رباعیات مولانا
ای باد سحر تو از سر نیکوئی
ای باد سحر تو از سر نیکوئی شاید که حکایتم به آن مه گوئی نی نی غلطم گرت بدوره بودی پس گرد جهان دگر کرا…
ساقی امروز در خمارت بودم
ساقی امروز در خمارت بودم تا شب به خدا در انتظارت بودم می در ده و از دام جهانم به جهان امشب چو به روز…
بیدار شو ای دل که جهان میگذرد
بیدار شو ای دل که جهان میگذرد وین مایهٔ عمر رایگان میگذرد در منزل تن مخسب و غافل منشین کز منزل عمر کاروان میگذرد
بس درمانها کان مدد درد شود
بس درمانها کان مدد درد شود بس دولتها که روی از آن زرد شود خوف حق آن بود کز آن گرم شوی خوف آن نبود…
لا الفجر بقینة و لا شرب مدام
لا الفجر بقینة و لا شرب مدام الفخر لمن یطعن فی یوم زحام من یبدل روحه به سیف و سهام یستأهل آن یقعدو الناس قیام
ای قاصد جان من به جان میارزی
ای قاصد جان من به جان میارزی جان خود چه بود هر دو جهان میارزی این عالم کهنه آن ندارد بیتو آن از تو ذلب…
گر عمر بشد عمر دگر داد خدا
گر عمر بشد عمر دگر داد خدا گر عمر فنا نماند نک عمر بقا عشق آب حیاتست در این آب درآ هر قطره از این…
چشم تو هزار سحر مطلق دارد
چشم تو هزار سحر مطلق دارد هر گوشه هزار جان معلق دارد زلفت کفر است و دین رخ چون قمرست از کفر نگر که دین…
ای آنکه گرفت شربت از مشرب ما
ای آنکه گرفت شربت از مشرب ما مستی گردد که روز بیند شب ما ای آنکه گریخت از در مذهب ما گوشش بکشد فراق تا…
زانروز که چشم من برویت نگریست
زانروز که چشم من برویت نگریست یکدم نگذشت کز غمت خون نگریست زهرم بادا که بیتو میگیرم جام مرگم بادا که بیتو میباید زیست
آن چیست که لذتست از او در صورت
آن چیست که لذتست از او در صورت وان چیست که بیاو است مکدر صورت یک لحظه نهان شود ز صورت آن چیز یک لحظه…
غم خود که بود که یاد آریم او را
غم خود که بود که یاد آریم او را در دل چه که بر خاک نگاریم او را غم باد امید لیک بس بیمغز است…
ای گرسنهٔ وصل تو سیران جهان
ای گرسنهٔ وصل تو سیران جهان لرزان ز فراق تو دلیران جهان با چشم تو آهوان چه دارند به دست ای زلف تو پایبند شیران…
شب چون دل عاشقان پر از سودا شد
شب چون دل عاشقان پر از سودا شد از چشم بد و نیک جهان تنها شد با خون دلم چون سفر پنهانی گویند اشارتی که…
مائیم که دوست خویش دشمن داریم
مائیم که دوست خویش دشمن داریم اما دشمن هر عاشق و هر بیداریم با قاصد دشمنان خود یاریم ما دامن خود همیشه در خون داریم
بیدف بر ما میا که ما در سوریم
بیدف بر ما میا که ما در سوریم برخیز و دهل بزن که ما منصوریم مستیم نه مست بادهٔ انگوریم از هرچه خیال کردهای ما…
آن را منگر که ذوفنون آید مرد
آن را منگر که ذوفنون آید مرد در عهد و وفا نگر که چون آید مرد از عهدهٔ عهد اگر برون آید مرد از هرچه…
در کوی خرابات گذر میکردم
در کوی خرابات گذر میکردم وین دلق بشر دوخت بدر میکردم هرکس نظری به جانبی میافکند من بر نظر خویش نظر میکردم
ای نالهٔ عشق تو رباب دل من
ای نالهٔ عشق تو رباب دل من ای ناله شده همه جواب دل من آن دولت معمور که میپرسیدی یا بیتو و لیک در خراب…
گفتم که دل از تو برکنم نتوانم
گفتم که دل از تو برکنم نتوانم یا بیغم تو دمی زنم نتوانم گفتم که ز سر برون کنم سودایت ای خواجه اگر مرد منم…
ای بوده سماع آسمانرا ره و در
