آن حلوائی که کم رسد زو به دهن

آن حلوائی که کم رسد زو به دهن چون دیگ بجوش آمده از وی دل من از غایت لطف آنچنان خوشخوارست کز وی دو هزار…

در عشق تو خون دیده بارید بسی

در عشق تو خون دیده بارید بسی جان در تن من ز غم بنالید بسی آگاه نی ز حالم ای جان جهان چرخم به بهانه…

ای گل تو ز لطف گلستان می‌خندی

ای گل تو ز لطف گلستان می‌خندی یا از دم عشق بلبلان می‌خندی یا در رخ معشوق نهان می‌خندی چیزیت بدو ماند از آن می‌خندی

من مهر تو بر تارک افلاک نهم

من مهر تو بر تارک افلاک نهم دست ستمت بر دل غمناک نهم هر جا که تو بر روی زمین پای نهی پنهان بروم دیده…

چون آتش میشود عذارش به سخن

چون آتش میشود عذارش به سخن خون می‌چکد از چشم خمارش به سخن چون می‌برود صبر و قرارش به سخن ای عشق سخن بخش درآرش…

بیچاره‌تر از عاشق بیصبر کجاست

بیچاره‌تر از عاشق بیصبر کجاست کاین عشق گرفتاری بی‌هیچ دواست درمان غم عشق نه صبر و نه ریاست در عشق حقیقی نه وفا و نه…

آن را که نکرد ز هر سود ایساقی

آن را که نکرد ز هر سود ایساقی آن زهر نبود می نمود ایساقی چون بود رونده شد نبود ایساقی میها نوشد ز بحر جود…

در کوی خرابات تکبر نخرند

در کوی خرابات تکبر نخرند مردی ز سر کوی خرابات برند آنجا چو رسی مقامری باید کرد یا مات شوی یا ببری یا ببرند

یار خواهم که فتنه‌انگیز بود

یار خواهم که فتنه‌انگیز بود آتش دل و خونخواره و خونریز بود با چرخ و ستارگان با ستیز بود در بحر رود چو آتش نیز…

عاینت حمامة تحاکی حالی

عاینت حمامة تحاکی حالی تبکی و تصیح فوق غصن عالی او ناله همی‌کرد و منش می‌گفتم می‌نال بر این پرده که خوش می‌نالی

ای بندهٔ سردی به زمستان چون زاغ

ای بندهٔ سردی به زمستان چون زاغ محروم ز بلبل و گلستان ز باغ دریاب که این دم اگرت فوت شود بسیار طلب کنی به…

سرسبزی باغ و گلشن و شمشادی

سرسبزی باغ و گلشن و شمشادی رقاص کن دلی و اصل شادی ای آنکه هزار مرده را جان دادی شاگرد تو می‌شوم که بس استادی

بی‌زارم از آن لعل که پیروزه بود

بی‌زارم از آن لعل که پیروزه بود بی‌زارم از آن عشق که سه روزه بود بی‌زارم از آن ملک که دریوزه بود بی‌زارم از آن…

هان ای تن خاکی سخن از خاک مگو

هان ای تن خاکی سخن از خاک مگو جز قصهٔ آن آینهٔ پاک مگو از خالق افلاک درونت صفتی است جز از صفت خالق افلاک…

در مرگ حیات اهل داد و دین است

در مرگ حیات اهل داد و دین است وز مرگ روان پاک را تمکین است آن مرگ لقاست نی جفا و کین است نامرده همی…

من بی‌دلم ای نگار و تو دلداری

من بی‌دلم ای نگار و تو دلداری شاید که بهر سخن ز من نازاری یا آن دل من که برده‌ای بازدهی یا هر چه کنم…

چون شب بر من زنان و گویان آئی

چون شب بر من زنان و گویان آئی در نیم شبی صبح طرب بنمائی زلف شب را گره گره بگشائی چشمت مرسا که سخت بی‌همتائی

ای تن تو نمیری که چنان جان با تست

ای تن تو نمیری که چنان جان با تست ای کفر طرب‌فزا، که ایمان با تست هرچند که از زن صفتان خسته شدی مردی به…

سه چیز ز من ربوده‌ای بگزیده

سه چیز ز من ربوده‌ای بگزیده صبر از دل و رنگ از رخ و خواب از دیده چابک دستی که دست و بازوت درست تصویر…

بی‌یار نماند هرکه با یار بساخت

بی‌یار نماند هرکه با یار بساخت مفلس نشد آنکه با خریدار بساخت مه نور از آن گرفت کز شب نرمید گل بوی از آن یافت…

