رباعیات ابوسعید ابوالخیر
هر نعت که از قبیل خیرست
هر نعت که از قبیل خیرست و کمال باشد ز نعوت ذات پاک متعال هر وصف که در حساب شرست و وبال دارد به قصور…
هان یاران هوی و ها
هان یاران هوی و ها جوانمردان هو مردی کنی و نگاه داری سر کو گر تیر چنان رسد که بشکافد مو باید که ز یک…
میرفتم و خون دل براهم
میرفتم و خون دل براهم میریخت دوزخ دوزخ شرر ز آهم میریخت میآمدم از شوق تو بر گلشن کون دامن دامن گل از گناهم میریخت…
من از تو جدا نبودهام تا
من از تو جدا نبودهام تا بودم اینست دلیل طالع مسعودم در ذات تو ناپدیدم ار معدومم وز نور تو ظاهرم اگر موجودم “ابوسعید ابوالخیر…
ما را نبود دلی که کار
ما را نبود دلی که کار آید ازو جز ناله که هر دمی هزار آید ازو چندان گریم که کوچهها گل گردد نی روید و…
گوشم چو حدیث درد چشم تو
گوشم چو حدیث درد چشم تو شنید فیالحال دلم خون شد و از دیده چکید چشم تو نکو شود به من چون نگری تا کور…
گفتم چشمت گفت که بر مست
گفتم چشمت گفت که بر مست مپیچ گفتم دهنت گفت منه دل بر هیچ گفتم زلفت گفت پراکنده مگوی باز آوردی حکایتی پیچا پیچ “ابوسعید…
گر صید عدم شوی زخود رسته
گر صید عدم شوی زخود رسته شوی ور در صفت خویش روی بسته شوی میدان که وجود تو حجاب ره تست با خود منشین که…
گر خاک تویی خاک ترا خاک
گر خاک تویی خاک ترا خاک شدم چون خاک ترا خاک شدم پاک شدم غم سوی تو هرگز گذری مینکند آخر چه غمت از آنکه…
قومی ز خیال در غرور
قومی ز خیال در غرور افتادند و ندر طلب حور و قصور افتادند قومی متشککند و قومی به یقین از کوی تو دور دور دور…
علمی نه که از زمرهٔ
علمی نه که از زمرهٔ انسان نهمت جودی نه که از اصل کریمان نهمت نه علم و عمل نه فضل و احسان و ادب یا…
عاشق نتواند که دمی بی غم
عاشق نتواند که دمی بی غم زیست بی یار و دیار اگر بود خود غم نیست خوش آنکه بیک کرشمه جان کرد نثار هجران و…
شد دیده به عشق رهنمون دل
شد دیده به عشق رهنمون دل من تا کرد پر از غصه درون دل من زنهار اگر دلم بماند روزی از دیده طلب کنید خون…
سرمایهٔ غم ز دست آسان
سرمایهٔ غم ز دست آسان ندهم دل بر نکنم زدوست تا جان ندهم از دوست که یادگار دردی دارم آن درد به صد هزار درمان…
زان خوبتری که کس خیال تو
زان خوبتری که کس خیال تو کند یا همچو منی فکر وصال تو کند شاید که به آفرینش خود نازد ایزد که تماشای جمال تو…
راه تو بهر روش که پویند
راه تو بهر روش که پویند خوشست وصل تو بهر جهت که جویند خوشست روی تو بهر دیده که بینند نکوست نام تو بهر زبان…
دنیا نسزد ازو مشوش بودن
دنیا نسزد ازو مشوش بودن از سوز غمش دمی در آتش بودن ما هیچ و جهان هیچ و غم و شادی هیچ خوش نیست برای…
دل صافی کن که حق به دل
دل صافی کن که حق به دل مینگرد دلهای پراکنده به یک جو نخرد زاهد که کند صاف دل از بهر خدا گویی ز همه…
دردا که درین سوز و گدازم
دردا که درین سوز و گدازم کس نیست همراه درین راه درازم کس نیست در قعر دلم جواهر راز بسیست اما چه کنم محرم رازم…
در کعبه اگر دل سوی غیرست
در کعبه اگر دل سوی غیرست ترا طاعت همه فسق و کعبه دیرست ترا ور دل به خدا و ساکن میکدهای می نوش که عاقبت…
در دل همه شرک و روی بر
