن

ای هر بیدار با خبرهای تو خفت

ای هر بیدار با خبرهای تو خفت ای هرکه بخفت در بر لطف تو خفت ای آنکه بجز تو نیست پیدا و نهفت از بیم…

شب رو که شبت راهبر اسرار است

شب رو که شبت راهبر اسرار است زیرا که نهان ز دیدهٔ اغیار است دل عشق‌آلود و دیده‌ها خواب‌آلود تا صبح جمال یار ما را…

چون شاه جهان نیست کسی در دو جهان

چون شاه جهان نیست کسی در دو جهان نی زیر و نه بالا و نه پیدا و نهان هر تیر که جست از آن سخت…

هرچند در این هوس بسی باشی تو

هرچند در این هوس بسی باشی تو بیقدر تو همچون مگسی باشی تو زنهار مباش هیچکس تا برهی آخر که تو باشی که کسی باشی…

سرهای درختان گل رعنا چیدند

سرهای درختان گل رعنا چیدند آن یعقوبان یوسف خود را دیدند ایام زمستان چو سیه پوشیدند آخر ز پس نوحه‌گری خندیدند

آن روی ترش نیست چنینش فعل است

آن روی ترش نیست چنینش فعل است می‌گوید و میخورد در اینش فعل است آنکس که بر این چرخ برینش فعل است این نیست عجب…

در هر دو جهان دلبر و یارم تو بسی

در هر دو جهان دلبر و یارم تو بسی زیرا که به هر غمیم فریاد رسی کس نیست بجز تو ایمه اندر دو جهان جز…

ای یار گرفتهٔ شراب آمیزی

ای یار گرفتهٔ شراب آمیزی برخیزد رستخیز چون برخیزی می‌ریز شراب را که خوش می‌ریزی چون خویش چنین شدی چرا بگریزی

مه را طرفی بماه رو میماند

مه را طرفی بماه رو میماند چیزیش بدان فرشته خو میماند نی نی ز کجا تا بکجا مه که بود جان بندهٔ او بدو خود…

چون نیشکر است این نیت ای نائی

چون نیشکر است این نیت ای نائی شیرین نشود خسرو ما گر نائی هر صبحدم آدم که هر صبحدمی از عالم پیر بردمد برنائی

مردا منشین جز که به پهلوی رجال

مردا منشین جز که به پهلوی رجال خوش باشد آینه به پهلوی صقال یارب چه طرب دارد جان پهلوی جان آن سنگ بود فتاده پهلوی…

پران باشی چو در صف یارانی

پران باشی چو در صف یارانی پری باشی سقط چو بی ایشانی تا پرانی تو حاکمی بر سر آن چون پر گشتی ز باد سرگردانی

آن طرفه جماعتی که جانشان بکشد

آن طرفه جماعتی که جانشان بکشد وین نادره آب حیوانشان بکشد گر فاش کنند مردمانشان بکشند ور عشق نهان کنند آنان بکشند

حاجت نبود مستی ما را به شراب

حاجت نبود مستی ما را به شراب یا مجلس ما را طرب از چنگ و رباب بی‌ساقی و بی‌شاهد و بی‌مطرب و نی شوریده و…

از جوی خوشاب دوست آبی خوردم

از جوی خوشاب دوست آبی خوردم خوش کردم و خوش خوردم و خوش آوردم خود را بر جوش آسیابی کردم تا آب حیات میرود میگردم

پیموده شدم ز راه تو پیمودن

پیموده شدم ز راه تو پیمودن فرسوده شدم ز عشق تو فرسودن نی روز بخوردن و نه شب بغنودن ای دوستی تو دشمن خود بودن

مهمان توایم ما و مهمان سماع

مهمان توایم ما و مهمان سماع ای جان معاشران و سلطان سماع هم بحر حلاوتی و هم کان سماع آراسته باد از تو میدان سماع

این سر که در این سینهٔ ما میگردد

این سر که در این سینهٔ ما میگردد از گردش او چرخ دو تا میگردد نی سر داند ز پای و نی پای از سر…

ما بسته بدیم بند دیگر آمد

ما بسته بدیم بند دیگر آمد بیدل شده و نژند دیگر آمد در حلقهٔ زلف او گرفتار بدیم در گردن ما کمند دیگر آمد

