زاهد بودم ترانه گویم کردی

زاهد بودم ترانه گویم کردی سر فتنهٔ بزم و باده‌جویم کردی سجاده‌نشین با وقارم دیدی بازیچهٔ کودکان کویم کردی

بهر تو زنم نوا چو نی برگیرم

بهر تو زنم نوا چو نی برگیرم کوی تو گذر کنم چو پی برگیرم چندین کرم و لطف که با من کردی اندر دو جهان…

لب بر لب هر بوسه ربائی بنهی

لب بر لب هر بوسه ربائی بنهی نوبت چو به ما رسد بهائی بنهی جرم را همه عفو کنی بی‌سببی وین جرم مرا تو دست…

ای گنج بیا زود به ویرانهٔ خویش

ای گنج بیا زود به ویرانهٔ خویش وی زلف پریشان مشو از شانهٔ خویش وی مرغ متاب روی از دانهٔ خویش ای خانه خدا درآی…

گر قدر کمال خویش بشناختمی

گر قدر کمال خویش بشناختمی دامان خود از خاک بپرداختمی خالی و سبک بر آسمان تاختمی سر بر فلک نهم برافراختمی

هر لحظه همی خوانمش از راه بعید

هر لحظه همی خوانمش از راه بعید کو سورهٔ یوسف است و قرآن مجید گفتم که دلم خون شد و از دیده دوید گفت آنکه…

سر دل عاشقان ز مطرب شنوید

سر دل عاشقان ز مطرب شنوید با نالهٔ او بگرد دلها بروید در پرده چه گفت اگر بدو میگروید یعنی که ز پرده هیچ بیرون…

آن را که غمی باشد و بتواند گفت

آن را که غمی باشد و بتواند گفت گر از دل خود بگفت بتواند رفت این طرفه گلی نگر که ما را بشکفت نه رنگ…

در کوی خرابات نگاری دیدم

در کوی خرابات نگاری دیدم عشقش به هزار جان و دل بخریدم بوئی ز سر دو زلف او بشنیدم دست طمع از هر دو جهان…

ای نرگس بی‌چشم و دهن حیرانی

ای نرگس بی‌چشم و دهن حیرانی در روی عروسان چمن حیرانی نی در غلطم تو با عروسان چمن ز اندیشهٔ پوشیدهٔ من حیرانی

مه دوش به بالین تو آمد به سرای

مه دوش به بالین تو آمد به سرای گفتم که ز غیرتش بکوبم سر و پای مه کیست که او با تو نشیند یک جای…

چون دیده برفت توتیای تو چه سود

چون دیده برفت توتیای تو چه سود چون دل همه گشت خون وفای تو چه سود چون جان و جگر سوخت تمام از غم تو…

مائیم و هوای روی شاهنشاهی

مائیم و هوای روی شاهنشاهی در آب حیات عشق او چون ماهی بیگاه شده است روز ما را صبح است فریاد از این ولولهٔ بیگاهی

بیکار شدم ای غم عشقت کارم

بیکار شدم ای غم عشقت کارم در بیکاری تخم وفا میکارم من صورت وصل میتراشم شب و روز با خاطر چون تیشه مگر نجارم

آن روز که دیوانه سر و سودائی

آن روز که دیوانه سر و سودائی در سلسلهٔ دولتیان می‌آئی امروز از آن سلسله زان محرومی کامروز تو عاقلی و کارافزائی

در مغز فلک چو عشق تو جا گیرد

در مغز فلک چو عشق تو جا گیرد تا عرش همه فتنه و غوغا گیرد چون روح شود جهان نه بالا و نه زیر چون…

ای یار بیا و بر دلم بر میزان

ای یار بیا و بر دلم بر میزان وی زهره بیا و از رخم زر میزان آنان که میان ما جدائی جستند دیوار بد و…

گفتم که ز چشم خلق با دردسریم

گفتم که ز چشم خلق با دردسریم تا زحمت خود ز چشم خلقان ببریم او در تن چون خیال من شد چو خیال یعنی که…

ای جان جهان به حق احسانت مرو

ای جان جهان به حق احسانت مرو مستم مستم ز شیر پستانت مرو اندر قفسم شکر می افشان و مرو ای طوطی جان زین شکرستانت…

گر جملهٔ آفاق همه غم بگرفت

گر جملهٔ آفاق همه غم بگرفت بیغم بود آنکه عشق محکم بگرفت یک ذره نگر که پای در عشق بکوفت وان ذره جهان شد که…

