رباعیات مولانا
دستار نهادهای به مطرب ندهی
دستار نهادهای به مطرب ندهی دستار بده تا ز تکبر برهی خود را برهان از اینکه دستار نهی دستار بده عوض ستان تاج شهی
آن کز تو خدای این گدا میخواهد
آن کز تو خدای این گدا میخواهد در دهر کدام پادشا میخواهد هر ذره ز خورشید تو از دور خوش است زان جملهٔ خورشید ترا…
حاشا که کند دل به دگر جا منزل
حاشا که کند دل به دگر جا منزل دور از دل من که گردد از عشق خجل چشمم چو شکفت غیر آب تو نخورد هم…
از خلق ز راه تیزهوشی نرهی
از خلق ز راه تیزهوشی نرهی وز خود ز سر سخنفروشی نرهی ز این هر دو اگر سخت نکوشی نرهی از خلق وز خود جز…
تا این فلک آینهگون بر کار است
تا این فلک آینهگون بر کار است اندریم عشق موج خون در کار است روزی آید برون و روزی ناید اما شب و روز اندرون…
هرکس کسکی دارد و هرکس یاری
هرکس کسکی دارد و هرکس یاری هرکس هنری دارد و هرکس کاری مائیم و خیال یار و این گوشهٔ دل چون احمد و بوبکر به…
این عشق به جانب دلیران گردد
این عشق به جانب دلیران گردد آهو است که او بابت شیران گردد این خانهٔ عشق از امل معمور است میپنداری که بیتو ویران گردد
مولای اناالتائب مما سلفا
مولای اناالتائب مما سلفا هل تقبل عذر عاشق قد تلفا این کان ندامتی صدودا و جفا مولای عفیالله عفیالله عفا
ای خوی تو در جهان می و شیر ای جان
ای خوی تو در جهان می و شیر ای جان از دلشدهگان گناه کم گیر ای جان گر دست شکسته شد کمان گیر ای جان…
دل در پی دلدار بسی تاخت و نشد
دل در پی دلدار بسی تاخت و نشد هر خشک و تری که داشت درباخت و نشد بیچاره به کنج سینه بنشست بمکر هر حیله…
آن کیست که بیرون درون مینگرد
آن کیست که بیرون درون مینگرد در اهل جنون به صد فسون مینگرد وز دیده نگر که دیده چون مینگرد و آن کیست که از…
آبی که از این دیده چو خون میریزد
آبی که از این دیده چو خون میریزد خونیست بیا ببین که چون میریزد پیداست که خون من چه برداشت کند دل میخورد و دیده…
از رنج و ملال ما چه فریاد کنی
از رنج و ملال ما چه فریاد کنی آن به که به شکر وصل را شاد کنی از ما چه گریزی و چرا داد کنی…
تا چند از این غرور بسیار ترا
تا چند از این غرور بسیار ترا تا کی ز خیال هر نمودار ترا سبحانالله که از تو کاری عجب است تو هیچ نه و…
یک جرعه ز جام تو تمامست تمام
یک جرعه ز جام تو تمامست تمام جز عشق تو در دلم کدامست کدام در عشق تو خون دل حلالست حلال آسودگی و عشق حرامست…
این واقعه را سخت بگیری شاید
این واقعه را سخت بگیری شاید از کوشش عاجزانه کاری ناید از رحمت ایزدی کلیدی باید تا قفل چنین واقعه را بگشاید
هر خانه که بیچراغ باشد ای جان
هر خانه که بیچراغ باشد ای جان زندان بود آن نه باغ باشد ای جان هرکس که بطبل باز شد باز نشد بازش تو مخوان…
ای در طلب گرهگشائی مرده
ای در طلب گرهگشائی مرده در وصل بزاده وز جدائی مرده ای در لب بحر تشنه در خواب شده و اندر سر گنج از گدائی…
دل میگوید که نقد این باغ دریم
دل میگوید که نقد این باغ دریم امروز چریدیم و به شب هم بچریم لب میگزدش عقل که گستاخ مرو گرچه در رحمت است زحمت…
آن یار که از طبیب دل برباید
آن یار که از طبیب دل برباید او را دارو طبیب چون فرمایند یک ذره ز حسن خویش اگر بنماید والله که طبیب را طبیبی…
