لهجه های آبی دریا
لهجه های آبی دریا از بسکه جادوان تمنا رسیده اند آهو گکان خاطره از ما رمیده اند آواز های پاک و صمیمانۀ دعا از لهجه…
مثل آب
مثل آب من صدای سبز برگم از گلوی ساقه جاری آشیان بستن تواند روی آوازم قناری چشمه های روشنایی می تراود از نگاهم چون چمن…
کابوس
کابوس خواب است این که: بانگ درا را ربوده اند از حنجره صدای رسا را ربوده اند این تیره گی به دیده ی این شهر…
کوچ خدا
کوچ خدا رستم ز شهر حادثه ها کوچ کرده است از انجماد باور ما کوچ کرده است رستم چو قفل نور به زندان شب شکست…
گفتم که عاشقانه سرایم ، نمیشود
گفتم که عاشقانه سرایم ، نمیشود از این فضای تلخ برآیم نمیشود از آفتاب یخ زده گرما نمی رسد آری به غیر سایه، نمایم نمیشود…
گرفتی بی خبر تنهاییم را
گرفتی بی خبر تنهاییم را به خودآویختی پیداییم را سکوت صخره وارم را شکستی صدا کردی دل دریاییم را حمیرا نکهت دستگیرزاده
گلایه
گلایه به شبان خستۀ من، صدف سپیده وا کن سبد ستاره برچین و به روح شب دعا کن که دلم گرفته از شب به گلایه…
در سکوت ات است فریادی که می باید شنید
در سکوت ات است فریادی که می باید شنید پرده ها از گوش هایِ بسته می باید درید تا که گردد گوشِ عالم با شنیدن…
تیغِ ترَدُد
تیغِ ترَدُد آسمان گر رنگِ خون دارد ، زمین را کشته اند بر درِ صبح ، آفتابِ در کمین را کشته اند جای حیرت نیست…
تو هستی
تو هستی گر خاک منم سوسن و سیمین تو هستی گر عرش منم زهره و پروین تو هستی گر موج بدریا شوم و مست خروشم…





