رباعیات مولانا
آن روز که روز ابر و باران باشد
آن روز که روز ابر و باران باشد شرط است که جمعیت یاران باشد زانروی که روییار را تازه کند چون مجمع گل که در…
فردا که به محشر اندر آید زن و مرد
فردا که به محشر اندر آید زن و مرد از بیم حساب رویها گردد زرد من عشق ترا به کف نهم پیش برم گویم که…
ای همچو خر و گاو که و جو طلبت
ای همچو خر و گاو که و جو طلبت تا چند کند سایس گردون ادبت لب چند دراز میکنی سوی لبش هر گنده دهان چشیده…
شب گشت که خلقان همه در خواب روند
شب گشت که خلقان همه در خواب روند مانندهٔ ماهی همه در آب روند چون روز شود جانب اسباب روند قوم دگری بسوی وهاب روند
چون صورت تو در دل ما بازآید
چون صورت تو در دل ما بازآید مسکین دل گمگشته بجا بازآید گر عمر گذشت و یک نفس بیش نماند چون او برسد گذشتهها بازآید
هرچند شکر لذت جان و جگر است
هرچند شکر لذت جان و جگر است آن خود دگر است و شکر او دگر است گفتم که از آن نیشکرم افزون کن گفتا نه…
سودای توام در جنون میزد دوش
سودای توام در جنون میزد دوش دریای دو چشم موج خون میزد دوش تا نیم شبی خیل خیالت برسید ورنی جانم خیمه برون میزد دوش
آن شاه که خاک پای او تاج سر است
آن شاه که خاک پای او تاج سر است گفتم که فراق تو ز مرگم بتر است اینک رخ زرد من گوا گفت برو رخ…
دردی داری که بحر را پر دارد
دردی داری که بحر را پر دارد دردی که هزار بحر پر در دارد خواهی که بیا پیش فرود آی ز خر زانروی که روی…
این بانگ خوش از جانب کیوان منست
این بانگ خوش از جانب کیوان منست این بوی خوش از گلشن و بستان منست آن چیز که او بر دل و بر جان منست…
مهرویان را یکان یکان برشمرید
مهرویان را یکان یکان برشمرید باشد به غلط نام مه ما ببرید ای انجمنی که رد پس پرده درید بر دیدهٔ پر آتش من در…
چونی که ترش مگر شکربارت نیست
چونی که ترش مگر شکربارت نیست یا هست شکر ولی خریدارت نیست یا کار نمیدانی و سرگشته شدی یا میدانی ز کاسدی کارت نیست
مردان رهت که سر معنی دانند
مردان رهت که سر معنی دانند از دیدهٔ کوته نظران پنهانند این طرفهتر آنکه هرکه حق را بشناخت مؤمنشد و خلق کافرش میخوانند
ای چرخ فلک پایهٔ پیروزهٔ تو
ای چرخ فلک پایهٔ پیروزهٔ تو زنبیل جهان گدای دریوزهٔ تو صد سال فلک خدمت خاک تو کند نگزارده باشد حق یکروزهٔ تو
قاشانیم و لاابالی حالیم
قاشانیم و لاابالی حالیم فتنه شدگان ازال آزالیم جانداده به عشق رطل مالامالیم صافی بخوریم و درد بر سر مالیم
آن کان نبات و تنگ شکر نامد
آن کان نبات و تنگ شکر نامد وان آب حیات بحر گوهر نامد گفتم بروم به عشوه دمها دهمش چون راست بدیدمش دمم برنامد
حاشا که ز زخم تیر و خنجر ترسیم
حاشا که ز زخم تیر و خنجر ترسیم وز بستن پای و رفتن سر ترسیم ما گرم روان دوزخ آشامانیم از گفت و مگوی خلق…
از خاک کف پات سران حیرانند
از خاک کف پات سران حیرانند کوران همه مستند و کران حیرانند زان پاکانیکه در صفا محو شدند هم ایشان نیز اندر آن حیرانند
پیوسته مرید حق شو و باقی باش
پیوسته مرید حق شو و باقی باش مستغرق عشق و شور و مشتاقی باش چون باده بجوش در خم قالب خویش وانگاه به خود حریف…
گر میخواهی بقا و پیروز مخسب
گر میخواهی بقا و پیروز مخسب از آتش عشق دوست میسوز مخسب صد شب خفتی و حاصل آن دیدی از بهر خدا امشب تا روز…
