پیوسته مرید حق شو و باقی باش

پیوسته مرید حق شو و باقی باش مستغرق عشق و شور و مشتاقی باش چون باده بجوش در خم قالب خویش وانگاه به خود حریف…

گر می‌خواهی بقا و پیروز مخسب

گر می‌خواهی بقا و پیروز مخسب از آتش عشق دوست میسوز مخسب صد شب خفتی و حاصل آن دیدی از بهر خدا امشب تا روز…

این شکل سفالین تنم جام دلست

این شکل سفالین تنم جام دلست و اندیشهٔ پخته‌ام می خام دلست این دانهٔ دانش همگی دام دلست این من گفتم و لیک پیغام دلست

قد الفم ز مشق چون جیم افتاد

قد الفم ز مشق چون جیم افتاد آن سو که توئی حسن دو میم افتاد آن خوبی باقی تو ایجان جهان دل بستد و اندر…

ای خورده مرا جگر برای دگران

ای خورده مرا جگر برای دگران دانم که همین کنی برای دگران من باد رهی بدم تو راهم دادی من رستم از این واقعه وای…

شمع ازلست عالم افروزی من

شمع ازلست عالم افروزی من زان شاهد اعظم است پیروزی من بی‌شاهد و شمع ازل چون باشم آری چکنم چو این بود روزی من

آن کیست کز این تیر نشد همچو کمان

آن کیست کز این تیر نشد همچو کمان وز زخم چنین تیر گرفتار چنان وانگه خبر یافت که این پای بکوفت از دست هوای خود…

احوال من زار حزین می‌پرسی

احوال من زار حزین می‌پرسی زین پیش مپرس اگر چنین می‌پرسی من در غم تو دامن دل چاک زدم وانگاه مرا بستین می‌پرسی

از ذکر بسی نور فزاید مه را

از ذکر بسی نور فزاید مه را در راه حقیقت آورد گمره را هر صبح و نماز شام ورد خود ساز این گفتن لا اله…

تا جان دارم بندهٔ مرجان توام

تا جان دارم بندهٔ مرجان توام دل جمع از آن زلف پریشان توام ای نای بنال مست افغان توام وی چنگ خمش مشو که مهمان…

گفتی چونی بنده چنانست که هست

گفتی چونی بنده چنانست که هست سودای تو بر سر است و سر بر سر دست میگردد آن چیز بگرد سر من نامش نتوان گفت…

این نعره عاشقان ز شمع طرب است

این نعره عاشقان ز شمع طرب است شمع آمد و پروانه خموش این عجب است اینک شمعی که برتر از روز و شب است بشتاب…

گر خوب نیم خوب پرستم باری

گر خوب نیم خوب پرستم باری ور باده نیم ز باده مستم باری گر نیستم از اهل مناجات رواست از اهل خرابات تو هستم باری

ای در دل هر کسی ز مهرت تابی

ای در دل هر کسی ز مهرت تابی وی از تو تضرعی بهر محرابی جاوید شبی باید و خوش مهتابی تا با تو غمی بگویم…

عشق تو در اطراف گیائی میتاخت

عشق تو در اطراف گیائی میتاخت مسکین دل من دید نشانش بشناخت روزیکه دلم ز بند هستی برهد در کتم عدم چه عشقها خواهم باخت

آن وسوسه‌ای که شرمها را ببرد

آن وسوسه‌ای که شرمها را ببرد آن داهیه‌ای که بندها را بدرد چون سیر برهنه گردد از رسم جهان در عشق جهان را به پیازی…

دل یاد تو کرد چون به عشرت بنشست

دل یاد تو کرد چون به عشرت بنشست جام از ساقی ربود و انداخت شکست شوریده برون جست نه هشیار و نه مست آوازه درافتاد…

از عشق ازل ترانه‌گویان گشتی

از عشق ازل ترانه‌گویان گشتی وز حیرت عشق گول و نادان گشتی از بسکه به مردی ز غمش جان بردی وز بسکه بگفتی غم آن…

تا در طلب گوهر کانی کانی

تا در طلب گوهر کانی کانی تا در هوس لقمهٔ نانی نانی این نکتهٔ رمز اگر بدانی دانی هر چیزی که در جستن آنی آنی

ما رخت وجود بر عدم بربندیم

ما رخت وجود بر عدم بربندیم بر هستی نیست مزور خندیم بازی بازی طنابها بگسستیم تا خیمهٔ صبر از فلک برکندیم