ای خواجه به خواب درنبینی ما را

ای خواجه به خواب درنبینی ما را تا سال دگر دگر نبینی ما را ای شب هردم که جانب ما نگری بی‌روشنی سحر نبینی ما…

دل از می عشق مست می‌پنداری

دل از می عشق مست می‌پنداری جان شیفتهٔ الست می‌پنداری تو نیستی و بلای تو در ره تو آنست که خویش هست می‌پنداری

از درد همیشه من دوا می‌بینم

از درد همیشه من دوا می‌بینم در قهر و جفا لطف و وفا می‌بینم در صحن زمین به زیر نه طاق فلک بر هرچه نظر…

خاموش مراز گفت و گفتار تو کرد

خاموش مراز گفت و گفتار تو کرد بیکار مرا حلاوت کار تو کرد بگریختم از دام تو در خانهٔ دل دل دام شد و مرا…

هرگز به مزاج خود یکی دم نزنی

هرگز به مزاج خود یکی دم نزنی تا از دم خویش گردن غم نزنی هر چند ملولی تو یقین است که تو با اینکه ملولی…

تا بتوانی تو جامهٔ عشق مپوش

تا بتوانی تو جامهٔ عشق مپوش چون پوشیدی ز هر بلائی مخروش در جامه همی سوز و همی باش خموش کاخر ز پس نیش بود…

می‌آ ید یار و چون شکر میخندد

می‌آ ید یار و چون شکر میخندد وز مرتبه بر شمس و قمر میخندد این یک نظری که در جهان محرم او است هم پنهانی…

این گردش را ز جان خود دزدیدم

این گردش را ز جان خود دزدیدم پیش از قالب به جان چنین گردیدم گویند مرا صبر و سکون اولیتر این صبر و سکون را…

مرغ دل من ز بسکه پرواز آورد

مرغ دل من ز بسکه پرواز آورد عالم عالم جهان جهان راز آورد چندان به همه سوی جهان بیرون شد کاین هر دو جهان به…

ای در دل من میل و تمنا همه تو

ای در دل من میل و تمنا همه تو واندر سر من مایهٔ سودا همه تو هرچند بروی کار در مینگرم امروز همه توئی و…

دل رفت بر کسیکه بیماش خوش است

دل رفت بر کسیکه بیماش خوش است غم خوش نبود ولیک غمهاش خوش است جان میطلبد نمیدهم روزی چند جانرا محلی نیست تقاضاش خوش است

آن لقمه که در دهان نگنجد به طلب

آن لقمه که در دهان نگنجد به طلب وان علم که در نشان نگنجد به طلب سریست میان دل مردان خدای جبریل در آن میان…

از آتش عشق تو جوانی خیزد

از آتش عشق تو جوانی خیزد در سینه جمالهای جانی خیزد گر می‌کشیم بکش حلالست ترا کز کشتهٔ دوست زندگانی خیزد

یک چشم من از روز جدائی بگریست

یک چشم من از روز جدائی بگریست چشم دگرم گفت چرا گریه ز چیست چون روز وصال شد فرازش کردم گفتم نگریستی نباید نگریست

تا حاصل دردم سبب درمان گشت

تا حاصل دردم سبب درمان گشت پستیم بلندی شد و کفر ایمان گشت جان و دل و تن حجاب ره بود کنون تن دل شد…

هر درویشی که در شکست خویش است

هر درویشی که در شکست خویش است تا ظن نبری که او خیال اندیش است آنجا که سراپردهٔ آنخوش کیش است از کون و مکان…

با درد بساز چون دوای تو منم

با درد بساز چون دوای تو منم در کس منگر که آشنای تو منم گر کشته شوی مگو که من کشته شدم شکرانه بده که…

من دوش به کاسهٔ رباب سحری

من دوش به کاسهٔ رباب سحری می‌نالیدم ترانهٔ کاسه‌گری با کاسهٔ می درآمد آن رشک پری گفتا که اگر کاسه زنی کوزه خوری