ای بوده سماع آسمانرا ره و در وی بوده سماع مرغ جانرا سر و پر اما به حضور تست آن چیز دگر مانند نماز از…
گر جان داری بیا و جان باز آنجا
گر جان داری بیا و جان باز آنجا آن جای که بودهای ز آغاز آنجا یک نکته شنید جان از آنجا آمد صد نکته شنید…
بیعشق نشاط و طرب افزون نشود
بیعشق نشاط و طرب افزون نشود بیعشق وجود خوب و موزون نشود صد قطره ز ابر اگر به دریا بارد بیجنبش عشق در مکنون نشود
آن روز که کار وصل را ساز آید
آن روز که کار وصل را ساز آید وین مرغ از این قفس بپرواز آید از شه چو صفیر ارجعی باز شود پروازکنان به دست…
در معنی هست و در عیان نیست که دید
در معنی هست و در عیان نیست که دید در دل پیدا و در زبان نیست که دید هستی جهان و در جهان نیست که…
یارب تو یکی یار جفا کارش ده
یارب تو یکی یار جفا کارش ده یک دلبر بدخوی جگر خوارش ده تا بشناسد که عاشقان درچه غمند عشقش ده شوقش ده و بسیارش…
عشق است صبوح و من بدو بیدارم
عشق است صبوح و من بدو بیدارم عشق است بهار و من بدو گلزارم سوگند به عشقی که عدوی کار است کانروز که بیکار نیم…
ای جان تو بر مقصران آشفته
ای جان تو بر مقصران آشفته هم جان تو عذر جان ایشان گفته طوفان بلا اگر بگیرد عالم بر من بدو جو که مست باشم…
سلطان ملاحت مه موزون منست
سلطان ملاحت مه موزون منست در سلسلهاش این دل مجنون منست بر خاک درش خون جگر میریزم هرچند که خاک آن به از خون منست
بینام و نشان چون دل و جانم کردی
بینام و نشان چون دل و جانم کردی بیکیف طرب دست زنانم کردی گفتم به کجا روم که جان را جانیست بیجا و روان همچو…
هان ای دل خسته وقت مرهم آمد
هان ای دل خسته وقت مرهم آمد خوش خوش نفسی بزن که آن دم آمد یاریکه از او کار شود یاران را در صورت آدمی…
درنه قدم ار چه راه بیپایانست
درنه قدم ار چه راه بیپایانست کز دور نظاره کار نامردانست این راه زندگی دل حاصل کن کاین زندگی تن صفت حیوانست
من بینم آنرا که نمیبینم من
من بینم آنرا که نمیبینم من وز قند لبش نبات میچینم من هر چند چو سین میان یاسینم من یاسین نهلد دمی که بنشینم من
چونی ای آنکه از جمال فردی
چونی ای آنکه از جمال فردی صدبار ز چو نیم برون آوردی چون دانستم ترا و چونت دیدم بیدانش و بینشم به کلی ویران بردی
ای جمله جهان بروی خوبت نگران
ای جمله جهان بروی خوبت نگران جان مردان ز عشق تو جامه دران با این همه نزدیک همه پرهنران دیوانگی تو به ز عقل دگران
دریا نکند سیر مرا جو چه کند
دریا نکند سیر مرا جو چه کند گلشن چو نباشدم مرا بو چه کند گر یار کرانه کرد او معذور است من ماندم و صبر…
آن عشق مجرد سوی صحرا میتاخت
آن عشق مجرد سوی صحرا میتاخت دیدش دل من ز کر و فرش بشناخت با خود میگفت چون ز صورت برهم با صورت عشق عشقها…
حاشا که دل از عشق جهانرا نگرد
حاشا که دل از عشق جهانرا نگرد خود چیست بجز عشق که آنرا نگرد بیزار شوم ز چشم در روز اجل گر عشق رها کند…
هر پارهٔ خاک را چو ماهی کردی
هر پارهٔ خاک را چو ماهی کردی وانگه مه را قرین شاهی کردی آخر ز فراق هر دو آهی کردی زان آه بسوی خویش راهی…
پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد
پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد جان و دل عاشقان ز تو شادان باد آنکس که ترا بیند و شادی نکند سر زیر و…
