غزلیات رهی معیری
زبان اشک
زبان اشک چون صبح نودمیده صفا گستر است اشک روشنتر از ستاره روشنگر است اشک گوهر اگر ز قطره باران شود پدید با آفتاب و…
حاصل عمر
حاصل عمر بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیدهام همچو نسیم از این چمن پای برون کشیدهام شمع طرب ز بخت ما…
برق نگاه
برق نگاه به روی سیل گشادیم راه خانهٔ خویش به دست برق سپردیم آشیانهٔ خویش مرا چه حد که زنم بوسه آستین ترا همین قدر…
ناله جویبار
ناله جویبار گرچه روزی تیرهتر از شام غم باشد مرا در دل روشن صفای صبحدم باشد مرا زرپرستی خواب راحت را ز نرگس دور کرد…
کیان اندوه
کیان اندوه نی افسردهای هنگام گل روید ز خاک من که برخیزد از آن نی نالههای دردناک من مزار من اگر فردوس شادیآفرین باشد به…
شاهد افلاکی
شاهد افلاکی چون زلف توام جانا در عین پریشانی چون باد سحرگاهم در بیسروسامانی من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم تو…
رشتهٔ هوس
رشتهٔ هوس سیاهکاری ما کم نشد ز موی سپید به ترک خواب نگفتیم و صبحدم خندید ز تیغ بازی گردون هواپرستان را نفس برید ولی…
چشمهٔ نور
چشمهٔ نور هرچند که در کوی تو مسکین و فقیریم رخشنده و بخشنده چو خورشید منیریم خاریم و طربناکتر از باد بهاریم خاکیم و دلآویزتر…
باران صبحگاهی
باران صبحگاهی اشک سحر زداید از لوح دل سیاهی خرم کند چمن را باران صبحگاهی عمری ز مهرت ای مه شب تا سحر نخفتم دعوی…
وفای شمع
وفای شمع مردم از درد و نمیآیی به بالینم هنوز مرگ خود میبینم و رویت نمیبینم هنوز بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از…





