از من زر و دل خواستی ای مهر گسل

از من زر و دل خواستی ای مهر گسل حقا که نه این دارم و نی آن حاصل زر کو زر کی زر از کجا…

تا عرش ز سودای رخش ولوله‌هاست

تا عرش ز سودای رخش ولوله‌هاست در سینه ز بازار رخش غلغله‌هاست از بادهٔ او بر کف جان بلبله‌هاست در گردن دل ز زلف او…

صد بار ز سر برفت عقلم و آمد

صد بار ز سر برفت عقلم و آمد تا کی ز می شیفتگان آشامد از کار بماندم وز بیکاری نیز تا عاقبت کار کجا انجامد

با من ترش است روی یار قدری

با من ترش است روی یار قدری شیرین‌تر از این ترش ندیدم شکری بیزار شود شکر ز شیرینی خویش گر زان شکر ترش بیابد خبری

هم عابد و هم زاهد و هم خونریز است

هم عابد و هم زاهد و هم خونریز است خونریزی او خلاصهٔ پرهیز است خورشید چو با بنده عنایت دارد عیبی نبود که بنده بیگه…

ای دل، اثر صبح، گه شام که دید

ای دل، اثر صبح، گه شام که دید یک عاشق صادق نکونام که دید فریاد همی زنی که من سوخته‌ام فریاد مکن، سوختهٔ خام که…

دوش آمده بود از سر لطفی یارم

دوش آمده بود از سر لطفی یارم شب را گفتم فاش مکن اسرارم شب گفت پس و پیش نگه کن آخر خورشید تو داری ز…

با نامحرم حدیث اسرار مگو

با نامحرم حدیث اسرار مگو با مردودان حکایت از یار مگو با مردم اغیار جز اغیار مگو با اشتر خار خوار جز خار مگو

مستند مجردان اسرار امشب

مستند مجردان اسرار امشب در پرده نشسته‌اند با یار امشب ای هستی بیگانه از این ره برخیز زحمت باشد بودن اغیار امشب

با هر دو جهان چو رنگ باید بودن

با هر دو جهان چو رنگ باید بودن بیزار ز لعل و سنگ باید بودن مردانه و مرد رنگ باید بودن ور نی به هزار…

گه می‌گفتم که من امیرم خود را

گه می‌گفتم که من امیرم خود را گه ناله‌کنان که من اسیرم خود را آن رفت و از این پس نپذیرم خود را بگرفتم این…

تنها نه همین خنده و سیماش خوشست

تنها نه همین خنده و سیماش خوشست خشم و سقط و طعنه و صفراش خوشست سر خواستهٔ گر بدهم یا ندهم سر را محلی نیست…

آنکس که سرت برید غمخوار تو اوست

آنکس که سرت برید غمخوار تو اوست وان کو کلهت نهاد طرار تو اوست وانکس که ترا بار دهد بار تو اوست وانکس که ترا…

دی بود چنان دولت و جان افروزی

دی بود چنان دولت و جان افروزی و امروز چنین آتش عالم سوزی افسوس که در دفتر ما دست خدا آن را روزی نبشت این…

انگورم و در زیر لگد می‌گردم

انگورم و در زیر لگد می‌گردم هر سوی که عشق می‌کشد می‌گردم گفتیکه به گرد من چرا می‌گرد گرد تو نیم به گرد خود می‌گردم

گفتار تو زر و فعلت ارزیزین است

گفتار تو زر و فعلت ارزیزین است یک حبه به نزد کس نیرزی زینست اسبی که بهاش کم ز ار ز زین است آنرا تو…

بازآمد و بازآمد ره بگشائیم

بازآمد و بازآمد ره بگشائیم جویان دلست دل بدو بنمائیم ما نعره‌زنان که آن شکارت مائیم او خنده کنان که ما ترا میپائیم

آمد بر من خیال جانان ز پگه

آمد بر من خیال جانان ز پگه در کف قدح باده که بستان ز پگه درکش این جام تا به پایان ز پگه سرمست درآ…

در باغ در نیامدم گرد آور

در باغ در نیامدم گرد آور درویش و تهی روم من راهگذر خواهی که برون روم مرا بگشا در ور نگشائی گمان بد نیز مبر

آمد شب و غمهای تو همچون عسسان

آمد شب و غمهای تو همچون عسسان یابند دلم را بسوی کوی کسان روز آمد کز شبت به فریاد رسم فریاد مرا ز دست فریادرسان

