نیمی دف من به موش دادی همه خوش

نیمی دف من به موش دادی همه خوش باقی به کف بنده نهادی همه خوش با درف دریده در سماع آمده‌ایم ای با تو مراد…

در کوی خیال خود چه میپوئی تو

در کوی خیال خود چه میپوئی تو وین دیده به خون دل چه میشوئی تو از فرق سرت تا به قدم حق دارد ای بیخبر…

من بندهٔ مستی که بود دست زنان

من بندهٔ مستی که بود دست زنان دورم ز کسی که او بود مست زنان باری من خسته دل چنینم نه چنان آلوده مبا بنان…

چون دیده بر آن عارض چون سیم افتاد

چون دیده بر آن عارض چون سیم افتاد جان در لب تو چو دیدهٔ میم افتاد نمرود صفت ز دیدگان رفت دلم در آتش سودای…

ای بی‌تو حرام زندگانی کردن

ای بی‌تو حرام زندگانی کردن خود بی‌تو کدام زندگانی کردن هر عمر که بی‌رخ تو بگذشت ای جان مرگست و به نام زندگانی کردن

سرمایهٔ عقل سر دیوانگیست

سرمایهٔ عقل سر دیوانگیست دیوانهٔ عشق مرد فرزانگیست آنکس که شد آشنای دل از ره درد با خویشتنش هزار بیگانگیست

بیکار مشین درآ درآمیز شتاب

بیکار مشین درآ درآمیز شتاب بیکار بدن به خور برد یا سوی خواب از اهل سماع میرسد بانک رباب آن حلقهٔ ذاهل شدگانرا دریاب

لیلم که نهاری نکند من چکنم

لیلم که نهاری نکند من چکنم بختم که سواری نکند من چکنم گفتم که به دولتی جهانرا بخورم اقبال چو یاری نکند من چکنم

ای هیزم تو خشک نگردد روزی

ای هیزم تو خشک نگردد روزی تا تو فتد ز آتش دلسوزی تا خرقهٔ تن دری تو بی‌دل سوزی عشق آموزی ز جان عشق آموزی

گر مجلس انس را به کار آمدمی

گر مجلس انس را به کار آمدمی هردم بدر تو بنده وار آمدمی گر آفت تصدیع نبودی و ملال هر روز برت هزار بار آمدمی

چون کار مسافران دینم کردی

چون کار مسافران دینم کردی حمال امانت یقینم کردی گفتم که ضعیفم و گرانست این بار زورم دادی و آهنینم کردی

ای جان جهان جان و جهان بندهٔ تو

ای جان جهان جان و جهان بندهٔ تو شیرین شده عالم ز شکر خندهٔ تو صد قرن گذشت و آسمان نیزد ندید در گردش روزگار…

سوز دل عاشقان شررها دارد

سوز دل عاشقان شررها دارد درد دل بی‌دلان اثرها دارد نشنیدستی که آه دلسوختگان بر حضرت رحمت گذرها دارد

آن شاه که هست عقل دیوانهٔ او

آن شاه که هست عقل دیوانهٔ او وز عشق دلم شده است همخانهٔ او پروانه فرستاد که من آن توام صد شمع به نور شد…

فرمود خدا به وحی کای پیغمبر

فرمود خدا به وحی کای پیغمبر جز در صف عاشقان بمنشین بگذر هر چند ز آتشت جهان گرم شود آتش میرد ز صحبت خاکستر

این تنهائی هزار جان بیش ارزد

این تنهائی هزار جان بیش ارزد این آزادی ملک جهان بیش ارزد در خلوت یک زمانه با حق بودن از جان و جهان و این…

شب گوید من انیس می‌خوارانم

شب گوید من انیس می‌خوارانم صاحب جگر سوخته را من جانم و آنها که ز عشقشان نصیبی نبود هر شب ملک‌الموت در ایشانم

چیزیست که در تو بیتو جویان ویست

چیزیست که در تو بیتو جویان ویست در خاک تو دریست که از کان ویست مانندهٔ گوی اسب چوگان ویست آن دارد و آن دارد…

هجران خواهی طریق عشاقانست

هجران خواهی طریق عشاقانست وانکو ماهیست جای او عمانست گه سایه طلب کنند و گاهی خورشید آن ذره که او سایه نخواهد جانست

پس بر به جهانی که چو خون در رگ ماست

پس بر به جهانی که چو خون در رگ ماست خون چون خسبد خاصه که خون در رگ ماست غم نیستکه آثار جنون در رگ…

