با شب گفتم گر بمهت ایمانست

با شب گفتم گر بمهت ایمانست این زود گذشتن تو از نقصانست شب روی به من کرد و چنین عذری گفت ما را چه گنه…

مستم ز خمار عبهر جادویت

مستم ز خمار عبهر جادویت دفعم چو دهی چو آمدم در کویت من سیر نمی‌شوم ز لب تر کردن آن به که مرا درافکنی درجویت

ای دل ز جهانپان چرا داری بیم

ای دل ز جهانپان چرا داری بیم حق محسن و منعم و کریمست و رحیم تیر کرمش ز شصت احسان قدیم در حاجت بنده میکند…

دوش از سر مستی بخراشید رخم

دوش از سر مستی بخراشید رخم آندم که زروش لاله میچید رخم گفتم مخراشش که از آنروز که زاد از قبلهٔ روی تو نگردید رخم

آنرا که به ضاعت قناعت باشد

آنرا که به ضاعت قناعت باشد هرگونه که خورد و خفت و طاعت باشد زنهار تولا مکن الا به خدای کاین رغبت خلق نیم ساعت…

خوش عادت خوش خو که محمد دارد

خوش عادت خوش خو که محمد دارد ما را شب تیره بینوا نگذارد بنوازد آن رباب را تا به سحر ور خواب آید گلوش را…

یکدم غم جان دار غم نان تا کی

یکدم غم جان دار غم نان تا کی وز پرورش این تن نادان تا کی اندر ره طبل اشکم و نای و گلو این رنج…

دوش آنچه برفت در میان تو و من

دوش آنچه برفت در میان تو و من نتوان بنوشتن و نه بتوان گفتن روزیکه سفر کنم ازین کهنه وطن افسانه کند از آن شکنهای…

آشفته همی روی بکوئی ای جان

آشفته همی روی بکوئی ای جان میجوئی از آن گمشده خویش نشان من دوش بدیدم کمرت را ز میان هان تا نبری گمان بد بر…

دی از تو چنان بدم که گل در بستان

دی از تو چنان بدم که گل در بستان امروز چنانم و چنان‌تر ز چنان من چون نزنم دست که پابند منی چون پای نکوبم…

ای دوست که دل ز دوست برداشته‌ای

ای دوست که دل ز دوست برداشته‌ای نیکوست که دل ز دوست برداشته‌ای دشمن چو شنیده می‌نگنجد از شوق در پوست که دل ز دوست…

هر روز پگاه خیمه بر جوی زنی

هر روز پگاه خیمه بر جوی زنی صد نقش تو بر گلشن خوشبوی زنی چون دف دل ما سماع آنگاه کند کش هر نفسی هزار…

تهدید عدو چه بشنود عاشق راست

تهدید عدو چه بشنود عاشق راست میراند خر تیز بدان سو که خداست نتوان به گمان دشمن از دوست برید نتوان به خیالی ز حقیقت…

من عاشق روی تو نگارم چکنم

من عاشق روی تو نگارم چکنم وز چشم خوش تو شرمسارم چکنم هر لحظه یکی شور برآرم چکنم والله به خدا خبر ندارم چکنم

تو جانی و هر زنده غم جان بکشد

تو جانی و هر زنده غم جان بکشد هر کان دارد منت آن بکشد هرجان که چو کارد با تو در بند زر است گر…

آنکو طمع وفا برد بر شکران

آنکو طمع وفا برد بر شکران بر خویش بزد عیب و نزد بر شکران ور شکران نهاد انگشت به عیب در هجر بسی دست گزد…

دیدم در خواب ساقی زیبا را

دیدم در خواب ساقی زیبا را بر دست گرفته ساغر صهبا را گفتم به خیالش که غلام اوئی شاید که به جای خواجه باشی ما…

بازآی که یار بر سر پیمانست

بازآی که یار بر سر پیمانست از مهر تو برنگشت صد چندانست تو بر سر مهری که ترا یکجانست او چون باشد که جان جان…

مطرب خواهم که عاشق مست بود

مطرب خواهم که عاشق مست بود در کوی خرابات تو پابست بود گر نیست بود شاه و گر هست بود یارب بده آن کس که…

باغی که من از بهار او بشکفتم

باغی که من از بهار او بشکفتم بشکفت و نمود هرچه من میگفتم با ساغر اقبال چو کرد او جفتم سرمست شدم سر بنهادم خفتم

