رباعیات مولانا
خائیدن آن لب که چشیدی شکرش
خائیدن آن لب که چشیدی شکرش مالیدن دستی که کشیدی بسرش نگذارد آنکه او به جان و جگرش آب حیوان همی رسد از اثرش
مرغ دل من چو ترک این دانه گرفت
مرغ دل من چو ترک این دانه گرفت انصاف بده که نیک مردانه گرفت از دل چو بماند دلبرش دست کشید از جان چو بجست…
این فصل بهار نیست فصلی دگر است
این فصل بهار نیست فصلی دگر است مخموری هر چشم ز وصلی دگر است هرچند که جمله شاخها رقصانند جنبیدن هر شاخ ز اصلی دگر…
گفتند که هست یار را شور وشری
گفتند که هست یار را شور وشری گفتم که دوم بار بگو خوش خبری گفتا ترش است روی خوبش قدری گفتم که زهی تهمت کژ…
ای داروی فربهی و جان عاشق
ای داروی فربهی و جان عاشق فربه ز خیال تو روان عاشق شیرین ز دهان تو دهان عاشق جان بندهات ای جان و جهان عاشق
گر خوب کنی روی مرا خوب توام
گر خوب کنی روی مرا خوب توام ور چنگ کنی چو چوب هم چوب توام گر پاره کنی ز رنج ایوب توام ای یوسف روزگار…
از روز شریفتر شد از وی شب من
از روز شریفتر شد از وی شب من وز روح لطیفتر این قالب من رفت این لب من تا لب او را بوسد از شهد…
عشق تو خوشی چو قصد خونریز کند
عشق تو خوشی چو قصد خونریز کند جان از قفس قالب من خیز کند کافر باشد که با لب چون شکرت امکان گنه یابد و…
از شبنم عشق خاک آدم گل شد
از شبنم عشق خاک آدم گل شد صد فتنه و شور در جهان حاصل شد صد نشتر عشق بر رگ روح زدند یک قطره از…
دل گفت به جان کای خلف هر دو سرا
دل گفت به جان کای خلف هر دو سرا زین کار که چشم داری از کار و کیا برخیز که تا پیشترک ما برویم زان…
من درد ترا ز دست آسان ندهم
من درد ترا ز دست آسان ندهم دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم از دوست به یادگار دردی دارم کان درد به صد…
تا خاک قدوم هر مقدم نشوی
تا خاک قدوم هر مقدم نشوی سالار سپاه نفس و آدم نشوی تا از من و مای خود مسلم نشوی با این ملکان محروم و…
ما را چو ز عشق میشود راست مزاج
ما را چو ز عشق میشود راست مزاج عشق است طبیب ما و داروی علاج پیوسته بدین عشق نخواهد رفتن این عشق ز کس نزاد…
ای دل اگرت رضای دلبر باید
ای دل اگرت رضای دلبر باید آن باید کرد و گفت کو فرماید گر گوید خون گری مگوی از چه سبب ور گوید جان بده…
گر یار کنی خصم تواش گردانیم
گر یار کنی خصم تواش گردانیم هر لحظه به نوعی دگرت رنجانیم گر خار شدی گل از تو پنهان داریم ور گل گردی در آتشت…
آنجا که عنایتست چه صلح و چه جنگ
آنجا که عنایتست چه صلح و چه جنگ ور کار تو نیکست چه تسبیح و چه جنگ وانکس که قبولست چه رومی و چه زنگ…
کافر نشدی حدیث ایمان چکنی
کافر نشدی حدیث ایمان چکنی بیجان نشدی حدیث جانان چکنی در عربدهٔ نفس رکیکی تو هنوز بیهوده حدیث سر سلطان چکنی
از عمر که پربار شود هردم من
از عمر که پربار شود هردم من وز خویش که بیزار شود هردم من این گلشن رنگین که جهان عاشق اوست گلزار که پرخار شود…
صاحبنظران راست تحیر پیشه
صاحبنظران راست تحیر پیشه مر کوران را تفکر و اندیشه صد شاخ خوش از غیب گل افشان بر تو بر شاخ رضا چه میزنی تو…
میدان و مگو تا نشود رسوائی
میدان و مگو تا نشود رسوائی زیبائی مرد هست در تنهائی گفتا که چه حاجتست اینجا ملکی است کو موی همی شکافد از بینائی