گفتم که ز عشقت شده‌ام دیوانه

گفتم که ز عشقت شده‌ام دیوانه زنجیر ترا به خواب بینم یا نه گفتا که خمش چند از این افسانه دیوانه و خواب خه‌خه‌ای فرزانه

از حلقهٔ گوش از دلم باخبر است

از حلقهٔ گوش از دلم باخبر است در حلقهٔ او دل از همه حلقه‌تر است زیر و زبر چرخ پر است از غم او هر…

عشق آن باشد که خلق را دارد شاد

عشق آن باشد که خلق را دارد شاد عشق آن باشد که داد شادیها داد زاده است مرا مادر عشق از اول صد رحمت و…

هر جا به جهان تخم وفا برکارند

هر جا به جهان تخم وفا برکارند آن تخم ز خرمنگه ما می‌آ رند هرجا ز طرب ساز نی بردارند آن شادی ماست آن خود…

دل از طلب خوبی بی‌چون گشتن

دل از طلب خوبی بی‌چون گشتن دریا خواهد شدن ز افزون گشتن دل خون شد و شکر میکند زانکه بسی دلها خون شد در هوس…

من جان تو نیستم مگو جان غلطی

من جان تو نیستم مگو جان غلطی من جان جنیدم و سری سقطی کی باشم جان هر خری کوردلی کو باز نداند سقطی از سخطی

تا با تو بوم نخسبم از یاریها

تا با تو بوم نخسبم از یاریها تا بی‌تو بوم نخسبم از زاریها سبحان‌الله که هردو شب بیدارم توفرق نگر میان بیداریها

ما چارهٔ عالمیم و بیچارهٔ تو

ما چارهٔ عالمیم و بیچارهٔ تو ما ناظر روح و روح نظارهٔ تو خورشید بگرد خاک سیارهٔ تو مه پاره شده ز عشق مه پارهٔ…

ای خورشیدی که چهره افروخته‌ای

ای خورشیدی که چهره افروخته‌ای از پرتو آن کمال آموخته‌ای از جملهٔ اختران که افروخته‌ای تو بیشتری که بیشتر سوخته‌ای

گر ناله کنم گوید یعقوب مباش

گر ناله کنم گوید یعقوب مباش ور صبر کنم گوید ایوب مباش اشکسته بخواهدم و چون سر بکشم بر سر زندم که سر مکش چوب…

از دیدن روئیکه ترا دیده بود

از دیدن روئیکه ترا دیده بود ما را به خدا نور دل و دیده بود خاصه روئیکه از ازل تا بابد از دیدن روی تو…

قومی غمگین و خود مدان غم ز کجاست

قومی غمگین و خود مدان غم ز کجاست قومی شادان و بیخبر کان ز چه جاست چندین چپ و راست بیخبر از چپ و راست…

هستم به وصال دوست دلشاد امشب

هستم به وصال دوست دلشاد امشب وز غصهٔ هجر گشته آزاد امشب با یار بچرخم و دل میگوید یارب که کلید صبح گم باد امشب

دل را بدهم پند که عمدا نرود

دل را بدهم پند که عمدا نرود پیش بت شنگ من از آنجا نرود لب می‌گزد آن بت که کجا افتادی او کیست که باشد…

می‌پنداری که من به فرمان خودم

می‌پنداری که من به فرمان خودم یا یک نفس و نیم نفس آن خودم مانند قلم پیش قلمران خودم چون گوی اسیر خم چوگان خودم

از آتش عشق در جهان گرمیها

از آتش عشق در جهان گرمیها وز شیر جفاش در وفا نرمیها زانماه که خورشید از او شرمنده‌ست بی‌شرم بود مرد چه بی‌شرمیها

مرغ جان را میل سوی بالا نیست

مرغ جان را میل سوی بالا نیست در شش جهتش پر زدن وپروا نیست گفتی به کجا پرد که او را یابد نی خود بکجا…

این همدم اندرون که دم میدهدت

این همدم اندرون که دم میدهدت امید رسیدن به حرم می‌دهدت تو تا دم آخرین دم او میخور کان عشوه نباشد ز کرم میدهدت

گفتی که بگو زبان چه محرم باشد

گفتی که بگو زبان چه محرم باشد محرم نبود هرچه به عالم باشد والله نتوان حدیث آن دم گفتن با او که سرشت خاک آدم…

