غازی بره شهادت اندر تک و

غازی بره شهادت اندر تک و پوست غافل که شهید عشق فاضلتر ازوست فردای قیامت این بدان کی ماند کان کشتهٔ دشمنست و این کشتهٔ…

عشق آمد و شد چو خونم

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست اجزای وجودم همگی دوست گرفت نامیست…

صد شکر که گلشن صفا گشت

صد شکر که گلشن صفا گشت تنت صحت گل عشق ریخت در پیرهنت تب را به غلط در تنت افتاد گذار آن تب عرقی شد…

سودای سر بی سر و سامان

سودای سر بی سر و سامان یک سو بی مهری چرخ و دور گردان یکسو اندیشهٔ خاطر پریشان یک سو اینها همه یک سو غم…

زلفت سیمست و مشک را کان

زلفت سیمست و مشک را کان گشتی از بسکه بجستی تو همه آن گشتی ای آتش تا سرد بدی سوختیم ای وای از آنروز که…

رنجورم و در دل از تو

رنجورم و در دل از تو دارم صد غم بی لعل لبت حریف دردم همه دم زین عمر ملولم من مسکین غریب خواهد شود آرامگهم…

دوشم به طرب بود نه

دوشم به طرب بود نه دلتنگی بود سیرم همه در عالم یکرنگی بود می‌رفتم اگرچه از سر لنگی بود من بودم و سنگ من دو…

دل گر ره عشق او نپوید چه

دل گر ره عشق او نپوید چه کند جان دولت وصل او نجوید چه کند آن لحظه که بر آینه تابد خورشید آیینه انا الشمس…

درویشانند هر چه هست

درویشانند هر چه هست ایشانند در صفهٔ یار در صف پیشانند خواهی که مس وجود زر گردانی با ایشان باش کیمیا ایشانند “ابوسعید ابوالخیر رح”

در مدرسه گر چه دانش

در مدرسه گر چه دانش اندوز شوی وز گرمی بحث مجلس افروز شوی در مکتب عشق با همه دانایی سر گشته چو طفلان نوآموز شوی…

در رفع حجب کوش نه در جمع

در رفع حجب کوش نه در جمع کتب کز جمع کتب نمی‌شود رفع حجب در طی کتب بود کجا نشهٔ حب طی کن همه را…

در حضرت پادشاه دوران

در حضرت پادشاه دوران ماییم در دایرهٔ وجود سلطان ماییم منظور خلایقست این سینهٔ ما پس جام جهان نمای خلقان ماییم “ابوسعید ابوالخیر رح”

دارم ز جفای فلک آینه گون

دارم ز جفای فلک آینه گون وز گردش این سپهر خس پرور دون از دیده رخی همچو پیاله همه اشک وز سینه دلی همچو صراحی…

حقا که اگر چو مرغ پر

حقا که اگر چو مرغ پر داشتمی روزی ز تو صد بار خبر داشتمی این واقعه‌ام اگر نبودی در پیش کی دیده ز دیدار تو…

چشمم که سرشک لاله گون

چشمم که سرشک لاله گون آورده وز هر مژه قطرهای خون آلوده نی نی به نظاره‌ات دل خون شده‌ام از روزن سینه سر برون آورده…

تحقیق معانی ز عبارات

تحقیق معانی ز عبارات مجوی بی رفع قیود و اعتبارات مجوی خواهی یابی ز علت جهل شفا قانون نجات از اشارات مجوی “ابوسعید ابوالخیر رح”

تا در نزنی به هرچه داری

تا در نزنی به هرچه داری آتش هرگز نشود حقیقت حال تو خوش اندر یک دل دو دوستی ناید خوش ما را خواهی خطی به…

پرسیدم ازو واسطهٔ هجران

پرسیدم ازو واسطهٔ هجران را گفتا سببی هست بگویم آن را من چشم توام اگر نبینی چه عجب من جان توام کسی نبیند جان را…

بر عود دلم نواخت یک

بر عود دلم نواخت یک زمزمه عشق زان زمزمه‌ام ز پای تا سر همه عشق حقا که به عهدها نیایم بیرون از عهدهٔ حق گزاری…

با یاد تو با دیدهٔ تر

با یاد تو با دیدهٔ تر می‌آیم وز بادهٔ شوق بی‌خبر می‌آیم ایام فراق چون به سرآمده‌است من نیز به سوی تو به سر می‌آیم…