بی‌یاری تو دل بسوی یار نشد

بی‌یاری تو دل بسوی یار نشد تا لطف غمت ندیده غمخوار نشد هرچیز که بسیار شود خار شود غمهای تو بسیار شد و خوار شد

آن شب که ترا به خواب بینم پیداست

آن شب که ترا به خواب بینم پیداست چون روز شود چو روز دل پرغوغاست آن پیل که دوش خواب هندستان دید از بند بجست…

درنه قدمی که چشمه حیوانست

درنه قدمی که چشمه حیوانست میگرد چو چرخ تا مهت گرانست جانیست ترا بگرد حضرت گردان این جان گردان ز گردش آن جانست

یاری کن و یار باش ای یار مخسب

یاری کن و یار باش ای یار مخسب ای بلبل سرمست به گلزار مخسب یاران غریب را نگهدار مخسب امشب شب بخشش است زنهار مخسب

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست اجزای وجود من همه دوست گرفت…

آن ظلم رسیده‌ای که دادش دادی

آن ظلم رسیده‌ای که دادش دادی وانغمزده‌ای که جام شادش دادی آن بادهٔ اولین فراموشش شد گر باز نمی‌دهی چه یادش دادی

حاشا که به عالم از تو خوشتر یاریست

حاشا که به عالم از تو خوشتر یاریست یا خوبتر از دیدن رویت کاریست اندر دو جهان دلبر و یارم تو بسی هم پرتو تست…

از چهرهٔ آفتاب مهوش گردی

از چهرهٔ آفتاب مهوش گردی وز صحبت کبریت تو آتش گردی تو جهد کنی که ناخوشی خوش گردد او خوش نشود ولی تو ناخوش گردی

پیش آی خیال او که شوری داری

پیش آی خیال او که شوری داری بر دیدهٔ من نشین که نوری داری در طالع خود ز زهره سوری داری در سینه چو داود…

شد گلشن روی تو تماشای دلم

شد گلشن روی تو تماشای دلم شد تلخی جور هات حلوای دلم ما را ز غمت شکایتی نیست ولیک ذوقی دارد که بشنوی وای دلم

این شاخ شکوفه بارگیرد روزی

این شاخ شکوفه بارگیرد روزی وین باز طلب شکار گیرد روزی می‌آید و میرود خیالش بر تو تا چند رود قرار گیرد روزی

هرچند ملولی نفسی با ما باش

هرچند ملولی نفسی با ما باش مگریز ز یاران و درین غوغا باش یا همچو دلم واله و شیدائی شو یا بهر نظاره حاضر سودا…

ای خواجه ترا غم جمال و جاهست

ای خواجه ترا غم جمال و جاهست و اندیشهٔ باغ و راغ و خرمنگاهست ما سوختگان عالم توحیدیم ما را سر لا اله الا الله…

دل با هوس تو زاد و بودی دارد

دل با هوس تو زاد و بودی دارد با سایهٔ تو گفت و شنودی دارد لاحول همی کنم ولیکن لاحول در عشق گمان مکن که…

آن کس که ز چرخ نیم نانی دارد

آن کس که ز چرخ نیم نانی دارد وز بهر مقام آشیانی دارد نی طالب کس بود نه مطلوب کسی گو شاد بزی که خوش…

خندید فرح تا بزنی انگشتک

خندید فرح تا بزنی انگشتک گردید قدح تا بزنی انگشتک بنمودت ابروی خود از زیر نقاب چون قوس قزح تا بزنی انگشتک

از دوستی دوست نگنجم در پوست

از دوستی دوست نگنجم در پوست در پوست نگنجم که شهم سخت نکوست هرگز نزید به کام عاشق معشوق معشوق که بر مراد عاشق زید…

تا بنده ز خود فانی مطلق نشود

تا بنده ز خود فانی مطلق نشود توحید به نزد او محقق نشود توحید حلول نیست نابودن تست ورنه به گزاف باطلی حق نشود

عشق تو چنین حکیم و استاد چراست

عشق تو چنین حکیم و استاد چراست مهر تو چنین لطیف بنیاد چراست بر عشق چرا لرزم اگر او خوش نیست ور عشق خوش است…

این مست به باده‌ای دگر می‌گردد

این مست به باده‌ای دگر می‌گردد قرابه تهی گشت و بسر می‌گردد ای محتسب این مست مرا دره مزن هرچند ز پیش مست‌تر می‌گردد

