گفتم روزی که من به جانم با تو

گفتم روزی که من به جانم با تو دیگر نشدم بتا همانم با تو لیکن دانم که هرچه بازم ببری زان میبازم که تا بمانم…

لب بستم و صد نکته خموشت گفتم

لب بستم و صد نکته خموشت گفتم در گوش دل عشوه فروشت گفتم در سر دارم آنچه به گوشت گفتم فردا بنمایم آنچه دوشت گفتم

بیت و غزل و شعر مرا آب ببرد

بیت و غزل و شعر مرا آب ببرد رختی که نداشتیم سیلاب ببرد نیک و بد زهد و پارسائیرا مهتاب بداد و باز مهتاب ببرد

ای ماه برآمدی و تابان گشتی

ای ماه برآمدی و تابان گشتی گرد فلک خویش خرامان گشتی چون دانستی برابر جان گشتی ناگاه فروشدی پنهان گشتی

من نای توام از لب تو می‌نوشم

من نای توام از لب تو می‌نوشم تا نخروشی هر آینه نخروشم این لحظه که خامشم از آن خاموشم تا نیشکرت بهر خسی نفروشم

چون تاج منی ز فرق خود افکندیم

چون تاج منی ز فرق خود افکندیم اینک کمر خدمت تو بربندیم بسیار گریستیم و هجران خندید وقت است که او بگرید و ما خندیم

ای آنکه رخت چو آتش افروخته‌ای

ای آنکه رخت چو آتش افروخته‌ای تا کی سوزی که صد رهم سوخته‌ای گوئی به رخم چشم بردوخته‌ای نی نی، تو مرا چنین نیاموخته‌ای

گر آه کنم آه بدین قانع نیست

گر آه کنم آه بدین قانع نیست ور خاک شوم شاه بدین قانع نیست ور سجده کنم چو سایه هرسو که مه است پنهان چه…

بسیار ترا خسته روان باید شد

بسیار ترا خسته روان باید شد و انگشت نمای این و آن باید شد گر آدمیی بساز با آدمیان ور خود ملکی بر آسمان باید…

آن چشم فراز از پی تاب شده است

آن چشم فراز از پی تاب شده است تا ظن نبری که فتنه در خواب شده است صد آب ز چشم ما روان کردی دی…

در عالم حسن اینت سلطان که توئی

در عالم حسن اینت سلطان که توئی در خطهٔ لطف شهره برهان که توئی در قالب عاشقان بی‌جان گشته انصاف بدادیم زهی جان که توئی

یا من هوب سیدی و اعلی و اجل

یا من هوب سیدی و اعلی و اجل یا من انا عبده و ادنی و اقل حاشاک تملنی و یوشیک تعل ان لم یکن الوابل…

عاشق نبود آنکه سبک چون جان نیست

عاشق نبود آنکه سبک چون جان نیست شب همچو ستاره گرد مه گردان نیست از من بشنو این سخن بهتان نیست بی‌باد و هوا رقص…

ای آنکه گرفته‌ای به دستان دستان

ای آنکه گرفته‌ای به دستان دستان دامان وصال از کف مستان مستان صیدی که ز دام دل‌پرستان رست آن من کافرم ار میان هستان هست…

زاندم که شنیده‌ام نوای غم تو

زاندم که شنیده‌ام نوای غم تو رقصان شده‌ام چو ذره‌های غم تو ای روشنی هوای عشق تو عیان بیرون ز هواست این هوای غم تو

بوی دهن تو از چمن می‌شنوم

بوی دهن تو از چمن می‌شنوم رنگ تو ز لاله و سمن می‌شنوم این هم چو نباشدم لبان بگشایم تا نام تو می‌گوید و من…

نی دست که در مصاف خونریز کنم

نی دست که در مصاف خونریز کنم نی پای که در صبر قدم تیز کنم نی رحم ترا که با رهی در سازی نی عقل…

در عشق تو هر حیله که کردم هیچست

در عشق تو هر حیله که کردم هیچست هر خون جگر که بیتو خوردم هیچست از درد تو هیچ روی درمانم نیست درمان که کند…

چون جمله خطا کنم صوابم تو بسی

چون جمله خطا کنم صوابم تو بسی مقصود از این عمر خرابم تو بسی من میدانم که چون بخواهم رفتن پرسند چه کرده‌ای جوابم تو…

ای بر سر ره نشسته ره می‌طلبی

ای بر سر ره نشسته ره می‌طلبی در خرمن مه فتاده مه می‌طلبی در چاه زنخدان چنین یوسف حسن خود دلو توئی یوسف و چه…