گویند بیا به باغ کانجا لاغ است

گویند بیا به باغ کانجا لاغ است نی زحمت نزهت و نه بانگ زاغ است اندر دل من رنگرز صباغست کاندر پر هر زاغ از…

توبه کردم ز شور و بی‌خویشتنی

توبه کردم ز شور و بی‌خویشتنی عشقت بشنید از من به این ممتحنی از هیزم توبهٔ من آتش بفروخت می‌سوخت مرا که توبه دیگر نکنی

آنی که وجود و عدمت اوست همه

آنی که وجود و عدمت اوست همه سرمایهٔ شادی و غمت اوست همه تو دیده نداری که باو درنگری ورنی که ز سر تا قدمت…

رباعی شمارهٔ ۷۷۸

رباعی شمارهٔ ۷۷۸ کامل صفتی راه فنا می‌پیمود چون باد گذر کرد ز دریای وجود یک موی ز هست او بر او باقی بود آن…

او پاک شده است و خام ار در حرم است

او پاک شده است و خام ار در حرم است در کیسه بدان رود که نقد درم است قلاب نشاید که شود با او یار…

گر شاد ببینمت بر این دیده نهم

گر شاد ببینمت بر این دیده نهم ور دیده بر این رخ پسندیده نهم بر عرعر زیبات طوافی دارم گر روی بدان جعد پژولیده نهم

ای ساقی جان مطرب ما را چه شده است

ای ساقی جان مطرب ما را چه شده است چون می‌نزند رهی ره او که زده است او میداند که عشق را نیک و بد…

عمرم به کنار زد کناری با تو

عمرم به کنار زد کناری با تو چون عمر گذشتنیست باری با تو نی نی غلطم گذرد پیشهٔ عمر آن عمر که یافت او گذاری…

جان را جستم ببحر مرجان آمد

جان را جستم ببحر مرجان آمد در زیر کفی قلزم پنهان آمد اندر دل تاریک به راه باریک رفتم رفتم یکی بیابان آمد

خود را به خیل درافکنم مست آنجا

خود را به خیل درافکنم مست آنجا تا بنگرم آن جان جهان هست آنجا یا پای رساندم به مقصود و مراد یا سر بدهم همچو…

رو ای غم و اندیشه خطا می‌گوئی

رو ای غم و اندیشه خطا می‌گوئی از کان وفا چرا جفا می‌گوئی هر کودک را گر از جفا ترسانند من پیر شدم در این…

امشب آمد خیال آن دلبر چست

امشب آمد خیال آن دلبر چست در خانهٔ تن مقام دل را میجست دل را چو بیافت زود خنجر بکشید زد بر دل من که…

روز شادیست غم چرا باید خورد

روز شادیست غم چرا باید خورد امروز می از جام وفا باید خورد چند از کف خباز و سفا رزق خوریم یکچند هم از کف…

ای شب ز می تو مر مرا مستی نیست

ای شب ز می تو مر مرا مستی نیست بیخوابی من گزاف و سردستی نیست خوابم چو ملک بر آسمان پریده‌ست زیرا جسدم بسی درین…

هر شب که ببنده همنشین میافتی

هر شب که ببنده همنشین میافتی چون نور مهی که بر زمین میافتی من بندهٔ چشم مست پرخواب توام آن دم که چنان و اینچنین…

در خاک در وفای آن سیمین بر

در خاک در وفای آن سیمین بر میکار دل و دیده میندیش ز بر از من بشنو تا نشوی زیر و زبر والله که خبر…

نور فلکست این تن خاکی ما

نور فلکست این تن خاکی ما رشک ملک آمدست چالاکی ما که رشک برد فرشته از پاکی ما که بگریزد دیو ز بیباکی ما

روزی که ترا ببینم آدینهٔ ماست

روزی که ترا ببینم آدینهٔ ماست هر روز به دولتت به از دینهٔ ماست گر چرخ و هزار چرخ در کینهٔ ماست غم نیست چو…

ای عارف گوینده نوائی برگو

ای عارف گوینده نوائی برگو یا قول درست یا خطائی برگو درهای گلستان و چمن را بگشای چون بلبل مست ز آشنائی برگو

هر صورت کاید به از او امکان هست

هر صورت کاید به از او امکان هست چون بهتر از آن هست نه معشوق منست صورتها را همه بران از دل خویش تا صورت…