این شکل سفالین تنم جام دلست
این شکل سفالین تنم جام دلست و اندیشهٔ پختهام می خام دلست این دانهٔ دانش همگی دام دلست این من گفتم و لیک پیغام دلست
قد الفم ز مشق چون جیم افتاد
قد الفم ز مشق چون جیم افتاد آن سو که توئی حسن دو میم افتاد آن خوبی باقی تو ایجان جهان دل بستد و اندر…
ای خورده مرا جگر برای دگران
ای خورده مرا جگر برای دگران دانم که همین کنی برای دگران من باد رهی بدم تو راهم دادی من رستم از این واقعه وای…
شمع ازلست عالم افروزی من
شمع ازلست عالم افروزی من زان شاهد اعظم است پیروزی من بیشاهد و شمع ازل چون باشم آری چکنم چو این بود روزی من
آن کیست کز این تیر نشد همچو کمان
آن کیست کز این تیر نشد همچو کمان وز زخم چنین تیر گرفتار چنان وانگه خبر یافت که این پای بکوفت از دست هوای خود…
احوال من زار حزین میپرسی
احوال من زار حزین میپرسی زین پیش مپرس اگر چنین میپرسی من در غم تو دامن دل چاک زدم وانگاه مرا بستین میپرسی
از ذکر بسی نور فزاید مه را
از ذکر بسی نور فزاید مه را در راه حقیقت آورد گمره را هر صبح و نماز شام ورد خود ساز این گفتن لا اله…
تا جان دارم بندهٔ مرجان توام
تا جان دارم بندهٔ مرجان توام دل جمع از آن زلف پریشان توام ای نای بنال مست افغان توام وی چنگ خمش مشو که مهمان…
گفتی چونی بنده چنانست که هست
گفتی چونی بنده چنانست که هست سودای تو بر سر است و سر بر سر دست میگردد آن چیز بگرد سر من نامش نتوان گفت…
این نعره عاشقان ز شمع طرب است
این نعره عاشقان ز شمع طرب است شمع آمد و پروانه خموش این عجب است اینک شمعی که برتر از روز و شب است بشتاب…
گر خوب نیم خوب پرستم باری
گر خوب نیم خوب پرستم باری ور باده نیم ز باده مستم باری گر نیستم از اهل مناجات رواست از اهل خرابات تو هستم باری
ای در دل هر کسی ز مهرت تابی
ای در دل هر کسی ز مهرت تابی وی از تو تضرعی بهر محرابی جاوید شبی باید و خوش مهتابی تا با تو غمی بگویم…
عشق تو در اطراف گیائی میتاخت
عشق تو در اطراف گیائی میتاخت مسکین دل من دید نشانش بشناخت روزیکه دلم ز بند هستی برهد در کتم عدم چه عشقها خواهم باخت
آن وسوسهای که شرمها را ببرد
آن وسوسهای که شرمها را ببرد آن داهیهای که بندها را بدرد چون سیر برهنه گردد از رسم جهان در عشق جهان را به پیازی…
دل یاد تو کرد چون به عشرت بنشست
دل یاد تو کرد چون به عشرت بنشست جام از ساقی ربود و انداخت شکست شوریده برون جست نه هشیار و نه مست آوازه درافتاد…
از عشق ازل ترانهگویان گشتی
از عشق ازل ترانهگویان گشتی وز حیرت عشق گول و نادان گشتی از بسکه به مردی ز غمش جان بردی وز بسکه بگفتی غم آن…
تا در طلب گوهر کانی کانی
تا در طلب گوهر کانی کانی تا در هوس لقمهٔ نانی نانی این نکتهٔ رمز اگر بدانی دانی هر چیزی که در جستن آنی آنی
ما رخت وجود بر عدم بربندیم
ما رخت وجود بر عدم بربندیم بر هستی نیست مزور خندیم بازی بازی طنابها بگسستیم تا خیمهٔ صبر از فلک برکندیم
با دشمن تو چو یار بسیار نشست
با دشمن تو چو یار بسیار نشست با یار نشایدت دگربار نشست پرهیز از آن گلی که با خار نشست بگریز از آن مگس که…
گر یک نفسی واقف اسرار شوی
گر یک نفسی واقف اسرار شوی جانبازی را به جان خریدار شوی تا منست خود تو تا ابد تیرهستی چون مست از او شوی تو…
