رباعیات مولانا
بیگاه شده است لیک مر سیران را
بیگاه شده است لیک مر سیران را سیری نبود بجز که ادبیران را چه روز و چه شب چه صبح دلیران را چه گرگ و…
هان ای دل تشنه جوی را جویان باش
هان ای دل تشنه جوی را جویان باش بیپای مپای و دایما پویان باش با آنکه درون سینه بیکام و زبان سرچشمهٔ هر گفت توئی…
در هر فلکی مردمکی میبینم
در هر فلکی مردمکی میبینم هر مردمکش را فلکی میبینم ای احوال اگر یکی دو میبینی تو بر عکس تو من دو را یکی میبینم
من پیر فنا بدم جوانم کردی
من پیر فنا بدم جوانم کردی من مرده بدم ز زندگانم کردی میترسیدم که گم شوم در ره تو اکنون نشوم گم که نشانم کردی
چون میدانی که از نکوئی دورم
چون میدانی که از نکوئی دورم گر بگریزم ز نیکوان معذورم او همچو عصا کش است و من نابینا من گام به خود نمیزنم مأمورم
ای جان ز دل تو بر دل من راهست
ای جان ز دل تو بر دل من راهست وز جستن آن در دل من آگاه است زیرا دل من چو آب صافی خوش است…
سوگند همی خورد پریر آن ساقی
سوگند همی خورد پریر آن ساقی میگفت به حق صحبت مشتاقی گر باده دهم به شهری و آفاقی عقلی نگذارم به جهان من باقی
پرسید مهم که چشم تو مه را دید
پرسید مهم که چشم تو مه را دید گفتم که بدید و مه ز مه میپرسید گفتا که ز ماه عید میپرسم من گفتم که…
ما برزگران این کهن دشت نویم
ما برزگران این کهن دشت نویم در کشتهٔ شادی همه غم میدرویم چون لالهٔ کم عمر در این دشت فنا تا سر زده از خاک…
آن عشق که برق و بوش تا فرق رسید
آن عشق که برق و بوش تا فرق رسید مالم همه خورد و کار با دلق رسید آبی که از آن دامن خود میچیدم اکنون…
عشق آمد و گفت تا بر او باشم
عشق آمد و گفت تا بر او باشم رخسارهٔ عقل و روح را بخراشم میامد و من همی شدم تا اکنون این بار نیامدم که…
از حاصل کار این جهانی کردن
از حاصل کار این جهانی کردن میکن ز بهی آنچه توانی کردن زیرا همه عمرت بدمی موقوفست پیداست به یک دم چه توانی کردن
پیوسته مها عزم سفر میداری
پیوسته مها عزم سفر میداری چون چرخ مرا زیر و زبر میداری شیری و منم شکار در پنجهٔ تو دل خوردئی و قصد جگر میداری
گفتم که مگر غمت بود درمانم
گفتم که مگر غمت بود درمانم کی دانستم که با غمت درمانم او از سر لطف گفت درمان تو چیست گفتم وصلت گفت بر این…
این صورت آدمی که درهم بستند
این صورت آدمی که درهم بستند نقشی است که در تویلهٔ غم بستند گه دیو گهی فرشته گاهی وحشی این خود چه طلسم است که…
گر چرخ ترا خدمت پیوست کند
گر چرخ ترا خدمت پیوست کند مپذیر که عاقبت ترا پست کند ناگاه به شربتی ترا مست کند در گردن معشوق دگر دست کند
ای خواجه گنه مکن که بدنام شوی
ای خواجه گنه مکن که بدنام شوی گر خاص توئی گنه کنی عام شوی بر رهگذرت دام نهاده است ابلیس بدکار مباش زانکه در دام…
عشق آن نبود که هر زمان برخیزی
عشق آن نبود که هر زمان برخیزی وز زیر دو پای خویش گردانگیزی عشق آن باشد که چون درآئی به سماع جان در بازی وز…
آن کس که ز دل دم اناالحق میزد
آن کس که ز دل دم اناالحق میزد امروز بر این رسن معلق میزد وانکس که ز چشم سحر مطلق میزد بر خود ز غمت…
دل داد مرا که دلستان را بزدم
دل داد مرا که دلستان را بزدم آن را که نواختم همان را بزدم جانیکه بر آن زندهام و خندانم دیوانه شدم چنانکه جان را…