ای دل این ره به قیل و قالت ندهند

ای دل این ره به قیل و قالت ندهند جز بر در نیستی وصالت ندهند وانگاه در آن هوا که مرغان ویند تا با پر…

دلتنگم و دیدار تو درمان منست

دلتنگم و دیدار تو درمان منست بیرنگ رخت زمانه زندان منست بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی آنچ از غم هجران تو بر…

آنجا که توئی همه غم و جنگ و جفاست

آنجا که توئی همه غم و جنگ و جفاست چون غرقهٔ ما شدی همه لطف و وفاست گر راست شوی هر آنچه ماراست تراست ور…

از بسکه دل تو دام حیلت افراخت

از بسکه دل تو دام حیلت افراخت خود را و ترا ز چشم رحمت انداخت مانندهٔ فرعون خدا را نشناخت چون برق گرفت عالمی را…

از عهد مگو که او نه بر پای منست

از عهد مگو که او نه بر پای منست چون زلف تو عهد من شکن در شکن است زان بند شکن مگو که اندر لب…

تا روی تو قبله‌ام شد ای جان جهان

تا روی تو قبله‌ام شد ای جان جهان نز کعبه خبر دارم و نز قبلهٔ نشان با روی تو رو به قبله کردن نتوان کاین…

هم آینه‌ایم و هم لقائیم همه

هم آینه‌ایم و هم لقائیم همه سرمست پیالدهٔ بقائیم همه هم دافع رنج و هم شفائیم همه هم آب حیات و هم سقائیم همه

با سرکشی عشق اگر سرد آرم

با سرکشی عشق اگر سرد آرم بالله به سوگند که بس سر دارم روزیکه چو منصور کنی بردارم هردم خبری آرد از آن سردارم

می‌فرماید خدا که ای هرجائی

می‌فرماید خدا که ای هرجائی از عام ببر که خاص آن مائی با ما خو کن که عاقبت آن دلدار پیشت آید شبانگه تنهائی

ای دل چه حدیث ماجرا می‌جوئی

ای دل چه حدیث ماجرا می‌جوئی من با توام ای دل تو کرا می‌جوئی ور زانکه ندیده‌ای کرا می‌جوئی ور زانکه بدیده‌ای چرا می‌جوئی

دوری ز برادر منافق بهتر

دوری ز برادر منافق بهتر پرهیز ز یار ناموافق بهتر خاک قدم یار موافق حقا از خون برادر منافق بهتر

اندر طلب دوست همی بشتابم

اندر طلب دوست همی بشتابم عمرم به کران رسید و من در خوابم گیرم که وصال دوست در خواهم یافت این عمر گذشته را کجا…

خورشید که در خانه بقا می نکند

خورشید که در خانه بقا می نکند می‌گردد جابجا و جا می نکند آن نرو بجز قصد هوا می‌نکند می‌گوید کاصل ما خطا می نکند

از یاد خدای مرد مطلق خیزد

از یاد خدای مرد مطلق خیزد بنگر که ز نور حق چه رونق خیزد این باطن مردان که عجایب بحریست چون موج زند از آن…

تا کی باشی ز دور نظارهٔ ما

تا کی باشی ز دور نظارهٔ ما ما چاره‌گریم و عشق بیچاره ما جان کیست کمینه طفل گهوارهٔ ما دل کیست یکی غریب آوارهٔ ما

یکبار به مردم و مرا کس نگریست

یکبار به مردم و مرا کس نگریست گر بار دگر زنده شوم دانم زیست ای کرده تو قصد من ترا با من چیست یا صحبت…

با ما چه نه‌ای مشو رفیق اوباش

با ما چه نه‌ای مشو رفیق اوباش کاول قدمت دمند و آخر پرخاش گل باش و بهر سخن که خواهی میخند مرد سره باش و…

هر روز به نو برآید آن دلبر مست

هر روز به نو برآید آن دلبر مست با ساغر پرفتنهٔ پرشور بدست گر بستانم قرابهٔ عقل شکست ور نستانم ندانم از دستش رست

تا نقش خیال دوست با ماست دلا

تا نقش خیال دوست با ماست دلا ما را هم عمر خود تماشاست دلا وانجا که مراد دل برآرید ای دل یک خار به از…