ای دل بگذر ز عشق و معشوق و دیار
ای دل بگذر ز عشق و معشوق و دیار گر دیده وری ز هر سه بندی زنار در توبهٔ نیستی شو و باک مدار کاین…
کس از خم چوگان تو گوئی نبرد
کس از خم چوگان تو گوئی نبرد وز وصل تو ره به جستجوئی نبرد گر یوسف دیده همچو یعقوب کند از پیرهن حسن تو بوئی…
اندر دو جهان دلبر و جانم تو بسی
اندر دو جهان دلبر و جانم تو بسی زیرا که بهر غمیم فریادرسی کس نیست بجز تو ایمه اندر دو جهان جز آنکه ببخشیش باکرام…
صبح است و صبا مشک فشان میگذرد
صبح است و صبا مشک فشان میگذرد دریاب که از کوی فلان میگذرد برخیز چه خسبی که جهان میگذرد بوئی بستان که کاروان میگذرد
از گنج قدم شدیم ویرانهٔ او
از گنج قدم شدیم ویرانهٔ او ز افسانهٔ او شدیم افسانهٔ او آوخ که ز پیمان و ز پیمانهٔ او کس خانهٔ خود نداند از…
دلها مثل رباب و عشق تو کمان
دلها مثل رباب و عشق تو کمان زامد شد این کمانچه دلها نالان وانگه عمل کمان به مو وابسته است گر مو شود اندیشه نگنجد…
از مطبخ غمهاش بلا میرسدم
از مطبخ غمهاش بلا میرسدم هر لحظه به صد گونه ابا میرسدم بوی جگر سوخته هر دم زدنی بر مایدهٔ غم از کجا میرسدم
تا ظن نبری که من کمت میبینم
تا ظن نبری که من کمت میبینم بیزحمت دیده هر دمت میبینم در وهم نیاید و صفت نتوان کرد آن شادیها که از غمت میبینم
ما عاشق عشقیم که عشق است نجات
ما عاشق عشقیم که عشق است نجات جان چون خضر است و عشق چون آبحیات وای آنکه ندارد از شه عشق برات حیوان چه خبر…
با عشق نشین که گوهر کان تو است
با عشق نشین که گوهر کان تو است آنکس را جو که تا ابد آن تو است آنرا بمخوان جان که غم جان تو است…
گرنه حذر از غیرت مردان کنمی
گرنه حذر از غیرت مردان کنمی آن کار که دوش گفتهام آن کنمی ور رشک نبودی همه هشیاران را بیخویش و خراب و مست و…
ای دل گر ازین حدیث آگاهی تو
ای دل گر ازین حدیث آگاهی تو زین تفرقهٔ خویش چه میخواهی تو یک لحظه که از حضور غایب مانی آن لحظه بدانکه مشرک راهی…
کو پای که او باغ و چمن را شاید
کو پای که او باغ و چمن را شاید کو چشم که او سرو و سمن را شاید پای و چشمی یکی جگر سوختهای بنمای…
آنکس که بروی خواب او رشک پریست
آنکس که بروی خواب او رشک پریست آمد سحری و بر دل من نگریست او گریه و من گریه که تا آمد صبح پرسید کز…
صد داد همی رسد ز بیدادی تو
صد داد همی رسد ز بیدادی تو در وهم چگونه آورم شادی تو از بندگی تو سرو آزادی یافت گل جامهٔ خود درید ز آزادی…
با هرکه دمی عشق تو آمیخته شد
با هرکه دمی عشق تو آمیخته شد گوئی که بلا بر سر او ریخته شد منصور ز سر عشق میداد نشان حلقش به طناب غیرت…
هم مستم و هم بادهٔ مستان توام
هم مستم و هم بادهٔ مستان توام هم آفت جان زیر دستان توام چون نیست شدم کنون ز هستان توام گفتی که الست از الست…
داروی ملولی رخ و رخسارهٔ تو
داروی ملولی رخ و رخسارهٔ تو وان نرگس مخمورهٔ خمارهٔ تو چندان نمک است در تو دانی پی چیست از بهر ستیزهٔ جگرخوارهٔ تو
ناخوانده به هرجا که روی غم باشی
ناخوانده به هرجا که روی غم باشی ور خوانده روی تو محرم آن دم باشی تا کافر را خدا نخواند نرود شرمت بادا ز کافری…
دانم که برای ما نخفتی همه دوش
دانم که برای ما نخفتی همه دوش بر صفهٔ سرد با یکی بالاپوش آن نیز فراموش نگردد ما را ای بوده عزیزتر تو از دیده…
