دست و دل ما هرچه تهی‌تر خوشتر

دست و دل ما هرچه تهی‌تر خوشتر و آزادی دل ز هرچه خوشتر خوشتر عیش خوش مفلسانه یک چشم زدن از حشمت صد هزار قیصر…

مردان رهش زنده به جان دگرند

مردان رهش زنده به جان دگرند مرغان هواش ز آشیان دگرند منگر تو بدین دیده بدیشان کایشان بیرون ز دو کون در جهان دگرند

ای حسرت خوبان جهان روی خوشت

ای حسرت خوبان جهان روی خوشت وی قبلهٔ زاهدان دو ابروی خوشت از جمله صفات خویش عریان گشتم تا غوطه خورم برهنه در جوی خوشت

گر حلقهٔ آن زلف چو شستت نگرفت

گر حلقهٔ آن زلف چو شستت نگرفت تا باده از آن دو چشم مستت نگرفت می طعنه زنند دشمنانم شب و روز کز پای درآمدی…

آن کس که بر آتش جهانم بنهاد

آن کس که بر آتش جهانم بنهاد صد گونه زبانه بر زبانم بنهاد چون شش جهتم شعلهٔ آتش بگرفت آه کردم و دست بر دهانم…

عشق آن خوشتر کز او بلاها خیزد

عشق آن خوشتر کز او بلاها خیزد عاشق نبود که از بلا پرهیزد مردانه کسی بود که در شیوهٔ عشق چون عشق به جان رسد…

از خویش خوشم نی نباشد خوشیم

از خویش خوشم نی نباشد خوشیم از خود گرمم نه آب و نی آتشیم چندان سبکم به عشق کاندر میزان از هیچ کم آیم دو…

دل باغ نهانست و درختان پنهان

دل باغ نهانست و درختان پنهان صد سان بنماید او و خود او یکسان بحریست محیط بیحد و بی‌پایان صد موج زند موج درون هرجان

من چوب گرفتم به کفم عود آمد

من چوب گرفتم به کفم عود آمد من بد کردم بدیم مسعود آمد گوید که در صفر سفر نیکو نیست کردم سفر و مرا چنین…

تا بتوانی مدام می‌باش به ذکر

تا بتوانی مدام می‌باش به ذکر کز ذکر ترا راه نمایند به فکر محرم چو شدی در حرم اجلالش بینی به یقین جمال معشوقهٔ بکر

ما خاک ترا به آب زمزم ندهیم

ما خاک ترا به آب زمزم ندهیم شادی نستانیم و از این غم ندهیم این صورت ما نصیب آدمیانست از صورت تو آب به آدم…

ای داد که هست جمله بیدار از من

ای داد که هست جمله بیدار از من ای من که هزار آه و فریاد از من چو ذلک ما قدمت ایدیکم گفت ناشاد شبی…

گر نقل و کباب و بادهٔ ناب خوری

گر نقل و کباب و بادهٔ ناب خوری میدان که به خواب در، همی آب خوری چون برخیزی ز خواب باشی تشنه سودت ندهد آب…

آن لحظه که از پیرهنت بوی رسد

آن لحظه که از پیرهنت بوی رسد من خود چه کسم چرخ و فلک جامه درد آن پیرهن یوسف خوشبوی کجاست کامروز ز پیراهن تو…

قومیکه چو آفتاب دارند قدوم

قومیکه چو آفتاب دارند قدوم در صدق چو آهنند و در لطف چو موم چون پنجهٔ شیرانهٔ خود بگشایند نی پرده رها کنند و نی…

آن می که گشود مرغ جان را پر و بال

آن می که گشود مرغ جان را پر و بال دل را برهانید ز سیری و ملال ساقی عشق است و عاشقان مالامال از عشق…

شمعی که در اینخانه بدی خانه کجاست

شمعی که در اینخانه بدی خانه کجاست در دیده بد امروز میان دلهاست در دل چو خیال خوش نشست و برخاست نی نی که ز…

می‌پنداری که از غمانت رستم

می‌پنداری که از غمانت رستم یا بی‌تو صبور گشتم و بنشستم یارب مرسان به هیچ شادی دستم گر یک نفس از غم تو خالی هستم

از آتش عشق دوست تفها بزنید

از آتش عشق دوست تفها بزنید وان آتش را در این علفها بزنید آن چنگ غمش چو پای ما بگرفتست ما را به مثل بر…