ایزد که جهان به قبضهٔ

ایزد که جهان به قبضهٔ قدرت اوست دادست ترا دو چیز کان هر دو نکوست هم سیرت آنکه دوست داری کس را هم صورت آنکه…

ای غم که حجاب صبر

ای غم که حجاب صبر بشکافته‌ای بی تابی من دیده و برتافته‌ای شب تیره و یار دور و کس مونس نه ای هجر بکش که…

ای زلف مسلسلت بلای دل من

ای زلف مسلسلت بلای دل من وی لعل لبت گره گشای دل من من دل ندهم به کس برای دل تو تو دل به کسی…

ای دل زشراب جهل مستی تا

ای دل زشراب جهل مستی تا کی وی نیست شونده لاف هستی تا کی گر غرقهٔ بحر غفلت و آز نه‌ای تردامنی و هواپرستی تا…

ای خواجه ترا غم جمال

ای خواجه ترا غم جمال ماهست اندیشهٔ باغ و راغ و خرمن گاهست ما سوختگان عالم تجریدیم ما را غم لا اله الا اللهست “ابوسعید…

ای با رخت انوار مه و خور

ای با رخت انوار مه و خور همه هیچ با لعل تو سلسبیل و کوثر همه هیچ بودم همه بین، چو تیزبین شد چشمم دیدم…

اول رخ خود به ما نبایست

اول رخ خود به ما نبایست نمود تا آتش ما جای دگر گردد دود اکنون که نمودی و ربودی دل ما ناچار ترا دلبر ما…

اندر همه دشت خاوران گر

اندر همه دشت خاوران گر خاریست آغشته به خون عاشق افگاریست هر جا که پریرخی و گل‌رخساریست ما را همه در خورست مشکل کاریست “ابوسعید…

آن را که حدیث عشق در دل

آن را که حدیث عشق در دل گردد باید که زتیغ عشق بسمل گردد در خاک تپان تپان رخ آغشته به خون برخیزد و گرد…

افسوس که عمر رفت بر

افسوس که عمر رفت بر بیهوده هم لقمه حرام و هم نفس آلوده فرمودهٔ ناکرده پشیمانم کرد افسوس ز کرده‌های نافرموده “ابوسعید ابوالخیر رح”

از ما همه عجز و نیستی

از ما همه عجز و نیستی مطلوبست هستی و توابعش زما منکوبست این اوست پدید گشته در صورت ما این قدرت و فعل از آن…

از خاک درت رخت اقامت

از خاک درت رخت اقامت نبرم وز دست غمت جان به سلامت نبرم بردار نقاب از رخ و بنمای جمال تا حسرت آن رخ به…

یک ذره زحد خویش بیرون

یک ذره زحد خویش بیرون نشود خودبینان را معرفت افزون نشود آن فقر که مصطفی بر آن فخر آورد آنجا نرسی تا جگرت خون نشود…

یا رب سبب حیات حیوان

یا رب سبب حیات حیوان بفرست وز خون کرم نعمت الوان بفرست از بهر لب تشنهٔ طفلان نبات از سینهٔ ابر شیر باران بفرست “ابوسعید…

یا رب به کرم بر من درویش

یا رب به کرم بر من درویش نگر در من منگر در کرم خویش نگر هر چند نیم لایق بخشایش تو بر حال من خستهٔ…

هرگز نبود شکست کس مقصودم

هرگز نبود شکست کس مقصودم آزرده نشد دلی ز من تا بودم صد شکر که چشم عیب بینم کورست شادم که حسود نیستم محسودم “ابوسعید…

هر چند زکار خود خبردار

هر چند زکار خود خبردار نه‌ایم بیهوده تماشاگر گلزار نه‌ایم بر حاشیهٔ کتاب چون نقطهٔ شک بی کارنه‌ایم اگر چه در کار نه‌ایم “ابوسعید ابوالخیر…

نردیست جهان که بردنش

نردیست جهان که بردنش باختنست نرادی او بنقش کم ساختنست دنیا بمثل چو کعبتین نردست برداشتنش برای انداختنست “ابوسعید ابوالخیر رح”

من زنده و کس بر آستانت

من زنده و کس بر آستانت گذرد یا مرغ بگرد سر کویت بپرد خار گورم شکسته در چشم کسی کو از پس مرگ من برویت…