از بییاری ظریفتر یاری نیست
از بییاری ظریفتر یاری نیست وز بیکاری لطیفتر کاری نیست هرکس که ز عیاری و حیله ببرید والله که چو او زیرک و عیاری نیست
مستان غمت بار دگر شوریدند
مستان غمت بار دگر شوریدند دیوانه دلانت سر مه را دیدند آمد سر مه سلسله را جنبانید بر آهن سرد عقل را بندیدند
با زنگی امشب چو شدستی به مصاف
با زنگی امشب چو شدستی به مصاف از سینهٔ خود سینهٔ شب را بشکاف در کعبهٔ عشاق طوافی چو کنی دریاب که کعبه میکند با…
گنجیست نهانه در زمین پوشیده
گنجیست نهانه در زمین پوشیده از ملت کفر و اهل دین پوشیده دیدم که عشق است یقین پوشیده گشتیم برهنه از چنین پوشیده
اندر سرم ار عقل و تمیز است توئی
اندر سرم ار عقل و تمیز است توئی وانچ از من بیچاره عزیز است توئی چندانکه به خود مینگرم هیچ نیم بالجمله ز من هر…
گر درد دلم به نقش پیدا بودی
گر درد دلم به نقش پیدا بودی هر ذره ز غم سیاه سیما بودی ور راه به سوی گوهر ما بودی هر قطره ز جوش…
از هرچه که آن خوشست نهی است مدام
از هرچه که آن خوشست نهی است مدام تا ره نزند خوشی از این مردم عام ورنه می و چنگ و روی زیبا و سماع…
عشقی آمد که عشقها سودا شد
عشقی آمد که عشقها سودا شد سوزیدم و خاکستر من هم لا شد باز از هوس سوز خاکستر من واگشت و هزار بار صورتها شد
هر ذره و هر خیال چون بیداریست
هر ذره و هر خیال چون بیداریست از شادی و اندهان ما هشیاریست بیگانه چرا نشد میان خویشان کز باخبران بیخبری بدکاریست
دوش آمد آن خیال تو رهگذری
دوش آمد آن خیال تو رهگذری گفتم بر ما باش ز صاحب نظری تا صبح دو چشم من بگفتش بتری مهمان منی به آب چندانکه…
من سیر نیم ولی ز سیران سیرم
من سیر نیم ولی ز سیران سیرم بر خاک درت ز آب حیوان سیرم ایمان به تو دادم وز جان برگشتم سیرم از این چو…
تا میرود آن نگار ما میرانیم
تا میرود آن نگار ما میرانیم پیمانه چو پر شود فرو گردانیم چون بگذرد این سر که درین آب و گلست در صبح وصال دولتش…
افتاد مرا با لب او گفتاری
افتاد مرا با لب او گفتاری گفتم که ز من سیر شدی گفت آری گفتا بده آن چیز که جیم اول اوست گفتم دومش چیست…
خیزید که آن یار سعادت برخاست
خیزید که آن یار سعادت برخاست خیزید که از عشق غرامت برخاست خیزید که آن لطیف قامت برخاست خیزید که امروز قیامت برخاست
ای دوست شکارم و شکاری دارم
ای دوست شکارم و شکاری دارم بیکارنم و بس شگرف کاری دارم گفتی سر سر بریدن من داری آری دارم نگار آری دارم
ما عاشق عشقیم و مسلمان دگر است
ما عاشق عشقیم و مسلمان دگر است مامور ضعیفیم و سلیمان دگر است از ما رخ زرد و جگرپاره طلب بازارچهٔ قصب فروشان دگر است
ای دوست مکن که روزها را فرداست
ای دوست مکن که روزها را فرداست نیکی و بدی چو روز روشن پیداست در مذهب عاشقی خیانت نه رواست من راست روم تو کژ…
گفتا که بیا سماع در کار شدهاست
گفتا که بیا سماع در کار شدهاست گفتم که برو که بنده بیمار شدهاست گوشم بکشید و گفت از اینها بازآی کان فتنه هردو کون…
باران به سر گرم دلی بر میریخت
باران به سر گرم دلی بر میریخت بسیار چو ریخت چست در خانه گریخت پر میزد خوش بطی که آن بر من ریز کاین جان…
آمد بت خوش عربدهٔ میکشیم
آمد بت خوش عربدهٔ میکشیم بنشست چو یک تنگ شکر در پیشم در بر بنهاد بر بط و ابریشم وین پرده همی زد که خوش…