از بادهٔ لعل ناب شد گوهر ما
از بادهٔ لعل ناب شد گوهر ما آمد به فغان ز دست ما ساغر ما از بسکه همی خوریم می بر سر می ما در…
از عشق تو دریا همه شور انگیزد
از عشق تو دریا همه شور انگیزد در پای تو ابرها درر میریزد از عشق تو برقی بزمین افتادست این دود به آسمان از آن…
تا در طلب مات همی کام بود
تا در طلب مات همی کام بود هر دم که برون ز ما زنی دام بود آن دل که در او عشق دلارام بود گر…
شیرین سخنی در دل ما میخندد
شیرین سخنی در دل ما میخندد بر خسرو شیرین سخنی میبندد گه تند کند مرا و او رام شود گه رام کند مرا و او…
با دل گفتم که دل از او جیحونست
با دل گفتم که دل از او جیحونست دلبر ترش است و با تو دیگر گونست خندید دلم گفت که این افسونست آخر شکر ترش…
هشیار اگر زر و گر زرین است
هشیار اگر زر و گر زرین است اسب است ولی بهاش کم از زینست هر کو به خرابات نشد عنین است زیرا که خرابات اصول…
ای دل تو بدین مفلسی و رسوائی
ای دل تو بدین مفلسی و رسوائی انصاف بده که عشق را چون سائی عشق آتش تیز است و ترا آبی نیست خاکت بر سر…
دلدار مرا گفت ز هر دلداری
دلدار مرا گفت ز هر دلداری گر بوسه خری بوسه ز من خر باری گفتم که به زر گفت که زر را چکنم گفتم که…
اندر ره حق چو چست و چالاک شوی
اندر ره حق چو چست و چالاک شوی نور فلکی باز بر افلاک شوی عرش است نشیمن تو شرمت ناید چون سایه مقیم خطهٔ خاک…
خود را چو دمی ز یار محرم یابی
خود را چو دمی ز یار محرم یابی در عمر نصیب خویش آن دم یابی زنهار که ضایع نکنی آن دم را زیرا که دگر…
از ما بت عیار گریزان باشد
از ما بت عیار گریزان باشد وز یاری ما یار گریزان باشد او عقل منور است و ما مست وییم عقل از سر خمار گریزان…
تا ظن نبری که من دوئی میبینم
تا ظن نبری که من دوئی میبینم هر لحظه فتوحی بنوی میبینم جان و دل من جمله توئی میدانم چشم و سر من جمله توئی…
عشقست که کیمیای شرقست در او
عشقست که کیمیای شرقست در او ابریست که صد هزار برقست در او در باطن من ز فر او دریائیست کاین جملهٔ کاینات غرقست در…
با عشق کلاه بر کمر دوز خوش است
با عشق کلاه بر کمر دوز خوش است با نالهٔ سرنای جگرسوز خوش است ای مطرب چنگ و نای را تا بسحر بنواز بر این…
یک لحظه اگر نفس تو محکوم شود
یک لحظه اگر نفس تو محکوم شود علم همه انبیات معلوم شود آن صورت غیبی که جهان طالب اوست در آینهٔ فهم تو مفهوم شود
ای دل سر آرزو به پای اندر بند
ای دل سر آرزو به پای اندر بند امید به فضل راهنمای اندر بند چون حاجت تو کسی روا مینکند نومید مشو دل به خدای…
دوش از طربی بسوی اصحاب شدیم
دوش از طربی بسوی اصحاب شدیم وز غوره فشانان سوی دوشاب شدیم وز شب صفتان جانب مهتاب شدیم با بیداران ز خویش در خواب شدیم
آنرا که ز عشق دوست بیداد رسد
آنرا که ز عشق دوست بیداد رسد از رحمت و فضل اوش امداد رسد کوتاهی عمر بین به وصلم دریاب تا پیش از اجل مرا…
خویی به جهان خوبتر از خوی تو نیست
خویی به جهان خوبتر از خوی تو نیست دل نیست که او معتکف کوی تو نیست موی سر چیست جمله سرهای جهان چون مینگرم فدای…
ای دوست بهر سخن در جنگ زنی
ای دوست بهر سخن در جنگ زنی صد تیر جفا بر من دلتنگ زنی در چشم تو من مسم دگر کس زر سرخ فردا بنمایمت…
ما کار و دکان و پیشه را سوختهایم