مرغان رفتند بر سلیمان بخروش

مرغان رفتند بر سلیمان بخروش کاین بلبل را چرا نمی‌مالی گوش بلبل گفتا به خون ما در بمجوش سه ماه سخن گویم و نه ماه…

با تست مراد از چه روی هر سو تو

با تست مراد از چه روی هر سو تو او تست ولی باو می‌گو تو اوئی و توئی ز احولی مخیزد چون دیده شود راست…

گفتی گشتم ملول و سودام گرفت

گفتی گشتم ملول و سودام گرفت تا شد دل از این کار و از این جام گرفت ترسم بروی جامه دران بازآئی کان گرگ درنده…

آنان که محققان این درگاهند

آنان که محققان این درگاهند نزد دل اهل دل چو برگ کاهند اهل دل خاصگان شاهنشاهند باقی همه هرچه هست خرج راهند

گر در سر و چشم عقل داری و صبر

گر در سر و چشم عقل داری و صبر بفروش زبان را و سر از تیغ بخر ماهی طمع از زبان گویا ببرید ز این…

از عشق خدا نه بر زیان خواهی شد

از عشق خدا نه بر زیان خواهی شد بی‌جان ز کجا شوی که جان خواهی شد اول به زمین از آسمان آمده‌ای آخر ز زمین…

عشق غلب القلب و قد صار به

عشق غلب القلب و قد صار به حتی فنی القلب بما جاربه القلب کطیی خفض الریش به عشق نتف الریش و قد طار به

هر دل که درو مهر تو پنهان نبود

هر دل که درو مهر تو پنهان نبود کافر بود آن دل و مسلمان نبود شهری که درو هیبت سلطان نبود ویران شده گیر اگرچه…

دلدار ظریف است و گناهنش اینست

دلدار ظریف است و گناهنش اینست زیبا و لطیف است و گناهش اینست آخر بچه عیب می‌گریزند از او از عیب عفیف است و گناهش…

من زان جانم که جانها را جانست

من زان جانم که جانها را جانست من زان شهرم که شهر بی‌شهرانست راه آن شهر راه بی‌پایانست رو بی‌سر و پا شو که سر…

تا شب میگو که روز ما را شب نیست

تا شب میگو که روز ما را شب نیست در مذهب عشق و عشق را مذهب نیست عشق آن بحریست کش کران ولب نیست بس…

ما را می کهنه باید و دیرینه

ما را می کهنه باید و دیرینه وز روز ازل تا بابد سیری نه خم از عدم و صراحی از جام وجود کان تلخ نه…

ای دل تو و درد او اگر خود مردی

ای دل تو و درد او اگر خود مردی جان بندهٔ تست اگر تو صاحب دردی صد دولت صاف را به یک جو نخری گر…

گردان به هوای یار چون گردونیم

گردان به هوای یار چون گردونیم ایزد داند در این هوا ما چونیم ما خیره که عاقلان چرا هشیارند وانان حیران که ما چرا مجنونیم

از نوح سفینه ایست میراث نجات

از نوح سفینه ایست میراث نجات گردان و روان میانهٔ بحر حیات اندر دل از آن بحر برسته است نبات اما چون دل نه نقش…

کس واقف آن حضرت شاهانه نشد

کس واقف آن حضرت شاهانه نشد تا بی‌دل و بی‌عقل سوی خانه نشد دیوانه کسی بود که آن روی تو دید وانگه ز تو دور…

هم شاهد دیده‌ای و هم شاهد دل

هم شاهد دیده‌ای و هم شاهد دل ای دیده و دل ز نور روی تو خجل گویند از آن هر دو چه حاصل کردی جز…

دوش از سر لطف یار در من نگریست

دوش از سر لطف یار در من نگریست گفتا بی‌ما چگونه توانی بزیست گفتم به خدا چنانکه ماهی بی‌آب گفتا که گناه تست و بر…

می‌گرییم زار و یار گوید زرقست

می‌گرییم زار و یار گوید زرقست چون زرق بود که دیده در خون غرقست تو پنداری که هر دلی چون دل تست نی نی صنما…

خوش می‌سازی مرا و خوش می‌سوزی

خوش می‌سازی مرا و خوش می‌سوزی خوش پرده همی دری و خوش می‌دوزی آموختیم جوانی اندر پیری از بخت جوان صلای پیرآموزی

مستم ز می عشق خراب افتاده

مستم ز می عشق خراب افتاده برخواسته دل از خور و خواب افتاده در دریائی که پا و سر پیدا نیست جان رفته و تن…