آنکو ز نهال هوست شبخیزانست
آنکو ز نهال هوست شبخیزانست چون مست بهر شاخ در آویزنست کز شاخ طرب حاملهٔ فرزند است کو قرهٔ عین طربانگیزانست
دی عاقل و هشیار شدم در کاری
دی عاقل و هشیار شدم در کاری برهم زدم دوش مر مرا عیاری دیدم که دل آن اوست من اغیارش بیرون رفتم از آن میان…
تو دوش چه خواب دیدهای میدانی
تو دوش چه خواب دیدهای میدانی نی دانش آن نیست بدین آسانی در دست و تن تو کاله پنهان کرده است ای شحنه چراش زو…
من عاشق عشق و عشق هم عاشق من
من عاشق عشق و عشق هم عاشق من تن عاشق جان آمد و جان عاشق تن گه من آرم دو دست در گردن او گه…
تو سیر شدی من نشدم زین مستی
تو سیر شدی من نشدم زین مستی من نیست شدم تو آنچه هستی هستی تا آب ز نا و آسیا میریزد میگردد سنگ و میزخد…
آمد بر من دوش مه یغمائی
آمد بر من دوش مه یغمائی گفتم که برو امشب اینجا نائی میرفت و همی گفت زهی سودائی دولت بدر آمده است و در نگشائی
در باغ درآب با گل اگر خار نهای
در باغ درآب با گل اگر خار نهای پیش آر موافقت گر اغیار نهای چون زهر مدار روی اگر مار نهای این نقش بخوان چو…
ای زخم تو خوشتر از دوای دگران
ای زخم تو خوشتر از دوای دگران امساک تو بهتر از عطای دگران ای جور تو بهتر از وفای دگران دشنام تو بهتر از ثنای…
ما میخواهیم و دیگران میخواهند
ما میخواهیم و دیگران میخواهند تا بخت کرا بود کرا راه دهند ما زان غم او به بازی و خنداخند عقل و ادب و هرچه…
ای زخم زننده بر رباب دل من
ای زخم زننده بر رباب دل من بشنو تو از ناله جواب دل من در هر ویران دفینه گنج دگر است عشق است دفینه در…
گفتم به طبیب داروئی فرمائی
گفتم به طبیب داروئی فرمائی نبضم بگرفت از سر دانائی گفتا که چه درد میکند بنمائی بردم دستش سوی دل سودائی
بد میکنی و نیک طمع میداری
بد میکنی و نیک طمع میداری هم بد باشد سزای بدکرداری با اینکه خداوند کریم و است و رحیم گندم ندهد بار چو جو میکاری
امروز طوافست طوافست طواف
امروز طوافست طوافست طواف دیوانه معافست معافست معاف نی جنگ و مصافست و مصافست مصاف وصل است و زفافست زفافست زفاف
در چشم آمد خیال آن در خوشاب
در چشم آمد خیال آن در خوشاب آن لحظه کزو اشک همی رفت شتاب پنهان گفتم براز در گوش دو چشم مهمان عزیز است بیفزای…
امروز من از تشنه دهانی و خمار
امروز من از تشنه دهانی و خمار نی دل دارم نه عقل و نه صبر و قرار میآیم و میروم چو انگور افشار آخر قدح…
گاه از غم او دست ز جان میشوئی
گاه از غم او دست ز جان میشوئی گه قصهٔ آ، به درد دل میگوئی سرگشته چرا گرد جهان میپوئی کو از تو برون نیست…
اول به هزار لطف بنواخت مرا
اول به هزار لطف بنواخت مرا آخر به هزار غصه بگداخت مرا چون مهره مهر خویش میباخت مرا چون من همه از شدم بینداخت مرا
طبعم چو حیات یافت از جلوهٔ فکر
طبعم چو حیات یافت از جلوهٔ فکر آورد عروس نظم در حجرهٔ ذکر در هر بیتی هزار دختر بنمود هر یک به مثال مریم آبستن…
بر دل چو شکفته گشت اسرار غمش
بر دل چو شکفته گشت اسرار غمش ندهم به گل همه جهان خار غمش بایست سوی جهان فانی گردیم زین پس رخ ما زرد و…
هین نوبت صبر آمد و ماه روزه
هین نوبت صبر آمد و ماه روزه روزی دو مگو ز کاسه و از کوزه بر خوان فلک گردد پی دریوزه تا پنبهٔ جان باز…