با دشمن تو چو یار بسیار نشست

با دشمن تو چو یار بسیار نشست با یار نشایدت دگربار نشست پرهیز از آن گلی که با خار نشست بگریز از آن مگس که…

گر یک نفسی واقف اسرار شوی

گر یک نفسی واقف اسرار شوی جانبازی را به جان خریدار شوی تا منست خود تو تا ابد تیره‌ستی چون مست از او شوی تو…

ای دل بگذر ز عشق و معشوق و دیار

ای دل بگذر ز عشق و معشوق و دیار گر دیده وری ز هر سه بندی زنار در توبهٔ نیستی شو و باک مدار کاین…

کس از خم چوگان تو گوئی نبرد

کس از خم چوگان تو گوئی نبرد وز وصل تو ره به جستجوئی نبرد گر یوسف دیده همچو یعقوب کند از پیرهن حسن تو بوئی…

اندر دو جهان دلبر و جانم تو بسی

اندر دو جهان دلبر و جانم تو بسی زیرا که بهر غمیم فریادرسی کس نیست بجز تو ایمه اندر دو جهان جز آنکه ببخشیش باکرام…

صبح است و صبا مشک فشان می‌گذرد

صبح است و صبا مشک فشان می‌گذرد دریاب که از کوی فلان می‌گذرد برخیز چه خسبی که جهان می‌گذرد بوئی بستان که کاروان می‌گذرد

از گنج قدم شدیم ویرانهٔ او

از گنج قدم شدیم ویرانهٔ او ز افسانهٔ او شدیم افسانهٔ او آوخ که ز پیمان و ز پیمانهٔ او کس خانهٔ خود نداند از…

خود هیچ بسوی ما نگاهی نکنی

خود هیچ بسوی ما نگاهی نکنی گیرم که گناهست گناهی نکنی دل در گل رخسار تو می‌نالد زار بر آینهٔ دلم تو آهی نکنی

مست است دو چشم از دو چشم مستت

مست است دو چشم از دو چشم مستت دریاب که از دست شدم در دستت تو هم به موافقت سری در جنبان گر زانکه سر…

با صورت دین صورت زردشت کشی

با صورت دین صورت زردشت کشی چون خر نخوری نبات و بر پشت کشی گر آینه زشتی ترا بنماید دیوانه شوی بر آینه مشت کشی

گنجینهٔ اسرار الهی مائیم

گنجینهٔ اسرار الهی مائیم بحر گهر نامتناهی مائیم بگرفته ز ماه تا به ماهی مائیم بنشسته به تخت پادشاهی مائیم

ای دل دو سه شام تا سحرگاه مخسب

ای دل دو سه شام تا سحرگاه مخسب در فرقت آفتاب چون ماه مخسپ چون دلو درین ظلمت چه ره می‌کرد باشد که برآئی به…

گر دریائی ماهی دریای توام

گر دریائی ماهی دریای توام ور صحرائی آهوی صحرای توام در من می‌دم بندهٔ دمهای توام سرنای تو سرنای تو سرنای توام

اندیشه و غم را نبود هستی و تاب

اندیشه و غم را نبود هستی و تاب آنجا که شرابست و ربابست و کباب عیش ابدی نوش کنید ای اصحاب چون سبزه و گل…

عشقست طریق و راه پیغمبر ما

عشقست طریق و راه پیغمبر ما ما زادهٔ عشق و عشق شد مادر ما ای مادر ما نهفته در چادر ما پنهان شده از طبیعت…

اسرار مرا نهانی اندر جان کن

اسرار مرا نهانی اندر جان کن احوال مرا ز خویش هم پنهان کن گر جان داری مرا چو جان پنهان کن وین کفر مرا پیشرو…

دوش آن بت من همچو مه گردون بود

دوش آن بت من همچو مه گردون بود نی نی که به حسن از آفتاب افزون بود از دایرهٔ خیال ما بیرون بود دانم که…

ای دوست ترا رسد اگر ناز کنی

ای دوست ترا رسد اگر ناز کنی ناساز شوی باز دمی ساز کنی زان میترسم در جفا باز کنی مکر اندیشی بهانه آغاز کنی

هر روز بیاید آن سپهدار سماع

هر روز بیاید آن سپهدار سماع چون باد صبا بسوی گلزار سماع هم طوطی و عندلیب در کار سماع هم گردد هر درخت پربار سماع

تمکین و قرار من که دارد در عشق

تمکین و قرار من که دارد در عشق مستی و خمار من که دارد در عشق من در طلب آب و نگارم چون باد کار…