در دیدهٔ صورت ار ترا دامی هست

در دیدهٔ صورت ار ترا دامی هست زان دم بگذر اگر ترا گامی هست در هجده هزار عالم آنرا که دلیست داند که نه جنبش…

نومید نیم گرچه ز من ببریدی

نومید نیم گرچه ز من ببریدی یا بر سر من یار دگر بگزیدی تا جان دارم غم تو خواهم خوردن بسیار امیدهاست در نومیدی

روزیکه وجودها تولد گیرد

روزیکه وجودها تولد گیرد روزیکه عدم جانب اعلا گیرد تا قبضهٔ شمشیر که آلاید خون تا آتش اقبال که بالا گیرد

ای عشق تو در جان کسی و آن کس من

ای عشق تو در جان کسی و آن کس من ای درد تو درمان کسی و آن کس من گوئی بینم لب ترا چون لب…

هر عمر که بی‌دیدن اصحاب بود

هر عمر که بی‌دیدن اصحاب بود یا مرگ بود به طبع یا خواب بود آبی که ترا تیره کند زهر بود زهری که ترا صاف…

جز دمدمهٔ عشق تو در گوش نماند

جز دمدمهٔ عشق تو در گوش نماند جان را ز حلاوت ازل هوش نماند بی‌رنگی عشق رنگها را آمیخت وز قالب بی‌رنگ فراموش نماند

بی‌تو جانا قرار نتوانم کرد

بی‌تو جانا قرار نتوانم کرد احسان ترا شمار نتوانم کرد گر بر تن من شود زبان هر موئی یک شکر تو از هزار نتوانم کرد

هر گه که دل از خلق جدا می‌بینم

هر گه که دل از خلق جدا می‌بینم احوال وجود با نوا می‌بینم وان لحظه که بیخود نفسی بنشینم عالم همه سر به سر ترا…

غم کیست که گرد دل مردان گردد

غم کیست که گرد دل مردان گردد غم گرد فسردگان و سردان گردد اندر دل مردان خدا دریائیست کز موج خوشش گنبد گردان گردد

ای ماه چنین شبی تو مهوار مخسب

ای ماه چنین شبی تو مهوار مخسب در دور درآ چو چرخ دوار مخسب بیداری ما چراغ عالم باشد یک شب تو چراغ را نگهدار…

شب رفت و دلت نگشت سیر، ای ایچی

شب رفت و دلت نگشت سیر، ای ایچی دست تو اگر نگیرد آن مه هیچی خفتند حریفان همه چاره‌ات اینست کاندر می لعل و در…

چون جوشش خنب عشق دیدم ز تو من

چون جوشش خنب عشق دیدم ز تو من چون می به قوام خود رسیدم ز تو من نی نی غلطم که تو می و من…

جز صحبت عاشقان و مستان مپسند

جز صحبت عاشقان و مستان مپسند دل در هوس قوم فرومایه مبند هر طایفه‌ات بجانب خویش کشند زاغت سوی ویرانه و طوطی سوی قند

مائیم در این زمان زمین پیمائی

مائیم در این زمان زمین پیمائی بگذاشته هر شهر به شهر آرائی چون کشتی یاوه گشته در دریائی هر روز به منزلی و هرشب جائی

بسیار علاقه‌ها بباید ای جان

بسیار علاقه‌ها بباید ای جان تا مسکن و خانه‌ها شود آبادان ای بلغاری تو خانه کن در بلغار وی تازی گو برو سوی عبادان

آن جاه و جمالی که جهان‌افروز است

آن جاه و جمالی که جهان‌افروز است وان صورت پنهان که طرب را روز است امروز چو با ما است درو آویزیم دی رفت و…

در عالم گل گنج نهانی مائیم

در عالم گل گنج نهانی مائیم دارندهٔ ملک جاودانی مائیم چون از ظلمات آب و گل بگذشتیم هم خضر و هم آب زندگانی مائیم

ای کز تو دلم پر سمن و یاسمنست

ای کز تو دلم پر سمن و یاسمنست وز دولت تو کیست که او همچو منست برخاستن از جان و جهان مشکل نیست مشکل ز…

گفتم صنما مگر که جانان منی

گفتم صنما مگر که جانان منی اکنون که همی نظر کنم جان منی مرتد گردم گر ز تو من برگردی ای جان جهان تو کفر…

ای آنکه مرا بستهٔ صد دام کنی

ای آنکه مرا بستهٔ صد دام کنی گوئی که برو در شب و پیغام کنی گر من بروم تو با که آرام کنی همنام من…