مردی که فلک رخنه کند از دردی
مردی که فلک رخنه کند از دردی مردی که خداش کاشکی ناوردی غبن است و هزار غبن کاین خلق لقب آن را مردی نهند و…
این طرفه که یار در دامن گنجد
این طرفه که یار در دامن گنجد جان دو هزار تن در این تن گنجد در یک گندم هزار خرمن گنجد صد عالم و در…
گفتم مکن ایروت حسن خوت حسن
گفتم مکن ایروت حسن خوت حسن من دزد نیم مبند دستم بر سن گفتا که کجائی تو هنوز ای همه فن حقا که چنان شوی…
آن کس که ترا شناخت جان را چه کند
آن کس که ترا شناخت جان را چه کند فرزند و عیال و خانمان را چه کند دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی دیوانهٔ تو…
دل برد ز من دوش به صد عشق و فسون
دل برد ز من دوش به صد عشق و فسون بشکافت و بدید پر زخون بود درون فرمود در آتشش نهادن حالی یعنی که نپخته…
یرغوش بک و قیر بک و سالارم
یرغوش بک و قیر بک و سالارم با نصرت و با همت و با اظهارم گر کوه احد بخصمیم برخیزد آن را به سر نیزه…
آب حیوان در آب و گل پیدا نیست
آب حیوان در آب و گل پیدا نیست در مهر دلت مهر گسل پیدا نیست چندین خجل از کیست خجل پیدا نیست این راه بزن…
هر چند به حلم یار ما جورکش است
هر چند به حلم یار ما جورکش است لیکن زاری عاشقان نیز خوش است جان عاشق چون گلستان میخندد تن میلفرزد چو برگ گوئی تبش…
تا ترک دل خویش نگیری ندهم
تا ترک دل خویش نگیری ندهم وانچت گفتم تا نپذیری ندهم حیلت بگذار و خویشتن مرده مساز جان و سر تو که تا نمیری ندهم
من خشک لب ار با تو دم تر زدمی
من خشک لب ار با تو دم تر زدمی در عشق تو عالمی به هم برزدمی یک بوسه اگر لبم توانستی داد بر پای تو…
این مستی من ز بادهٔ حمرا نیست
این مستی من ز بادهٔ حمرا نیست وین باده بجز در قدح سودا نیست تو آمدهای که بادهٔ من ریزی من آن باشم که بادهام…
ما را بجز این زبان زبانی دگر است
ما را بجز این زبان زبانی دگر است جز دوزخ و فردوس مکانی دگر است آزادهدلان زنده به جان دگرند آن گوهر پاکشان زکانی دگر…
ای در دل من نشسته بگشاده دری
ای در دل من نشسته بگشاده دری جز تو دگری نجویم و کو دگری با هرکه ز دل داد زدم دفعی گفت تو دفع مده…
دل کیست همه کار و گیائیش توئی
دل کیست همه کار و گیائیش توئی نیک و بد و کفر و پارسائیش توئی گفتم که برو مرا همین خواهی گفت سرگشته من از…
از شربت سودای تو هر جان که مزید
از شربت سودای تو هر جان که مزید زآن آب حیات در مزید است مزید مرگ آمد و بو کرد مرا بوی تو دید زانروی…
از آدمیی دمی بجائی ارزد
از آدمیی دمی بجائی ارزد یک موی کز اوفتد بکانی ارزد هم آدمیی بود که از صحبت او نادیدن او ملک جهانی ارزد
هستی اثری ز نرگس مست تو بود
هستی اثری ز نرگس مست تو بود آب رخ نیستی هم از هست تو بود گفتم که مگر دست کسی در تو رسد چون به…
تا در دل من صورت آن رشک پریست
تا در دل من صورت آن رشک پریست دلشاد چو من در همهٔ عالم کیست والله که بجز شاد نمیدانم زیست غم میشنوم ولی نمیدانم…
میخوردم باده بابت آشفته
میخوردم باده بابت آشفته خوابم بربود حال دل ناگفته بیدار شدم ز خواب مستی دیدم دلبر شده شمع مرده ساقی خفته
با جان دو روزه تو چنان گشتی جفت
با جان دو روزه تو چنان گشتی جفت با تو سخن مرگ نمیشاید گفت جان طالب منزلست و منزل مرگست اما خر تو میانهٔ راه…
مرغی ملکی زانسوی گردون بپرد