آن وقت که بحر کل شود ذات مرا

آن وقت که بحر کل شود ذات مرا روشن گردد جمال ذرات مرا زان می‌سوزم چو شمع تا در ره عشق یک وقت شود جمله…

گر دامن وصل تو کشم جنگی نیست

گر دامن وصل تو کشم جنگی نیست ور طعنهٔ عشقت شنوم ننگی نیست با وصل خوشت میزنم و میگیرم وصلی که در او فراق را…

یک چند به کودکی به استاد شدیم

یک چند به کودکی به استاد شدیم یک چند بروی دوستان شاد شدیم پایژان حدیث ما شنو که چه شد چون ابر درآمدیم و بر…

دلتنگ مشو که دلگشائی آمد

دلتنگ مشو که دلگشائی آمد دل نیک نواز با نوائی آمد غم را چو مگس شکست اکنون پر و بال کز جانب قاف جان همائی…

هر دل که طواف کرد گرد در عشق

هر دل که طواف کرد گرد در عشق هم کشته شد به آخر از خنجر عشق این نکته نوشته‌اند بر دفتر عشق سر اوست ندارد…

از بهر تو صد بار ملامت بکشم

از بهر تو صد بار ملامت بکشم گر بشکنم این عهد غرامت بکشم گر عمر وفا کند جفاهای ترا در دل دارم که تا قیامت…

من دوش فراق را جفا میگفتم

من دوش فراق را جفا میگفتم با دهر فراق پیش می‌آشفتم خود را دیدم که با خیالت جفتم با جفت خیال تو برفتم خفتم

تا زلف ترا به جان و دل بنده شدیم

تا زلف ترا به جان و دل بنده شدیم چون زلف بس جمع و پراکنده شدیم ارواح ترا سجده‌کنان میگویند چون پیش تو مردیم همه…

ما زیبائیم خویش را زیبا کن

ما زیبائیم خویش را زیبا کن خوبا ما کن ز دیگران خو واکن ور میخواهی که کان گوهر باشی دل را بگشای و سینه را…

ای دل تو در این واقعه دمسازی کن

ای دل تو در این واقعه دمسازی کن وی جان به موافقت سراندازی کن ای صبر تو پای غم نداری بگریز ای عقل تو کودکی…

گرمای تموز از دل پردرد شماست

گرمای تموز از دل پردرد شماست سرمای زمستان تبش سرد شماست این گرمی و سردی نرسد با صدپر بر گرد جهانیکه در او گرد شماست

از لطف تو هیچ بنده نومید نشد

از لطف تو هیچ بنده نومید نشد مقبول تو جز قبول جاوید نشد لطفت به کدام ذره پیوست دمی کان ذره به از هزار خورشید…

دو کون خیال خانه‌ای بیش نبود

دو کون خیال خانه‌ای بیش نبود وامد شد ما بهانه‌ای بیش نبود عمریست که قصه‌ای ز جان میشنوی قصه چکنم فسانه‌ای بیش نبود

هم خوان توایم و نیز مهمان توایم

هم خوان توایم و نیز مهمان توایم هم جمع توایم و هم پریشان توایم در شیشهٔ دل تخت نه حکم بکن ای رشک پری چونکه…

خورشید مگر بسته به پیشت میرد

خورشید مگر بسته به پیشت میرد وان ماه جگر خسته به پیشت میرد وان سرو و گل رسته به پیشت میرد وین دلشده پیوسته به…

می‌گفت یکی پری که او ناپیداست

می‌گفت یکی پری که او ناپیداست کان جان که مقدست است از جای کجاست آنکس که از هر دو جهان روزه گشاست بی‌کام و دهان…

تا کاسهٔ دوغ خویش باشد پیشم

تا کاسهٔ دوغ خویش باشد پیشم والله که به انگبین کس نندیشم ور بی‌برگی به مرگ مالد گوشم آزادی را به بندگی نفروشم

مستم ز دو لعل شکرت ای مه‌رو

مستم ز دو لعل شکرت ای مه‌رو پستم ز قد صنوبرت ای مه‌رو رویم چو زر است در غم سیم‌برت از دست مده تو این…

با ملک غمت چرا تکبر نکنم

با ملک غمت چرا تکبر نکنم وز غلغله‌ات چرا جهان پر نکنم پیش کرم کفت چو دریا کف بود چون از کف تو کفش پر…

گه در دل ما نشین چو اسرار و مرو

گه در دل ما نشین چو اسرار و مرو گه بر سر ما نشین چو دستار و مرو گفتی که چو دل زود روم زود…