مادر ره سودای تو منزل

مادر ره سودای تو منزل کردیم سوزیست در آتشی که در دل کردیم در شهر مرامیان چشم می‌خوانند نیکو نامی ز عشق حاصل کردیم “ابوسعید…

گیرم که هزار مصحف از

گیرم که هزار مصحف از برداری با آن چه کنی که نفس کافر داری سر را به زمین چه می نهی بهر نماز آنرا به…

گفتم که_ دلم، گفت_ کبابی

گفتم که: دلم، گفت: کبابی کم گیر گفتم: چشمم، گفت: سرابی کم گیر گفتم: جانم، گفت: که در عالم عشق بسیار خرابست، خرابی کم گیر…

گر غره به عمری به تبی

گر غره به عمری به تبی برخیزد وین روز جوانی به شبی برخیزد بیداد مکن که مردم آزاری تو در زیر لبی به یا ربی…

گر در یمنی چو با منی پیش

گر در یمنی چو با منی پیش منی گر پیش منی چو بی منی در یمنی من با تو چنانم ای نگار یمنی خود در…

کامل ز یکی هنر ده و صد

کامل ز یکی هنر ده و صد بیند ناقص همه جا معایب خود بیند خلق آینهٔ چشم و دل یکدگرند در آینه نیک نیک و…

عیبم مکن ای خواجه اگر می

عیبم مکن ای خواجه اگر می نوشم در عاشقی و باده پرستی کوشم تا هشیارم نشسته با اغیارم چون بی‌هوشم به یار هم آغوشم “ابوسعید…

عشق آمد و گرد فتنه بر

عشق آمد و گرد فتنه بر جانم بیخت عقلم شد و هوش رفت و دانش بگریخت زین واقعه هیچ دوست دستم نگرفت جز دیده که…

شیرین دهنی که از لبش جان

شیرین دهنی که از لبش جان میریخت کفرش ز سر زلف پریشان میریخت گر شیخ به کفر زلف او ره می‌برد خاک ره او بر…

سودای توام در جنون می زد

سودای توام در جنون می زد دوش دریای دو دیده موج خون میزد دوش در نیم شبی خیل خیال تو رسید ورنه جانم خیمه برون…

زد شعله به دل آتش پنهانی

زد شعله به دل آتش پنهانی من زاندازه گذشت محنت جانی من معذورم اگر سخن پریشان افتاد معلوم شود مگر پریشانی من “ابوسعید ابوالخیر رح”

رنج مردم ز پیشی و از

رنج مردم ز پیشی و از بیشیست امن و راحت به ذلت و درویشیست بگزین تنگ دستی از این عالم گر با خرد و بدانشت…

دی بر سر گور ذله غارت

دی بر سر گور ذله غارت گردم مر پاکان را جنب زیارت کردم شکرانهٔ آنکه روزه خوردم رمضان در عید نماز بی طهارت کردم “ابوسعید…

دل گر چه درین بادیه

دل گر چه درین بادیه بسیار شتافت یک موی ندانست و بسی موی شکافت گرچه ز دلم هزار خورشید بتافت آخر به کمال ذره‌ای راه…

درویشی کن قصد در شاه مکن

درویشی کن قصد در شاه مکن وز دامن فقر دست کوتاه مکن اندر دهن مار شو و مال مجوی در چاه نشین و طلب جاه…

در کوی خودم مسکن و ماوا

در کوی خودم مسکن و ماوا دادی در بزم وصال خود مرا جادادی القصه به صد کرشمه و ناز مرا عاشق کردی و سر به…

در راه خدا حجاب شد یک سو

در راه خدا حجاب شد یک سو زن رو جملهٔ کار خویش را یک سو زن در ماندهٔ نفس خویش گشتی و ترا یک سو…

در تکیه قلندران چو بنگم

در تکیه قلندران چو بنگم دادند در کاسه بجای لوت سنگم دادند گفتم ز چه روی خاست این خواری ما ریشم بگرفتند و به چنگم…

خواهی که کسی شوی زهستی

خواهی که کسی شوی زهستی کم کن ناخورده شراب وصل مستی کم کن با زلف بتان دراز دستی کم کن بت را چه گنه تو…

چون نیست ز هر چه هست جز

چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست چون هست ز هر چه نیست نقصان و شکست انگار که هر چه هست در عالم…

جهدی بکنم که دل زجان

جهدی بکنم که دل زجان برگیرم راه سر کوی دلستان برگیرم چون پرده میان من و دلدار منم برخیزم و خود را ز میان برگیرم…