سر در خاک آستان تو نهم

سر در خاک آستان تو نهم دل در خم زلف دلستان تو نهم جانم به لب آمده است لب پیش من آر تا جان به…

آن راحت جان گرد دلم میگردد

آن راحت جان گرد دلم میگردد گرد دل و جان خجلم میگردد زین گل چو درخت سر برآرم خندان کاب حیوان گرد گلم میگردد

فانی شدم و برید اجزای تنم

فانی شدم و برید اجزای تنم می‌چرخ که بر چرخ بد اول وطنم مستند و خوشند و می‌پرستند همه در عیب از این وحشت و…

ای میر ملیحان و مهان شیی الله

ای میر ملیحان و مهان شیی الله وی راحت و آرامش جان شیی الله ای آنکه بهر صبح به پیش رخ تو میگوید خورشید جهان…

شب رفت و هنوز ما به خمار خودیم

شب رفت و هنوز ما به خمار خودیم در دولت تو همیشه سر کار خودیم هم عاشق و هم بیدل و دلدار خودیم هم مجلس…

چون رنگ بدزدید گل از رخسارش

چون رنگ بدزدید گل از رخسارش آویخت صبا چو رهزنان بردارش بسیار بگفت بلبل و سود نداشت تا بو که صباا به جان دهد زنهارش

هر مطرب کو نیست ز دل دفتر خوان

هر مطرب کو نیست ز دل دفتر خوان آن مطرب را تو مطرب دفتر خوان گر چهرهٔ نهان کرد ز تو بیت و غزل گر…

سرمست شدم در هوس سرمستان

سرمست شدم در هوس سرمستان از دست شدم در ظفر آن دستان بیزار شدم ز عقل و دیوانه شدم تا درکشدم عشق به بیمارستان

آن روز که مهرگان گردون زده‌اند

آن روز که مهرگان گردون زده‌اند مهر زر عاشقان دگرگون زده‌اند واقف نشوی به عقل کان چون زده‌اند کاین زر ز سرای عقل بیرون زده‌اند

در من غم شبکور چرا پیچیده است

در من غم شبکور چرا پیچیده است کوراست مگر و یا که کورم دیده است من بر فلکم در آب و گل عکس منست از…

ای یار به انکار سوی ما نگران

ای یار به انکار سوی ما نگران زیرا که نخورده‌ای از آن رطل گران از شادی من بهشت گردیده جهان غم مسخرهٔ منست و میر…

منصور بدآن خواجه که در راه خدا

منصور بدآن خواجه که در راه خدا از پنبهٔ تن جامهٔ جان کرد جدا منصور کجا گفت اناالحق می‌گفت منصور کجا بود خدا بود خدا

چون مار ز افسون کسی می‌پیچم

چون مار ز افسون کسی می‌پیچم چون طرهٔ جعد یار پیچاپیچم والله که ندانم این چه پیچاپیچست این میدانم که چون نپیچم هیچم

مردان تو در دایرهٔ کن فیکون

مردان تو در دایرهٔ کن فیکون دل نقطهٔ وحدتست و از عرش فزون گر در چیند نقطهٔ دردت ز درون حالی شوی از دایرهٔ کون…

پای تو گرفته‌ام ندارم ز تو دست

پای تو گرفته‌ام ندارم ز تو دست درمان ز که جویم که دلم مهر تو خست هی طعنه زنی که بر جگر آبت نیست گر…

آن شمع رخ تو لگنی نیست بیا

آن شمع رخ تو لگنی نیست بیا وان نقش تو از آب منی نیست بیا در خشم مکن تو خویشتن را پنهان کان حسن تو…

درها همه بسته‌اند الا در تو

درها همه بسته‌اند الا در تو تا ره نبرد غریب الا بر تو ای در کرم و عزت و نورافشانی خورشید و مه و ستاره‌ها…

این بنده مراعات نداند کردن

این بنده مراعات نداند کردن زیرا که به گل رفته فرو تا گردن این مستی ما چو مستی مستان نیست پیداست حد مستی افیون خوردن

گفتم که کجا بود مها خانهٔ تو

گفتم که کجا بود مها خانهٔ تو گفتا که دل خراب مستانهٔ تو من خورشیدم درون ویرانه روم ای مست، خراب باد کاشانهٔ تو