یک بوسه ز تو خواستم و شش دادی

یک بوسه ز تو خواستم و شش دادی شاگرد که بودی که چنین استادی خوبی و کرم را چو نکو بنیادی ای دنیا را ز…

ای دام هزار فتنه و طراری

ای دام هزار فتنه و طراری یارب تو چه فتنه‌ها که در سر داری ای آب حیات اگر جهان سنگ شود والله که چون آسیاش…

دل رفت و سر راه دل استان بگرفت

دل رفت و سر راه دل استان بگرفت وز عشق دو زلف او بدندان بگرفت پرسید کی تو چون دهان بگشادم جست از دهنم راه…

آن میوه توئی که نادر ایامی

آن میوه توئی که نادر ایامی بتوان خوردن هزار من در خامی بر ما مپسند هجر و دشمن کامی کاخر به تو باز گردد این…

از آب و گلی نیست بنای چو توئی

از آب و گلی نیست بنای چو توئی یارب که چه هاست از برای چو توئی گر نعره زنانی تو برای چو ویی لبیک کنانست…

از شور و جنون رشک جنان را بزدم

از شور و جنون رشک جنان را بزدم ز آشفته دلی راحت جان را بزدم جانیکه بدان زنده‌ام و خندانم دیوانه شدم چنانکه آن را…

تا خواسته‌ام از تو ترا خواسته‌ام

تا خواسته‌ام از تو ترا خواسته‌ام از عشق تو خوان عشق آراسته‌ام خوابی دیدم و دوش فراموشم شد این میدانم که مست برخاسته‌ام

کاری ز درون جان میباید

کاری ز درون جان میباید وز قصه شنیدن این گره نگشاید یک چشمهٔ آب در درون خانه

با تو سخنان بیزبان خواهم گفت

با تو سخنان بیزبان خواهم گفت از جملهٔ گوشها نهان خواهم گفت جز گوش تو نشنود حدیث من کس هرچند میان مردمان خواهم گفت

شوری دارم که برنتابد گردون

شوری دارم که برنتابد گردون شوریکه به خواب درنبیند مجنون این کمینه ایست از سینهٔ دوست تا سینهٔ پاک دوست چون باشد چون

ای دل اگرت طاقت غم نیست برو

ای دل اگرت طاقت غم نیست برو آوارهٔ عشق چون تو کم نیست برو ای جان تو بیا اگر نخواهی ترسید ور می‌ترسی کار تو…

دلدار اگر مرا بدراند پوست

دلدار اگر مرا بدراند پوست افغان نکنم نگویم این درد از اوست ما را همه دشمنند و تنها او دوست از دوست بدشمنان بنالم نه…

انجیرفروش را چه بهتر جانا

انجیرفروش را چه بهتر جانا ز انجیرفروشی ای برادر جانا سرمست زئیم و مست میریم ای جان هم مست دوان دوان به محشر جانا

از جان بشنیده‌ام نوای غم تو

از جان بشنیده‌ام نوای غم تو نی خود جانهاست ذره‌های غم تو آن صورتها که در درون می‌آیند تابند چو ذره در هوای غم تو

از کم خوردن زیرک و هشیار شوی

از کم خوردن زیرک و هشیار شوی وز پرخوردن ابله و بیکار شوی پرخواری تو جمله ز پرخواری تست کم‌خوار شوی اگر تو کم‌خوار شوی

تا سر نشود یقین که سرکش نشود

تا سر نشود یقین که سرکش نشود وان دلبر برگزیده سرکش نشود آن چشمه آبست چه آن آب حیات آب حیوان نگردد آتش نشود

گر دریا را همه نهنگان گیرند

گر دریا را همه نهنگان گیرند ور صحرا را همه پلنگان گیرند ور نعمت و مال چشم تنگان گیرند عشاق جمال خوب رنگان گیرند

با زهره و با ماه اگر انبازی

با زهره و با ماه اگر انبازی رو خانه ز ماه ساز اگر میسازی بامی که به یک لگد فرو خواهد شد آن به که…

عشقست زهر چه آن نشاید مانع

عشقست زهر چه آن نشاید مانع گر عشق نبودی، ننمودی صانع دانی که حروف عشق را معنی چیست عین عابد و شین شاکر و قافست…

ای دل چه شدی ز دست دستی میزن

ای دل چه شدی ز دست دستی میزن دست از هوس عشوه‌پرستی میزن گوئیکه چه ره زنم چو من دست زنم چون نرگس مستش ره‌مستی…