در دل همه شرک و روی بر خاک چه سود با نفس پلید جامهٔ پاک چه سود زهرست گناه و توبه تریاک وی است چون…
در بارگه جلالت ای عذر
در بارگه جلالت ای عذر پذیر دریاب که من آمدهام زار و حقیر از تو همه رحمتست و از من تقصیر من هیچ نیم همه…
خواهی که ترا دولت ابرار
خواهی که ترا دولت ابرار رسد مپسند که از تو بر کس آزار رسد از مرگ میندیش و غم رزق مخور کین هر دو بوقت…
چون دایره ما ز پوست
چون دایره ما ز پوست پوشان توایم در دایرهٔ حلقه بگوشان توایم گر بنوازی زجان خروشان توایم ور ننوازی هم از خموشان توایم “ابوسعید ابوالخیر…
جانم به لب از لعل خموش
جانم به لب از لعل خموش تو رسید از لعل خموش باده نوش تو رسید گوش تو شنیدهام که دردی دارد درد دل من مگر…
تا مدرسه و مناره ویران
تا مدرسه و مناره ویران نشود این کار قلندری به سامان نشود تا ایمان کفر و کفر ایمان نشود یک بنده حقیقة مسلمان نشود “ابوسعید…
تا تو هوس خدای از سر
تا تو هوس خدای از سر ننهی در هر دو جهان نباشدت روی بهی ور زانکه به بندگی فرود آری سر ز اندیشهٔ این و…
بیمهری آن بهانهجو
بیمهری آن بهانهجو میدانم بی درد و ستم عادت او میدانم جز جور و جفا عادت آن بدخو نی من شیوهٔ یار خود نکو میدانم…
بخشای بر آنکه جز تو یارش
بخشای بر آنکه جز تو یارش نبود جز خوردن اندوه تو کارش نبود در عشق تو حالتیش باشد که دمی هم با تو و هم…
با درد تو اندیشهٔ درمان
با درد تو اندیشهٔ درمان نکنم با زلف تو آرزوی ایمان نکنم جانا تو اگر جان طلبی خوش باشد اندیشهٔ جان برای جانان نکنم “ابوسعید…
ای نالهٔ پیر خانقاه از
ای نالهٔ پیر خانقاه از غم تو وی گریهٔ طفل بیگناه از غم تو افغان خروس صبح گاه از غم تو آه از غم تو…
ای شیر سرافراز زبردست
ای شیر سرافراز زبردست خدا ای تیر شهاب ثاقب شست خدا آزادم کن ز دست این بیدستان دست من و دامن تو ای دست خدا…
ای دیده نظر کن اگرت
ای دیده نظر کن اگرت بیناییست در کار جهان که سر به سر سوداییست در گوشهٔ خلوت و قناعت بنشین تنها خو کن که عافیت…
ای در طلب تو عالمی در شر
ای در طلب تو عالمی در شر و شور نزدیک تو درویش و توانگر همه عور ای با همه در حدیث و گوش همه کر…
ای چشم من از دیدن رویت
ای چشم من از دیدن رویت روشن از دیدن رویت شده خرم دل من رویت شده گل، خرم و خندان گشته روشن مه من گشته…
ای آنکه دوای دردمندان
ای آنکه دوای دردمندان دانی راز دل زار مستمندان دانی حال دل خویش را چه گویم با تو ناگفته تو خود هزار چندان دانی “ابوسعید…
آنی تو که حال دل نالان
آنی تو که حال دل نالان دانی احوال دل شکسته بالان دانی گر خوانمت از سینهٔ سوزان شنوی ور دم نزنم زبان لالان دانی “ابوسعید…
آنجا که ببایی نه پدیدی
آنجا که ببایی نه پدیدی گویی آنجا که نبایی از زمین بر رویی عاشق کنی و مراد عاشق جویی اینت خوشی و ظریفی و نیکویی…
آن آتش سوزنده که عشقش
آن آتش سوزنده که عشقش لقبست در پیکر کفر و دین چو سوزنده تبست ایمان دگر و کیش محبت دگرست پیغمبر عشق نه عجم نه…
آسان گل باغ مدعا نتوان
آسان گل باغ مدعا نتوان چید بی سرزنش خار جفا نتوان چید بشکفته گل مراد بر شاخ امید تا سر ننهی به زیر پا نتوان…
از کبر مدار هیچ در دل