انصاف بده که عشق نیکوکار است

انصاف بده که عشق نیکوکار است زانست خلل که طبع بدکردار است تو شهوت خویش را لقب عشق نهی از شعوت تا عشق ره بسیار…

گر دف نبود نیشکر او دف ماست

گر دف نبود نیشکر او دف ماست آخر نه شراب عاشقی در کف ماست آخر نه قباد صف‌شکن در صف ماست آخر نه سلیمان نهان…

ای دوست قبولم کن و جانم بستان

ای دوست قبولم کن و جانم بستان مستم کن و از هر دو جهانم بستان با هرچه دلم قرار گیرد بیتو آتش به من اندر…

عشقی دارم پاکتر از آب زلال

عشقی دارم پاکتر از آب زلال این باختن عشق مرا هست حلال عشق دگران بگردد از حال به حال عشق من و معشوق مرا نیست…

تنها بمرو که رهزنان بسیارند

تنها بمرو که رهزنان بسیارند یک جان داری و خصم جان بسیارند خصم جان را جان و جهان میخوانی گولان چو تو در این جهان…

خواهم گردی که از هوای تو رسد

خواهم گردی که از هوای تو رسد باشد که به دیده خاک پای تو رسد جانم ز جفا خرم و خندان باشد زیرا ز جفا…

دی بنده بر آن قمر جانی شد

دی بنده بر آن قمر جانی شد یک نکته بگفت و بحث را بانی شد میخواست که مدعاش ثابت گردد ثابت نشد آن و مدعی…

اگر عاشق را فنا و مردن باشد

اگر عاشق را فنا و مردن باشد یا در ره عشق جان سپردن باشد پس لاف بود آنچه بگفتند که عشق از عین حیات آب…

دی چشم تو رای سحر مطلق میزد

دی چشم تو رای سحر مطلق میزد روی تو ره گنبد از رق میزد تا داشتی آفتاب در سایهٔ زلف جان بر صفت ذره معلق…

باز آمدم و برابرت بنشستم

باز آمدم و برابرت بنشستم احرام طواف گرد رویت بستم هر پیمانی که بی‌تو با خود بستم چون روی تو دیدم همه را بشکستم

هم نور دل منی و هم راحت جان

هم نور دل منی و هم راحت جان هم فتنه برانگیزی و هم فتنه نشان ما را گوئی چه داری از دوست نشان ما را…

در باغ آیید و سبز پوشان نگرید

در باغ آیید و سبز پوشان نگرید هر گوشه دکان گل فروشان نگرید میخندد گل به بلبلان می‌گوید خاموش شوید و در خموشان نگرید

ناگه بزدم دست بسوی جیبش

ناگه بزدم دست بسوی جیبش سرمست شدم ز لذت آسیبش دستم نرسید سوی جیبش اما المنة الله که بر دم سیبش

در باغ شدم صبوح و گل می‌چیدم

در باغ شدم صبوح و گل می‌چیدم وز دیدن باغبان همی ترسیدم شیرین سخنی ز باغبان بشنیدم گل را چه محل که باغ را بخشیدم

آنی که فلک با تو درآید به طرب

آنی که فلک با تو درآید به طرب گر آدمیی شیفته گردد چه عجب تا جان بودم بندگیت خواهم کرد خواهی به طلب مر او…

راهی ز زبان ما بدل پیوسته است

راهی ز زبان ما بدل پیوسته است کاسرار جهان و جان در او پیوسته است تا هست زبان بسته گشاده است آن راه چون گشت…

بانگ مستی ز آسمان می‌آید

بانگ مستی ز آسمان می‌آید مستی ز فلک نعره‌زنان می‌آید از نعرهٔ او جان جهان می‌شورد کان جان جهان از آن جهان می‌آید

معشوق من از همه نهانست بدان

معشوق من از همه نهانست بدان بیرون ز کمان هر گمانست بدان در سینهٔ من چو مه عیانست بدان آمیخته با تنم چو جانست بدان

بخشای بر آن بنده که خوابش نبود

بخشای بر آن بنده که خوابش نبود بخشای بر آن تشنه که آبش نبود بخشای که هر کو نکند بخشایش در پیش خدا هیچ ثوابش…

گویند که عشق بانگ و نامست دروغ

گویند که عشق بانگ و نامست دروغ گویند امید عشق خامست دروغ کیوان سعادت بر ما در جانست گویند فراز هفت بامست دروغ