از دوستیت خون جگر را بخورم
از دوستیت خون جگر را بخورم این مظلمه را تا به قیامت ببرم فردا که قیامت آشکار گردد تو خون طلبی و من برویت نگرم
تا پردهٔ عاشقانه بشناختهایم
تا پردهٔ عاشقانه بشناختهایم از روی طرب پرده برانداختیم با مطرب عشق چنگ خود در زدهایم همچون دف و نای هردو در ساختهایم
ما خواجهٔ ده نهایم ما قلاشیم
ما خواجهٔ ده نهایم ما قلاشیم ما صدر سرانهایم ما اوباشیم نی نی چو قلم به دست آن نقاشیم خود نیز ندانیم کجا میباشیم
این گرمابه که خانهٔ دیوانست
این گرمابه که خانهٔ دیوانست خلوتگه و آرامگه شیطانست دروی پریی، پری رخی پنهانست پس کفر یقین کمینگه ایمانست
گر نگریزی ز ما بنازی چه شود
گر نگریزی ز ما بنازی چه شود ور نرد وداع ما نبازی چه شود ما را لب خشک و دیدهٔ تر بیتست گر با تر…
ای در دل من نشسته شد وقت نشست
ای در دل من نشسته شد وقت نشست ای توبه شکن رسید هنگام شکست آن بادهٔ گلرنگ چنین رنگی بست وقت است که چون گل…
کاری کردم نگاه نکردم پس و پیش
کاری کردم نگاه نکردم پس و پیش آنرا که چنان کند چنین آید پیش آندم که قضا مکر کند ای درویش در خانه گریزد خرد…
آن نزدیکی که دلستان را باشد
آن نزدیکی که دلستان را باشد من ظن نبرم که نیز جان را باشد والله نکنم یاد مر او را هرگز زانروی که یاد غایبان…
شور عجبی در سر ما میگردد
شور عجبی در سر ما میگردد دل مرغ شده است و در هوا میگردد هر ذرهٔ ما جدا جدا میگردد دلدار مگر در همه جا…
از صنع برآیم بر صانع باشم
از صنع برآیم بر صانع باشم حاشا که زبون هیچ مانع باشم چون مطبخ حق ز لوت مالامالست تا چند به آب گرم قانع باشم
از آتش عشق سردها گرم شود
از آتش عشق سردها گرم شود وز تابش عشق سنگها نرم شود ای دوست گناه عاشقان سخت مگیر کز بادهٔ عشق مرد بیشرم شود
مرغان ز قفس قفس ز مرغان خالی
مرغان ز قفس قفس ز مرغان خالی تو مرغ کجائی که چنین خوشحالی از نالهٔ تو بوی بقا میآید مینال بر این پرده که خوش…
با خندهٔ بر بسته چرا خرسندی
با خندهٔ بر بسته چرا خرسندی چون گل باید که بیتکلف خندی فرقست میان عشق کز جان خیزد یا آنچه به ریسمانش برخود بندی
گفتی که تو دیوانه و مجنون خوئی
گفتی که تو دیوانه و مجنون خوئی دیوانه توئی که عقل از من جوئی گفتی که چه بیشرم و چه آهن روئی آئینه کند همیشه…
ای دل بچه زهره خواستی یاری را
ای دل بچه زهره خواستی یاری را کو کرد هلاک چون تو بسیاری را دل گفت که تا شوم همه یکتائی این خواستم که بهر…
گر در طلب خودی ز خود بیرونآ
گر در طلب خودی ز خود بیرونآ جو را بگذار و جانب جیحون آ چون گاو چه میکشی تو بار گردون چرخی بزن و بر…
اندر دل بیوفا غم و ماتم باد
اندر دل بیوفا غم و ماتم باد آن را که وفا نیست ز عالم کم باد دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد جز غم…
عشقت به دلم درآمد و شاد برفت
عشقت به دلم درآمد و شاد برفت بازآمد و رخت خویش بنهاد برفت گفتم به تکلف دو سه روز بنشین بنشست و کنون رفتنش از…
از کفر و ز اسلام برون صحرائیست
از کفر و ز اسلام برون صحرائیست ما را به میان آن فضا سودائیست عارف چو بدان رسید سر را بنهد نه کفر و نه…
دلدار مرا وعده دهد نشنومش
دلدار مرا وعده دهد نشنومش بر مصحف اگر دست نهد نشنومش گوید والله که نشنوی نشنومت خواهد که به اینها بجهد نشنومش
