رباعیات مولانا
بگرفت دلت زانکه ترا دل نگرفت
بگرفت دلت زانکه ترا دل نگرفت وآنرا که گرفت دل غم گل نگرفت باری دل من جز صفت گل نگرفت بیحاصلیم جز ره حاصل نگرفت
لاحول ولا دور کند آن غم را
لاحول ولا دور کند آن غم را گر دیو رسد جان بنی آدم را آن کز دم لاحول ولا غمگین شد لا حول ولا فزون…
ای کمتر مهمانیت آب گرمی
ای کمتر مهمانیت آب گرمی کز لذت آن مست شود بیشرمی ای خالق گردون به خودم مهمان کن گردون به کجا برد به آب گرمی
گر عقل به کوی دوست رهبر نبدی
گر عقل به کوی دوست رهبر نبدی روی عاشق چنین مزعفر نبدی گر آنکه صدف را غم گوهر نبدی بگشاده لب و عاشق و مضطر…
چندان گفتی که از بیان بگذشتی
چندان گفتی که از بیان بگذشتی چندان گشتی بگرد آن کان گشتی کشتی سخن در آب چندان راندی نی تخته بماند نی تو و نی…
ای آنکه نخست بر سحر چشم تو زد
ای آنکه نخست بر سحر چشم تو زد وز با نمکی راه نظر چشم تو زد آنکس که چو توتیاش عزت داری آمد به طریق…
آن را که خدای چون تو یاری داده است
آن را که خدای چون تو یاری داده است او را دل و جان و بیقراری داده است زنهار طمع مدار زانکس کاری زیرا که…
در فقر فقیر باش و در صفوت صاف
در فقر فقیر باش و در صفوت صاف با فقر و صفا درآ تو در کار مصاف گر خصم تو صد تیغ برآرد ز غلاف…
ای مفخر و سلطان همه دلداران
ای مفخر و سلطان همه دلداران جالینوسی برای این بیماران روز باران بگلشنت جمع شویم شیرین باشند روز باران یاران
من یک جانم که صد هزار است تنم
من یک جانم که صد هزار است تنم چه جان و چه تن که هر دو هم خویشتنم خود را به تکلف دگری ساختهام تا…





