رباعیات مولانا
از ذکر بسی نور فزاید مه را
از ذکر بسی نور فزاید مه را در راه حقیقت آورد گمره را هر صبح و نماز شام ورد خود ساز این گفتن لا اله…
تا جان دارم بندهٔ مرجان توام
تا جان دارم بندهٔ مرجان توام دل جمع از آن زلف پریشان توام ای نای بنال مست افغان توام وی چنگ خمش مشو که مهمان…
گفتی چونی بنده چنانست که هست
گفتی چونی بنده چنانست که هست سودای تو بر سر است و سر بر سر دست میگردد آن چیز بگرد سر من نامش نتوان گفت…
این نعره عاشقان ز شمع طرب است
این نعره عاشقان ز شمع طرب است شمع آمد و پروانه خموش این عجب است اینک شمعی که برتر از روز و شب است بشتاب…
گر خوب نیم خوب پرستم باری
گر خوب نیم خوب پرستم باری ور باده نیم ز باده مستم باری گر نیستم از اهل مناجات رواست از اهل خرابات تو هستم باری
ای در دل هر کسی ز مهرت تابی
ای در دل هر کسی ز مهرت تابی وی از تو تضرعی بهر محرابی جاوید شبی باید و خوش مهتابی تا با تو غمی بگویم…
عشق تو در اطراف گیائی میتاخت
عشق تو در اطراف گیائی میتاخت مسکین دل من دید نشانش بشناخت روزیکه دلم ز بند هستی برهد در کتم عدم چه عشقها خواهم باخت
آن وسوسهای که شرمها را ببرد
آن وسوسهای که شرمها را ببرد آن داهیهای که بندها را بدرد چون سیر برهنه گردد از رسم جهان در عشق جهان را به پیازی…
دل یاد تو کرد چون به عشرت بنشست
دل یاد تو کرد چون به عشرت بنشست جام از ساقی ربود و انداخت شکست شوریده برون جست نه هشیار و نه مست آوازه درافتاد…
از عشق ازل ترانهگویان گشتی
از عشق ازل ترانهگویان گشتی وز حیرت عشق گول و نادان گشتی از بسکه به مردی ز غمش جان بردی وز بسکه بگفتی غم آن…
تا در طلب گوهر کانی کانی
تا در طلب گوهر کانی کانی تا در هوس لقمهٔ نانی نانی این نکتهٔ رمز اگر بدانی دانی هر چیزی که در جستن آنی آنی
ما رخت وجود بر عدم بربندیم
ما رخت وجود بر عدم بربندیم بر هستی نیست مزور خندیم بازی بازی طنابها بگسستیم تا خیمهٔ صبر از فلک برکندیم
با دشمن تو چو یار بسیار نشست
با دشمن تو چو یار بسیار نشست با یار نشایدت دگربار نشست پرهیز از آن گلی که با خار نشست بگریز از آن مگس که…
گر یک نفسی واقف اسرار شوی
گر یک نفسی واقف اسرار شوی جانبازی را به جان خریدار شوی تا منست خود تو تا ابد تیرهستی چون مست از او شوی تو…
ای دل بگذر ز عشق و معشوق و دیار
ای دل بگذر ز عشق و معشوق و دیار گر دیده وری ز هر سه بندی زنار در توبهٔ نیستی شو و باک مدار کاین…
کس از خم چوگان تو گوئی نبرد
کس از خم چوگان تو گوئی نبرد وز وصل تو ره به جستجوئی نبرد گر یوسف دیده همچو یعقوب کند از پیرهن حسن تو بوئی…
اندر دو جهان دلبر و جانم تو بسی
اندر دو جهان دلبر و جانم تو بسی زیرا که بهر غمیم فریادرسی کس نیست بجز تو ایمه اندر دو جهان جز آنکه ببخشیش باکرام…
صبح است و صبا مشک فشان میگذرد
صبح است و صبا مشک فشان میگذرد دریاب که از کوی فلان میگذرد برخیز چه خسبی که جهان میگذرد بوئی بستان که کاروان میگذرد
از گنج قدم شدیم ویرانهٔ او
از گنج قدم شدیم ویرانهٔ او ز افسانهٔ او شدیم افسانهٔ او آوخ که ز پیمان و ز پیمانهٔ او کس خانهٔ خود نداند از…
خود هیچ بسوی ما نگاهی نکنی
خود هیچ بسوی ما نگاهی نکنی گیرم که گناهست گناهی نکنی دل در گل رخسار تو مینالد زار بر آینهٔ دلم تو آهی نکنی