من ذره بدم ز کوه بیشم کردی
من ذره بدم ز کوه بیشم کردی پس مانده بدم از همه پیشم کردی درمان دل خراب و ریشم کردی سرمستک و دستک زن خویشم…
تا ظن نبری که از غمانت رستم
تا ظن نبری که از غمانت رستم یا بیتو صبور گشتم و بنشستم من شربت عشق تو چنان خوردستم کز روز ازل تا با بد…
ما عاشق خود را به عدو بسپاریم
ما عاشق خود را به عدو بسپاریم هم منبل و هم خونی و هم عیاریم ما را تو به شحنه ده که ما طراریم تو…
ای دل چو به صدق از تو نیاید کاری
ای دل چو به صدق از تو نیاید کاری باری میکن به مفلسی اقراری اینک در او دست به دریوزه برآر درویش ز دریوزه ندارد…
گرم آمد عاشقانه و چست شتاب
گرم آمد عاشقانه و چست شتاب برتافته روح او ز گلزار صواب بر جملهٔ قاضیان دوانید امروز در جستن آب زندگی قاضی کاب
اندیشهٔ دهرت ز چه بگداخت جگر
اندیشهٔ دهرت ز چه بگداخت جگر طبع تو مزاج دهر نشناخت مگر پندار که نطفهای نینداخت پدر انگار که گلخنی نپرداخت قدر
کس نیست که اندر هوسی شیدا نیست
کس نیست که اندر هوسی شیدا نیست کس نیست که اندر سرش این سودا نیست سررشتهٔ آن ذوق کزو خیزد شوق پیداست که هست آن…
اسرار حقیقت نشود حل به سال
اسرار حقیقت نشود حل به سال نی نیز به درباختن حشمت و مال تا دیده و دل خون نشود پنجه سال از قال کسی را…
صد روز دراز گر به هم پیوندی
صد روز دراز گر به هم پیوندی جان را نشود از این فغان خرسندی ای آن که به این حدیث ما میخندی مجنون نشدی هنوز…
میگوید عشق هرکه جان پیش کشد
میگوید عشق هرکه جان پیش کشد صد جان و هزار جان عوض بیش کشد در گوش تو بین عشق چها میگوید تا گوش کشانت بسوی…
خون دل عاشقان چو جیحون گردد
خون دل عاشقان چو جیحون گردد عاشق چو کفی بر سر آن خون گردد جسم تو چو آسیا و آبش عشق است چون آب نباشد…
آنکس که امید یاری غم داده است
آنکس که امید یاری غم داده است هان تا نخوری که او ترا دم داده است در روز خوشی همه جهان یار تواند یار شب…
دوشینه مرا گذاشتی خوش خفتی
دوشینه مرا گذاشتی خوش خفتی امشب به دغل بهر سوئی میافتی گفتم که مرا تا به قیامت جفتی گو آن سخنی که وقت مستی گفتی
با هستی و نیستیم بیگانگی است
با هستی و نیستیم بیگانگی است وز هر دو بریدیم نه مردانگی است گر من ز عجایبی که در دل دارم دیوانه نمیشوم ز دیوانگی…
مستی ز ره آمد و بما در پیوست
مستی ز ره آمد و بما در پیوست ساغر میگشت در میان دست بدست از دست فتاد ناگهان و بشکست جامی چه زند میانهٔ چندین…
با همت باز باش و یا هیبت شیر
با همت باز باش و یا هیبت شیر در مخزن جان درآی با دیدهٔ سیر رو زود بدانجا که نه زود است و نه دیر…
گوهر چه بود به بحر او جز سنگی
گوهر چه بود به بحر او جز سنگی گردون چه بود بر در او سرهنگی از دولت دوست هیچ چیزم کم نیست جز صبر که…
تو بحر لطافتی و ما همچو کفیم
تو بحر لطافتی و ما همچو کفیم آنسوی که موج رفت ما آنطرفیم آن کف که به خون عشق آلودستی بر ما میزن که بر…
ای راحت و آرامگه پیوستم
ای راحت و آرامگه پیوستم تا روی تو دیدم ز حوادث رستم در مجلس تو گر قدحی بشکستم صد ساغر زرین بخرم بفرستم
ما مردانیم شسته بر تنگ دره
ما مردانیم شسته بر تنگ دره مائیم که شیر و گرگ بر ما گذره با فقر و صفا به هم درآمیختهایم چون درگه ارتضاع آن…
ای روز نشاط روشنی وقت تو خوش