دود دل ما نشان سوداست دلا

دود دل ما نشان سوداست دلا و اندود که از دل است پیداست دلا هر موج که میزند دل از خون ای دل آن دل…

آندم که ز افلاک گهر ریز کند

آندم که ز افلاک گهر ریز کند هر ذره بسوی اصل خود خیز کند از نخوت آن باد و زین باد هوس هر ذره ز…

خورشید همی زرد شود بر دیوار

خورشید همی زرد شود بر دیوار ما نیز همی زرد شویم از غم یار گاه از غم یار و گه ز نادیدن یار گر کار…

استاد مرا بگفتم اندر مستی

استاد مرا بگفتم اندر مستی کگاهم کن ز نیستی و هستی او داد مرا جواب و گفتا که برو گر رنج ز خلق دور داری…

تا گوهر جان در این طبایع افتاد

تا گوهر جان در این طبایع افتاد همسایه شدند با وی این چار فساد زان گور بدان گور از آن رنگ گرفت همسایهٔ بدخدای کس…

گرنه کشش یار مرا یار بدی

گرنه کشش یار مرا یار بدی با شاه و گدا مرا کجا کاربدی گرنه کرم قدیم بسیار بدی کی یوسف جان میان بازار بدی

با قلاشان چو رد نهادی پائی

با قلاشان چو رد نهادی پائی در عشق چو پخت جان تو سودائی رنجه مشو و به هیچ جائی مگریز میدان که از این سپس…

افسوس که بیگاه شد و ما تنها

افسوس که بیگاه شد و ما تنها در دریائی کرانه‌اش ناپیدا کشتی و شب و غمام و ما میرانیم در بحر خدا به فضل و…

خیری بنمودی و ولیکن شری

خیری بنمودی و ولیکن شری نرمی و خبیث همچو مار نری صدری و بزرگی و زرت هست ولیک انصاف بده که سخت مادر غری

افغان کردم بر آن فغانم می‌سوخت

افغان کردم بر آن فغانم می‌سوخت خامش کردم چو خامشانم می‌سوخت از جمله کرانه‌ها برون کرد مرا رفتم به میان و در میانم می‌سوخت

کوچک بودن بزرگ را کوچک نیست

کوچک بودن بزرگ را کوچک نیست هم کودکی از کمال خیزد شک نیست گر زانکه پدر حدیث کودک گوید عاقل داند که آن پدر کودک…

آنکس که ز دست شد بر او دست منه

آنکس که ز دست شد بر او دست منه از باده چو نیست شد تواش هست منه زنجیر دریدن بر مردان سهل است هر زنجیری…

صد مرحله زانسوی خرد خواهم شد

صد مرحله زانسوی خرد خواهم شد فارغ ز وجود نیک و بد خواهم شد از بس خوبی که در پس پرده منم ای بیخبران عاشق…

با یار به گلزار شدم رهگذری

با یار به گلزار شدم رهگذری بر گل نظری فکندم از بی‌خبری دلدار به من گفت که شرمت بادا رخسار من اینجا و تو بر…

هم منزل عشق و هم رهت می‌بینم

هم منزل عشق و هم رهت می‌بینم در بنده و در مرو شهت می‌بینم در اختر و خورشید و مهت می‌بینم در برگ و گیاه…

دی می‌رفتی بر تو تو نظر می‌کردند

دی می‌رفتی بر تو تو نظر می‌کردند آنانکه به مذهب تناسخ فردند سوگند به اعتقاد خود می‌خوردند کاین یوسف ثانیست که باز آوردند

العین لفقدکم کثیرالعبرات

العین لفقدکم کثیرالعبرات والقلب لذکرکم کثیرالحسرات هل یرجع من زماننا ما قدفات هیهات و هل فات زمان هیهات

دیروز فسون سرد برخواند کسی

دیروز فسون سرد برخواند کسی او سردتر از فسون خود بود بسی بر مایدهٔ عشق مگس بسیار است ای کم ز مگس کو برمد از…

ای روی ترا غلام گلنار مخسپ

ای روی ترا غلام گلنار مخسپ وی رونق نوبهار و گلزار مخسب ای نرگس پرخمار خونخوار مخسب امشب شب عشرت است زنهار مخسب

هر روز دل مرا سماع و طربیست

هر روز دل مرا سماع و طربیست میگوید حسن او بر این نیز مه‌ایست گویند چرا خوری تو با پنج انگشت زیرا انگشت پنج آمد…