دی مست بدی دلا و چست و سفری
دی مست بدی دلا و چست و سفری امروز چه خوردهای که از دی بتری رقصان شده سر سبز مثال شجری یا حاجب خورشید بسان…
آنها که به پیش دلستان میکردم
آنها که به پیش دلستان میکردم چون بد مستان دست فشان میکردم هرچند ز روی لطف او خوش خندید آخر بچه روی آنچنان میکردم
گر رنج دهد بجای بختش گیرم
گر رنج دهد بجای بختش گیرم ور بند نهد بجای رختش گیرم زان ناز کند سخت که چون بازآید سختش گیرم عظیم سختش گیرم
ای روی تو باغ و چمن هر دو جهان
ای روی تو باغ و چمن هر دو جهان از جان تو زنده شد تن هر دو جهان بشکستن تو شکستن هر دو جهان ای…
عقل آمد و پند عاشقان پیش گرفت
عقل آمد و پند عاشقان پیش گرفت در ره بنشست و رهزنی کیش گرفت چون در سرشان جایگه پند ندید پای همه بوسید و ره…
تو هیچ نهای و هیچ توبه ز وجود
تو هیچ نهای و هیچ توبه ز وجود تو غرق زیانی و زیانت همه سود گوئیکه مرا نیست بجز خاک بدست ای بر سر خاک…
خواهی که ترا کشف شود هستی دوست
خواهی که ترا کشف شود هستی دوست بر رو به درون مغز و برخیز ز پوست ذاتیست که گرد او حجب تو بر توست او…
رفت آنکه نبود کس به خوبی یارش
رفت آنکه نبود کس به خوبی یارش بیآنکه دلم سیر شد از دیدارش او رفت و نماند در دلم تیمارش آری برود گل و بماند…
امروز در این خانه کسی رقصانست
امروز در این خانه کسی رقصانست که کل کمال پیش او نقصانست ور در تو ز انکار رگی جنبانست آنماه در انکار تو هم تابانست
رشک آیدم از شانه و سنگ ای دلجو
رشک آیدم از شانه و سنگ ای دلجو تا با تو چرا رود به گرمابه فرو آن در سر زلف تو چرا آویزد وین بر…
ای ساقی جان که سرده ایامی
ای ساقی جان که سرده ایامی آرام دل خستهٔ بیآرامی مستان تو امروز همه مخمورند آخر به تو بازگردد این بدنامی
هر روز دلم نو شکری نوش کند
هر روز دلم نو شکری نوش کند کز ذوق گذشتهها فراموش کند اول باده ز عاشقی نوش کند آنگاه دهد به ما و مدهوش کند
جان در ره ما بباز اگر مرد دلی
جان در ره ما بباز اگر مرد دلی ورنی سر خویش گیر کز ما بحلی این ملک کسی نیافت از تنگ دلی حق میطلبی و…
من عشق ترا به جای ایمان دارم
من عشق ترا به جای ایمان دارم جان نشکیبد ز عشق تا جان دارم گفتم دو سه روز زحمت از تو ببرم نتوانستم از تو…
جان روی به عالم همایون آورد
جان روی به عالم همایون آورد وز چون و چگونه دل به بیچون آورد آن راز که تاکنون همی بود نهان از زیر هزار پرده…
امروز همه روز به پیش نظرم
امروز همه روز به پیش نظرم او بود از آن خراب و زیر و زبرم از غایت حاضری چنین مهجورم وز قوت آن بیخبری بیخبرم
در چنگ توام بتا در آن چنگ خوشم
در چنگ توام بتا در آن چنگ خوشم گر جنگ کنی بکن در آن جنگ خوشم ننگست ملامت بره عشق ترا من نام گرو کردم…
ای شب چه شبی که روزها چاکر تست
ای شب چه شبی که روزها چاکر تست تو دریائی و جان جان اخگر تست اندر دل من شعله زنانست امشب آن آتش و آن…
ماه عید است و خلق زیر و زبر است
ماه عید است و خلق زیر و زبر است تا فرجه کند هرآنکه صاحب نظر است چه طبل زنی که طبل با شور و شر…
بر کار گذشته بین که حسرت نخوری
بر کار گذشته بین که حسرت نخوری صوفی باشی و نام ماضی نبری ابنالوقتی، جوانی و وقت بری تا فوت نگردد این دم ما حضری
گویند مرا چند بخندی ز گزاف