از چشم تو سحر مطلق آموخته‌ام

از چشم تو سحر مطلق آموخته‌ام وز عشق تو شمع روح‌افروخته‌ام از حالت من چشم بدان دوخته باد چون چشم برخسار تو در دوخته‌ام

شاد آنکه ز دور ما یار ما بنماید

شاد آنکه ز دور ما یار ما بنماید چون بچهٔ خرد آستین برخاید چون دید مرا کنار را بگشاید چون باز جهد مرغ دلم برباید

من پیر شدم پیر نه ز ایام شدم

من پیر شدم پیر نه ز ایام شدم از نازش معشوقه خودکام شدم در هر نفسی پخته شدم خام شدم در هر قدمی دانه شدم…

این سینهٔ پرمشغله از مکتب اوست

این سینهٔ پرمشغله از مکتب اوست و امروز که بیمار شدم از تب اوست پرهیز کنم ز هرچه فرمود طبیب جز از می و شکری…

گر من مستم ز روی بدکرداری

گر من مستم ز روی بدکرداری ای خواجه برو تو عاقل و هشیاری تو غره به طاعتی و طاعت داری این آن سر پل نیست…

ای خواب مرا بسته و مدفون کرده

ای خواب مرا بسته و مدفون کرده شب را و مرا بی‌خود و مجنون کرده جان را به فسون گرم از تن برده دل را…

قاصد پی اینکه بنده خندان نشود

قاصد پی اینکه بنده خندان نشود پنهان مکن از بنده که پنهان نشود گر بر در باغی بنویسی زندان باغ از پی آن نوشته زندان…

آن کس که ترا نقش کند او تنها

آن کس که ترا نقش کند او تنها تنها نگذاردت میان سودا در خانه تصویر تو یعنی دل تو بر رویاند دو صد حریف زیبا

شمشیر ازل بدست مردان خداست

شمشیر ازل بدست مردان خداست گوی ابدی در خم چوگان خداست آن تن که چو کوه طور روشن آید نور خود از او طلب که…

از دل سوی دلدار شکافست شکاف

از دل سوی دلدار شکافست شکاف وانکس که نداند این معافست معاف هر روز در این حلقه مصافست مصاف می‌پنداری که این گزافست گزاف

خائیدن آن لب که چشیدی شکرش

خائیدن آن لب که چشیدی شکرش مالیدن دستی که کشیدی بسرش نگذارد آنکه او به جان و جگرش آب حیوان همی رسد از اثرش

مرغ دل من چو ترک این دانه گرفت

مرغ دل من چو ترک این دانه گرفت انصاف بده که نیک مردانه گرفت از دل چو بماند دلبرش دست کشید از جان چو بجست…

این فصل بهار نیست فصلی دگر است

این فصل بهار نیست فصلی دگر است مخموری هر چشم ز وصلی دگر است هرچند که جمله شاخها رقصانند جنبیدن هر شاخ ز اصلی دگر…

گفتند که هست یار را شور وشری

گفتند که هست یار را شور وشری گفتم که دوم بار بگو خوش خبری گفتا ترش است روی خوبش قدری گفتم که زهی تهمت کژ…

ای داروی فربهی و جان عاشق

ای داروی فربهی و جان عاشق فربه ز خیال تو روان عاشق شیرین ز دهان تو دهان عاشق جان بنده‌ات ای جان و جهان عاشق

گر خوب کنی روی مرا خوب توام

گر خوب کنی روی مرا خوب توام ور چنگ کنی چو چوب هم چوب توام گر پاره کنی ز رنج ایوب توام ای یوسف روزگار…

از روز شریفتر شد از وی شب من

از روز شریفتر شد از وی شب من وز روح لطیفتر این قالب من رفت این لب من تا لب او را بوسد از شهد…

عشق تو خوشی چو قصد خونریز کند

عشق تو خوشی چو قصد خونریز کند جان از قفس قالب من خیز کند کافر باشد که با لب چون شکرت امکان گنه یابد و…

از شبنم عشق خاک آدم گل شد

از شبنم عشق خاک آدم گل شد صد فتنه و شور در جهان حاصل شد صد نشتر عشق بر رگ روح زدند یک قطره از…

دل گفت به جان کای خلف هر دو سرا

دل گفت به جان کای خلف هر دو سرا زین کار که چشم داری از کار و کیا برخیز که تا پیشترک ما برویم زان…

من درد ترا ز دست آسان ندهم

من درد ترا ز دست آسان ندهم دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم از دوست به یادگار دردی دارم کان درد به صد…

