مژگان فرامنش
شهرِ پر از اشباح وهمانگیز جاماندهست
شهرِ پر از اشباح وهمانگیز جاماندهست در من هزاران حملهی چنگیز جاماندهست با اینکه رفتی، دور کردم خاطراتت را اما ببین عکس تو روی میز…
گریههایم در اتاقی در گرفت
گریههایم در اتاقی در گرفت دامنم دور اجاقی در گرفت گفته بودم بگذرم از زندگی زندگی بر روی طاقی در گرفت دستهایت تا که بر…
لباس جمع کنی از طناب داخل تشت
لباس جمع کنی از طناب داخل تشت و بعد فکر کنی رو به راه بیبرگشت قطار و ساعت آخر، قطار و ساعت هیچ و…