ای روز نشاط روشنی وقت تو خوش وی عالم عیش و ایمنی وقت تو خوش در سایهٔ زلف تو دمی میخسبم تو نیز موافقت کنی…
گفتم بنما که چون کنم بمیر
گفتم بنما که چون کنم بمیر گفتم که: شد آب روغنم گفت بمیر گفتم که شوم شمع من پروانه ای رو تو شمع روشنم گفت…
باغست و بهار و سر و عالی ای جان
باغست و بهار و سر و عالی ای جان ما می نرویم از این حوالی ای جان بگشای نقاب و در فروبند کنون مائیم و…
امروز چو حلقه مانده بیرون دریم
امروز چو حلقه مانده بیرون دریم با حلقه حریف گشته همچون کمریم چون حلقهٔ چشم اگر حریف نظریم باید که ازین حلقهٔ در درگذریم
در باغ هزار شاهد مهرو بود
در باغ هزار شاهد مهرو بود گلها و بنفشههای مشکین بو بود وان آب زره زره که اندر جو بود این جمله بهانه بود و…
امروز چه روز است که خورشید دوتاست
امروز چه روز است که خورشید دوتاست امروز ز روزها برونست و جداست از چرخ بخاکیان نثار است و صداست کای دلشدگان مژده که این…
کی گفت که آن زندهٔ جاوید بمرد
کی گفت که آن زندهٔ جاوید بمرد کی گفت که آفتاب امید بمرد آن دشمن خورشید در آمد بر بام دو دیده ببست و گفت…
آهوی قمرا سهامه عیناه
آهوی قمرا سهامه عیناه ما شوش عزم خاطری الا هو روحی تلفت و مهجتی تهواه قلبی ابدا یقون یا هویا هو
طاوس نهای که بر جمالت نگرند
طاوس نهای که بر جمالت نگرند سیمرغ نهای که بیتو نام تو برند شهباز نهای که از شکار تو چرند آخر تو چه مرغی و…
بر آتش چو دیک تو خود را میجو
بر آتش چو دیک تو خود را میجو میجوش تو خودبخود مرو بر هر سو مقصود تو گوهر است بشتاب و بجو زو جوش کنی…
همچون سر زلف تو پریشان توایم
همچون سر زلف تو پریشان توایم آنداری و آنداری و ما آن توایم هر جا باشیم حاضر خوان توایم مهمان تو مهمان تو مهمان توایم
در چرخ نگنجد آنکه شد لاغر تو
در چرخ نگنجد آنکه شد لاغر تو جان چاکر آن کسی که شد چاکر تو انگشت گزان درآمدم از در تو انگشت زنان برون شدم…
نزدیک منی مرا مبین چون دوران
نزدیک منی مرا مبین چون دوران تو شهد نگر به صورت زنبوران ابلیس نهای به جان آدم بنگر اندر تن او نظر مکن چون کوران
در چشم منست این زمان ناز کسی
در چشم منست این زمان ناز کسی در گوش منست این دم آواز کسی در سینه منم حریف و انباز کسی سرمستم کی نهان کنم…
ای ابر که تو جهان خورشیدانی
ای ابر که تو جهان خورشیدانی کاری مقلوب میکنی نادانی از ظلم تو بر ماست جهان ظلمانی بس گریه نصیب ماست تا گریانی
رو درد گزین درد گزین درد گزین
رو درد گزین درد گزین درد گزین زیرا که دگر چاره نداریم جزین دلتنگ مشو که نیستت بخت قرین چون درد نباشدت از آن باش…
بر رهگذر بلا نهادم دل را
بر رهگذر بلا نهادم دل را خاص از پی تو پای گشادم دل را از باد مرا بوی تو آمد امروز شکرانهٔ آن به باد…
مگذار که وسوسه زبونت گیرد
مگذار که وسوسه زبونت گیرد چون مار به حیله و فسونت گیرد تا آن مه بیچون کند آهنگ گرفت حیران شود آسمان که چونت گیرد
جانرا که در این خانه وثاقش دادم
جانرا که در این خانه وثاقش دادم دل پیش تو بود من نفاقش دادم چون چند گهی نشست کدبانوی جان عشق تو رسید و سه…
امشب شب آن نیست که از خانه روند
امشب شب آن نیست که از خانه روند از یار یگانه سوی بیگانه روند امشب شب آنست که جانهای عزیز در آتش اشتیاق مستانه روند
