رباعیات خلیل الله خلیلی
آن ماه سخن ز بامیان میگوید
آن ماه سخن ز بامیان میگوید اسرار گذشتهٔ جهان میگوید دل قصهٔ عشق او ز چشمش پنهان از موی شنیده بامیان میگوید
شهرت طلبی چند به هم ساختهاند
شهرت طلبی چند به هم ساختهاند چون گرگ گرسنه در جهان تاختهاند کردند به زیر پا هزاران سر و دست تا گردن شوم خود برافراختهاند
بیا ساقی بده آن جام گلرنگ
بیا ساقی بده آن جام گلرنگ که زد بر شیشهٔ من آسمان سنگ به صد صحرا نمیگنجد غم دل چه سان گنجایمش در سینهٔ تنگ
آن فر و شکوه کبریاییت چه شد؟
آن فر و شکوه کبریاییت چه شد؟ آن لاف خدیوی و خداییت چه شد؟ صد قرن بر افکار و عقول مردم فرماندهی و حکمرواییت چه…
هر صبح که کردیم به غم شام گذشت
هر صبح که کردیم به غم شام گذشت هر جور که دیدیم ز ایام گذشت آلام اگر دست ز ما باز نداشت ما پیر شدیم…
شب است ساقی! ساغرت کو؟
شب است ساقی! ساغرت کو؟ فروغ ماه و نور اخترت کو؟ ز دور آید صدای مرغ شبگیر نوا و نغمهٔ جانپرورت کو؟
بیدولت عشق زندگانی نفسیست
بیدولت عشق زندگانی نفسیست هنگامهٔ عشرتِ جوانی هوسیست بیباد بهار جای گل در گلشن یا دستهٔ خار خشک یا مشت خسیست
امروز که عصر علم و فرهنگ بود
امروز که عصر علم و فرهنگ بود قانون جهان به دیگر آهنگ بود گر سجدهٔ تو به پیش این سنگ بود این عیب بود، عار…
یارب دردی که ناله آغاز کنم
یارب دردی که ناله آغاز کنم شوری که سرود شوق را ساز کنم چشمی که به سوی خویش چون باز کنم آن گمشده را از…
سر راه غریبان خار روید
سر راه غریبان خار روید ز کشت شان دل بیمار روید به هر جایی که کارم تخم امید به جای گل همه آزار روید