ما کار و دکان و پیشه را سوختهایم شعر و غزل و دو بیتی آموختهایم در عشق که او جان و دل و دیدهٔ ماست…
ای دوست ز من طمع مکن غمخواری
ای دوست ز من طمع مکن غمخواری جز مستی و جز شنگی و جز خماری ما را چو خدا برای این آوردست خصم خردیم و…
گه میگفتم که من امیرم خود را
گه میگفتم که من امیرم خود را گه نالهکنان که من اسیرم خود را آن رفت و از این پس نپذیرم خود را بگرفتم این…
تنها نه همین خنده و سیماش خوشست
تنها نه همین خنده و سیماش خوشست خشم و سقط و طعنه و صفراش خوشست سر خواستهٔ گر بدهم یا ندهم سر را محلی نیست…
آنکس که سرت برید غمخوار تو اوست
آنکس که سرت برید غمخوار تو اوست وان کو کلهت نهاد طرار تو اوست وانکس که ترا بار دهد بار تو اوست وانکس که ترا…
دی بود چنان دولت و جان افروزی
دی بود چنان دولت و جان افروزی و امروز چنین آتش عالم سوزی افسوس که در دفتر ما دست خدا آن را روزی نبشت این…
انگورم و در زیر لگد میگردم
انگورم و در زیر لگد میگردم هر سوی که عشق میکشد میگردم گفتیکه به گرد من چرا میگرد گرد تو نیم به گرد خود میگردم
گفتار تو زر و فعلت ارزیزین است
گفتار تو زر و فعلت ارزیزین است یک حبه به نزد کس نیرزی زینست اسبی که بهاش کم ز ار ز زین است آنرا تو…
بازآمد و بازآمد ره بگشائیم
بازآمد و بازآمد ره بگشائیم جویان دلست دل بدو بنمائیم ما نعرهزنان که آن شکارت مائیم او خنده کنان که ما ترا میپائیم
آمد بر من خیال جانان ز پگه
آمد بر من خیال جانان ز پگه در کف قدح باده که بستان ز پگه درکش این جام تا به پایان ز پگه سرمست درآ…
در باغ در نیامدم گرد آور
در باغ در نیامدم گرد آور درویش و تهی روم من راهگذر خواهی که برون روم مرا بگشا در ور نگشائی گمان بد نیز مبر
آمد شب و غمهای تو همچون عسسان
آمد شب و غمهای تو همچون عسسان یابند دلم را بسوی کوی کسان روز آمد کز شبت به فریاد رسم فریاد مرا ز دست فریادرسان
کی غم خورد آنکه شاد مطلق باشد
کی غم خورد آنکه شاد مطلق باشد واندل که برون ز چرخ ازرق باشد تخم غم را کجا پذیرد چو زمین آن کز هوسش فلک…
آنی که بر دلشدگان دیر آئی
آنی که بر دلشدگان دیر آئی وانگاه چو آئی نفسی سیر آئی گاه آهو و گه به صورت شیر آئی هم نرم و درشت همچو…
صوفی نشوی به فوطه و پشمینه
صوفی نشوی به فوطه و پشمینه نه پیر شوی ز صحبت دیرینه صوفی باید که صاف دارد سینه انصاف بده صوفی و آنگه کینه
بخروشیدم گفت خموشت خواهم
بخروشیدم گفت خموشت خواهم خاموش شدم گفت خروشت خواهم برجوشیدم گفت که نی ساکن باش ساکن گشتم گفت بجوشت خواهم
همواره خوشی و دلکشی نامیزد
همواره خوشی و دلکشی نامیزد هشدار مکن کژ که قدح میریزد در عالم باد خاک بر سر کردن شک نیست که هر لحظه غباری خیزد
در جای تو جا نیست بجز آن جان را
در جای تو جا نیست بجز آن جان را در کوه تو کانیست بجو آن کان را صوفی رونده گر توانی میجوی بیرون تو مجو…
ناگه ز درم درآمد آن دلبر مست
ناگه ز درم درآمد آن دلبر مست جام می لعل نوش کرده بنشست از دیدن و از گرفتن زلف چو شست رویم همه چشم گشت…
در بیخبری خبر نبودی چه بدی
در بیخبری خبر نبودی چه بدی و اندیشهٔ خیر و شر نبودی چه بدی ای هوش تو و گوش من و حلقهٔ در گر حلقهٔ…
اول که رخم زرد و دلم پرخون بود