من عادت و خوی آن صنم میدانم

من عادت و خوی آن صنم میدانم او آتش و من چو روغنم میدانم از نور لطیف او است جان می‌بیند آن دود به گرد…

تقصیر نکرد عشق در خماری

تقصیر نکرد عشق در خماری تقصیر مکن تو ساقی از دلداری از خود گله کن اگر خماری داری تا خشت به آسیا بری خاک آری

افسوس که طبع دلفروزیت نبود

افسوس که طبع دلفروزیت نبود جز دلشکنی و سینه سوزیت نبود دادم به تو من همه دل و دیده و جان بردی تو همه ولیک…

دانی صوفی بهر چه بسیار خورد

دانی صوفی بهر چه بسیار خورد زیرا که بایام یکی بار خورد بگذار که تا این گل و گلزار خورد تا چند چو اشتران ز…

ای دیده تو از گریه زبون می‌نشوی

ای دیده تو از گریه زبون می‌نشوی ای دل تو این واقعه خون می‌نشوی ای جان چو به لب رسیدی از قالب من آخر بچه…

ما مرد سنانیم نه از بهر سه نان

ما مرد سنانیم نه از بهر سه نان ما دست زنانیم نه از دست زنان در صید بدانیم نه در صید بدان از بند جهانیم…

ای رفته ز یاران تو به یک گوشه کران

ای رفته ز یاران تو به یک گوشه کران فریاد تو از خوی بد و بار گران گر شیر نری چه می‌گریزی ز نران ور…

گوید چونی خوشی و در خنده شود

گوید چونی خوشی و در خنده شود چون باشد مردهٔ ای که او زنده شود امروز پراکنده نخواهم گفتن هرچند که راه او پراکنده شود

تو سیر شدی من نشدم درمان چیست

تو سیر شدی من نشدم درمان چیست بنما عوض خود عوض جانان چیست گفتی که به صبر آخر ایمان داری ای بندهٔ ایمان بجز او…

آنها که دل از الست مست آوردند

آنها که دل از الست مست آوردند جانرا ز عدم عشق‌پرست آوردند از دل بنهادند قدم بر سر جان تا یک دل پر درد بدست…

دیدم رخت از غم سر موئیم نماند

دیدم رخت از غم سر موئیم نماند جز بندگی روی تو روئیم نماند با دل گفتم که آرزوئی در خواه دل گفت که هیچ آرزوئیم…

آنها که چو آب صافی و ساده روند

آنها که چو آب صافی و ساده روند اندر رگ و مغز خلق چون باده روند من پای کشیدم و دراز افتادم اندر کشتی دراز…

گر رنگ خزان دارم و گر رنگ بهار

گر رنگ خزان دارم و گر رنگ بهار تا هردو یکی نشد نیامد گل و خار در ظاهر خار و گل، مخالف دیدار بر چشم…

ای روی چو آفتاب تو شادی کش

ای روی چو آفتاب تو شادی کش وی موی تو سرمایه ده، جمله حبش تنها تو خوشی و بس در این هر دو جهان باقی…

عقلی که خلاف تو گزیدن نتوان

عقلی که خلاف تو گزیدن نتوان دینی که ز عهد تو بریدن نتوان علمی که به کنه تو رسیدن نتوان زهدی که در دام تو…

جان باز که وصل او به دستان ندهند

جان باز که وصل او به دستان ندهند شیر از قدح شرع به مستان ندهند آنجا که مجردان بهم می‌نوشند یک جرعه به خویشتن‌پرستان ندهند

خواهی که حیات جاودانه بینی

خواهی که حیات جاودانه بینی وز فقر نشانهٔ عیانی بینی اندر ره فقر بد مرو تا نرود مردانه درآ که زندگانی بینی

رفتم به سر گور کریم دلدار

رفتم به سر گور کریم دلدار میتافت ز گلزار تنش چون گلزار در خاک ندا کردم خاکا زنهار آن یار وفادار مرا نیکو دار

امروز مراست روز میدان منشین

امروز مراست روز میدان منشین میتاز چو گوی پیش چوگان منشین مردی بنمای و همچو حیران منشین امروز قیامت است ای جان منشین

