رباعیات خلیل الله خلیلی
یارب سوزی که جسم و جان را سوزم
یارب سوزی که جسم و جان را سوزم این کارگه سود و زیان را سوزم یک شعلهٔ جانسوز که در آتش آن خود را سوزم…
دی شاخ شکوفه در چمن میخندید
دی شاخ شکوفه در چمن میخندید بر سنبل و نسرین و سمن میخندید از دور سپیدهٔ سحر را دیدم بر روز خود و به شام…
با خلق نکو بِزی که زیور این است
با خلق نکو بِزی که زیور این است در آینهٔ جمال، جوهر این است آن قطرهٔ اشکی که بریزد بر خاک بردار که گنج لعل…
اگر دانی زبان اختران را
اگر دانی زبان اختران را شبانه بشنوی راز جهان را سکوت شب به صد آهنگ خواند به گوشت قصه های آسمان را
یارب به کسانی که جگر سوختهاند
یارب به کسانی که جگر سوختهاند یک عمر متاع درد اندوختهاند خاکم به هوای آن جوانمردان کن کز هرچه به جز تو دیده بردوختهاند
دل در غم عشق تو برومند بود
دل در غم عشق تو برومند بود در پرتو دیدار تو خرسند بود بگذاشته ام در کف و گویم هر روز در شهر شما بهای…
این کینه وران باز به نیرنگ دگر
این کینه وران باز به نیرنگ دگر دارند سر فتنه به آهنگ دگر فریاد که این شعبده بازان هر روز خواهند به نام آشتی جنگ…
افسوس که زندگی دمی بود و غمی
افسوس که زندگی دمی بود و غمی قلبی و شکنجهای و چشمی و نمی یا جور ستمگری کشیدن هر روز یا خود به ستمکشی رساندن…
هرکس که به ازدواج پابند شود
هرکس که به ازدواج پابند شود معروض به داغ و درد فرزند شود دهقان زمانه بر کسی می خندد کز کشتن تخم مرگ خرسند شود
در گلشن زندگی به جز خار نبود
در گلشن زندگی به جز خار نبود جز درد و غم و محنت و آزار نبود امید نکرد گل که یاس آمد بار سرتاسر زندگی…