با نااهلان اگر چو جانی باشی

با نااهلان اگر چو جانی باشی ما را چه زیان تو در زیانی باشی گیرم که تو معشوق جهانی باشی آری باشی، ولی زمانی باشی

گه در طلب وصل مشوش باشیم

گه در طلب وصل مشوش باشیم گاه از تعب هجر در آتش باشیم چون از من و تو این من و تو پاک شود آنگه…

ترکی که دلم شاد کند خندهٔ او

ترکی که دلم شاد کند خندهٔ او دارد به غمم زلف پراکندهٔ او بستد ز من او خطی به آزادی خویش آورد خطی که من…

آنکس که ترا دید و نخندید چو گل

آنکس که ترا دید و نخندید چو گل از جان و خرد تهیست مانند دهل گبر ابدی باشد کو شاد نشد از دعوت ذوالجلال و…

دی آنکه ز سوی بام بر ما نگریست

دی آنکه ز سوی بام بر ما نگریست یا جان فرشته است یا روح پریست مرده است هرآنکه بی‌چنین روح نزیست بی‌او به خبر بودن…

آنکس که ز سر عاشقی باخبر است

آنکس که ز سر عاشقی باخبر است فاش است میان عاشقان مشتهر است وانکس که ز ناموس نهان میدارد پیداست که در فراق زیر و…

گر دل دهم و از سر جان برخیزم

گر دل دهم و از سر جان برخیزم جان بازم و از هر دو جهان برخیزم من بنده به خوی تو نمیدانم زیست مقصود تو…

ای ذکر تو مانع تماشای تو دوست

ای ذکر تو مانع تماشای تو دوست برق رخ تو نقاب سیمای تو دوست با یاد لبت از لب تو محرومم ای یاد لبت حجاب…

عشقی که از او وجود بی‌جان میزیست

عشقی که از او وجود بی‌جان میزیست این عشق چنین لطیف و شیرین از چیست اندر تن ماست یا برون از تن ماست یا در…

در اصل یکی بد است جان من و تو

در اصل یکی بد است جان من و تو پیدای من و تو و نهان من و تو خامی باشد که گویی آن من و…

آمد بر من چو در کفم زر پنداشت

آمد بر من چو در کفم زر پنداشت چون دید که زر نیست وفا را بگذاشت از حلقهٔ گوش او چنین پندارم کانجا که زر…

کی غم خورد آنکه با تو خرم باشد

کی غم خورد آنکه با تو خرم باشد ور نور تو آفتاب عالم باشد اسرار جهان چگونه پوشیده شود بر خاطره آنکه با تو محرم…

انوار صلاح دین برانگیخته باد

انوار صلاح دین برانگیخته باد بر دیده و جان عاشقان ریخته باد هر جان که لطیف گشت و از لطف گذشت با خاک صلاح دین…

صورت همه مقبول هیولا میدان

صورت همه مقبول هیولا میدان تصویر گرش علت اولی میدان لاهوت به ناسوت فرو ناید لیک ناوست ز لاهوت هویدا میدان

بالا شجری لب شکر و دل حجری

بالا شجری لب شکر و دل حجری زنجیر سری، سیم‌بری رشک پری چون برگذری درنگری دل ببری چشمت مرساد سخت زیبا صوری

هم‌دست همه دست زنانم کردی

هم‌دست همه دست زنانم کردی دو گوش کشان همچو کمانم کردی خائیه بهر دهان چو نانم کردی فی‌الجمله چنان شد که چنانم کردی

در بحر کرم حرص و حسد پیمودن

در بحر کرم حرص و حسد پیمودن وین آب خوشی ز همدگر بربودن ماهی ننهد آب ذخیره هرگز چون بی‌دریا هیچ نخواهد بودن

نایی ببرید از نیستان استاد

نایی ببرید از نیستان استاد با نه سوراخ و آدمش نام نهاد ای نی تو از این لب آمدی در فریاد آن لب را بین…

در بندم از آن دو زلف بند اندر بند

در بندم از آن دو زلف بند اندر بند در ناله‌ام از لبان قند اندر قند هر وعدهٔ دیدار تو هیچ اندر هیچ آخر غم…

آواز ترا طبع دل ما بادا

آواز ترا طبع دل ما بادا اندر شب و روز شاد و گویا بادا آواز خسته تو گر خسته شود خسته شویم آواز تو چون…