ما اطیب ما الذما احلانا

ما اطیب ما الذما احلانا کنا مهجا ولم نکن ابدانا این شأبنا کرامة مولانا یعفو و یعیدنا کما ابدنا

ایام وصال یار گوئی که نبود

ایام وصال یار گوئی که نبود وان دولت بیشمار گوئی که نبود از یار بجز فراق بر جای نماند رفت آن همه روزگار گوئی که…

گر مشتاقی به پیش مشتاق نشین

گر مشتاقی به پیش مشتاق نشین روزان و شبان بر در عشاق نشین آنگاه چو این حلقه گشائی کردی از خلق گذر کن بر خلاق…

چونست به درد دیگران درمانی

چونست به درد دیگران درمانی چون نوبت درد ما رسد درمانی من صبر کنم تا ز همه وامانی آئی بر ما چو حلقه بر درمانی

این بنده مراعات نداند کردن

این بنده مراعات نداند کردن زیرا که به گل رفته فرو تا گردن این مستی ما چو مستی مستان نیست پیداست حد مستی افیون خوردن

گفتم که کجا بود مها خانهٔ تو

گفتم که کجا بود مها خانهٔ تو گفتا که دل خراب مستانهٔ تو من خورشیدم درون ویرانه روم ای مست، خراب باد کاشانهٔ تو

از چشم تو سحر مطلق آموخته‌ام

از چشم تو سحر مطلق آموخته‌ام وز عشق تو شمع روح‌افروخته‌ام از حالت من چشم بدان دوخته باد چون چشم برخسار تو در دوخته‌ام

شاد آنکه ز دور ما یار ما بنماید

شاد آنکه ز دور ما یار ما بنماید چون بچهٔ خرد آستین برخاید چون دید مرا کنار را بگشاید چون باز جهد مرغ دلم برباید

من پیر شدم پیر نه ز ایام شدم

من پیر شدم پیر نه ز ایام شدم از نازش معشوقه خودکام شدم در هر نفسی پخته شدم خام شدم در هر قدمی دانه شدم…

این سینهٔ پرمشغله از مکتب اوست

این سینهٔ پرمشغله از مکتب اوست و امروز که بیمار شدم از تب اوست پرهیز کنم ز هرچه فرمود طبیب جز از می و شکری…

گر من مستم ز روی بدکرداری

گر من مستم ز روی بدکرداری ای خواجه برو تو عاقل و هشیاری تو غره به طاعتی و طاعت داری این آن سر پل نیست…

ای خواب مرا بسته و مدفون کرده

ای خواب مرا بسته و مدفون کرده شب را و مرا بی‌خود و مجنون کرده جان را به فسون گرم از تن برده دل را…

قاصد پی اینکه بنده خندان نشود

قاصد پی اینکه بنده خندان نشود پنهان مکن از بنده که پنهان نشود گر بر در باغی بنویسی زندان باغ از پی آن نوشته زندان…

آن کس که ترا نقش کند او تنها

آن کس که ترا نقش کند او تنها تنها نگذاردت میان سودا در خانه تصویر تو یعنی دل تو بر رویاند دو صد حریف زیبا

شمشیر ازل بدست مردان خداست

شمشیر ازل بدست مردان خداست گوی ابدی در خم چوگان خداست آن تن که چو کوه طور روشن آید نور خود از او طلب که…

از دل سوی دلدار شکافست شکاف

از دل سوی دلدار شکافست شکاف وانکس که نداند این معافست معاف هر روز در این حلقه مصافست مصاف می‌پنداری که این گزافست گزاف

خائیدن آن لب که چشیدی شکرش

خائیدن آن لب که چشیدی شکرش مالیدن دستی که کشیدی بسرش نگذارد آنکه او به جان و جگرش آب حیوان همی رسد از اثرش

مرغ دل من چو ترک این دانه گرفت

مرغ دل من چو ترک این دانه گرفت انصاف بده که نیک مردانه گرفت از دل چو بماند دلبرش دست کشید از جان چو بجست…

این فصل بهار نیست فصلی دگر است

این فصل بهار نیست فصلی دگر است مخموری هر چشم ز وصلی دگر است هرچند که جمله شاخها رقصانند جنبیدن هر شاخ ز اصلی دگر…

گفتند که هست یار را شور وشری

گفتند که هست یار را شور وشری گفتم که دوم بار بگو خوش خبری گفتا ترش است روی خوبش قدری گفتم که زهی تهمت کژ…