تب را شبخون زدم در آتش

تب را شبخون زدم در آتش کشتم یک چند به تعویذ کتابش کشتم بازش یک بار در عرق کردم غرق چون لشکر فرعون در آبش…

تا چند کشم غصهٔ هر ناکس

تا چند کشم غصهٔ هر ناکس را وز خست خود خاک شوم هر کس را کارم به دعا چو برنمی‌آید راست دادم سه طلاق این…

پل بر زبر محیط قلزم بستن

پل بر زبر محیط قلزم بستن راه گردش به چرخ و انجم بستن نیش و دم مار و دم کژدم بستن بتوان نتوان دهان مردم…

بر ما در وصل بسته میدارد

بر ما در وصل بسته میدارد دوست دل را به فراق خسته میدارد دوست من‌بعد من و شکستگی بر در دوست چون دوست دل شکسته…

با گلرخ خویش گفتم_ ای

با گلرخ خویش گفتم: ای غنچه دهان هر لحظه مپوش چهره چون عشوه دهان زد خنده که: من بعکس خوبان جهان در پرده عیان باشم…

ای واقف اسرار ضیمر همه

ای واقف اسرار ضیمر همه کس در حالت عجز دستگیر همه کس یا رب تو مرا توبه ده و عذر پذیر ای توبه ده و…

ای عهد تو عهد دوستان سر

ای عهد تو عهد دوستان سر پل از مهر تو کین خیزد و از قهر تو ذل پر مشغله و میان تهی همچو دهل ای…

ای زاهد و عابد از تو در

ای زاهد و عابد از تو در ناله و آه نزدیک تو و دور ترا حال تباه کس نیست که از دست غمت جان ببرد…

ای دل چو فراق یار دیدی

ای دل چو فراق یار دیدی خون شو وی دیده موافقت بکن جیحون شو ای جان تو عزیزتر نه‌ای از یارم بی یار نخواهمت زتن…

ای خالق ذوالجلال و ای

ای خالق ذوالجلال و ای رحمان تو سامان ده کار بی سر و سامان تو خصمان مرا مطیع من می‌گردان بی رحمان را ز چشم…

ای آینهٔ ذات تو ذات همه

ای آینهٔ ذات تو ذات همه کس مرآت صفات تو صفات همه کس ضامن شدم از بهر نجات همه کس بر من بنویس سیئات همه…

آورد صبا گلی ز گلزار

آورد صبا گلی ز گلزار امید یا روح قدس شهپری افگند سفید یا کرد صبا شق ورقی از خورشید یا نامهٔ یارست که آورد نوید…

اندر همه دشت خاوران سنگی

اندر همه دشت خاوران سنگی نیست کش با من و روزگار من جنگی نیست با لطف و نوازش وصال تو مرا دردادن صد هزار جان…

آن دم که حدیث عاشقی

آن دم که حدیث عاشقی بشنودم جان و دل و دیده را به غم فرسودم می‌پنداشتم عاشق و معشوق دواند چون هر دو یکیست من…

افسوس که ایام جوانی

افسوس که ایام جوانی بگذشت دوران نشاط و کامرانی بگذشت تشنه بکنار جوی چندان خفتم کز جوی من آب زندگانی بگذشت “ابوسعید ابوالخیر رح”

از لطف تو هیچ بنده نومید

از لطف تو هیچ بنده نومید نشد مقبول تو جز مقبل جاوید نشد مهرت بکدام ذره پیوست دمی کان ذره به از هزار خورشید نشد…

از چهره همه خانه منقش

از چهره همه خانه منقش کردی وز باده رخان ما چو آتش کردی شادی و نشاط ما یکی شش کردی عیشت خوش باد عیش ما…

یک جو غم ایام نداریم

یک جو غم ایام نداریم خوشیم گر چاشت بود شام نداریم خوشیم چون پخته به ما میرسد از مطبخ غیب از کس طمع خام نداریم…

یا رب غم آنچه غیر تو در

یا رب غم آنچه غیر تو در دل ماست بردار که بیحاصلی از حاصل ماست الحمد که چون تو رهنمایی داریم کز گمشدگانیم که غم…

یا رب به محمد و علی و

یا رب به محمد و علی و زهرا یا رب به حسین و حسن و آل‌عبا کز لطف برآر حاجتم در دو سرا بی‌منت خلق…