از کبر مدار هیچ در دل هوسی کز کبر به جایی نرسیدست کسی چون زلف بتان شکستگی عادت کن تا صید کنی هزار دل در…
از باده بروی شیخ رنگ
از باده بروی شیخ رنگ آوردن اسلام ز جانب فرنگ آوردن ناقوس به کعبه در درنگ آوردن بتوان نتوان ترا بچنگ آوردن “ابوسعید ابوالخیر رح”
یاد تو کنم دلم به فریاد
یاد تو کنم دلم به فریاد آید نام تو برم عمر شده یاد آید هرگه که مرا حدیث تو یاد آید با من در و…
یا رب ز قناعتم توانگر
یا رب ز قناعتم توانگر گردان وز نور یقین دلم منور گردان روزی من سوختهٔ سرگردان بی منت مخلوق میسر گردان “ابوسعید ابوالخیر رح”
یا رب بدو نور دیدهٔ
یا رب بدو نور دیدهٔ پیغمبر یعنی بدو شمع دودمان حیدر بر حال من از عین عنایت بنگر دارم نظر آنکه نیفتم ز نظر “ابوسعید…
هر لقمه که بر خوان
هر لقمه که بر خوان عوانست مخور گر نفس ترا راحت جانست مخور گر نفس ترا عسل نماید بمثل آن خون دل پیر زنانست مخور…
هان مردان هان و هان
هان مردان هان و هان جوانمردان هوی مردی کنی و نگاه داری سر کوی گر تیر آید چنانکه بشکافد موی زنهار زیار خود مگر دانی…
میدان فراخ و مرد میدانی
میدان فراخ و مرد میدانی نی مردان جهان چنانکه میدانی نی در ظاهرشان به اولیا میمانند در باطنشان بوی مسلمانی نی “ابوسعید ابوالخیر رح”
معمورهٔ دل به علم آراسته
معمورهٔ دل به علم آراسته به مطمورهٔ تن ز کینه پیراسته به از هستی خود هر چه توان کاسته به هر چیز که غیر تست…
ما را به سر چاه بری دست
ما را به سر چاه بری دست زنی لاحول کنی و شست بر شست زنی بر ما به ستم همیشه دستی داری گویی عسسی و…
گه شانه کش طرهٔ لیلا
گه شانه کش طرهٔ لیلا باشی گه در سر مجنون همه سودا باشی گه آینهٔ جمال یوسف گردی گه آتش خرمن زلیخا باشی “ابوسعید ابوالخیر…
گشتی به وقوف بر مواقف
گشتی به وقوف بر مواقف قانع شد قصد مقاصدت ز مقصد مانع هرگز نشود تا نکنی کشف حجب انوار حقیقت از مطالع طالع “ابوسعید ابوالخیر…
گر صفحهٔ فولاد شود روی
گر صفحهٔ فولاد شود روی زمین در صحن سپهر گردد آیینهٔ چین از روزی تو کم نشود یک سر موی حقا که چنینست و چنینست…
گر جا به حرم ور به کلیسا
گر جا به حرم ور به کلیسا کرده زاهد عمل آنچه کرده بی جا کرده چون علم نباشد عملش خواهد بود ناکرده چو کرده کرده…
فریاد و فغان که باز در
فریاد و فغان که باز در کوی مغان میخواره ز می نه نام یابد نه نشان زانگونه نهان گشت که بر خلق جهان گشتست نهان…
عقرب سر زلف یار و مه
عقرب سر زلف یار و مه پیکر اوست با این همه کبر و ناز کاندر سر اوست شیرین دهنی و شهد در شکر اوست فرمانده…
عاشق که غمش بر همه کس
عاشق که غمش بر همه کس ظاهر بود جمعیت او تفرقهٔ خاطر بود در دهر دمی خوش نزده شاد بزیست گویا که دم خوشش دم…
شمشیر بود ابروی آن بدر
شمشیر بود ابروی آن بدر منیر و آن دیده به خون خوردن چستست چو شیر از یک سو شیر و از دگر سو شمشیر مسکین…
سر سخن دوست نمییارم گفت
سر سخن دوست نمییارم گفت در یست گرانبها نمییارم سفت ترسم که به خواب در بگویم بکسی شبهاست کزین بیم نمییارم خفت “ابوسعید ابوالخیر رح”
زان پیش که طاق چرخ اعلا
زان پیش که طاق چرخ اعلا زدهاند وین بارگه سپهر مینا زدهاند ما در عدم آباد ازل خوش خفته بی ما رقم عشق تو بر…
رازی که به شب لب تو گوید