ای داروی فربهی و جان عاشق

ای داروی فربهی و جان عاشق فربه ز خیال تو روان عاشق شیرین ز دهان تو دهان عاشق جان بنده‌ات ای جان و جهان عاشق

گر خوب کنی روی مرا خوب توام

گر خوب کنی روی مرا خوب توام ور چنگ کنی چو چوب هم چوب توام گر پاره کنی ز رنج ایوب توام ای یوسف روزگار…

از روز شریفتر شد از وی شب من

از روز شریفتر شد از وی شب من وز روح لطیفتر این قالب من رفت این لب من تا لب او را بوسد از شهد…

عشق تو خوشی چو قصد خونریز کند

عشق تو خوشی چو قصد خونریز کند جان از قفس قالب من خیز کند کافر باشد که با لب چون شکرت امکان گنه یابد و…

از شبنم عشق خاک آدم گل شد

از شبنم عشق خاک آدم گل شد صد فتنه و شور در جهان حاصل شد صد نشتر عشق بر رگ روح زدند یک قطره از…

دل گفت به جان کای خلف هر دو سرا

دل گفت به جان کای خلف هر دو سرا زین کار که چشم داری از کار و کیا برخیز که تا پیشترک ما برویم زان…

من درد ترا ز دست آسان ندهم

من درد ترا ز دست آسان ندهم دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم از دوست به یادگار دردی دارم کان درد به صد…

تا خاک قدوم هر مقدم نشوی

تا خاک قدوم هر مقدم نشوی سالار سپاه نفس و آدم نشوی تا از من و مای خود مسلم نشوی با این ملکان محروم و…

ما را چو ز عشق میشود راست مزاج

ما را چو ز عشق میشود راست مزاج عشق است طبیب ما و داروی علاج پیوسته بدین عشق نخواهد رفتن این عشق ز کس نزاد…

ای دل اگرت رضای دلبر باید

ای دل اگرت رضای دلبر باید آن باید کرد و گفت کو فرماید گر گوید خون گری مگوی از چه سبب ور گوید جان بده…

گر یار کنی خصم تواش گردانیم

گر یار کنی خصم تواش گردانیم هر لحظه به نوعی دگرت رنجانیم گر خار شدی گل از تو پنهان داریم ور گل گردی در آتشت…

آنجا که عنایتست چه صلح و چه جنگ

آنجا که عنایتست چه صلح و چه جنگ ور کار تو نیکست چه تسبیح و چه جنگ وانکس که قبولست چه رومی و چه زنگ…

کافر نشدی حدیث ایمان چکنی

کافر نشدی حدیث ایمان چکنی بی‌جان نشدی حدیث جانان چکنی در عربدهٔ نفس رکیکی تو هنوز بیهوده حدیث سر سلطان چکنی

از عمر که پربار شود هردم من

از عمر که پربار شود هردم من وز خویش که بیزار شود هردم من این گلشن رنگین که جهان عاشق اوست گلزار که پرخار شود…

صاحب‌نظران راست تحیر پیشه

صاحب‌نظران راست تحیر پیشه مر کوران را تفکر و اندیشه صد شاخ خوش از غیب گل افشان بر تو بر شاخ رضا چه میزنی تو…

میدان و مگو تا نشود رسوائی

میدان و مگو تا نشود رسوائی زیبائی مرد هست در تنهائی گفتا که چه حاجتست اینجا ملکی است کو موی همی شکافد از بینائی

از بی‌یاری ظریفتر یاری نیست

از بی‌یاری ظریفتر یاری نیست وز بی‌کاری لطیفتر کاری نیست هرکس که ز عیاری و حیله ببرید والله که چو او زیرک و عیاری نیست

مستان غمت بار دگر شوریدند

مستان غمت بار دگر شوریدند دیوانه دلانت سر مه را دیدند آمد سر مه سلسله را جنبانید بر آهن سرد عقل را بندیدند

با زنگی امشب چو شدستی به مصاف

با زنگی امشب چو شدستی به مصاف از سینهٔ خود سینهٔ شب را بشکاف در کعبهٔ عشاق طوافی چو کنی دریاب که کعبه میکند با…

گنجیست نهانه در زمین پوشیده

گنجیست نهانه در زمین پوشیده از ملت کفر و اهل دین پوشیده دیدم که عشق است یقین پوشیده گشتیم برهنه از چنین پوشیده