من شیشه زنم بر آن دل سنگ خوشش

من شیشه زنم بر آن دل سنگ خوشش تا جنگ کند بشنوم آن جنگ خوشش تا بفروزد به خشم آن رنگ خوشش تا بخراشد مرا…

تو آب نی خاک نی تو دگری

تو آب نی خاک نی تو دگری بیرون ز جهان آب و گل در سفری قالب جویست و جان در او آب حیات آنجا که…

الخمر و من‌الزق ینادیک تعال

الخمر و من‌الزق ینادیک تعال واقطع لوصالنا جمیع‌الاشغال فربا و صفاء و سبقنا الحوال کی نعتق بالنجدة روح‌العمال

در آتش خویش چون دمی جوش کنم

در آتش خویش چون دمی جوش کنم خواهم که دمی ترا فراموش کنم گیرم جانی که عقل بیهوش کند در جام درآئی و ترا نوش…

باز آمد یار با دلی چون خاره

باز آمد یار با دلی چون خاره وز خارهٔ او این دل من صد پاره در مجلس من بودم و عشقش چون چنگ اندر زد…

من عاشق عشق و عشق هم عاشق من

من عاشق عشق و عشق هم عاشق من تن عاشق جان آمد و جان عاشق تن گه من آرم دو دست در گردن او گه…

تو سیر شدی من نشدم زین مستی

تو سیر شدی من نشدم زین مستی من نیست شدم تو آنچه هستی هستی تا آب ز نا و آسیا می‌ریزد می‌گردد سنگ و می‌زخد…

آمد بر من دوش مه یغمائی

آمد بر من دوش مه یغمائی گفتم که برو امشب اینجا نائی می‌رفت و همی گفت زهی سودائی دولت بدر آمده است و در نگشائی

در باغ درآب با گل اگر خار نه‌ای

در باغ درآب با گل اگر خار نه‌ای پیش آر موافقت گر اغیار نه‌ای چون زهر مدار روی اگر مار نه‌ای این نقش بخوان چو…

ای زخم تو خوشتر از دوای دگران

ای زخم تو خوشتر از دوای دگران امساک تو بهتر از عطای دگران ای جور تو بهتر از وفای دگران دشنام تو بهتر از ثنای…

ما می‌خواهیم و دیگران میخواهند

ما می‌خواهیم و دیگران میخواهند تا بخت کرا بود کرا راه دهند ما زان غم او به بازی و خنداخند عقل و ادب و هرچه…

ای زخم زننده بر رباب دل من

ای زخم زننده بر رباب دل من بشنو تو از ناله جواب دل من در هر ویران دفینه گنج دگر است عشق است دفینه در…

گفتم به طبیب داروئی فرمائی

گفتم به طبیب داروئی فرمائی نبضم بگرفت از سر دانائی گفتا که چه درد میکند بنمائی بردم دستش سوی دل سودائی

بد می‌کنی و نیک طمع می‌داری

بد می‌کنی و نیک طمع می‌داری هم بد باشد سزای بدکرداری با اینکه خداوند کریم و است و رحیم گندم ندهد بار چو جو می‌کاری

امروز طوافست طوافست طواف

امروز طوافست طوافست طواف دیوانه معافست معافست معاف نی جنگ و مصافست و مصافست مصاف وصل است و زفافست زفافست زفاف

در چشم آمد خیال آن در خوشاب

در چشم آمد خیال آن در خوشاب آن لحظه کزو اشک همی رفت شتاب پنهان گفتم براز در گوش دو چشم مهمان عزیز است بیفزای…

امروز من از تشنه دهانی و خمار

امروز من از تشنه دهانی و خمار نی دل دارم نه عقل و نه صبر و قرار می‌آیم و می‌روم چو انگور افشار آخر قدح…

گاه از غم او دست ز جان می‌شوئی

گاه از غم او دست ز جان می‌شوئی گه قصهٔ آ، به درد دل می‌گوئی سرگشته چرا گرد جهان می‌پوئی کو از تو برون نیست…

اول به هزار لطف بنواخت مرا

اول به هزار لطف بنواخت مرا آخر به هزار غصه بگداخت مرا چون مهره مهر خویش می‌باخت مرا چون من همه از شدم بینداخت مرا

طبعم چو حیات یافت از جلوهٔ فکر

طبعم چو حیات یافت از جلوهٔ فکر آورد عروس نظم در حجرهٔ ذکر در هر بیتی هزار دختر بنمود هر یک به مثال مریم آبستن…