در حلقهٔ مستان تو ای دلبر دوش
در حلقهٔ مستان تو ای دلبر دوش میخانه درون کشیدم از خم سر جوش بر یاد تو کاس و طاس تا وقت سحر میخوردم و…
نه چرخ غلام طبع خود رایهٔ ماست
نه چرخ غلام طبع خود رایهٔ ماست هستی ز برای نیستی مایهٔ ماست اندر پس پردهها یکی دایهٔ ماست ما آمده نیستیم این سایهٔ ماست
روزت بستودم و نمیدانستم
روزت بستودم و نمیدانستم شب با تو غنودم و نمیدانستم ظن برده بدم به خود که من من بودم من جمله تو بودم و نمیدانستم
ای صاف که می شور و چنین میگردی
ای صاف که می شور و چنین میگردی بنشین و مگرد اگر چنین میگردی … تو بر قدم باز پسین میگردی
هر شب که دل سپهر گلشن گردد
هر شب که دل سپهر گلشن گردد عالم همه ساکن چو دل من گردد صد آه برآورم ز آیینهٔ دل آیینهٔ دل ز آه روشن…
در دست اجل چو درنهم من پائی
در دست اجل چو درنهم من پائی در کتم عدم در افکنم غوغائی حیران گردد عدم که هرگز جائی در هر دو جهان نیست چنین…
نومید مشو امید میدار ای دل
نومید مشو امید میدار ای دل در غیب عجایب است بسیار ای دل گر جمله جهان قصد به جان تو کنند تو دامن دوست را…
روزیکه بود دلت ز جان پر از درد
روزیکه بود دلت ز جان پر از درد شکرانه هزاران جان فدا باید کرد کاندر ره عشق و عاشقی ای سره مرد بیشکر قفای نیکوان…
ای عالم دل از تو شده قابل جان
ای عالم دل از تو شده قابل جان حل کرده صفات ذات تو مشکل جان عقل و دل و فهم از تو شده حاصل جان…
هر شب که ز سودای تو نوبت بزنند
هر شب که ز سودای تو نوبت بزنند آن شب همه جان شوند هرجا که تنند در چادر شب چه دختران دارد عشق گر غم…
در راه نیاز فرد باید بودن
در راه نیاز فرد باید بودن پیوسته حریص درد باید بودن مردی نبود گریختن سوی وصال هنگام فراق مرد باید بودن
نی آب روان ز ماهیان سیر شود
نی آب روان ز ماهیان سیر شود نی ماهی از آن آب روان سیر شود نی جان جهان ز عاشقان تنگ آید نی عاشق از…
در زهد اگر موسی و هارون آئی
در زهد اگر موسی و هارون آئی وانگاه چو جبرئیل بیرون آئی از صورت زهد خود چه مقصود ترا در سیرت اگر یزید و قارون…
آن دل که به شاهد نهان درنگرد
آن دل که به شاهد نهان درنگرد کی جانب ملکت جهان درنگرد بیزار شود ز چشم در روز اجل کان روی رها کند به جان…
زنهار دلا به خود مده ره غم را
زنهار دلا به خود مده ره غم را مگزین به جهان صحبت نامحرم را با تره و نانی چو قناعت کردی چون تره مسنج سبلت…
در عشق موافقت بود چون جانی
در عشق موافقت بود چون جانی در مذهب هر ظریف معنی دانی از سی و دو دندان چو یکی گشت دراز بیدندان شد از چنان…
یار آمده یار آمده ره بگشائیم
یار آمده یار آمده ره بگشائیم جویان دلست دل بدو بنمائیم ما نعرهزنان که آن شکارت مائیم او خندهکنان که ما ترا میپائیم
عالم سبز است و هر طرف بستانی
عالم سبز است و هر طرف بستانی از عکس جمال گلرخی خندانی هر سو گهریست مشتعل از کانی هر سو جانیست متصل با جانی
جز جام جلالت اجل نوش مکن
جز جام جلالت اجل نوش مکن جز نغمهٔ عشق کبریا گوش مکن در کان عقیق فقر عشرت نقد است می میخور و قصهٔ پرندوش مکن
ای آنکه ز حال بندگان میدانی
ای آنکه ز حال بندگان میدانی چشمی و چراغ در شب ظلمانی باز دل ما را که تو میپرانی آخر تو ندانی که تواش میخوانی