گویند مرا چند بخندی ز گزاف کارت همه عشرتست و گفتت همه لاف ای خصم چو عنکبوت صفرا میباف سیمرغ طربناک شناسد سر قاف
جانم دارد ز عشق جانافزائی
جانم دارد ز عشق جانافزائی از سوداها لطیفتر سودائی وز شهر تنم چو لولیان آواره است هر روز به منزلی و هر شب جائی
ای ظلمت شب مانع خورشید مشو
ای ظلمت شب مانع خورشید مشو ای ابر حجاب روز امید مشو ای مدت یک ساعتهٔ لذت جسم اصل الم حاصل جاوید مشو
ماهی که کمر گرد قمر میبندد
ماهی که کمر گرد قمر میبندد غمگینم از اینکه خوشدلم نپسندد چون بیندم او که من چین گریانم پنهان پنهان شکر شکر میخندد
بر میکده وقف است دلم سرمستم
بر میکده وقف است دلم سرمستم جان نیز سبیل جام میکردستم چون جان و دلم همی نمیپیوستند آن هر دو بوی دادم از غم رستم
گویی تو که من ز هر هنر باخبرم
گویی تو که من ز هر هنر باخبرم این بیخبری بس که ز خود بیخبری تا از من و مای خود مسلم نشوی با این…
جانی که شراب عشق ز آن سو خورده است
جانی که شراب عشق ز آن سو خورده است وز شیره و باغ آن نکورو خوردهاست آن باغ گلوی جان بگیرد گوید خونش ریزم که…
ای عشق بیا به تلخ خویان خو بخش
ای عشق بیا به تلخ خویان خو بخش ای پشت جهان به حسن چوپان رو بخش از باغ جمال تو چه کم خواهد شد زان…
ماهی که نه زیر و نی به بالاست کجاست
ماهی که نه زیر و نی به بالاست کجاست جانی که نه بیما و نه با ماست کجاست اینجا آنجا مگو بگو راست کجاست عالم…
ای عشق تو عین عالم حیرانی
ای عشق تو عین عالم حیرانی سرمایهٔ سودای تو سرگردانی حال من دلسوخته تا کی پرسی چون میدانم که به ز من میدانی
گفتم روزی که من به جانم با تو
گفتم روزی که من به جانم با تو دیگر نشدم بتا همانم با تو لیکن دانم که هرچه بازم ببری زان میبازم که تا بمانم…
مائیم که پوستین بگازر دادیم
مائیم که پوستین بگازر دادیم وز دادن پوستین بگازر شادیم در بحر غمی که ساحل و قعرش نیست نظارهگر آمدیم و پست افتادیم
چون آمدهای در این بیابان حاصل
چون آمدهای در این بیابان حاصل چون بیخبران مباش از خود غافل گامی میزن به قدر طاقت منشین کاسودهٔ خفته دیر یابد منزل
بیچاره دل سوختهٔ محنت کش
بیچاره دل سوختهٔ محنت کش در آتش عشق تو همی سوزد خوش عشقت به من سوخته دل گرم افتاد آری همه در سوخته افتد آتش
نی گفت که پای من به گل بود بسی
نی گفت که پای من به گل بود بسی ناگاه بریدند سرم در هوسی نه زخم گران بخوردم از دست خسی معذورم دار اگر بنالم…
در عشق هر آن که برگزیند چیزی
در عشق هر آن که برگزیند چیزی از نفس هوس بر او نشیند چیزی عشق آینه است هرکه در وی بیند جز ذات و صفات…
ای عشق خوشی چه خوش که از خوش خوشتر
ای عشق خوشی چه خوش که از خوش خوشتر آتش به من اندر زن کاتش خوشتر هر شش جهت از عشق خوشآباد شدست با این…
گر عاشق عشق ما شدی، ای مهرو
گر عاشق عشق ما شدی، ای مهرو بیرون شو ازین شش جهت تو بر تو در رو تو درین عشق، اگر جویایی در بحر دل…
جز عشق نبود هیچ دمساز مرا
جز عشق نبود هیچ دمساز مرا نی اول و نی آخهر و آغاز مرا جان میدهد از درونه آواز مرا کی کاهل راه عشق درباز…
ای آنکه ز حد برون جانافزایی
ای آنکه ز حد برون جانافزایی بیحدی و حد هر نفس بنمایی دانی که نداری به جهان گنجایی در غیب بچفسیدی و بیرون نایی
