رباعیات ابوسعید ابوالخیر
من میشنوم که می نبخشایی
من میشنوم که می نبخشایی تو هر جا که شکستهایست آنجایی تو ما جمله شکستگان درگاه توایم در حال شکستگان چه فرمایی تو “ابوسعید ابوالخیر…
مستغرق نیل معصیت جامهٔ
مستغرق نیل معصیت جامهٔ ما مجموعهٔ فعل زشت هنگامهٔ ما گویند که روز حشر شب مینشود آنجا نگشایند مگر نامهٔ ما “ابوسعید ابوالخیر رح”
ما را شدهاست دین و آیین
ما را شدهاست دین و آیین همه عشق بستر همه محنتست و بالین همه عشق سبحان الله رخی و چندین همه حسن انالله دلی و…
گل از تو چراغ حسن در
گل از تو چراغ حسن در گلشن برد وز روی تو آیینه دل روشن برد هر خانه که شمع رخت افروخت درو خورشید چو ذره…
گردون کمری ز عمر فرسودهٔ
گردون کمری ز عمر فرسودهٔ ماست دریا اثری ز اشک آلودهٔ ماست دوزخ شرری ز رنج بیهودهٔ ماست فردوس دمی ز وقت آسودهٔ ماست “ابوسعید…
گر سبحهٔ صد دانه شماری
گر سبحهٔ صد دانه شماری خوبست ور جام می از کف نگذاری خوبست گفتی چه کنم چه تحفه آرم بر دوست بیدرد میا هر آنچه…
گر بر در دیر مینشانی ما
گر بر در دیر مینشانی ما را گر در ره کعبه میدوانی ما را اینها همگی لازمهٔ هستی ماست خوش آنکه ز خویش وارهانی ما…
فریاد ز دست فلک آینه گون
فریاد ز دست فلک آینه گون کز جور و جفای او جگر دارم خون روزی به هزار غم به شب میآرم تا خود فلک از…
عشقست که شیر نر زبون آید
عشقست که شیر نر زبون آید ازو از هر چه گمان بری فزون آید ازو گه دشمنیی کند که مهر افزاید گه دوستیی که بوی…
عاشق چو شوی تیغ به سر
عاشق چو شوی تیغ به سر باید خورد زهری که رسد همچو شکر باید خورد هر چند ترا بر جگر آبی نبود دریا دریا خون…





