رباعیات خلیل الله خلیلی
چو گم شد پرتو عشق از دل من
چو گم شد پرتو عشق از دل من خدایا چیست جز غم حاصل من سحاب عشق اگر یکدم نبارد بسوزان خرمن آب و گل من
ای بار خدای پاک دانای قدیر
ای بار خدای پاک دانای قدیر دارم به تو حاجتی به فضیلت بپذیر آن را که به لطف خویش عزت دادی تا زنده بود به…
صبح است ز خرمی جهان میخندد
صبح است ز خرمی جهان میخندد هر قطره به بحر بیکران میخندد بو در گل و نشئه در می و می در جام از شوق،…
تا بر لب من آه شررباری هست
تا بر لب من آه شررباری هست بر ساز شکستهٔ دلم تاری هست درهای امید را اگر بربستند تا مرگ بود رخنهٔ دیواری هست
آن منظر فیض صبحگاهی بنگر
آن منظر فیض صبحگاهی بنگر انوار تجلی الهی بنگر در وادی نقره فام گردون هر شب آن قافله لایتنهای بنگر
طفلی بودم غنوده بر بستر ناز
طفلی بودم غنوده بر بستر ناز برخاست ز دور نغمه های دمساز تا گوش نهادم نه صدا بود و نه ساز ای شور جوانی! تو…
تا این خرد خام تو، معیار بود
تا این خرد خام تو، معیار بود این ساختن و شکستت کار بود تنها نه سرت به پای من خورد به سنگ هر جا که…
آن نیمهٔ نان که بینوایی یابد
آن نیمهٔ نان که بینوایی یابد وآن جامه که کودک گدایی یابد چون لذت فتحیست که اقلیمی را لشکرشکنی، جهانگشایی یابد
سرمایهٔ عیش، صحبت یاران است
سرمایهٔ عیش، صحبت یاران است دشواری مرگ، دوری ایشان است چون در دل خاک نیز یاران جمعند پس زندگی و مرگ به ما یکسان است
پیران که چنین مقام و حرمت دارند
پیران که چنین مقام و حرمت دارند زان نیست که یک دو دم قدامت دارند این حرمت از آن است که آنها دو نفس در…