بر دل چو شکفته گشت اسرار غمش

بر دل چو شکفته گشت اسرار غمش ندهم به گل همه جهان خار غمش بایست سوی جهان فانی گردیم زین پس رخ ما زرد و…

هین نوبت صبر آمد و ماه روزه

هین نوبت صبر آمد و ماه روزه روزی دو مگو ز کاسه و از کوزه بر خوان فلک گردد پی دریوزه تا پنبهٔ جان باز…

در حلقهٔ مستان تو ای دلبر دوش

در حلقهٔ مستان تو ای دلبر دوش میخانه درون کشیدم از خم سر جوش بر یاد تو کاس و طاس تا وقت سحر میخوردم و…

نه چرخ غلام طبع خود رایهٔ ماست

نه چرخ غلام طبع خود رایهٔ ماست هستی ز برای نیستی مایهٔ ماست اندر پس پرده‌ها یکی دایهٔ ماست ما آمده نیستیم این سایهٔ ماست

روزت بستودم و نمی‌دانستم

روزت بستودم و نمی‌دانستم شب با تو غنودم و نمی‌دانستم ظن برده بدم به خود که من من بودم من جمله تو بودم و نمی‌دانستم

ای صاف که می شور و چنین می‌گردی

ای صاف که می شور و چنین می‌گردی بنشین و مگرد اگر چنین می‌گردی … تو بر قدم باز پسین می‌گردی

هر شب که دل سپهر گلشن گردد

هر شب که دل سپهر گلشن گردد عالم همه ساکن چو دل من گردد صد آه برآورم ز آیینهٔ دل آیینهٔ دل ز آه روشن…

در دست اجل چو درنهم من پائی

در دست اجل چو درنهم من پائی در کتم عدم در افکنم غوغائی حیران گردد عدم که هرگز جائی در هر دو جهان نیست چنین…

نومید مشو امید می‌دار ای دل

نومید مشو امید می‌دار ای دل در غیب عجایب است بسیار ای دل گر جمله جهان قصد به جان تو کنند تو دامن دوست را…

روزیکه بود دلت ز جان پر از درد

روزیکه بود دلت ز جان پر از درد شکرانه هزاران جان فدا باید کرد کاندر ره عشق و عاشقی ای سره مرد بیشکر قفای نیکوان…

ای عالم دل از تو شده قابل جان

ای عالم دل از تو شده قابل جان حل کرده صفات ذات تو مشکل جان عقل و دل و فهم از تو شده حاصل جان…

هر شب که ز سودای تو نوبت بزنند

هر شب که ز سودای تو نوبت بزنند آن شب همه جان شوند هرجا که تنند در چادر شب چه دختران دارد عشق گر غم…

در راه نیاز فرد باید بودن

در راه نیاز فرد باید بودن پیوسته حریص درد باید بودن مردی نبود گریختن سوی وصال هنگام فراق مرد باید بودن

نی آب روان ز ماهیان سیر شود

نی آب روان ز ماهیان سیر شود نی ماهی از آن آب روان سیر شود نی جان جهان ز عاشقان تنگ آید نی عاشق از…

در زهد اگر موسی و هارون آئی

در زهد اگر موسی و هارون آئی وانگاه چو جبرئیل بیرون آئی از صورت زهد خود چه مقصود ترا در سیرت اگر یزید و قارون…

آن دل که به شاهد نهان درنگرد

آن دل که به شاهد نهان درنگرد کی جانب ملکت جهان درنگرد بی‌زار شود ز چشم در روز اجل کان روی رها کند به جان…

زنهار دلا به خود مده ره غم را

زنهار دلا به خود مده ره غم را مگزین به جهان صحبت نامحرم را با تره و نانی چو قناعت کردی چون تره مسنج سبلت…

در عشق موافقت بود چون جانی

در عشق موافقت بود چون جانی در مذهب هر ظریف معنی دانی از سی و دو دندان چو یکی گشت دراز بی‌دندان شد از چنان…

یار آمده یار آمده ره بگشائیم

یار آمده یار آمده ره بگشائیم جویان دلست دل بدو بنمائیم ما نعره‌زنان که آن شکارت مائیم او خنده‌کنان که ما ترا میپائیم

عالم سبز است و هر طرف بستانی

عالم سبز است و هر طرف بستانی از عکس جمال گل‌رخی خندانی هر سو گهریست مشتعل از کانی هر سو جانیست متصل با جانی