مرغی ملکی زانسوی گردون بپرد آن سوی که سوی نیست بیچون بپرد آن مرغ که از بیضهٔ سیمرغ بزاد جز جانب سیمرغ بگو چون بپرد
ای دل تا ریش و خسته میدارندت
ای دل تا ریش و خسته میدارندت دیوانه و پای بسته میدارندت مانندهٔ دانهای که مغزی داری پیوسته از آن شکسته میدارندت
دلدار چو دید خسته و غمگینم
دلدار چو دید خسته و غمگینم آمد خندان نشست بر بالینم خارید سرم گفت که ای مسکینم دل میندهد ره که چنینت بینم
اندر دل من مها دلافروز توئی
اندر دل من مها دلافروز توئی یاران هستند لیک دلسوز توئی شادند جهانیان به نوروز و به عید عید من و نوروز من امروز توئی
از بهر تو گر جان بدهم خوش میرم
از بهر تو گر جان بدهم خوش میرم وز بندهٔ بندهٔ توام خوش میرم دیوانهٔ آن دو زلف چون زنجیرم مدهوش دو چشم جادوی کشمیرم
یک سو مشکوة امر پیغام نهاد
یک سو مشکوة امر پیغام نهاد یک سوی دگر هزار گون دام نهاد هر نیک و بدی که اول و آخر رفت او کرد ولی…
تا شمع تو افروخت پروانه شدم
تا شمع تو افروخت پروانه شدم با صبر ز دیدن تو بیگانه شدم در روی تو بیقرار شد مردم چشم یعنی که پری دیدم و…
هر ذره که در هوا و در هامونست
هر ذره که در هوا و در هامونست نیکو نگرش که همچو ما مجنونست هر ذره اگر خوش است اگر محزونست سرگشته خورشید خوش بیچونست
با سود وصال تو زیانت نرسد
با سود وصال تو زیانت نرسد جانی تو که زحمتی بجانت نرسد میترساند ترا که تا هر نفسی پر دل شوی و چشم بدانت نرسد
من زخم ترا به هیچ مرهم ندهم
من زخم ترا به هیچ مرهم ندهم یکی موی ترا بهر دو عالم ندهم گفتم جان را بیار محرم ندهم از گفتهٔ خود بیش دهم…
ای دل چو بهر خسی نشینی چکنم
ای دل چو بهر خسی نشینی چکنم وز باغ مدام گل نچینی چکنم عالم همه از جمال او روشن شد تو دیده نداری که ببینی…
دوش از سر عاشقی و از مشتاقی
دوش از سر عاشقی و از مشتاقی میکردم التماس می از ساقی چون جاه و جمال خویش بنمود به من من نیست شدم بماند ساقی…
اندیشه مکن بکن تو خود را در خواب
اندیشه مکن بکن تو خود را در خواب کاندیشه ز روی مه حجابست حجاب دل چون ماهست در دل اندیشه مدار انداز تو اندیشه گری…
خوش خوش صنما تازه رخان آمدهای
خوش خوش صنما تازه رخان آمدهای خندان بدو لب لعل گزان آمدهای آن روز دلم ز سینه بردی بس نیست کامروز دگر به قصد جان…
اسرار ز دست دادمی نتوانم
اسرار ز دست دادمی نتوانم وانرا بسزا گشاد می نتوانم چیزیست درونم که مرا خوش دارد انگشت بر او نهادمی نتوانم
تا من بزیم پیشه و کارم اینست
تا من بزیم پیشه و کارم اینست صیاد نیم صید و شکارم اینست روزم اینست و روزگارم اینست آرام و قرار و غمگسارم اینست
هم دل به دلستانت رساند روزی
هم دل به دلستانت رساند روزی هم جان سوی جانانت رساند روزی از دست مده دامن دردی که تراست کان درد به درمانت رساند روزی
خون دلبر من میان دلداران نیست
خون دلبر من میان دلداران نیست او را چون جهان هلاکت و پایان نیست گر خیرهسری زنخ زند گو میزن معشوق ازین لطیفتر امکان نیست
میگوید دف که هان بزن بر رویم
میگوید دف که هان بزن بر رویم چندانکه زنی حدیث دیگر گویم من عاشقم و چو عاشقان خوشخویم ور رحم کنی زخم زنی این گویم
خیزید که تا بر شب مهتاب زنیم
خیزید که تا بر شب مهتاب زنیم بر باغ گل و نرگس بیخواب زنیم کشتی دو سه ماه بر سر یخ راندیم وقت است برادران…