رازی که به شب لب تو گوید با من گفتار زبان نگرددش پیرامن زان سر به گریبان سخن برنارد پیراهن حرف تنگ دارد دامن “ابوسعید…
دنیا گذران، محنت دنیا
دنیا گذران، محنت دنیا گذران نی بر پدران ماند و نی بر پسران تا بتوانی عمر به طاعت گذران بنگر که فلک چه میکند با…
دل داغ تو دارد ارنه
دل داغ تو دارد ارنه بفروختمی در دیده تویی و گرنه میدوختمی دل منزل تست ورنه روزی صدبار در پیش تو چون سپند میسوختمی “ابوسعید…
دردا که درین زمانهٔ پر
دردا که درین زمانهٔ پر غم و درد غبنا که درین دایرهٔ غم پرورد هر روز فراق دوستی باید دید هر لحظه وداع همدمی باید…
در کار کس ار قرار میباید
در کار کس ار قرار میباید هست وین یار که در کنار میباید هست هجریکه بهیچ کار میناید نیست وصلی که چو جان بکار میباید…
در دل دردیست از تو پنهان
در دل دردیست از تو پنهان که مپرس تنگ آمده چندان دلم از جان که مپرس با این همه حال و در چنین تنگدلی جا…
دایم نه لوای عشرت
دایم نه لوای عشرت افراشتنیست پیوسته نه تخم خرمی کاشتنیست این داشتنیها همه بگذاشتنیست جز روشنی رو که نگه داشتنیست “ابوسعید ابوالخیر رح”
خلقان تو ای جلال
خلقان تو ای جلال گوناگونند گاهی چو الف راست گهی چون نونند در حضرت اجلال چنان مجنونند کز خاطر و فهم آدمی بیرونند “ابوسعید ابوالخیر…
چون تیشه مباش و جمله بر
چون تیشه مباش و جمله بر خود متراش چون رنده ز کار خویش بیبهره مباش تعلیم ز اره گیر در امر معاش نیمی سوی خود…
جسمم همه اشک گشت و چشمم
جسمم همه اشک گشت و چشمم بگریست در عشق تو بی جسم همی باید زیست از من اثری نماند این عشق ز چیست چون من…
تا گرد رخ تو سنبل آمد
تا گرد رخ تو سنبل آمد بیرون صد ناله ز من چون بلبل آمد بیرون پیوسته ز گل سبزه برون میآید این طرفه که از…
تا پای تو رنجه گشت و با
تا پای تو رنجه گشت و با درد بساخت مسکین دل رنجور من از درد گداخت گویا که ز روز گار دردی دارد این درد…
بی شک الفست احد، ازو جوی
بی شک الفست احد، ازو جوی مدد وز شخص احد به ظاهر آمد احمد در ارض محمد شد و محمود آمد اذ قال الله: قل…
بر ذره نشینم بچمد تختم
بر ذره نشینم بچمد تختم بین موری بدو منزل ببرد رختم بین گر لقمه مثل ز قرص خورشید کنم تاریکی سینه آورد بختم بین “ابوسعید…
با دل گفتم که ای دل
با دل گفتم که ای دل احوال تو چیست دل دیده پر آب کرد و بسیار گریست گفتا که چگونه باشد احوال کسی کو را…
ای ناله گرت دمیست اظهاری
ای ناله گرت دمیست اظهاری کن و آن غافل مست را خبرداری کن ای دست محبت ولایت بدر آی وی باطن شرع دوستی کاری کن…
ای شیر خدا امیر حیدر
ای شیر خدا امیر حیدر فتحی وی قلعه گشای در خیبر فتحی درهای امید بر رخم بسته شده ای صاحب ذوالفقار و قنبر فتحی “ابوسعید…
ای دیده مرا عاشق یاری
ای دیده مرا عاشق یاری کردی داغم زرخ لاله عذاری کردی کاری کردی که هیچ نتوان گفتن الله الله چه خوب کاری کردی “ابوسعید ابوالخیر…
ای در صفت ذات تو حیران
ای در صفت ذات تو حیران که و مه وز هر دو جهان خدمت درگاه تو به علت تو ستانی و شفا هم تو دهی…
ای چشم تو چشم چشمه هر
ای چشم تو چشم چشمه هر چشم همه بی چشم تو نور نیست بر چشم همه چشم همه را نظر بسوی تو بود از چشم…
ای آنکه تراست عار از