گر با همه‌ای چو بی منی بی‌همه‌ای

گر با همه‌ای چو بی منی بی‌همه‌ای ور بی‌همه‌ای چو با منی با همه‌ای در بند همه مباش، تو خود همه باش آن دم داری…

چندان گفتی که از بیان بگذشتی

چندان گفتی که از بیان بگذشتی چندان گشتی بگرد آن کان گشتی کشتی سخن در آب چندان راندی نی تخته بماند نی تو و نی…

ای آنکه نخست بر سحر چشم تو زد

ای آنکه نخست بر سحر چشم تو زد وز با نمکی راه نظر چشم تو زد آنکس که چو توتیاش عزت داری آمد به طریق…

آن را که خدای چون تو یاری داده است

آن را که خدای چون تو یاری داده است او را دل و جان و بیقراری داده است زنهار طمع مدار زانکس کاری زیرا که…

در فقر فقیر باش و در صفوت صاف

در فقر فقیر باش و در صفوت صاف با فقر و صفا درآ تو در کار مصاف گر خصم تو صد تیغ برآرد ز غلاف…

ای مفخر و سلطان همه دلداران

ای مفخر و سلطان همه دلداران جالینوسی برای این بیماران روز باران بگلشنت جمع شویم شیرین باشند روز باران یاران

من یک جانم که صد هزار است تنم

من یک جانم که صد هزار است تنم چه جان و چه تن که هر دو هم خویشتنم خود را به تکلف دگری ساخته‌ام تا…

چون دید رخ زرد من آن شهره نگار

چون دید رخ زرد من آن شهره نگار گفتا که دگر به وصلم امید مدار زیرا که تو ضد ما شدی در دیدار تو رنگ…

مائیم که گه نهان و گه پیدائیم

مائیم که گه نهان و گه پیدائیم گهمؤمنو گه یهود و گه ترسائیم تا این دل ما قالب هر دل گردد هر روز به صورتی…

بیرون ز دو کون من مرادی دارم

بیرون ز دو کون من مرادی دارم بی‌شادیها روان شادی دارم بگشای بخنده آن لبان خود را زیرا ز گشاد آن گشادی دارم

آن روح که بسته بود در نقش صفات

آن روح که بسته بود در نقش صفات از پرتو مصطفی درآمد بر ذات واندم که روان گشت ز شادی میگفت شادی روان مصطفی را…

در مجلس سلطان بشکستم جامش

در مجلس سلطان بشکستم جامش تا جنگ شود بشنوم آن دشنامش والله که چنان فتاده‌ام در دامش کز پختهٔ او نمی‌شناسم خامش

ای نور دل و دیده و جانم چونی

ای نور دل و دیده و جانم چونی وی آرزوی هر دو جهانم چونی من بی‌لب لعل تو چنانم که مپرس تو بی‌رخ زرد من…

گفتم که دلم آلت و انگاز مست

گفتم که دلم آلت و انگاز مست مانند رباب دل هم‌آواز منست خود ایندل من یار کسی دیگر بود من میگفتم مگر که همباز منست

ای پردهٔ پندار پسندیدهٔ تو

ای پردهٔ پندار پسندیدهٔ تو وی وهم خودی در دل شوریدهٔ تو هیچی تو و هیچ را چنین گوهر به زین نتوان نهاد در دیدهٔ…

گر جان داری بیار جان باز آخر

گر جان داری بیار جان باز آخر آنجای که برده‌ای ز آغاز آخر یک نکته شنید جان از آنجا آمد صد نکته شنید چون نشد…

بی‌من به زبان من سخن می‌آید

بی‌من به زبان من سخن می‌آید من بی‌خبرم از آنکه می‌فرماید زهر و شکر آرزوی من می‌آید ز آینده که داند چه کرا میشاید

آن سر که بود بی‌خبر از وی خسبد

آن سر که بود بی‌خبر از وی خسبد آنکس که خبر یافت از او کی خسبد می‌گوید عشق در دو گوشم همه شب ای وای…

در وصل جمالش گل خندان منست

در وصل جمالش گل خندان منست در هجر خیالش دل و ایمان منست دل با من ومن با دل ازو درجنگیم هریک گوئیم که آن…

یارب یارب به حق تسبیح رباب

یارب یارب به حق تسبیح رباب کش در تسبیح صد سالست و جواب یارب به دل کباب و چشم پرآب جوشان‌تر از آنیم که در…