مست است دو چشم از دو چشم مستت
مست است دو چشم از دو چشم مستت دریاب که از دست شدم در دستت تو هم به موافقت سری در جنبان گر زانکه سر…
با صورت دین صورت زردشت کشی
با صورت دین صورت زردشت کشی چون خر نخوری نبات و بر پشت کشی گر آینه زشتی ترا بنماید دیوانه شوی بر آینه مشت کشی
گنجینهٔ اسرار الهی مائیم
گنجینهٔ اسرار الهی مائیم بحر گهر نامتناهی مائیم بگرفته ز ماه تا به ماهی مائیم بنشسته به تخت پادشاهی مائیم
ای دل دو سه شام تا سحرگاه مخسب
ای دل دو سه شام تا سحرگاه مخسب در فرقت آفتاب چون ماه مخسپ چون دلو درین ظلمت چه ره میکرد باشد که برآئی به…
گر دریائی ماهی دریای توام
گر دریائی ماهی دریای توام ور صحرائی آهوی صحرای توام در من میدم بندهٔ دمهای توام سرنای تو سرنای تو سرنای توام
اندیشه و غم را نبود هستی و تاب
اندیشه و غم را نبود هستی و تاب آنجا که شرابست و ربابست و کباب عیش ابدی نوش کنید ای اصحاب چون سبزه و گل…
عشقست طریق و راه پیغمبر ما
عشقست طریق و راه پیغمبر ما ما زادهٔ عشق و عشق شد مادر ما ای مادر ما نهفته در چادر ما پنهان شده از طبیعت…
اسرار مرا نهانی اندر جان کن
اسرار مرا نهانی اندر جان کن احوال مرا ز خویش هم پنهان کن گر جان داری مرا چو جان پنهان کن وین کفر مرا پیشرو…
دوش آن بت من همچو مه گردون بود
دوش آن بت من همچو مه گردون بود نی نی که به حسن از آفتاب افزون بود از دایرهٔ خیال ما بیرون بود دانم که…
ای دوست ترا رسد اگر ناز کنی
ای دوست ترا رسد اگر ناز کنی ناساز شوی باز دمی ساز کنی زان میترسم در جفا باز کنی مکر اندیشی بهانه آغاز کنی
هر روز بیاید آن سپهدار سماع
هر روز بیاید آن سپهدار سماع چون باد صبا بسوی گلزار سماع هم طوطی و عندلیب در کار سماع هم گردد هر درخت پربار سماع
تمکین و قرار من که دارد در عشق
تمکین و قرار من که دارد در عشق مستی و خمار من که دارد در عشق من در طلب آب و نگارم چون باد کار…
من شیشه زنم بر آن دل سنگ خوشش
من شیشه زنم بر آن دل سنگ خوشش تا جنگ کند بشنوم آن جنگ خوشش تا بفروزد به خشم آن رنگ خوشش تا بخراشد مرا…
تو آب نی خاک نی تو دگری
تو آب نی خاک نی تو دگری بیرون ز جهان آب و گل در سفری قالب جویست و جان در او آب حیات آنجا که…
الخمر و منالزق ینادیک تعال
الخمر و منالزق ینادیک تعال واقطع لوصالنا جمیعالاشغال فربا و صفاء و سبقنا الحوال کی نعتق بالنجدة روحالعمال
در آتش خویش چون دمی جوش کنم
در آتش خویش چون دمی جوش کنم خواهم که دمی ترا فراموش کنم گیرم جانی که عقل بیهوش کند در جام درآئی و ترا نوش…
باز آمد یار با دلی چون خاره
باز آمد یار با دلی چون خاره وز خارهٔ او این دل من صد پاره در مجلس من بودم و عشقش چون چنگ اندر زد…
مصنوع حقیم و صید صانع باشیم
مصنوع حقیم و صید صانع باشیم جانرا ز مراد جان چه مانع باشیم صد بره برای بندگان قربان کرد ما چند به آب گرم قانع…
بازآی که تا به خود نیازم بینی
بازآی که تا به خود نیازم بینی بیداری شبهای درازم بینی نی نی غلطم که خود فراق تو مرا کی زنده رها کند که بازم…
گویم که کیست روحافزا مرا
گویم که کیست روحافزا مرا آنکس که بداد جان ز آغاز مرا گه چشم مرا چو باز بر میبندد گه بگشاید به صید چون باز…
تو کان جهانی و جهان نیم جو است