کی غم خورد آنکه شاد مطلق باشد

کی غم خورد آنکه شاد مطلق باشد واندل که برون ز چرخ ازرق باشد تخم غم را کجا پذیرد چو زمین آن کز هوسش فلک…

آنی که بر دلشدگان دیر آئی

آنی که بر دلشدگان دیر آئی وانگاه چو آئی نفسی سیر آئی گاه آهو و گه به صورت شیر آئی هم نرم و درشت همچو…

صوفی نشوی به فوطه و پشمینه

صوفی نشوی به فوطه و پشمینه نه پیر شوی ز صحبت دیرینه صوفی باید که صاف دارد سینه انصاف بده صوفی و آنگه کینه

جان باز که وصل او به دستان ندهند

جان باز که وصل او به دستان ندهند شیر از قدح شرع به مستان ندهند آنجا که مجردان بهم می‌نوشند یک جرعه به خویشتن‌پرستان ندهند

خواهی که حیات جاودانه بینی

خواهی که حیات جاودانه بینی وز فقر نشانهٔ عیانی بینی اندر ره فقر بد مرو تا نرود مردانه درآ که زندگانی بینی

رفتم به سر گور کریم دلدار

رفتم به سر گور کریم دلدار میتافت ز گلزار تنش چون گلزار در خاک ندا کردم خاکا زنهار آن یار وفادار مرا نیکو دار

امروز مراست روز میدان منشین

امروز مراست روز میدان منشین میتاز چو گوی پیش چوگان منشین مردی بنمای و همچو حیران منشین امروز قیامت است ای جان منشین

رفتی و ز رفتن تو من خون گریم

رفتی و ز رفتن تو من خون گریم وز غصهٔ افزون تو افزون گریم نی خود چو تو رفتی ز پیت دیده برفت چون دیده…

ای سرو ز قامت تو قد دزدیده

ای سرو ز قامت تو قد دزدیده گل پیش رخ تو پیرهن بدریده بردار یکی آینه از بهر خدای تا همچو خودی شنیده‌ای یا دیده

هر روز ز عاشقی و شیرین رائی

هر روز ز عاشقی و شیرین رائی مر عاشق را پیرهنی فرمائی ای یوسف روزگار ما یعقوبیم پیراهن تست چشم را بینائی

جان کیست که او بدیده کار تو کند

جان کیست که او بدیده کار تو کند یا دیده و دل که او شکار تو کند گر از سر گور من برآید خاری آن…

من کاستهٔ وفای آن مه‌رویم

من کاستهٔ وفای آن مه‌رویم گر خواهد و گر نخواهد آنمه رویم زو آب حیات ابدی میجویم او آب حیات آمده و من جویم

جانا به هلاک بنده مستیز و بیا

جانا به هلاک بنده مستیز و بیا رنگی که تو دانی تو برآمیز و بیا ای مکر در آموخته هرجائی را یک مکر برای من…

امشب ساقی به مشک می گردان کرد

امشب ساقی به مشک می گردان کرد دل یغما بر دو دست در ایمان کرد چندان می لعل ریخت تا طوفان کرد چندانکه وثاق عقل…

در خاموشی چرا شوی کند و ملول

در خاموشی چرا شوی کند و ملول خو کن به خموشی که اصولست اصول خود کو خموشی آنکه خمش میخوانی صد بانک و غریو است…

بر گلشن یارم گذرت بایستی

بر گلشن یارم گذرت بایستی بر چهرهٔ او یک نظرت بایستی در بی‌خبری گوی ز میدان بردی از بی‌خبریها خبرت بایستی

مگریز ز من که من خریدار توام

مگریز ز من که من خریدار توام در من بنگر که نور دیدار توام در کار من آ که رونق کار توام بیزار مشو ز…

جانم ز طرب چون شکر انباشته‌ای

جانم ز طرب چون شکر انباشته‌ای چون برگ گل اندر شکرم داشته‌ای امروز مرا خنده فرو می‌گیرد تا در دهنم چه خنده‌ها کاشته‌ای

امشب که غم عشق مدامست مدام

امشب که غم عشق مدامست مدام جام و می لعل با قوامست قوام خون غم و اندیشه حلالست حلال خواب و هوس خواب حرامست حرام

در دل نگذشت کز دلم بگذاری

در دل نگذشت کز دلم بگذاری یا رخت فتاده در گلم بگذاری بسیار زدم لاف تو با دشمن و دوست ای وای به من گر…

