رباعیات ابوسعید ابوالخیر
هرگاه که بینی دو سه
هرگاه که بینی دو سه سرگردانرا عیب ره مردان نتوان کرد آنرا تقلید دو سه مقلد بیمعنی بدنام کند ره جوانمردان را “ابوسعید ابوالخیر رح”
هر چند بطاعت تو عصیان و
هر چند بطاعت تو عصیان و خطاست زین غم نکشی که گشتن چرخ بلاست گر خستهای از کثرت طغیان گناه مندیش که ناخدای این بحر…
ناقوس نواز گر ز من دارد
ناقوس نواز گر ز من دارد عار سجاده نشین اگر ز من کرده کنار من نیز به رغم هر دو انداختهام تسبیح در آتش، آتش…
من بی تو دمی قرار نتوانم
من بی تو دمی قرار نتوانم کرد احسان ترا شمار نتوانم کرد گر بر تن من زفان شود هر مویی یک شکر تو از هزار…
ما کشتهٔ عشقیم و جهان
ما کشتهٔ عشقیم و جهان مسلخ ماست ما بیخور و خوابیم و جهان مطبخ ماست ما را نبود هوای فردوس از آنک صدمرتبه بالاتر از…
گویند دل آیینهٔ آیین
گویند دل آیینهٔ آیین عجبست دوری رخ شاهدان خودبین عجبست در آینه روی شاهدان نیست عجب خود شاهد و خود آینهاش این عجبست “ابوسعید ابوالخیر…
گفتم که کرایی تو بدین
گفتم که کرایی تو بدین زیبایی گفتا خود را که من خودم یکتایی هم عشقم و هم عاشق و هم معشوقم هم آینه جمال و…
گر عدل کنی بر جهانت
گر عدل کنی بر جهانت خوانند ور ظلم کنی سگ عوانت خوانند چشم خردت باز کن و نیک ببین تا زین دو کدام به که…
گر در سفرم تویی رفیق
گر در سفرم تویی رفیق سفرم ور در حضرم تویی انیس حضرم القصه بهر کجا که باشد گذرم جز تو نبود هیچ کسی در نظرم…
کبریست درین وهم که
کبریست درین وهم که پنهانی نیست برداشتن سرم به آسانی نیست ایمانش هزار دفعه تلقین کردم این کافر را سر مسلمانی نیست “ابوسعید ابوالخیر رح”
عهدی به سر زبان خود
عهدی به سر زبان خود بربستی صد خانه پر از بتان یکی نشکستی تو پنداری به یک شهادت رستی فردات کند خمار کاکنون مستی “ابوسعید…
عالم ار نهای ز عبرت
عالم ار نهای ز عبرت عاری نهری جاری به طورهای طاری وندر همه طورهای نهر جاری سریست حقیقة الحقایق ساری “ابوسعید ابوالخیر رح”
شوریده دلی و غصه گردون
شوریده دلی و غصه گردون گردون گریان چشمی و اشک جیحون جیحون کاهیده تنی و شعله خرمن خرمن هر شعله ز کوه قاف افزون افزون…
سودت نکند به خانه در
سودت نکند به خانه در بنشستن دامنت به دامنم بباید بستن کان روز که دست ما به دامان تواست ما را نتوان ز دامنت بگسستن…
زان ناله که در بستر غم
زان ناله که در بستر غم دوشم بود غمهای جهان جمله فراموشم بود یاران همه درد من شنیدند ولی یاری که درو کرد اثر گوشم…
رفتم به طبیب و گفتم از
رفتم به طبیب و گفتم از درد نهان گفتا: از غیر دوست بر بند زبان گفتم که: غذا؟ گفت: همین خون جگر گفتم: پرهیز؟ گفت:…
دورم اگر از سعادت خدمت
دورم اگر از سعادت خدمت تو پیوسته دلست آینهٔ طلعت تو از گرمی آفتاب هجرم چه غمست دارم چو پناه سایهٔ دولت تو “ابوسعید ابوالخیر…