تو کان جهانی و جهان نیم جو است تو اصل جهانی و جهان از تو نو است گر مشعله جهانی و شمع بگیرد عالم بیآهن…
آنی تو که در صومعه مستم داری
آنی تو که در صومعه مستم داری در کعبه نشسته بتپرستم داری بر نیک و بد تو مر مرا دستی نیست در دست توام تا…
رازیکه بگفتی ای بت بدخویم
رازیکه بگفتی ای بت بدخویم واگو که من از لطف تو آن میجویم چون گفت به گریه درشدم پس گفتا وامیگویم خموش وامیگویم
آنی که به صد شفاعت و صد زاری
آنی که به صد شفاعت و صد زاری بر پات یکی بوسه دهم نگذاری گر آب دهی مرا اگر آتش باری سلطان ولایتی و فرمانداری
گر سوزش سینه را به کس میداری
گر سوزش سینه را به کس میداری وز مهر ضمیر پر هوس میداری باید که چو نالهٔ تو آرام دلست آن ناله قرین هر نفس…
ای زندگی تن و توانم همه تو
ای زندگی تن و توانم همه تو جانی و دلی ای دل و جانم همه تو تو هستی من شدی از آنی همه من من…
علم فقها ز شرع و سنت باشد
علم فقها ز شرع و سنت باشد حکم حکما بیان حجت باشد لیکن سخنان اولیای ملکوت از کشف و عیان نور حضرت باشد
جان جانی بیا میان جان باش
جان جانی بیا میان جان باش چون عقل و خرد تاج سر مردان باش تو دولت و بخت همه ای در دو جهان چون دولت…
خواهی که در این زمانه فردی گردی
خواهی که در این زمانه فردی گردی یا در ره دین صاحب دردی گردی این را بجز از صحبت مردان مطلب مردی گردی چو گرد…
رقص آن نبود که هر زمان برخیزی
رقص آن نبود که هر زمان برخیزی بیدرد چو گرد از میان برخیزی رقص آن باشد کز دو جهان برخیزی دل پاره کنی ور سر…
امروز مهم دست زنان آمده است
امروز مهم دست زنان آمده است پیدا و نهان چو نقش جان آمده است مست و خوش و شنگ و بیامان آمده است زانروی چنینم…
رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین
رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین نی حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین…
ای شاخ گلی که از صبا میرنجی
ای شاخ گلی که از صبا میرنجی ور زانکه گلی تو پس چرا میرنجی آخر نه صبا مشاطهٔ گل باشد این طرفه که از لطف…
هر روز یکی شور بر این جمع زنی
هر روز یکی شور بر این جمع زنی بنیاد هزار عاقبت را بکنی تا دور ابد این دوران قائم بود بر جا فقیران کرم چون…
جانا تبش عشق به غایت برسید
جانا تبش عشق به غایت برسید از شوق تو کارم به شکایت برسید ارزانکه نخواهی که بنالم سحری دریاب که هنگام عنایت برسید
من کاغذهای مصر و بغداد ای جان
من کاغذهای مصر و بغداد ای جان کردم پر ز آه و فریاد ای جان یکساعت عشق صد جهان بیش ارزد صد جان به فدای…
در خاک اگر رفت تن بیجانی
در خاک اگر رفت تن بیجانی جان بر فلک افرازد و شاذروانی در خاک بنفشهای بپایید و برست چون برندهد سرو چنان بستانی
ای آمده ز آسمان درین عالم دیر
ای آمده ز آسمان درین عالم دیر و آورده خبرهای سموات به زیر ز آواز تو آدمی کجا گردد سیر یارب تو بده دمدمه پنجهٔ…
روزی ترش است و دیدهٔ ابرتر است
روزی ترش است و دیدهٔ ابرتر است این گریه برای خندهٔ برگ و بر است آن بازی کودکان و خندید نشان از گریهٔ مادر است…
جانهاست همه جانوران را جز جان
جانهاست همه جانوران را جز جان نانهاست همه نان طلبان را جز نان هر چیز خوشی که در جهان فرض کنی آن را بدل و…