بر یاد لبت لعل نگین می‌بوسم

بر یاد لبت لعل نگین می‌بوسم آنم چو بدست نیست این می‌بوسم دستم چو بر آسمان تو می‌نرسد می‌آرم سجده و زمین می‌بوسم

من آن توام کام منت باید جست

من آن توام کام منت باید جست زیرا که در این شهر حدیث من و تست گر سخت کنی دل خود ار نرم کنی من…

جانی و جهانی و جهان با تو خوش است

جانی و جهانی و جهان با تو خوش است ور زخم زنی زخم سنان با تو خوش است خود معدن کیمیاست خاک از کف تو…

امشب هردل که همچو مه در طلب است

امشب هردل که همچو مه در طلب است مانندهٔ زهره او حریف طرب است از آرزوی لبش مرا جان بلب است ایزد داند خموش کاین…

در روزه چو از طبع دمی پاک شوی

در روزه چو از طبع دمی پاک شوی اندر پی پاکان تو بر افلاک شوی از سوزش روزه نور گردی چون شمع وز ظلمت لقمه…

ای عشق توم ان عذابی لشدید

ای عشق توم ان عذابی لشدید ای عاشق تو به زخم تیغ تو شهید شب آمد و جمله خلق را خواب ببرد کو خواب من…

ای اهل صفا که در جهان گردانید

ای اهل صفا که در جهان گردانید از بهر بتی چرا چنین حیرانید آنرا که شما در این جهان جویانید در خود چو جوئید شما…

من من نیم و اگر دمی من منمی

من من نیم و اگر دمی من منمی این عالم چو ذره بر هم زنمی گر آن منمی که دل ز من برکنده است خود…

زنهار مگو که رهروان نیز نیند

زنهار مگو که رهروان نیز نیند کامل صفتان بی‌نشان نیز نیند ز اینگونه که تو محرم اسرار نه‌ای میپنداری که دیگران نیز نیند

آن ذره که جز همدم خورشید نشد

آن ذره که جز همدم خورشید نشد بر نقد زد و سخرهٔ امید نشد عشقت به کدام سر درافتاد که زود از باد تو رقصان…

در عشق نوا جزو زند آنگه کل

در عشق نوا جزو زند آنگه کل در باغ نخست غوره است آنگه مل اینست دلا قاعده در فصل بهار در بانگ شود گربه و…

ای ماه لطیف جانفزا خرمن من

ای ماه لطیف جانفزا خرمن من وی ماه فرو کرده سر از روزن من ای گلشن جان و دیدهٔ روشن من کی بینمت آویخته بر…

ای عشق که جانها اثر جان تواند

ای عشق که جانها اثر جان تواند ای عشق که نمکها ز نمکدان تواند ای عشق که زرها همه از کان تواند پوشیده توئی و…

گفتم سگ نفس را مگر پیر کنم

گفتم سگ نفس را مگر پیر کنم در گردن او ز توبه زنجیر کنم زنجیر دران شود چو بیند مردار با این سگ هار من…

ای آنکه صلیب دار و هم ترسائی

ای آنکه صلیب دار و هم ترسائی پیوسته به زلف عنبر ترسائی لب بر لب من به بوسه کمتر سائی آئی بر من و لیک…

گر با دل و دنده هیچ کارم افتد

گر با دل و دنده هیچ کارم افتد در وقت وصال آن نگارم افتد خون دل ز آب دیده زان میبارم تا آن دل و…

بفروخت مرا یار به یک دسته تره

بفروخت مرا یار به یک دسته تره باشد که مرا واخرد آن یار سره نیکو مثلی زده است صاحب شجره ارزان بفروشد آنکه ارزان بخره

آن چیز که هست در سبد میدانی

آن چیز که هست در سبد میدانی از سر سبد تا بابد میدانی هر روز بگویم به شبم یاد آید شب نیز بگویم که تو…

در عشق اگرچه که قدم بر قدم است

در عشق اگرچه که قدم بر قدم است آنست قدم که آنقدم از قدم است در خانهٔ نیست هست بینی بسیار می‌مال دو چشم را…

یا دلبر من باید و یا دل بر من

یا دلبر من باید و یا دل بر من نی دل بر من باشد و نی دلبر من ای دل بر من مباش بی‌دلبر من…