رفتم به طبیب گفتم ای بینائی

رفتم به طبیب گفتم ای بینائی افتادهٔ عشق را چه می‌فرمایی ترک صفت و محو وجودم فرمود یعنی که ز هر چه هست بیرون آئی

بر بوی وفا دست زنانت باشم

بر بوی وفا دست زنانت باشم در وقت جفا دست گرانت باشم با این همه اندیشه کنانت باشم تا حکم تو چیست آنچنانت باشم

معشوقه خانگی بکاری ناید

معشوقه خانگی بکاری ناید کو عشوه نماید و وفا ننماید معشوقه کسی باید کاندر لب گور از باغ فلک هزار در بگشاید

بر خاک نظر کند چو بر ما گذرد

بر خاک نظر کند چو بر ما گذرد تا چهرهٔ ما به خاک ره رشک برد به زان نبود که پیش او خاک شویم تا…

گویند که فردوس برین خواهد بود

گویند که فردوس برین خواهد بود آنجا می ناب و حور عین خواهد بود پس ما می و معشوق به کف میداریم چون عاقبت کار…

جان محرم درگاه همی باید برد

جان محرم درگاه همی باید برد دل پر غم و پر آه همی باید برد از خویش به ما راه نیابی هرگز از ما سوی…

ای از قدمت خاک زمین خرم و شاد

ای از قدمت خاک زمین خرم و شاد شد حامله از شادی و صد غنچه بزاد زین غلغله‌ای فتاد در انجم و چرخ در غلغله…

روز آمد و غوغای تو در بردارد

روز آمد و غوغای تو در بردارد شب آمد و سودای تو بر سر دارد کار شب و روز نیست این کار منست کی دو…

ای طالب اگر ترا سر این راهست

ای طالب اگر ترا سر این راهست واندر سر تو هوای این درگاهست مفتاح فتوح اهل حق دانی چیست خوش گفتن لا اله الا الله…

گفتم چکنم گفت که ای بیچاره

گفتم چکنم گفت که ای بیچاره جمله چکنم بسازم آن یکباره ور خود چکنم زیان شوی آواره آنجا بروی که بوده‌ای همواره

بر گور من آن کو گذرد مست شود

بر گور من آن کو گذرد مست شود ور ایست کند تا بابد مست شود در بحر رود بحر به مد مست شود در خاک…

ای آنکه به جان این جهانی زنده

ای آنکه به جان این جهانی زنده شرمت بادا چرا چنانی زنده بی‌عشق مباش تا نباشی مرده در عشق بمیر تا بمانی زنده

روزی که ز کار کمترک می‌آید

روزی که ز کار کمترک می‌آید در دیده خیال آن بتک می‌آید از نادره‌گی و از غریبی که ویست در عین دلست و دل به…

ای عاشق گفتار و تفاصیل سخن

ای عاشق گفتار و تفاصیل سخن ای گر ز سخنوران قهارهٔ کن روزیت چو نیست علم نونو هله ور ای کهنه فروش در سخنهای کهن

گفتم دل و دین بر سر کارت کردم

گفتم دل و دین بر سر کارت کردم هر چیز که داشتم نثارت کردم گفتا تو که باشی که کنی یا نکنی آن من بودم…

برخیز و طواف کن بر آن قطب نجات

برخیز و طواف کن بر آن قطب نجات مانندهٔ حاجیان به کعبه و به عرفات چه چسبیدی تو بر زمین چون گل تر آخر حرکات…

ای آنکه تو یوسف منی من یعقوب

ای آنکه تو یوسف منی من یعقوب ای آنکه تو صحت تنی من ایوب من خود چه کسم ای همه را تو محبوب من دست…

روی چو مهت پیش چراغ اولی‌تر

روی چو مهت پیش چراغ اولی‌تر روی حبشی کرده به داغ اولی‌تر این حلقه چو باغست تو بلبل ما را رقص بلبل میان باغ اولی‌تر

ای آنکه دلت باید در وی منگر

ای آنکه دلت باید در وی منگر زاهد شو و چشم را بخوابان بگذار اما چکند چشم که بیرون و درون بیچارهٔ عشق اوست بیچاره…

گر صید خدا شوی ز غم رسته شوی

گر صید خدا شوی ز غم رسته شوی ور در صفت خویش روی بسته شوی میدان که وجود تو حجاب ره تست با خود منشین…