من کی خندم تات نبینم خندان
من کی خندم تات نبینم خندان جان بندهٔ آن خندهٔ بیکام و دهان افسوس که خندهٔ ترا میبینند و آن خندهٔ تو ز چشم خلقان…
در دور سپهر و مهر ساقی مائیم
در دور سپهر و مهر ساقی مائیم سرمست مدام اشتیاقی مائیم در آینه وجود کردیم نگاه مائیم و نمائیم که باقی مائیم
ای آنکه تو دیر آمدهای در کتاب
ای آنکه تو دیر آمدهای در کتاب گر بشتابند کودکان تو مشتاب گر مانده شدند قوم و از دست شدند این دست تو است زود…
هر شب که ز سودای تو نوبت بزنند
هر شب که ز سودای تو نوبت بزنند آن شب همه جان شوند هرجا که تنند در چادر شب چه دختران دارد عشق گر غم…
در راه نیاز فرد باید بودن
در راه نیاز فرد باید بودن پیوسته حریص درد باید بودن مردی نبود گریختن سوی وصال هنگام فراق مرد باید بودن
نی آب روان ز ماهیان سیر شود
نی آب روان ز ماهیان سیر شود نی ماهی از آن آب روان سیر شود نی جان جهان ز عاشقان تنگ آید نی عاشق از…
در زهد اگر موسی و هارون آئی
در زهد اگر موسی و هارون آئی وانگاه چو جبرئیل بیرون آئی از صورت زهد خود چه مقصود ترا در سیرت اگر یزید و قارون…
آن دل که به شاهد نهان درنگرد
آن دل که به شاهد نهان درنگرد کی جانب ملکت جهان درنگرد بیزار شود ز چشم در روز اجل کان روی رها کند به جان…
زنهار دلا به خود مده ره غم را
زنهار دلا به خود مده ره غم را مگزین به جهان صحبت نامحرم را با تره و نانی چو قناعت کردی چون تره مسنج سبلت…
در عشق موافقت بود چون جانی
در عشق موافقت بود چون جانی در مذهب هر ظریف معنی دانی از سی و دو دندان چو یکی گشت دراز بیدندان شد از چنان…
یار آمده یار آمده ره بگشائیم
یار آمده یار آمده ره بگشائیم جویان دلست دل بدو بنمائیم ما نعرهزنان که آن شکارت مائیم او خندهکنان که ما ترا میپائیم
عالم سبز است و هر طرف بستانی
عالم سبز است و هر طرف بستانی از عکس جمال گلرخی خندانی هر سو گهریست مشتعل از کانی هر سو جانیست متصل با جانی
جز جام جلالت اجل نوش مکن
جز جام جلالت اجل نوش مکن جز نغمهٔ عشق کبریا گوش مکن در کان عقیق فقر عشرت نقد است می میخور و قصهٔ پرندوش مکن
ای آنکه ز حال بندگان میدانی
ای آنکه ز حال بندگان میدانی چشمی و چراغ در شب ظلمانی باز دل ما را که تو میپرانی آخر تو ندانی که تواش میخوانی
زان دم که ترا به عشق بشناختهام
زان دم که ترا به عشق بشناختهام بس نرد نهان که با تو من باختهام به خرام تو سرمست به خرگاه دلم کز بهر تو…
بشنو اگرت تاب شنیدن باشد
بشنو اگرت تاب شنیدن باشد پیوستن او ز خود بریدن باشد خاموش کن آنجا که جهان نظر است چون گفتن ایشان همه دیدن باشد
گیر ایدل من عنان آن شاهنشاه
گیر ایدل من عنان آن شاهنشاه امشب بر من قنق شو ایروت چو ماه ور گوید فردا مشنو زود بگوی لاحول ولا قوة الا بالله
ای کان العباد ما اهواه
ای کان العباد ما اهواه ما یذکرنا فکیف ما ینساه قدر ان به القلوب والافواه قد احسن لا اله الا الله
گر عاقل و عالمی به عشق ابله شو
گر عاقل و عالمی به عشق ابله شو ور ماه فلک توئی چو خاک ره شو با نیک و بد و پیر و جوان همره…
چشمی دارم همه پر از صورت دوست
چشمی دارم همه پر از صورت دوست با دیده مرا خوشست چون دوست در اوست از دیده دوست فرق کردن نه نکوست یا دوست به…
ای آنکه مرا به لطف بنواختهای