عاشق که تواضع ننماید چکند

عاشق که تواضع ننماید چکند شبها که بکوی تو نیاید چکند گر بوسه زند زلف ترا تیره مشو دیوانه که زنجیر نخاید چکند

ای آنکه نظر به طعنه میاندازی

ای آنکه نظر به طعنه میاندازی بشناس دمی تو بازی از جان بازی ای جان غریب در جهان میسازی روزی دو فتاد مرغزی بارازی

زلف تو که یکروزم از او روشن نه

زلف تو که یکروزم از او روشن نه با خاک برآورد سرو با من نه با هرچه درآرد سر او زنده شود کانجا همه جانست…

لطف تو جهانی و قرانی افراشت

لطف تو جهانی و قرانی افراشت وین تعبیه‌های خود به چیزی ننگاشت یک قطره از آن آب در این بحر چکید یگدانه ز انبار در…

ای مجمع دل راه پراکنده مزن

ای مجمع دل راه پراکنده مزن زان زخمه پریشان چو دل بنده مزن ای دل لب خود را که زند لاف بقا جز بر لب…

گر گفتن اسرار تو امکان بودی

گر گفتن اسرار تو امکان بودی پست و بالا همه گلستان بودی گر غیرت نخوت نه در ایام بدی هر فرعونی موسی عمران بودی

چون خمر تو در ساغر ما در ریزند

چون خمر تو در ساغر ما در ریزند پنهان شدگان این جهان برخیزند هم امت پرهیز ز ما پرهیزند هم اهل خرابات ز ما بگریزند

ای بلبل مست بوستانی برگو

ای بلبل مست بوستانی برگو مستی سر و راحت جانی برگو من مستم و تعیین نتوانم کردن ای جان جهان هرچه توانی برگو

سرسبز بود خاک که آتش یار است

سرسبز بود خاک که آتش یار است خاصه خاکی که ناطق و بیدار است این خاک ز مشاطهٔ خود بی‌خبر است خوش بی‌خبر است از…

آن رهزن دل که پای کوبانم از او

آن رهزن دل که پای کوبانم از او چون آینهٔ خیال خوبانم از او جانیست که چون دست زنان می‌آید یارب یارب چه میشود جانم…

فرخ باشد جمال سلطان دیدن

فرخ باشد جمال سلطان دیدن جان زنده شود ز روی جانان دیدن من سلسلهٔ عشق تو دیدم در خواب یارب چه بود خواب پریشان دیدن

ای هر بیدار با خبرهای تو خفت

ای هر بیدار با خبرهای تو خفت ای هرکه بخفت در بر لطف تو خفت ای آنکه بجز تو نیست پیدا و نهفت از بیم…

شب رو که شبت راهبر اسرار است

شب رو که شبت راهبر اسرار است زیرا که نهان ز دیدهٔ اغیار است دل عشق‌آلود و دیده‌ها خواب‌آلود تا صبح جمال یار ما را…

چون شاه جهان نیست کسی در دو جهان

چون شاه جهان نیست کسی در دو جهان نی زیر و نه بالا و نه پیدا و نهان هر تیر که جست از آن سخت…

هرچند در این هوس بسی باشی تو

هرچند در این هوس بسی باشی تو بیقدر تو همچون مگسی باشی تو زنهار مباش هیچکس تا برهی آخر که تو باشی که کسی باشی…

سرهای درختان گل رعنا چیدند

سرهای درختان گل رعنا چیدند آن یعقوبان یوسف خود را دیدند ایام زمستان چو سیه پوشیدند آخر ز پس نوحه‌گری خندیدند

آن روی ترش نیست چنینش فعل است

آن روی ترش نیست چنینش فعل است می‌گوید و میخورد در اینش فعل است آنکس که بر این چرخ برینش فعل است این نیست عجب…

در هر دو جهان دلبر و یارم تو بسی

در هر دو جهان دلبر و یارم تو بسی زیرا که به هر غمیم فریاد رسی کس نیست بجز تو ایمه اندر دو جهان جز…

ای یار گرفتهٔ شراب آمیزی

ای یار گرفتهٔ شراب آمیزی برخیزد رستخیز چون برخیزی می‌ریز شراب را که خوش می‌ریزی چون خویش چنین شدی چرا بگریزی

مه را طرفی بماه رو میماند

مه را طرفی بماه رو میماند چیزیش بدان فرشته خو میماند نی نی ز کجا تا بکجا مه که بود جان بندهٔ او بدو خود…