عشق آمد و توبه را چو شیشه بشکست

عشق آمد و توبه را چو شیشه بشکست چون شیشه شکست کیست کو داند بست گر هست شکسته‌بند آن هم عشق است از بند و…

ای جان منزه ز غم پالودن

ای جان منزه ز غم پالودن وی جسم مقدس ز غم فرسودن ای آتش عشقی که در آن میسوزی خود جنت و فردوس تو خواهد…

شاخ گل تر بر سر عنبر میزن

شاخ گل تر بر سر عنبر میزن وز تیغ مسلمان سر کافر میزن چون نای توان بگوش من درمیدم چون دف توام بروی من بر…

پرسیدم از آن کسی که برهان داند

پرسیدم از آن کسی که برهان داند کان کیست که او حقیقت جان داند خوش خوش به جواب گفت کای سودائی این منطق طیر است…

مهمان دو دیده شد خیالت گذری

مهمان دو دیده شد خیالت گذری در دیده وطن ساخت ز نیکو گهری ساقی خیال شد دو دیده میگفت مهمان منی به آب چندان که…

این روزه چو غربال به بیزد جان را

این روزه چو غربال به بیزد جان را پیدا آرد قراضهٔ پنهان را جانی که کند خیره مه تابان را بی‌پرده شود نور دهد کیوان…

شادی شادی و ای حریفان شادی

شادی شادی و ای حریفان شادی زان سوسن آزاد هزار آزادی می‌گفت که دادی عاشقی من دادم آری دادی مها و دادی دادی

یاری که به نزد او گل و خار یکیست

یاری که به نزد او گل و خار یکیست در مذهب او مصحف و زنار یکیست ما را غم آن یار چرا باید خورد کو…

دشنام که از لب تو مهوش باشد

دشنام که از لب تو مهوش باشد چون لعل بود که اصلش آتش باشد بر گوی که دشنام تو دلکش باشد هر باد که بر…

مهمان تو نیست دو سه روز و گزاف

مهمان تو نیست دو سه روز و گزاف خوان تو گرفته است از قاف به قاف گر فتنه شود کسی معافست معاف بر شمع کند…

حرص و حسد و کینه ز دل بیرون کن

حرص و حسد و کینه ز دل بیرون کن خوی بدو اندیشه تو دیگرگون کن انکار زیان تست زو کمتر گیر اقرار ترا سود دهد…

مردم رغم عشق دمی در من دم

مردم رغم عشق دمی در من دم تا زندهٔ جاوید شوم زان یکدم گفتی که به وصل با تو همدم باشم گو با که کجا…

این عرصه که عرض آن ندارد طولی

این عرصه که عرض آن ندارد طولی بگذار عمارتش بهر مجهولی پولیست جهان که قیمتش نیست جوی یا هست رباطی که نیرزد پولی

گفتند که شش جهت همه نور خداست

گفتند که شش جهت همه نور خداست فریاد ز حلق خاست کان نور کجاست بیگانه نظر کرد بهر سو چپ و راست گفتند دمی نظر…

آن کس که مرا به صدق اقرار کند

آن کس که مرا به صدق اقرار کند چون لعبتگان مرا به بازار کند بیزارم از آن کار و نیم بازاری من بندهٔ آن کسم…

گر خار بدین دیدهٔ چون جوی زنی

گر خار بدین دیدهٔ چون جوی زنی ور تیر جفا بر دل چون موی زنی من دست ز دامن تو کوته نکنم گر همچو دفم…

یک بار دگر قبول کن بندگیم

یک بار دگر قبول کن بندگیم رحم آر بدین عجز و پراکندگیم گر باد دگر ز من خلافی بینی فریاد مرس به هیچ درماندگیم

دل در تو گمان بد بر دور از تو

دل در تو گمان بد بر دور از تو این نیز ز ضعف خود برد دور از تو تلخی بدهان هر دل صفرائی خود بر…

هر چند در این پرده اسیرید همه

هر چند در این پرده اسیرید همه زین پرده برون روید امیرید همه آن آب حیات خلق را می‌گوید بر ساحل جوی ما بمیرید همه

آری صنما بهانه خود کم بودت

آری صنما بهانه خود کم بودت تا خواب بیامد و ز ما بر بودت خوش خسب که من تا به سحر خواهم گفت فریاد ز…