اندر سرم ار عقل و تمیز است توئی

اندر سرم ار عقل و تمیز است توئی وانچ از من بیچاره عزیز است توئی چندانکه به خود می‌نگرم هیچ نیم بالجمله ز من هر…

گر درد دلم به نقش پیدا بودی

گر درد دلم به نقش پیدا بودی هر ذره ز غم سیاه سیما بودی ور راه به سوی گوهر ما بودی هر قطره ز جوش…

از هرچه که آن خوشست نهی است مدام

از هرچه که آن خوشست نهی است مدام تا ره نزند خوشی از این مردم عام ورنه می و چنگ و روی زیبا و سماع…

عشقی آمد که عشقها سودا شد

عشقی آمد که عشقها سودا شد سوزیدم و خاکستر من هم لا شد باز از هوس سوز خاکستر من واگشت و هزار بار صورتها شد

هر ذره و هر خیال چون بیداریست

هر ذره و هر خیال چون بیداریست از شادی و اندهان ما هشیاریست بیگانه چرا نشد میان خویشان کز باخبران بی‌خبری بدکاریست

دوش آمد آن خیال تو رهگذری

دوش آمد آن خیال تو رهگذری گفتم بر ما باش ز صاحب نظری تا صبح دو چشم من بگفتش بتری مهمان منی به آب چندانکه…

من سیر نیم ولی ز سیران سیرم

من سیر نیم ولی ز سیران سیرم بر خاک درت ز آب حیوان سیرم ایمان به تو دادم وز جان برگشتم سیرم از این چو…

تا میرود آن نگار ما میرانیم

تا میرود آن نگار ما میرانیم پیمانه چو پر شود فرو گردانیم چون بگذرد این سر که درین آب و گلست در صبح وصال دولتش…

افتاد مرا با لب او گفتاری

افتاد مرا با لب او گفتاری گفتم که ز من سیر شدی گفت آری گفتا بده آن چیز که جیم اول اوست گفتم دومش چیست…

خیزید که آن یار سعادت برخاست

خیزید که آن یار سعادت برخاست خیزید که از عشق غرامت برخاست خیزید که آن لطیف قامت برخاست خیزید که امروز قیامت برخاست

ای دوست شکارم و شکاری دارم

ای دوست شکارم و شکاری دارم بیکارنم و بس شگرف کاری دارم گفتی سر سر بریدن من داری آری دارم نگار آری دارم

ما عاشق عشقیم و مسلمان دگر است

ما عاشق عشقیم و مسلمان دگر است مامور ضعیفیم و سلیمان دگر است از ما رخ زرد و جگرپاره طلب بازارچهٔ قصب فروشان دگر است

ای دوست مکن که روزها را فرداست

ای دوست مکن که روزها را فرداست نیکی و بدی چو روز روشن پیداست در مذهب عاشقی خیانت نه رواست من راست روم تو کژ…

گفتا که بیا سماع در کار شده‌است

گفتا که بیا سماع در کار شده‌است گفتم که برو که بنده بیمار شده‌است گوشم بکشید و گفت از اینها بازآی کان فتنه هردو کون…

باران به سر گرم دلی بر میریخت

باران به سر گرم دلی بر میریخت بسیار چو ریخت چست در خانه گریخت پر میزد خوش بطی که آن بر من ریز کاین جان…

آمد بت خوش عربدهٔ می‌کشیم

آمد بت خوش عربدهٔ می‌کشیم بنشست چو یک تنگ شکر در پیشم در بر بنهاد بر بط و ابریشم وین پرده همی زد که خوش…

دی مست بدی دلا و چست و سفری

دی مست بدی دلا و چست و سفری امروز چه خورده‌ای که از دی بتری رقصان شده سر سبز مثال شجری یا حاجب خورشید بسان…

آنها که به پیش دلستان می‌کردم

آنها که به پیش دلستان می‌کردم چون بد مستان دست فشان می‌کردم هرچند ز روی لطف او خوش خندید آخر بچه روی آنچنان می‌کردم

گر رنج دهد بجای بختش گیرم

گر رنج دهد بجای بختش گیرم ور بند نهد بجای رختش گیرم زان ناز کند سخت که چون بازآید سختش گیرم عظیم سختش گیرم

ای روی تو باغ و چمن هر دو جهان

ای روی تو باغ و چمن هر دو جهان از جان تو زنده شد تن هر دو جهان بشکستن تو شکستن هر دو جهان ای…