ای آنکه تراست عار از دیدن من مهرت باشد بجای جان در تن من آن دست نگار بسته خواهم که زنی با خون هزار کشته…
آنم که توام ز خاک
آنم که توام ز خاک برداشتهای نقشم به مراد خویش بنگاشتهای کارم چو بدست خویش بگذاشتهای میرویم از آنسان که توام کاشتهای “ابوسعید ابوالخیر رح”
آنان که به نام نیک
آنان که به نام نیک میخوانندم احوال درون بد نمیدانندم گز زانکه درون برون بگردانندم مستوجب آنم که بسوزانندم “ابوسعید ابوالخیر رح”
امروز منم به زور بازو
امروز منم به زور بازو مغرور یکتایی من بود به عالم مشهور من همچو زمردم عدو چون افعی در دیدهٔ من نظر کند گردد کور…
آسان آسان ز خود امان
آسان آسان ز خود امان نتوان یافت وین شربت شوق رایگان نتوان یافت زان می که عزیز جان مشتاقانست یک جرعه به صد هزار جان…
از قد بلند یار و زلف
از قد بلند یار و زلف پستش وز نرگس بی خمار بی میمستش ترسا بکلیسیای گبرم بینی ناقوس بدستی و بدستی دستش “ابوسعید ابوالخیر رح”
از بس که شکستم و ببستم
از بس که شکستم و ببستم توبه فریاد همی کند ز دستم توبه دیروز به توبهای شکستم ساغر و امروز به ساغری شکستم توبه “ابوسعید…
یاد تو شب و روز قرین دل
یاد تو شب و روز قرین دل ماست سودای دلت گوشه نشین دل ماست از حلقهٔ بندگیت بیرون نرود تا نقش حیات در نگین دل…
یا رب ز کرم دری برویم
یا رب ز کرم دری برویم بگشا راهی که درو نجات باشد بنما مستغنیم از هر دو جهان کن به کرم جز یاد تو هر…
وصافی خود به رغم حاسد تا
وصافی خود به رغم حاسد تا کی ترویج چنین متاع کاسد تا کی تو معدومی خیال هستی از تو فاسد باشد خیال فاسد تا کی…
هر کو ز در عمر درآید
هر کو ز در عمر درآید برود چیزیش بجز غم نگشاید برود از سر سخن کسی نشانی ندهد ژاژی دو سه هر کسی بخاید برود…
هان تا تو نبندی به
هان تا تو نبندی به مراعاتش پشت کو با گل نرم پرورد خار درشت هان تا نشوی غره به دریای کرم کو بر لب بحر…
مهمان تو خواهم آمدن
مهمان تو خواهم آمدن جانانا متواریک و ز حاسدان پنهانا خالی کن این خانه، پس مهمان آ با ما کس را به خانه در منشانا…
مشهود و خفی چو گنج
مشهود و خفی چو گنج دقیانوسم پیدا و نهان چو شمع در فانوسم القصه درین چمن چو بید مجنون میبالم و در ترقی معکوسم “ابوسعید…
ما را نبود دلی که خرم
ما را نبود دلی که خرم گردد خود بر سر کوی ما طرب کم گردد هر شادی عالم که بما روی نهد چون بر سر…
گه زاهد تسبیح به دستم
گه زاهد تسبیح به دستم خوانند گه رندو خراباتی و مستم خوانند ای وای به روزگار مستوری من گر زانکه مرا چنانکه هستم خوانند “ابوسعید…
گفتار دراز مختصر باید
گفتار دراز مختصر باید کرد وز یار بدآموز حذر باید کرد در راه نگار کشته باید گشتن و آنگاه نگار را خبر باید کرد “ابوسعید…
گر سقف سپهر گردد آیینهٔ
گر سقف سپهر گردد آیینهٔ چین ور تختهٔ فولاد شود روی زمین از روزی تو کم نشود دان به یقین میدان که چنینست و چنینست…
گر پنهان کرد عیب و گر
گر پنهان کرد عیب و گر پیدا کرد منت دارم ازو که بس برجا کرد تاج سر من خاک سر پای کسیست کو چشم مرا…
فریاد ز شب روی و شب
فریاد ز شب روی و شب رنگیشان وز چشم سیاه و صورت زنگیشان از اول شب تا به دم آخر شب اینها همه در رقص…