تا خاک قدوم هر مقدم نشوی

تا خاک قدوم هر مقدم نشوی سالار سپاه نفس و آدم نشوی تا از من و مای خود مسلم نشوی با این ملکان محروم و…

مرغان ز قفس قفس ز مرغان خالی

مرغان ز قفس قفس ز مرغان خالی تو مرغ کجائی که چنین خوشحالی از نالهٔ تو بوی بقا می‌آید می‌نال بر این پرده که خوش…

با خندهٔ بر بسته چرا خرسندی

با خندهٔ بر بسته چرا خرسندی چون گل باید که بی‌تکلف خندی فرقست میان عشق کز جان خیزد یا آنچه به ریسمانش برخود بندی

گفتی که تو دیوانه و مجنون خوئی

گفتی که تو دیوانه و مجنون خوئی دیوانه توئی که عقل از من جوئی گفتی که چه بی‌شرم و چه آهن روئی آئینه کند همیشه…

ای دل بچه زهره خواستی یاری را

ای دل بچه زهره خواستی یاری را کو کرد هلاک چون تو بسیاری را دل گفت که تا شوم همه یکتائی این خواستم که بهر…

گر در طلب خودی ز خود بیرون‌آ

گر در طلب خودی ز خود بیرون‌آ جو را بگذار و جانب جیحون آ چون گاو چه میکشی تو بار گردون چرخی بزن و بر…

اندر دل بی‌وفا غم و ماتم باد

اندر دل بی‌وفا غم و ماتم باد آن را که وفا نیست ز عالم کم باد دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد جز غم…

عشقت به دلم درآمد و شاد برفت

عشقت به دلم درآمد و شاد برفت بازآمد و رخت خویش بنهاد برفت گفتم به تکلف دو سه روز بنشین بنشست و کنون رفتنش از…

از کفر و ز اسلام برون صحرائیست

از کفر و ز اسلام برون صحرائیست ما را به میان آن فضا سودائیست عارف چو بدان رسید سر را بنهد نه کفر و نه…

دلدار مرا وعده دهد نشنومش

دلدار مرا وعده دهد نشنومش بر مصحف اگر دست نهد نشنومش گوید والله که نشنوی نشنومت خواهد که به اینها بجهد نشنومش

من ذره بدم ز کوه بیشم کردی

من ذره بدم ز کوه بیشم کردی پس مانده بدم از همه پیشم کردی درمان دل خراب و ریشم کردی سرمستک و دستک زن خویشم…

تا ظن نبری که از غمانت رستم

تا ظن نبری که از غمانت رستم یا بی‌تو صبور گشتم و بنشستم من شربت عشق تو چنان خوردستم کز روز ازل تا با بد…

ما عاشق خود را به عدو بسپاریم

ما عاشق خود را به عدو بسپاریم هم منبل و هم خونی و هم عیاریم ما را تو به شحنه ده که ما طراریم تو…

ای دل چو به صدق از تو نیاید کاری

ای دل چو به صدق از تو نیاید کاری باری میکن به مفلسی اقراری اینک در او دست به دریوزه برآر درویش ز دریوزه ندارد…

گرم آمد عاشقانه و چست شتاب

گرم آمد عاشقانه و چست شتاب برتافته روح او ز گلزار صواب بر جملهٔ قاضیان دوانید امروز در جستن آب زندگی قاضی کاب

اندیشهٔ دهرت ز چه بگداخت جگر

اندیشهٔ دهرت ز چه بگداخت جگر طبع تو مزاج دهر نشناخت مگر پندار که نطفه‌ای نینداخت پدر انگار که گلخنی نپرداخت قدر

کس نیست که اندر هوسی شیدا نیست

کس نیست که اندر هوسی شیدا نیست کس نیست که اندر سرش این سودا نیست سررشتهٔ آن ذوق کزو خیزد شوق پیداست که هست آن…

اسرار حقیقت نشود حل به سال

اسرار حقیقت نشود حل به سال نی نیز به درباختن حشمت و مال تا دیده و دل خون نشود پنجه سال از قال کسی را…

صد روز دراز گر به هم پیوندی

صد روز دراز گر به هم پیوندی جان را نشود از این فغان خرسندی ای آن که به این حدیث ما می‌خندی مجنون نشدی هنوز…

می‌گوید عشق هرکه جان پیش کشد

می‌گوید عشق هرکه جان پیش کشد صد جان و هزار جان عوض بیش کشد در گوش تو بین عشق چها میگوید تا گوش کشانت بسوی…