در خدمتت ای جان چو بدن میافتد
در خدمتت ای جان چو بدن میافتد زان سجده به بخت خویشتن میافتد هر بار که اندر قدمت میافتم جان در باطن به پای من…
بر من بگریست نرگس خمارش
بر من بگریست نرگس خمارش تا خیره شدم ز گریهٔ بسیارش گر نرگس او به سرمه آلوده بدی آلوده شدی ز سرمهها رخسارش
ممکن ز تو چون نیست که بردارم دل
ممکن ز تو چون نیست که بردارم دل آن به که به سودای تو بسپارم دل گر من به غم تو نسپارم دل دل را…
جانی دارم لجوج و سرمست و فضول
جانی دارم لجوج و سرمست و فضول وانگه یاری لطیف و بیصبر و ملول از من سوی یار من رسولست خدای وز یار بسوی من…
امشب منم و هزار صوفی پنهان
امشب منم و هزار صوفی پنهان مانندهٔ جان جمله نهانند و عیان ای عارف مطرب هله تقصیر مکن تا دریابی بدین صفت رقصکنان
در راه طلب رسیدهای میباید
در راه طلب رسیدهای میباید دامان ز جهان کشیدهای میباید بیچشمی خویش را دوا کنی ور نی عالم همه او است دیدهای میباشد
برجه که سماع روح برپای شده است
برجه که سماع روح برپای شده است وان دف چو شکر حریف آن نای شده است سودای قدیم آتش افزای شده است آن های تو…
من با تو چنین سوخته خرمن تا کی
من با تو چنین سوخته خرمن تا کی وز ما تو چنین کشیده دامن تا کی این کار به کام دشمنانم تا چند من در…
برقی که ز میغ آن جهان روی نمود
برقی که ز میغ آن جهان روی نمود چون سوختهای نیست کرا دارد سود از هر دو جهان سوختهای میبایست کان برق که میجهد در…
گوئیکه به تن دور و به دل با یارم
گوئیکه به تن دور و به دل با یارم زنهار مپندار که من دل دارم گر نقش خیال خود ببینی روزی فریاد کنی که من…
من بندهٔ آن قوم که خود را دانند
من بندهٔ آن قوم که خود را دانند هردم دل خود را ز علط برهانند از ذات و صفات خویش خالی گردند وز لوح وجود…
در عشق خلاصهٔ جنون از من خواه
در عشق خلاصهٔ جنون از من خواه جان رفته و عقل سرنگون از من خواه صد واقعهٔ روز فزون از من خواه صد بادیه پر…
چون بدنامی بروزگاری افتد
چون بدنامی بروزگاری افتد مرد آن نبود که نامداری افتد گر در خواهی ز قعر دریا بطلب کان کف باشد که بر کناری افتد
هر لحظه میی به جان سرمست دهد
هر لحظه میی به جان سرمست دهد تا جان و دلم به وصل پیوست دهد این طرفه که یک قطرهٔ آب آمده است تا دریای…
ساقی چو دهد بادهٔ حمرا چکنم
ساقی چو دهد بادهٔ حمرا چکنم چون بوسه طلب کند مهافزا چکنم امروز که حاضر است اقبال وصال گر گول نیم حدیث فردا چکنم
بسیار بخواندهام دستان و سمر
بسیار بخواندهام دستان و سمر از عاشق و معشوق و غم و خون جگر پای علم عشق همه عشق تو است تو خود دگری شها…
آن بت که جمال و زینت مجلس ماست
آن بت که جمال و زینت مجلس ماست در مجلس ما نیست ندانیم کجاست سرویست بلند و قامتی دارد راست کز قامت او قیامت از…
در صحبت حق خموش میباید بود
در صحبت حق خموش میباید بود بیچشم و زبان و گوش میباید بود خواهی که خلاص یابی از زنده دلی با زندهدلان به هوش میباید…
ای فکر تو بر بسته نه پایت باز است
ای فکر تو بر بسته نه پایت باز است آخر حرکت نیز که دیدی راز است اندر حرکت قبض یقین بسط شود آب چه و…
گفتم صنمی شدی که جان را وطنی
گفتم صنمی شدی که جان را وطنی گفتا که حدیث جان مکن گر ز منی گفتم که به تیغ حجتم چند زنی گفتا که هنوز…





