بکیش اهل حقیقت کسی که درویشست
بکیش اهل حقیقت کسی که درویشست بیاد روی تو مشغول و فارغ از خویشست ز پوست تخت و کلاه نمد مکن منعم که در دیار…
بگوی زاهد خودبین بادپیما را
بگوی زاهد خودبین بادپیما را که در باده، رهانید از خودی ما را کسی که پا و سری یافت درد یار فنا گزید خدمت رندان…
بمن فرمود پیر راه بینی
بمن فرمود پیر راه بینی مسیح آسا دمی، خلوت گزینی که از جهل چهل سالت رهاند اگر با دل نشینی، اربعینی نباشد ای پسر صاحبدلان…
تا چند سرگران ز مدار جهان شوم
تا چند سرگران ز مدار جهان شوم تا چند از مدار جهان سرگران شوم در بین ما و دوست بجز خود حجاب نیست آن به…
تا زنگ سیه ز آینهی دل نزداید
تا زنگ سیه ز آینهی دل نزداید عکس رخ دلدار، در او خوش ننماید در طرف چمن گر نکند جلوه رخ دوست بر برگ گلی…
تا سر زلف پریشان تو چین در چینست
تا سر زلف پریشان تو چین در چینست زیر هر چینی از آن، جای دل غمگین است بی مه روی بتان، شب همه شب تا…
تا نشویید بمی دفتر دانایی را
تا نشویید بمی دفتر دانایی را نتوان پای زدن عالم رسوایی را آنکه سر باخت بصحرای هوس میداند که چه سود است بسر، این سر…
تا که آیین حقیقت نشناسد ز مجاز
تا که آیین حقیقت نشناسد ز مجاز خواجه در حلقهی رندان نشود محرم راز یا که بیهوده مران نام محبت به زبان یا چو پروانه…
ترک من از خانه بی حجاب برآمد
ترک من از خانه بی حجاب برآمد ماه صفت از دل سحاب برآمد عاقبتم شد وصال دوست میسر دیدهی بختم دگر ز خواب برآمد عشق…
خواجه آنروز که از بندگی آزادم کرد
خواجه آنروز که از بندگی آزادم کرد ساغر می بکفم داد و ز غم شادم کرد خبر از نیک و بد عاشقیم هیچ نبود چشم…