لب بستم و صد نکته خموشت گفتم

لب بستم و صد نکته خموشت گفتم در گوش دل عشوه فروشت گفتم در سر دارم آنچه به گوشت گفتم فردا بنمایم آنچه دوشت گفتم

بیت و غزل و شعر مرا آب ببرد

بیت و غزل و شعر مرا آب ببرد رختی که نداشتیم سیلاب ببرد نیک و بد زهد و پارسائیرا مهتاب بداد و باز مهتاب ببرد

ای ماه برآمدی و تابان گشتی

ای ماه برآمدی و تابان گشتی گرد فلک خویش خرامان گشتی چون دانستی برابر جان گشتی ناگاه فروشدی پنهان گشتی

من نای توام از لب تو می‌نوشم

من نای توام از لب تو می‌نوشم تا نخروشی هر آینه نخروشم این لحظه که خامشم از آن خاموشم تا نیشکرت بهر خسی نفروشم

چون تاج منی ز فرق خود افکندیم

چون تاج منی ز فرق خود افکندیم اینک کمر خدمت تو بربندیم بسیار گریستیم و هجران خندید وقت است که او بگرید و ما خندیم

ای آنکه رخت چو آتش افروخته‌ای

ای آنکه رخت چو آتش افروخته‌ای تا کی سوزی که صد رهم سوخته‌ای گوئی به رخم چشم بردوخته‌ای نی نی، تو مرا چنین نیاموخته‌ای

گر آه کنم آه بدین قانع نیست

گر آه کنم آه بدین قانع نیست ور خاک شوم شاه بدین قانع نیست ور سجده کنم چو سایه هرسو که مه است پنهان چه…

بسیار ترا خسته روان باید شد

بسیار ترا خسته روان باید شد و انگشت نمای این و آن باید شد گر آدمیی بساز با آدمیان ور خود ملکی بر آسمان باید…

آن چشم فراز از پی تاب شده است

آن چشم فراز از پی تاب شده است تا ظن نبری که فتنه در خواب شده است صد آب ز چشم ما روان کردی دی…

در عالم حسن اینت سلطان که توئی

در عالم حسن اینت سلطان که توئی در خطهٔ لطف شهره برهان که توئی در قالب عاشقان بی‌جان گشته انصاف بدادیم زهی جان که توئی

یا من هوب سیدی و اعلی و اجل

یا من هوب سیدی و اعلی و اجل یا من انا عبده و ادنی و اقل حاشاک تملنی و یوشیک تعل ان لم یکن الوابل…

عاشق نبود آنکه سبک چون جان نیست

عاشق نبود آنکه سبک چون جان نیست شب همچو ستاره گرد مه گردان نیست از من بشنو این سخن بهتان نیست بی‌باد و هوا رقص…

ای آنکه گرفته‌ای به دستان دستان

ای آنکه گرفته‌ای به دستان دستان دامان وصال از کف مستان مستان صیدی که ز دام دل‌پرستان رست آن من کافرم ار میان هستان هست…

زاندم که شنیده‌ام نوای غم تو

زاندم که شنیده‌ام نوای غم تو رقصان شده‌ام چو ذره‌های غم تو ای روشنی هوای عشق تو عیان بیرون ز هواست این هوای غم تو

بوی دهن تو از چمن می‌شنوم

بوی دهن تو از چمن می‌شنوم رنگ تو ز لاله و سمن می‌شنوم این هم چو نباشدم لبان بگشایم تا نام تو می‌گوید و من…

نی دست که در مصاف خونریز کنم

نی دست که در مصاف خونریز کنم نی پای که در صبر قدم تیز کنم نی رحم ترا که با رهی در سازی نی عقل…

در عشق تو هر حیله که کردم هیچست

در عشق تو هر حیله که کردم هیچست هر خون جگر که بیتو خوردم هیچست از درد تو هیچ روی درمانم نیست درمان که کند…

چون جمله خطا کنم صوابم تو بسی

چون جمله خطا کنم صوابم تو بسی مقصود از این عمر خرابم تو بسی من میدانم که چون بخواهم رفتن پرسند چه کرده‌ای جوابم تو…

ای بر سر ره نشسته ره می‌طلبی

ای بر سر ره نشسته ره می‌طلبی در خرمن مه فتاده مه می‌طلبی در چاه زنخدان چنین یوسف حسن خود دلو توئی یوسف و چه…

سر در خاک آستان تو نهم

سر در خاک آستان تو نهم دل در خم زلف دلستان تو نهم جانم به لب آمده است لب پیش من آر تا جان به…