هستی به صفاتی که درو بود

هستی به صفاتی که درو بود نهان دارد سریان در همه اعیان جهان هر وصف زعینی که بود قابل آن بر قدر قبول عین گشتست…

هر چند به صورت از تو دور

هر چند به صورت از تو دور افتادم زنهار مبر ظن که شدی از یادم در کوی وفای تو اگر خاک شوم زانجا نتواند که…

ناکامیم ای دوست ز

ناکامیم ای دوست ز خودکامی تست وین سوختگیهای من از خامی تست مگذار که در عشق تو رسوا گردم رسوایی من باعث بدنامی تست “ابوسعید…

من دانگی و نیم داشتم

من دانگی و نیم داشتم حبهٔ کم دو کوزه نبید خریده‌ام پارهٔ کم بر بربط ما نه زیر ماندست و نه بم تا کی گویی…

ما عاشق و عهد جان ما

ما عاشق و عهد جان ما مشتاقیست ماییم به درد عشق تا جان باقیست غم نقل و ندیم درد و مطرب ناله می خون جگر…

گویند که محتسب گمانی

گویند که محتسب گمانی ببرد وین پردهٔ تو پیش جهانی بدرد گویم که ازین شراب اگر محتسبست دریابد قطره‌ای به جانی بخرد “ابوسعید ابوالخیر رح”

گفتم که_ رخم به رنگ چون

گفتم که: رخم به رنگ چون کاه مکن کس را ز من و کار من آگاه مکن گفتا که: اگر وصال ما می‌طلبی گر میکشمت…

گر عشق دل مرا خریدار

گر عشق دل مرا خریدار افتد کاری بکنم که پرده از کار افتد سجادهٔ پرهیز چنان افشانم کز هر تاری هزار زنار افتد “ابوسعید ابوالخیر…

گر در طلب گوهر کانی کانی

گر در طلب گوهر کانی کانی ور زنده ببوی وصل جانی جانی القصه حدیث مطلق از من بشنو هر چیز که در جستن آنی آنی…

کارم همه ناله و خروشست

کارم همه ناله و خروشست امشب نی‌صبر پدیدست و نه هو شست امشب دوشم خوش بود ساعتی پنداری کفارهٔ خوشدلی دوشست امشب “ابوسعید ابوالخیر رح”

عودم چو نبود چوب بید

عودم چو نبود چوب بید آوردم روی سیه و موی سپید آوردم چون خود گفتی که ناامیدی کفرست فرمان تو بردم و امید آوردم “ابوسعید…

عالم به خروش لااله الا

عالم به خروش لااله الا هوست عاقل بگمان که دشمنست این یا دوست دریا به وجود خویش موجی دارد خس پندارد که این کشاکش با…

شیدای ترا روح مقدس منزل

شیدای ترا روح مقدس منزل سودای ترا عقل مجرد محمل سیاح جهان معرفت یعنی دل در بحر غمت دست به سر پای به گل “ابوسعید…

سودا به سرم همچو پلنگ

سودا به سرم همچو پلنگ اندر کوه غم بر سر غم بسان سنگ اندر کوه دور از وطن خویش و به غربت مانده چون شیر…

زاهد خوشدل که ترک دنیا

زاهد خوشدل که ترک دنیا کرده می خواره خجل که معصیت‌ها کرده ترسم که کند امید و بیم و آخر کار ناکرده چو کرده کرده…

رفتم به کلیسیای ترسا و

رفتم به کلیسیای ترسا و یهود دیدم همه با یاد تو در گفت و شنود با یاد وصال تو به بتخانه شدم تسبیح بتان زمزمه…

دوزخ شرری ز آتش سینهٔ

دوزخ شرری ز آتش سینهٔ ماست جنت اثری زین دل گنجینهٔ ماست فارغ ز بهشت و دوزخ ای دل خوش باش با درد و غمش…

دل کرد بسی نگاه در دفتر

دل کرد بسی نگاه در دفتر عشق جز دوست ندید هیچ رو در خور عشق چندانکه رخت حسن نهد بر سر حسن شوریده دلم عشق…

درماند کسی که بست در

درماند کسی که بست در خوبان دل وز مهر بتان نگشت پیوند گسل در صورت گل معنی جان دید و بماند پای دل او تا…

در گفتن ذکر حق زبان از

در گفتن ذکر حق زبان از همه به طاعت که به شب کنی نهان از همه به خواهی ز پل صراط آسان گذری نان ده…