آنکس که درون سینه را دل پنداشت
آنکس که درون سینه را دل پنداشت گامی دو سه رفت و جمله حاصل پنداشت تسبیح و سجاده توبه و زهد و ورع این جمله…
دی باغ ز وی شکر سلامت میکرد
دی باغ ز وی شکر سلامت میکرد بر روی شکوفهها علامت میکرد آن سرو چمن دعوی قامت میکرد گل خندهزنان بر او قیامت میکرد
با همت بازباش و با کبر پلنگ
با همت بازباش و با کبر پلنگ زیبا بگه شکار و پیروز به جنگ کم کن بر عندلیب و طاوس درنگ کانجا همه آفتست و…
مشکین رسنت چو پردهٔ ماه شود
مشکین رسنت چو پردهٔ ماه شود بس پردهنشین که ضال و گمراه شود ور چاه زنخدانت ببیند یوسف آید که بر آن رسن در این…
باد آمد و گل بر سر میخواران ریخت
باد آمد و گل بر سر میخواران ریخت یار آمد و می در قدح یاران ریخت از سنبل تر رونق عطاران برد وز نرگس مست…
آنکو طمع وفا برد بر شکران
آنکو طمع وفا برد بر شکران بر خویش بزد عیب و نزد بر شکران ور شکران نهاد انگشت به عیب در هجر بسی دست گزد…
دیدم در خواب ساقی زیبا را
دیدم در خواب ساقی زیبا را بر دست گرفته ساغر صهبا را گفتم به خیالش که غلام اوئی شاید که به جای خواجه باشی ما…
بازآی که یار بر سر پیمانست
بازآی که یار بر سر پیمانست از مهر تو برنگشت صد چندانست تو بر سر مهری که ترا یکجانست او چون باشد که جان جان…
مطرب خواهم که عاشق مست بود
مطرب خواهم که عاشق مست بود در کوی خرابات تو پابست بود گر نیست بود شاه و گر هست بود یارب بده آن کس که…
باغی که من از بهار او بشکفتم
باغی که من از بهار او بشکفتم بشکفت و نمود هرچه من میگفتم با ساغر اقبال چو کرد او جفتم سرمست شدم سر بنهادم خفتم
گویند بیا به باغ کانجا لاغ است
گویند بیا به باغ کانجا لاغ است نی زحمت نزهت و نه بانگ زاغ است اندر دل من رنگرز صباغست کاندر پر هر زاغ از…
توبه کردم ز شور و بیخویشتنی
توبه کردم ز شور و بیخویشتنی عشقت بشنید از من به این ممتحنی از هیزم توبهٔ من آتش بفروخت میسوخت مرا که توبه دیگر نکنی
آنی که وجود و عدمت اوست همه
آنی که وجود و عدمت اوست همه سرمایهٔ شادی و غمت اوست همه تو دیده نداری که باو درنگری ورنی که ز سر تا قدمت…
رباعی شمارهٔ ۷۷۸
رباعی شمارهٔ ۷۷۸ کامل صفتی راه فنا میپیمود چون باد گذر کرد ز دریای وجود یک موی ز هست او بر او باقی بود آن…
او پاک شده است و خام ار در حرم است
او پاک شده است و خام ار در حرم است در کیسه بدان رود که نقد درم است قلاب نشاید که شود با او یار…
گر شاد ببینمت بر این دیده نهم
گر شاد ببینمت بر این دیده نهم ور دیده بر این رخ پسندیده نهم بر عرعر زیبات طوافی دارم گر روی بدان جعد پژولیده نهم
ای ساقی جان مطرب ما را چه شده است
ای ساقی جان مطرب ما را چه شده است چون مینزند رهی ره او که زده است او میداند که عشق را نیک و بد…
عمرم به کنار زد کناری با تو
عمرم به کنار زد کناری با تو چون عمر گذشتنیست باری با تو نی نی غلطم گذرد پیشهٔ عمر آن عمر که یافت او گذاری…
جان را جستم ببحر مرجان آمد
جان را جستم ببحر مرجان آمد در زیر کفی قلزم پنهان آمد اندر دل تاریک به راه باریک رفتم رفتم یکی بیابان آمد
خود را به خیل درافکنم مست آنجا
خود را به خیل درافکنم مست آنجا تا بنگرم آن جان جهان هست آنجا یا پای رساندم به مقصود و مراد یا سر بدهم همچو…