اول که رخم زرد و دلم پرخون بود هم خرقه و همراه دلم مجنون بود آن صورت و آن قاعده تا اکنون بود کاری آمد…
رفتم به طبیب و گفتم ای زینالدین
رفتم به طبیب و گفتم ای زینالدین این نبض مرا بگیر و قاروره ببین گفتا با دست با جنون گشته قرین گفتم هله تا باد…
بر خسته دلان راه ملامت میزن
بر خسته دلان راه ملامت میزن هردم زخمی فزون ز طاقت میزن آتش میزن به هر نفس در جانی واندر همه دم دم فراغت میزن
مگذار که غصه در میانت گیرد
مگذار که غصه در میانت گیرد یا وسوسههای این جهانت گیرد رو شربت عشق در دهان نه شب و روز زان پیش که حکم حق…
بر ظلمت شب خیمهٔ مهتاب زدی
بر ظلمت شب خیمهٔ مهتاب زدی میخفت خرد بر رخ او آب زدی دادی همه را به وعده خواب خرگوشی وز تیغ فراق گردن خواب…
گویند که یار را وفا نیست دروغ
گویند که یار را وفا نیست دروغ گویند پس از هجر لقا نیست دروغ گویند شراب جانفزا نیست دروغ گویند که این به پای ما…
جانا غم تو ز هرچه گویی بتر است
جانا غم تو ز هرچه گویی بتر است رنج دل و تاب تن و سوز جگر است از هرچه خورند کم شود جز غم تو…
ای شمع تو صوفی صفتی پنداری
ای شمع تو صوفی صفتی پنداری کاین شش صفت از اهل صفا میداری شبخیزی و نور چهره و زردی روی سوز دل و اشک دیده…
ماهی تو که فتنهای نداری ز تو دست
ماهی تو که فتنهای نداری ز تو دست درمان ز که جویم که دلم از تو بخست می طعنه زنی که بر جگر آبت نیست…
بر ما رقم خطا پرستی همه هست
بر ما رقم خطا پرستی همه هست بدنامی و عشق و شور و مستی همه هست ای دوست چو از میانه مقصود توئی جای گله…
گویند مرا که این همه درد چراست
گویند مرا که این همه درد چراست وین نعره و آواز و رخ زرد چراست گویم که چنین مگو که اینکار خطاست رو روی مهش…
جانی که به راه عشق تو در خطر است
جانی که به راه عشق تو در خطر است بس دیده ز جاهلی بر او نوحهگر است حاصل چشمی که بیندش نشناسد کو را بر…
ای عادت عشق عین ایمان خوردن
ای عادت عشق عین ایمان خوردن نی غصهٔ نان و غصهٔ جان خوردن آن مائده چون زر و زو شب بیرونست روزه چه بود صلای…
ماهی فارغ ز چارده میبینم
ماهی فارغ ز چارده میبینم بیچشم بسوی ماه ره میبینم گفتی که از او همه جهان آب شده است آوخ که در این آب چه…
برخیز و به نزد آن نکونام درآی
برخیز و به نزد آن نکونام درآی در صحبت آن یار دلارام درآی زین دام برون جه و در آن دام درآی از در اگرت…
گوئی که مگر به باغ رز رشتهامی
گوئی که مگر به باغ رز رشتهامی یا بر رخ خویش زعفران کشتهامی آن وعده که کردهای رها مینکند ور نی خود را به رایگان…
جائیکه در او چون نگاری باشد
جائیکه در او چون نگاری باشد کفر است که آنجای قراری باشد عقلی که ترا بیند و از سر نرود سر کوفته به که زشت…
ای آنکه درینجهان چو تو پاکی نیست
ای آنکه درینجهان چو تو پاکی نیست زیبا و لطیف و چست و چالاکی نیست زین طعنه در اینراه بسی خواهد بود با ما تو…
آن خوش سخنان که ما بگفتیم به هم
آن خوش سخنان که ما بگفتیم به هم در دل دارد نهفته این چرخ به خم یکروز چو باران کند او غمازی بر روید سر…
زندان تو از نجات خوشتر باشد
زندان تو از نجات خوشتر باشد نفرین تو از نبات خوشتر باشد شمشیر تو از حیات خوشتر باشد ناسور تو از نوات خوشتر باشد
در عشق که جز می بقا خوردن نیست