عقل آمد و پند عاشقان پیش گرفت

عقل آمد و پند عاشقان پیش گرفت در ره بنشست و رهزنی کیش گرفت چون در سرشان جایگه پند ندید پای همه بوسید و ره…

تو هیچ نه‌ای و هیچ توبه ز وجود

تو هیچ نه‌ای و هیچ توبه ز وجود تو غرق زیانی و زیانت همه سود گوئیکه مرا نیست بجز خاک بدست ای بر سر خاک…

خواهی که ترا کشف شود هستی دوست

خواهی که ترا کشف شود هستی دوست بر رو به درون مغز و برخیز ز پوست ذاتیست که گرد او حجب تو بر توست او…

رفت آنکه نبود کس به خوبی یارش

رفت آنکه نبود کس به خوبی یارش بی‌آنکه دلم سیر شد از دیدارش او رفت و نماند در دلم تیمارش آری برود گل و بماند…

امروز در این خانه کسی رقصانست

امروز در این خانه کسی رقصانست که کل کمال پیش او نقصانست ور در تو ز انکار رگی جنبانست آنماه در انکار تو هم تابانست

رشک آیدم از شانه و سنگ ای دلجو

رشک آیدم از شانه و سنگ ای دلجو تا با تو چرا رود به گرمابه فرو آن در سر زلف تو چرا آویزد وین بر…

ای ساقی جان که سرده ایامی

ای ساقی جان که سرده ایامی آرام دل خستهٔ بی‌آرامی مستان تو امروز همه مخمورند آخر به تو بازگردد این بدنامی

هر روز دلم نو شکری نوش کند

هر روز دلم نو شکری نوش کند کز ذوق گذشته‌ها فراموش کند اول باده ز عاشقی نوش کند آنگاه دهد به ما و مدهوش کند

جان در ره ما بباز اگر مرد دلی

جان در ره ما بباز اگر مرد دلی ورنی سر خویش گیر کز ما بحلی این ملک کسی نیافت از تنگ دلی حق می‌طلبی و…

من عشق ترا به جای ایمان دارم

من عشق ترا به جای ایمان دارم جان نشکیبد ز عشق تا جان دارم گفتم دو سه روز زحمت از تو ببرم نتوانستم از تو…

جان روی به عالم همایون آورد

جان روی به عالم همایون آورد وز چون و چگونه دل به بیچون آورد آن راز که تاکنون همی بود نهان از زیر هزار پرده…

امروز همه روز به پیش نظرم

امروز همه روز به پیش نظرم او بود از آن خراب و زیر و زبرم از غایت حاضری چنین مهجورم وز قوت آن بیخبری بیخبرم

در چنگ توام بتا در آن چنگ خوشم

در چنگ توام بتا در آن چنگ خوشم گر جنگ کنی بکن در آن جنگ خوشم ننگست ملامت بره عشق ترا من نام گرو کردم…

ای شب چه شبی که روزها چاکر تست

ای شب چه شبی که روزها چاکر تست تو دریائی و جان جان اخگر تست اندر دل من شعله زنانست امشب آن آتش و آن…

ماه عید است و خلق زیر و زبر است

ماه عید است و خلق زیر و زبر است تا فرجه کند هرآنکه صاحب نظر است چه طبل زنی که طبل با شور و شر…

بر کار گذشته بین که حسرت نخوری

بر کار گذشته بین که حسرت نخوری صوفی باشی و نام ماضی نبری ابن‌الوقتی، جوانی و وقت بری تا فوت نگردد این دم ما حضری

گویند مرا چند بخندی ز گزاف

گویند مرا چند بخندی ز گزاف کارت همه عشرتست و گفتت همه لاف ای خصم چو عنکبوت صفرا میباف سیمرغ طربناک شناسد سر قاف

جانم دارد ز عشق جان‌افزائی

جانم دارد ز عشق جان‌افزائی از سوداها لطیفتر سودائی وز شهر تنم چو لولیان آواره است هر روز به منزلی و هر شب جائی

ای ظلمت شب مانع خورشید مشو

ای ظلمت شب مانع خورشید مشو ای ابر حجاب روز امید مشو ای مدت یک ساعتهٔ لذت جسم اصل الم حاصل جاوید مشو

ماهی که کمر گرد قمر می‌بندد

ماهی که کمر گرد قمر می‌بندد غمگینم از اینکه خوشدلم نپسندد چون بیندم او که من چین گریانم پنهان پنهان شکر شکر میخندد