رفتی و ز رفتن تو من خون گریم

رفتی و ز رفتن تو من خون گریم وز غصهٔ افزون تو افزون گریم نی خود چو تو رفتی ز پیت دیده برفت چون دیده…

ای سرو ز قامت تو قد دزدیده

ای سرو ز قامت تو قد دزدیده گل پیش رخ تو پیرهن بدریده بردار یکی آینه از بهر خدای تا همچو خودی شنیده‌ای یا دیده

هر روز ز عاشقی و شیرین رائی

هر روز ز عاشقی و شیرین رائی مر عاشق را پیرهنی فرمائی ای یوسف روزگار ما یعقوبیم پیراهن تست چشم را بینائی

جان کیست که او بدیده کار تو کند

جان کیست که او بدیده کار تو کند یا دیده و دل که او شکار تو کند گر از سر گور من برآید خاری آن…

من کاستهٔ وفای آن مه‌رویم

من کاستهٔ وفای آن مه‌رویم گر خواهد و گر نخواهد آنمه رویم زو آب حیات ابدی میجویم او آب حیات آمده و من جویم

جانا به هلاک بنده مستیز و بیا

جانا به هلاک بنده مستیز و بیا رنگی که تو دانی تو برآمیز و بیا ای مکر در آموخته هرجائی را یک مکر برای من…

امشب ساقی به مشک می گردان کرد

امشب ساقی به مشک می گردان کرد دل یغما بر دو دست در ایمان کرد چندان می لعل ریخت تا طوفان کرد چندانکه وثاق عقل…

در خاموشی چرا شوی کند و ملول

در خاموشی چرا شوی کند و ملول خو کن به خموشی که اصولست اصول خود کو خموشی آنکه خمش میخوانی صد بانک و غریو است…

بر گلشن یارم گذرت بایستی

بر گلشن یارم گذرت بایستی بر چهرهٔ او یک نظرت بایستی در بی‌خبری گوی ز میدان بردی از بی‌خبریها خبرت بایستی

مگریز ز من که من خریدار توام

مگریز ز من که من خریدار توام در من بنگر که نور دیدار توام در کار من آ که رونق کار توام بیزار مشو ز…

جانم ز طرب چون شکر انباشته‌ای

جانم ز طرب چون شکر انباشته‌ای چون برگ گل اندر شکرم داشته‌ای امروز مرا خنده فرو می‌گیرد تا در دهنم چه خنده‌ها کاشته‌ای

امشب که غم عشق مدامست مدام

امشب که غم عشق مدامست مدام جام و می لعل با قوامست قوام خون غم و اندیشه حلالست حلال خواب و هوس خواب حرامست حرام

در دل نگذشت کز دلم بگذاری

در دل نگذشت کز دلم بگذاری یا رخت فتاده در گلم بگذاری بسیار زدم لاف تو با دشمن و دوست ای وای به من گر…

بر یاد لبت لعل نگین می‌بوسم

بر یاد لبت لعل نگین می‌بوسم آنم چو بدست نیست این می‌بوسم دستم چو بر آسمان تو می‌نرسد می‌آرم سجده و زمین می‌بوسم

من آن توام کام منت باید جست

من آن توام کام منت باید جست زیرا که در این شهر حدیث من و تست گر سخت کنی دل خود ار نرم کنی من…

جانی و جهانی و جهان با تو خوش است

جانی و جهانی و جهان با تو خوش است ور زخم زنی زخم سنان با تو خوش است خود معدن کیمیاست خاک از کف تو…

امشب هردل که همچو مه در طلب است

امشب هردل که همچو مه در طلب است مانندهٔ زهره او حریف طرب است از آرزوی لبش مرا جان بلب است ایزد داند خموش کاین…

در روزه چو از طبع دمی پاک شوی

در روزه چو از طبع دمی پاک شوی اندر پی پاکان تو بر افلاک شوی از سوزش روزه نور گردی چون شمع وز ظلمت لقمه…

ای عشق توم ان عذابی لشدید

ای عشق توم ان عذابی لشدید ای عاشق تو به زخم تیغ تو شهید شب آمد و جمله خلق را خواب ببرد کو خواب من…