خون دل عاشقان چو جیحون گردد

خون دل عاشقان چو جیحون گردد عاشق چو کفی بر سر آن خون گردد جسم تو چو آسیا و آبش عشق است چون آب نباشد…

آنکس که امید یاری غم داده است

آنکس که امید یاری غم داده است هان تا نخوری که او ترا دم داده است در روز خوشی همه جهان یار تواند یار شب…

دوشینه مرا گذاشتی خوش خفتی

دوشینه مرا گذاشتی خوش خفتی امشب به دغل بهر سوئی میافتی گفتم که مرا تا به قیامت جفتی گو آن سخنی که وقت مستی گفتی

با هستی و نیستیم بیگانگی است

با هستی و نیستیم بیگانگی است وز هر دو بریدیم نه مردانگی است گر من ز عجایبی که در دل دارم دیوانه نمی‌شوم ز دیوانگی…

مستی ز ره آمد و بما در پیوست

مستی ز ره آمد و بما در پیوست ساغر می‌گشت در میان دست بدست از دست فتاد ناگهان و بشکست جامی چه زند میانهٔ چندین…

با همت باز باش و یا هیبت شیر

با همت باز باش و یا هیبت شیر در مخزن جان درآی با دیدهٔ سیر رو زود بدانجا که نه زود است و نه دیر…

گوهر چه بود به بحر او جز سنگی

گوهر چه بود به بحر او جز سنگی گردون چه بود بر در او سرهنگی از دولت دوست هیچ چیزم کم نیست جز صبر که…

تو بحر لطافتی و ما همچو کفیم

تو بحر لطافتی و ما همچو کفیم آنسوی که موج رفت ما آنطرفیم آن کف که به خون عشق آلودستی بر ما میزن که بر…

ای راحت و آرامگه پیوستم

ای راحت و آرامگه پیوستم تا روی تو دیدم ز حوادث رستم در مجلس تو گر قدحی بشکستم صد ساغر زرین بخرم بفرستم

ما مردانیم شسته بر تنگ دره

ما مردانیم شسته بر تنگ دره مائیم که شیر و گرگ بر ما گذره با فقر و صفا به هم درآمیخته‌ایم چون درگه ارتضاع آن…

ای روز نشاط روشنی وقت تو خوش

ای روز نشاط روشنی وقت تو خوش وی عالم عیش و ایمنی وقت تو خوش در سایهٔ زلف تو دمی میخسبم تو نیز موافقت کنی…

گفتم بنما که چون کنم بمیر

گفتم بنما که چون کنم بمیر گفتم که: شد آب روغنم گفت بمیر گفتم که شوم شمع من پروانه ای رو تو شمع روشنم گفت…

باغست و بهار و سر و عالی ای جان

باغست و بهار و سر و عالی ای جان ما می نرویم از این حوالی ای جان بگشای نقاب و در فروبند کنون مائیم و…

امروز چو حلقه مانده بیرون دریم

امروز چو حلقه مانده بیرون دریم با حلقه حریف گشته همچون کمریم چون حلقهٔ چشم اگر حریف نظریم باید که ازین حلقهٔ در درگذریم

در باغ هزار شاهد مهرو بود

در باغ هزار شاهد مهرو بود گلها و بنفشه‌های مشکین بو بود وان آب زره زره که اندر جو بود این جمله بهانه بود و…

امروز چه روز است که خورشید دوتاست

امروز چه روز است که خورشید دوتاست امروز ز روزها برونست و جداست از چرخ بخاکیان نثار است و صداست کای دلشدگان مژده که این…

کی گفت که آن زندهٔ جاوید بمرد

کی گفت که آن زندهٔ جاوید بمرد کی گفت که آفتاب امید بمرد آن دشمن خورشید در آمد بر بام دو دیده ببست و گفت…

آهوی قمرا سهامه عیناه

آهوی قمرا سهامه عیناه ما شوش عزم خاطری الا هو روحی تلفت و مهجتی تهواه قلبی ابدا یقون یا هویا هو

طاوس نه‌ای که بر جمالت نگرند

طاوس نه‌ای که بر جمالت نگرند سیمرغ نه‌ای که بیتو نام تو برند شهباز نه‌ای که از شکار تو چرند آخر تو چه مرغی و…

بر آتش چو دیک تو خود را میجو

بر آتش چو دیک تو خود را میجو می‌جوش تو خودبخود مرو بر هر سو مقصود تو گوهر است بشتاب و بجو زو جوش کنی…