زان ماه چهارده که بود اشراقی
زان ماه چهارده که بود اشراقی گشتم زر ده دهی من از براقی آن نیز ببرد از من تا هیچ شدم ار ده ببرد چهار…
آن جمع کن جان پراکنده بیار
آن جمع کن جان پراکنده بیار وان مستی هر خواجه و هر بنده بیار آواز بکش رضای پاینده بیار ز آواز سرافیل شوم زنده بیار
عید آمده کز تو عید عیدانه برد
عید آمده کز تو عید عیدانه برد از خرمن ماه تو به دل دانه برد اینش برسد که روی بر ماه کند وینش نرسد که…
ای کرده ز گل دستک من پایک من
ای کرده ز گل دستک من پایک من بنهاده چراغ عقل من را یک من نالان به تو این جای شکر خایک من اندر بر…
شاهی که شفیع هر گنه بود برفت
شاهی که شفیع هر گنه بود برفت وانشب که به از هزار مه بود برفت گر باز آید مرا نبیند تو بگوی کو همچو شما…
چندانکه به کار خود فرو میبینم
چندانکه به کار خود فرو میبینم بیدیدهگی خویش نکو میبینم با زحمت چشم خود چه خواهم کردن اکنون که جهان به چشم او میبینم
هر کو بگشاده گرهی میبندد
هر کو بگشاده گرهی میبندد بر حال خود و حال جهان میخندد گویند سخن ز وصل و هجران آخر چیزیکه جدا نگشت چون پیوندد
زلفت چو بر آن لعل شکرخای زند
زلفت چو بر آن لعل شکرخای زند در بردن جان بندگان رای زند دست خوش خویش را کس از دست دهد؟ افتادهٔ خویش را کسی…
در عهد و وفا چنانکه دلدار منست
در عهد و وفا چنانکه دلدار منست خون باریدن بروز و شب کار منست او یار دگر کرده و فارغ شسته من شسته چو ابلهان…
ای مشفق فرزند دو بیتی میگو
ای مشفق فرزند دو بیتی میگو هردم جهت پند دو بیتی میگو در فرقت و پیوند دو بیتی میگو در عین غزل چند دو بیتی…
گفتم که چونی مها خوشی محزونی
گفتم که چونی مها خوشی محزونی گفتا مه را کسی نپرسد چونی چون باشد طلعت مه گردونی تابان و لطیف و خوبی و موزونی
ای بنده اگر تو خواجه بشناختیی
ای بنده اگر تو خواجه بشناختیی دل را ز غرور نفس پرداختیی گر معرفتش ترا مسلم بودی یک لحظه به غیر او نپرداختیی
گر تو نکنی سلام ما را در پی
گر تو نکنی سلام ما را در پی چون جمله نشاطی و سلامی چون می چوپان جهانی و امان جانها دفع گرگی گر نکنی هی…
بیرون نگری صورت انسان بینی
بیرون نگری صورت انسان بینی خلقی عجب از روم و خراسان بینی فرمود که ارجعی رجوع آن باشد بنگر به درون که بجز انسان بینی
آن روز که جانم ره کیوان گیرد
آن روز که جانم ره کیوان گیرد اجزای تنم خاک پریشان گیرد بر خاک بانگشت تو بنویس که خیز تا برجهم از خاک و تنم…
در مجلس عشاق قراری دگر است
در مجلس عشاق قراری دگر است وین بادهٔ عشق را خماری دگر است آن علم که در مدرسه حاصل کردند کار دگر است و عشق…
یارب تو مرا به نفس طناز مده
یارب تو مرا به نفس طناز مده با هر چه بجز تست مرا ساز مده من در تو گریزان شدم از فتنهٔ خویش من آن…
عشق از بنه بیبنست و بحریست عظیم
عشق از بنه بیبنست و بحریست عظیم دریای معلق است و اسرار قدیم جانها همه غرقهاند در بحر مقیم یک قطره از او امید و…
ای ترک چرا به زلف چون هندوئی
ای ترک چرا به زلف چون هندوئی رومی رخ و زنگی خط و پر چین موئی نتوان دل خود را به خطا گم کردن ترسم…
سرویکه ز باغ پاکبازان باشد
سرویکه ز باغ پاکبازان باشد هم سرکش و هم سرخوش و نازان باشد گر سر کشد او ز سرکشان میرسدش کاندر سر او غرور بازان…