تو می‌خندی بهانه‌ای یافته‌ای

تو می‌خندی بهانه‌ای یافته‌ای در خانهٔ خود دام و دغل باخته‌ای ای چشم فراز کرده چون مظلومان در حیله و مکر موی بشکافته‌ای

من غیر ترا گزین ندارم چکنم

من غیر ترا گزین ندارم چکنم درمان دل حزین ندارم چکنم گوئیکه ز چرخ تا بکی چرخ زنیم من کار دگر جزین ندارم چکنم

توبه کردم که تا جانم برجاست

توبه کردم که تا جانم برجاست من کج نروم نگردم از سیرت راست چندانکه نظر همی کنم از چپ و راست جمله چپ و راست…

امروز چو هر روز خرابیم خراب

امروز چو هر روز خرابیم خراب مگشا در اندیشه و برگیر رباب صدگونه نماز است و رکوعست و سجود آنرا که جمال دوست باشد محراب

در بندگیت حلقه بگوشم ای شاه

در بندگیت حلقه بگوشم ای شاه در چاکریت به جان بکوشم ای شاه در خدمت تو چو سایه من پیش روم تو شیری و من…

ای ساقی از آن باده که اول دادی

ای ساقی از آن باده که اول دادی رطلی دو درانداز و بیفزا شادی یا چاشنیی از آن نبایست نمود یا مست و خراب کن…

مانندهٔ زنبیل بگیر این روزه

مانندهٔ زنبیل بگیر این روزه تا روزه کند ترا به حق دریوزه آب حیوان خنک کند دلسوزه این روزه چو کوزه است مشکن کوزه

ای سبزی هر درخت و هر باغ و گیا

ای سبزی هر درخت و هر باغ و گیا ای دولت و اقبال من و کار و کیا ای خلوت و ای سماع و اخلاص…

گفتم جانی به ترک جان نتوان کرد

گفتم جانی به ترک جان نتوان کرد گفتا جانرا چو تن نشان نتوان کرد گفتم که تو بحر کرمی گفت خموش در است چو سنگ…

بر جان و دل و دیده سواری همه خوش

بر جان و دل و دیده سواری همه خوش واندر دل و جان هرچه بکاری همه خوش خوش چشمی و محبوب عذاری همه خوش فریاد…

امروز یکی گردش مستانه کنم

امروز یکی گردش مستانه کنم وز کاسهٔ سر ساغر و پیمانه کنم امروز در این شهر همی گردم مست می‌جویم عاقلی که دیوانه کنم

در چشم منی و گرنه بینا کیمی

در چشم منی و گرنه بینا کیمی در مغز منی و گرنه شیدا کیمی آنجا که نمی‌دانم آنجای کجاست گر عشق تو نیستی من آنجا…

امشب برو ای خواب اگر بنشینی

امشب برو ای خواب اگر بنشینی از آتش دل سزای سبلت بینی ای عقل برو که تو سخن می‌چینی وی عشق بیا که سخت با…

گاه از غم دلبران بر آتش باشم

گاه از غم دلبران بر آتش باشم گاه از پی دوستان مشوش باشم آخر بچه خرمی زنم راه نشاط آخر به کدام دلخوشی خوش باشم

ای آتش بخت سوی گردون رفتی

ای آتش بخت سوی گردون رفتی وی آب حیات سوی جیحون رفتی با تو گفتم که بیدلم من بیدل بیدل اکنون شدم که بیرون رفتی

عمریست که جان بنده بیخویشتن است

عمریست که جان بنده بیخویشتن است و انگشت‌نمای عالمی مرد و زن است برخاستن از جان و جهان مشکل نیست مشکل ز سر کوی تو…

جانم بر آن قوم که جانند ایشان

جانم بر آن قوم که جانند ایشان چون گل بجز از لطف ندانند ایشان هرکس کسکی دارد و کس خالی نیست هر یک چو قراضه‌ایم…

امشب که حریف مشتری و ماهم

امشب که حریف مشتری و ماهم با مه‌رویان چون شکر همراهم سرمست شراب بزم شاهنشاهم امشب همه آنست که من می‌خواهم

گر آب دهی نهال خود کاشته‌ای

گر آب دهی نهال خود کاشته‌ای ور پست کنی مرا تو برداشته‌ای خاکی بودم به زیر پاهای خسان همچون فلکم مها تو افراشته‌ای

ای آنکه به لطف دلستان همه‌ای

ای آنکه به لطف دلستان همه‌ای در باغ طرب سرو روان همه‌ای در ظاهر و باطن تو چون مینگرم کس را نی ای نگار و…