ای آنکه مرا به لطف بنواختهای در دفع کنون بهانهای ساختهای گر با همگان عشق چنین باختهای پس قیمت هیچ دوست نشناختهای
زاهد بودی ترانه گویت کردم
زاهد بودی ترانه گویت کردم خاموش بدی فسانه گویت کردم اندر عالم نه نام بودت نه نشان ننشاندمت و نشانه گویت کردم
آن خوش باشد که صاحب تمییزی
آن خوش باشد که صاحب تمییزی بیآنکه بگویند و بگوید چیزی بیگفت و تقاضا برسد مهمانرا تروندهٔ خوش ز صاحب پالیزی
غم را دیدم گرفته جام دردی
غم را دیدم گرفته جام دردی گفتم که غما خبر بود رخ زردی گفتا چکنم که شادیی آوردی بازار مرا خراب و کاسد کردی
من نیز چو تو عاقل و هشیار بدم
من نیز چو تو عاقل و هشیار بدم بر جملهٔ عاشقان به انکار بدم دیوانه و مست و لاابالی گشتم گوئیکه همه عمر در این…
چون دانستم که عشق پیوست منست
چون دانستم که عشق پیوست منست وان زلف هزار شاخ در دست منست هرچند که دی مست قدح میبودم امروز چنانم که قدح مست منست
مائیم که دل ز جسم و جوهر کندیم
مائیم که دل ز جسم و جوهر کندیم مهر از فلک و جهان اغبر کندیم از کبر جهان سبال خود میمالید از دولت دل سبلت…
بیرون ز جهان و جان یکی دایهٔ ماست
بیرون ز جهان و جان یکی دایهٔ ماست دانستن او نه درخور پایهٔ ماست در معرفتش همین قدر دانم ما سایه اوئیم و جهان سایه…
آن روز که جان خرقهٔ قالب پوشید
آن روز که جان خرقهٔ قالب پوشید دریای عنایت از کرم میجوشید سرنای دل از بسکه می لب نوشید هم بر لب تو مست شد…
در گریهٔ خون مرا شکر خند تو کرد
در گریهٔ خون مرا شکر خند تو کرد بیبند مرا از این جهان بند تو کرد میفرمائی که عهد و سوگند تو کو بیعهد مرا…
ای نرگس پر خواب ربودی خوابم
ای نرگس پر خواب ربودی خوابم وی لالهٔ سیراب ببردی آبم ای سنبل پرتاب ز تو درتابم ای گوهر کمیاب ترا کی یابم
گفتم که دلا تو در بلا افتادی
گفتم که دلا تو در بلا افتادی گفتا که خوشم تو به کجا افتادی گفتم که دماغ دوا باید، گفت دیوانه توئی که در دوا…
ای پارسی و تازی تو پوشیده
ای پارسی و تازی تو پوشیده جان دیده قدح شراب نانوشیده دریا باید ز فضل حق جوشیده پیدا باید کفایت کوشیده
گر تیغ اجل مرا کند بیسر و جان
گر تیغ اجل مرا کند بیسر و جان در حسن برآیم ز زمین صد چندان از خاک چو جمله دانهها میروید هم دانهٔ آدمی بروید…
بیگانه شوی ز صحبت بیگانه
بیگانه شوی ز صحبت بیگانه بشنو سخن راست از این دیوانه صد خانه پر از شهد کنی چون زنبور گر زانکه جدا کنی ز اینان…
آن زلف سیاه و قد رعناش نگر
آن زلف سیاه و قد رعناش نگر شیرینی آن لعل شکرخاش نگر گفتم که زکوة حسن یک بوسه بده برگشت و به خنده گفت سوداش…
در نفی تو عقل را امان نتوان دید
در نفی تو عقل را امان نتوان دید جز در ره اثبات تو جان نتوان داد با اینکه ز تو هیچ مکان خالی نیست در…
یارب چه دلست این و چه خو دارد این
یارب چه دلست این و چه خو دارد این در جستن او چه جستجو دارد این بر خاک درش هر نفسی سر بنهد خاکش گوید…
عشق است قدح وز قدحش خوشحالم
عشق است قدح وز قدحش خوشحالم او راست عروسی و منش طبالم سوگند بدان عشق که بطال گر است کانروز که طبال نیم بطالم
ای جان جهان جز تو کسی کیست بگو
ای جان جهان جز تو کسی کیست بگو بیجان و جهان هیچ کسی زیست بگو من بد کنم و تو بد مکافات دهی پس فرق…