چون نیشکر است این نیت ای نائی

چون نیشکر است این نیت ای نائی شیرین نشود خسرو ما گر نائی هر صبحدم آدم که هر صبحدمی از عالم پیر بردمد برنائی

مردا منشین جز که به پهلوی رجال

مردا منشین جز که به پهلوی رجال خوش باشد آینه به پهلوی صقال یارب چه طرب دارد جان پهلوی جان آن سنگ بود فتاده پهلوی…

پران باشی چو در صف یارانی

پران باشی چو در صف یارانی پری باشی سقط چو بی ایشانی تا پرانی تو حاکمی بر سر آن چون پر گشتی ز باد سرگردانی

آن طرفه جماعتی که جانشان بکشد

آن طرفه جماعتی که جانشان بکشد وین نادره آب حیوانشان بکشد گر فاش کنند مردمانشان بکشند ور عشق نهان کنند آنان بکشند

حاجت نبود مستی ما را به شراب

حاجت نبود مستی ما را به شراب یا مجلس ما را طرب از چنگ و رباب بی‌ساقی و بی‌شاهد و بی‌مطرب و نی شوریده و…

از جوی خوشاب دوست آبی خوردم

از جوی خوشاب دوست آبی خوردم خوش کردم و خوش خوردم و خوش آوردم خود را بر جوش آسیابی کردم تا آب حیات میرود میگردم

پیموده شدم ز راه تو پیمودن

پیموده شدم ز راه تو پیمودن فرسوده شدم ز عشق تو فرسودن نی روز بخوردن و نه شب بغنودن ای دوستی تو دشمن خود بودن

مهمان توایم ما و مهمان سماع

مهمان توایم ما و مهمان سماع ای جان معاشران و سلطان سماع هم بحر حلاوتی و هم کان سماع آراسته باد از تو میدان سماع

این سر که در این سینهٔ ما میگردد

این سر که در این سینهٔ ما میگردد از گردش او چرخ دو تا میگردد نی سر داند ز پای و نی پای از سر…

ما بسته بدیم بند دیگر آمد

ما بسته بدیم بند دیگر آمد بیدل شده و نژند دیگر آمد در حلقهٔ زلف او گرفتار بدیم در گردن ما کمند دیگر آمد

ای خواجه به خواب درنبینی ما را

ای خواجه به خواب درنبینی ما را تا سال دگر دگر نبینی ما را ای شب هردم که جانب ما نگری بی‌روشنی سحر نبینی ما…

دل از می عشق مست می‌پنداری

دل از می عشق مست می‌پنداری جان شیفتهٔ الست می‌پنداری تو نیستی و بلای تو در ره تو آنست که خویش هست می‌پنداری

از درد همیشه من دوا می‌بینم

از درد همیشه من دوا می‌بینم در قهر و جفا لطف و وفا می‌بینم در صحن زمین به زیر نه طاق فلک بر هرچه نظر…

خاموش مراز گفت و گفتار تو کرد

خاموش مراز گفت و گفتار تو کرد بیکار مرا حلاوت کار تو کرد بگریختم از دام تو در خانهٔ دل دل دام شد و مرا…

هرگز به مزاج خود یکی دم نزنی

هرگز به مزاج خود یکی دم نزنی تا از دم خویش گردن غم نزنی هر چند ملولی تو یقین است که تو با اینکه ملولی…

تا بتوانی تو جامهٔ عشق مپوش

تا بتوانی تو جامهٔ عشق مپوش چون پوشیدی ز هر بلائی مخروش در جامه همی سوز و همی باش خموش کاخر ز پس نیش بود…

می‌آ ید یار و چون شکر میخندد

می‌آ ید یار و چون شکر میخندد وز مرتبه بر شمس و قمر میخندد این یک نظری که در جهان محرم او است هم پنهانی…

این گردش را ز جان خود دزدیدم

این گردش را ز جان خود دزدیدم پیش از قالب به جان چنین گردیدم گویند مرا صبر و سکون اولیتر این صبر و سکون را…

مرغ دل من ز بسکه پرواز آورد

مرغ دل من ز بسکه پرواز آورد عالم عالم جهان جهان راز آورد چندان به همه سوی جهان بیرون شد کاین هر دو جهان به…

ای در دل من میل و تمنا همه تو

ای در دل من میل و تمنا همه تو واندر سر من مایهٔ سودا همه تو هرچند بروی کار در مینگرم امروز همه توئی و…