جز جام جلالت اجل نوش مکن

جز جام جلالت اجل نوش مکن جز نغمهٔ عشق کبریا گوش مکن در کان عقیق فقر عشرت نقد است می می‌خور و قصهٔ پرندوش مکن

ای آنکه ز حال بندگان میدانی

ای آنکه ز حال بندگان میدانی چشمی و چراغ در شب ظلمانی باز دل ما را که تو میپرانی آخر تو ندانی که تواش میخوانی

زان دم که ترا به عشق بشناخته‌ام

زان دم که ترا به عشق بشناخته‌ام بس نرد نهان که با تو من باخته‌ام به خرام تو سرمست به خرگاه دلم کز بهر تو…

بشنو اگرت تاب شنیدن باشد

بشنو اگرت تاب شنیدن باشد پیوستن او ز خود بریدن باشد خاموش کن آنجا که جهان نظر است چون گفتن ایشان همه دیدن باشد

گیر ایدل من عنان آن شاهنشاه

گیر ایدل من عنان آن شاهنشاه امشب بر من قنق شو ایروت چو ماه ور گوید فردا مشنو زود بگوی لاحول ولا قوة الا بالله

ای کان العباد ما اهواه

ای کان العباد ما اهواه ما یذکرنا فکیف ما ینساه قدر ان به القلوب والافواه قد احسن لا اله الا الله

گر عاقل و عالمی به عشق ابله شو

گر عاقل و عالمی به عشق ابله شو ور ماه فلک توئی چو خاک ره شو با نیک و بد و پیر و جوان همره…

چشمی دارم همه پر از صورت دوست

چشمی دارم همه پر از صورت دوست با دیده مرا خوشست چون دوست در اوست از دیده دوست فرق کردن نه نکوست یا دوست به…

ای آنکه مرا به لطف بنواخته‌ای

ای آنکه مرا به لطف بنواخته‌ای در دفع کنون بهانه‌ای ساخته‌ای گر با همگان عشق چنین باخته‌ای پس قیمت هیچ دوست نشناخته‌ای

زاهد بودی ترانه گویت کردم

زاهد بودی ترانه گویت کردم خاموش بدی فسانه گویت کردم اندر عالم نه نام بودت نه نشان ننشاندمت و نشانه گویت کردم

آن خوش باشد که صاحب تمییزی

آن خوش باشد که صاحب تمییزی بی‌آنکه بگویند و بگوید چیزی بی‌گفت و تقاضا برسد مهمانرا تروندهٔ خوش ز صاحب پالیزی

غم را دیدم گرفته جام دردی

غم را دیدم گرفته جام دردی گفتم که غما خبر بود رخ زردی گفتا چکنم که شادیی آوردی بازار مرا خراب و کاسد کردی

من نیز چو تو عاقل و هشیار بدم

من نیز چو تو عاقل و هشیار بدم بر جملهٔ عاشقان به انکار بدم دیوانه و مست و لاابالی گشتم گوئیکه همه عمر در این…

چون دانستم که عشق پیوست منست

چون دانستم که عشق پیوست منست وان زلف هزار شاخ در دست منست هرچند که دی مست قدح میبودم امروز چنانم که قدح مست منست

مائیم که دل ز جسم و جوهر کندیم

مائیم که دل ز جسم و جوهر کندیم مهر از فلک و جهان اغبر کندیم از کبر جهان سبال خود میمالید از دولت دل سبلت…

بیرون ز جهان و جان یکی دایهٔ ماست

بیرون ز جهان و جان یکی دایهٔ ماست دانستن او نه درخور پایهٔ ماست در معرفتش همین قدر دانم ما سایه اوئیم و جهان سایه…

آن روز که جان خرقهٔ قالب پوشید

آن روز که جان خرقهٔ قالب پوشید دریای عنایت از کرم میجوشید سرنای دل از بسکه می لب نوشید هم بر لب تو مست شد…

در گریهٔ خون مرا شکر خند تو کرد

در گریهٔ خون مرا شکر خند تو کرد بی‌بند مرا از این جهان بند تو کرد می‌فرمائی که عهد و سوگند تو کو بی‌عهد مرا…

ای نرگس پر خواب ربودی خوابم

ای نرگس پر خواب ربودی خوابم وی لالهٔ سیراب ببردی آبم ای سنبل پرتاب ز تو درتابم ای گوهر کمیاب ترا کی یابم

گفتم که دلا تو در بلا افتادی

گفتم که دلا تو در بلا افتادی گفتا که خوشم تو به کجا افتادی گفتم که دماغ دوا باید، گفت دیوانه توئی که در دوا…