در عشق که جز می بقا خوردن نیست جز جان دادن دلیل جانبردن نیست گفتم که ترا شناسم آنگه میرم گفتا که شناسای مرا مردن…
من بندهٔ آن کسم که بیماش خوش است
من بندهٔ آن کسم که بیماش خوش است جفت غم آن کسم که تنهاش خوش است گویند وفای او چه لذت دارد ز آنم خبری…
چون پاک شد از رنگ خودی سینهٔ تو
چون پاک شد از رنگ خودی سینهٔ تو خودبین گردی ز یار دیرینهٔ تو بیآینه روی خویش نتوان دیدن در یاد نگر که اوست آئینه…
ای باطل اگر ز حق گریزی چکنی
ای باطل اگر ز حق گریزی چکنی وی زهر بجز تلخی و تیزی چکنی عشق آب حیات آمد و منکر چو خری ای خر تو…
ای آنکه ره گریز میاندیشی
ای آنکه ره گریز میاندیشی تو پنداری که بر مراد خویشی شه میکشدت مجوی با شه بیشی که را بکند شهنشه درویشی
زان خسرو جان تو مهر شاهی بستان
زان خسرو جان تو مهر شاهی بستان وانگاه ز ماه تا به ماهی بستان ای آنکه مراغه میکنی و از حیرت تبریز بگوی و هرچه…
آن تاق که نیست جفتش اندر آفاق
آن تاق که نیست جفتش اندر آفاق با بنده بباخت تاق و جفتی به وفاق پس گفت مرا که تاق خواهی یا جفت گفتم به…
عید آمد و هرکس قدری مقداری
عید آمد و هرکس قدری مقداری آراسته خود را ز پی دیداری ما را چو توئی عید بکن تیماری ای خلعت گل فکنده بر هر…
ای قوم که برتر از مه و مهتابید
ای قوم که برتر از مه و مهتابید از هستی آب و گل چرا میتابید ای اهل خرابات که در غرقابید خیزید که روز و…
شادی همه طالبان که مطلوب رسید
شادی همه طالبان که مطلوب رسید داد ای همه عاشقان که محبوب رسید آن صحت رنجهای ایوب رسید آن یوسف صد هزار یعقوب رسید
چشمت صنما هزار دلدار کشد
چشمت صنما هزار دلدار کشد آن نالهٔ زیر او همه زار کشد شاهان زمانه خصم بردار کنند آن نرگس بیدار تو بیدار کشد
هر لحظه مها پیش خودم میخوانی
هر لحظه مها پیش خودم میخوانی احوال همی پرسی و خود میدانی تو سرو روانی و سخن پیش تو باد میگویم و سر به خیره…
زاهد که نبرد هیچ سود ای ساقی
زاهد که نبرد هیچ سود ای ساقی آن زهد نبود مینمود ای ساقی مردانه درآ مرو تو زود ای ساقی کاندر ازل آنچه هست بود…
آن خوبانی که فتنهٔ بتکدهاند
آن خوبانی که فتنهٔ بتکدهاند ما را به خرابات بتان ره زدهاند کافر دل و خونخواره این ره بدهاند وز مکر چنین عابد و زاهد…
در عشق توام نصیحت و پند چه سود
در عشق توام نصیحت و پند چه سود زهراب چشیدهام مرا قند چه سود گویند مرا که بند بر پاش نهید دیوانه دلست پای در…
ای لعل لبت معدن شکر چیدن
ای لعل لبت معدن شکر چیدن وز چشم تو نور نامصور دیدن مه گردانست و برک که گردانست فرقست بسی میان هر گردیدن
ای بانگ رباب از کجا میآئی
ای بانگ رباب از کجا میآئی پرآتش و پر فتنه و پر غوغائی جاسوس دلی و پیک آن صحرائی اسرار دلست هرچه میفرمائی
گر بگریزی چو آهوان بگریزی
گر بگریزی چو آهوان بگریزی ور بستیزی چون آهنان بستیزی زان شاخ گلی که ما درآویختهایم ای مرغک زیرک به دو پا آویزی
بیدیده اگر راه روی عین خطاست
بیدیده اگر راه روی عین خطاست بر دیده اگر تکیه زدی تیر بلاست در صومعه و مدرسه از راه مجاز آنرا که نه جا است…
آن رطل گران را اگر ارزان کنیی
آن رطل گران را اگر ارزان کنیی اجزای جهان را همگی جان کنیی ور زان لب خیره شکرافشان کنیی که را به مثال ذره رقصان…