جان چو سمندرم نگاری دارد

جان چو سمندرم نگاری دارد در آتش او چه خوش قراری دارد زان بادهٔ لبهاش بگردان ساقی کز وی سر من عجب خماری دارد

آواز گرفته است خروشان مینال

آواز گرفته است خروشان مینال زیرا شنواست یار و واقف از حال آواز خراشان و گلوی خسته نالان ز زوال خویش در پیش کمال

رفتی و نرفت ای بت بگزیدهٔ من

رفتی و نرفت ای بت بگزیدهٔ من مهرت ز دل و خیالت از دیدهٔ من میگردم من که بلکه پیشم افتی ای راهنمای راه پیچیدهٔ…

ای آب حیات قطره از آب رخت

ای آب حیات قطره از آب رخت وی ماه فلک یک اثر از تاب رخت گفتم که شب دراز خواهم مهتاب آن شب شب زلف…

گر شرم همی از آن و این باید داشت

گر شرم همی از آن و این باید داشت پس عیب کسان زیر زمین باید داشت ور آینه‌وار نیک و بد بنمائی چون آینه روی…

ای شادی راز تو هزاران شادی

ای شادی راز تو هزاران شادی وز تو به خرابات هزار آبادی وان سرو چمن را که کمین بندهٔ تست از خدمتت آزاد و هزار…

عمری رخ یکدگر بدیدم به چشم

عمری رخ یکدگر بدیدم به چشم امروز که درهم نگریدیم به چشم وانگه گوئی دراز تا چند کشی با عشق بگو که همچنین میکشدم

جانا ز تو بیزار شوم نی نی نی

جانا ز تو بیزار شوم نی نی نی با جز تو دگر یار شوم نی نی نی در باغ وصالت چو همه گل بینم سرگشته…

امشب شب آن دولت بی‌پایانست

امشب شب آن دولت بی‌پایانست شب نیست عروسی خداجویانست آن جفت لطیف با یکی گویانست امشب تتق خوش نکو رویانست

گر آب حیات خوشگواری ای خواب

گر آب حیات خوشگواری ای خواب امشب بر ما کار نداری ای خواب گر با عدد موی سر تست امشب یکسر نبری و سر نخاری…

ای آنکه بجز شادی و جز نور نه‌ای

ای آنکه بجز شادی و جز نور نه‌ای چون نعره زنم که از برم دور نه‌ای هرچند نمک‌های جهان از لب تست لیکن چکنم چو…

عمری به هوس در تک و تاز آمد دل

عمری به هوس در تک و تاز آمد دل تا محرم جان دلنواز آمد دل در آخر کار رفت و جان پاک بسوخت انصاف بده…

جانم ز هواهای تو یادی دارد

جانم ز هواهای تو یادی دارد بیرون ز مرادها مرادی دارد بر باد دهم خویش در این بادهٔ عشق کاین باده ز سودای تو بادی…

امشب که فتاده‌ای به چنگال رهی

امشب که فتاده‌ای به چنگال رهی بسیار طپی ولیک دشوار رهی والله نرهی ز بنده‌ای سرو سهی تا سینه به این دل خرابم ننهی

گر آتش دل نیست پس این دود چراست

گر آتش دل نیست پس این دود چراست ور عود نسوخت بوی این عود چراست این بودن من عاشق و نابود چراست پروانه ز سوز…

ای آنکه تو از دوش بیادم دادی

ای آنکه تو از دوش بیادم دادی زان حالت پرجوش بیادم دادی آن رحمت را کجا فراموش کنم کز گنج فراموش بیادم دادی

عندی جمل و من اشتیاق و فضول

عندی جمل و من اشتیاق و فضول لا یمکن شرحها به کتب و رسول بل انتظر الزمان و الحال یحول ان یجمع بیننا فتصغی و…

جانیکه در او از تو خیالی باشد

جانیکه در او از تو خیالی باشد کی آن جان را نقل و زوالی باشد مه در نقصان گرچه هلالی باشد نقصان وی آغاز کمالی…

خواهی که مقیم و خوش شوی با ما تو

خواهی که مقیم و خوش شوی با ما تو از سر بنه آن وسوسه و غوغا تو آنگاه تو چنان شوی که بودی با من…

ز اول که مرا عشق نگارم بربود

ز اول که مرا عشق نگارم بربود همسایهٔ من ز نالهٔ من نغنود اکنون کم شد ناله عشقم بفزود آتش چو هوا گرفت کم گردد…