دل کیست که گویم از برای
دل کیست که گویم از برای غم تست یا آنکه حریم تن سرای غم تست لطفیست که میکند غمت با دل من ورنه دل تنگ…
دردی داریم و سینهٔ
دردی داریم و سینهٔ بریانی عشقی داریم و دیدهٔ گریانی عشقی و چه عشق، عشق عالم سوزی دردی و چه درد، درد بیدرمانی “ابوسعید ابوالخیر…
در کوی تو میدهند جانی به
در کوی تو میدهند جانی به جوی جانی چه بود که کاروانی به جوی از وصل تو یک جو بجهانی ارزد زین جنس که ماییم…
در دیر شدم ماحضری آوردند
در دیر شدم ماحضری آوردند یعنی ز شراب ساغری آوردند کیفیت او مرا ز خود بیخود کرد بردند مرا و دیگری آوردند “ابوسعید ابوالخیر رح”
در بحر یقین که در تحقیق
در بحر یقین که در تحقیق بسیست گرداب درو چو دام و کشتی نفسیست هر گوش صدف حلقهٔ چشمیست پر آب هر موج اشارهای ز…
خوبان همه صید صبح خیزان
خوبان همه صید صبح خیزان باشند در بند دعای اشک ریزان باشند تا تو سگ نفس را به فرمان باشی آهو چشمان ز تو گریزان…
چون گل بگلاب شسته رویی
چون گل بگلاب شسته رویی داری چون مشک بمی حل شده مویی داری چون عرصه گه قیامت از انبه خلق پر آفت و محنت سر…
جهدی بکن ار پند پذیری دو
جهدی بکن ار پند پذیری دو سه روز تا پیشتر از مرگ بمیری دو سه روز دنیا زن پیریست چه باشد ار تو با پیر…
تا ولولهٔ عشق تو در گوشم
تا ولولهٔ عشق تو در گوشم شد عقل و خرد و هوش فراموشم شد تا یک ورق از عشق تو از بر کردم سیصد ورق…
تا در نرسد وعدهٔ هر کار
تا در نرسد وعدهٔ هر کار که هست سودی ندهد یاری هر یار که هست تا زحمت سرمای زمستان نکشد پر گل نشود دامن هر…
پاکی و منزهی و بی همتایی
پاکی و منزهی و بی همتایی کس را نرسد ملک بدین زیبایی خلقان همه خفتهاند و درها بسته یا رب تو در لطف بما بگشایی…
بر گوش دلم ز غیب آواز
بر گوش دلم ز غیب آواز رسان مرغ دل خسته را به پرواز رسان یا رب که به دوستی مردان رهت این گمشدهٔ مرا به…
با علم اگر عمل برابر
با علم اگر عمل برابر گردد کام دو جهان ترا میسر گردد مغرور مشو به خود که خواندی ورقی زان روز حذر کن که ورق…
ای نیک نکرده و بدیها
ای نیک نکرده و بدیها کرده و آنگاه نجات خود تمنا کرده بر عفو مکن تکیه که هرگز نبود ناکرده چو کرده کرده چون ناکرده…
ای عشق تو مایهٔ جنون دل
ای عشق تو مایهٔ جنون دل من حسن رخ تو ریخته خون دل من من دانم و دل که در وصالت چونم کس را چه…
ای رونق کیش بتپرستان از
ای رونق کیش بتپرستان از تو وی غارت دین صد مسلمان از تو کفر از من و عشق از من و زنار از من دل…
ای دل اگر آن عارض دلجو
ای دل اگر آن عارض دلجو بینی ذرات جهان را همه نیکو بینی در آینه کم نگر که خودبین نشوی خود آینه شو تا همگی…
ای خالق خلق رهنمایی
ای خالق خلق رهنمایی بفرست بر بندهٔ بینوا نوایی بفرست کار من بیچاره گره در گرهست رحمی بکن و گره گشایی بفرست “ابوسعید ابوالخیر رح”
ای آینه را داده جلا صورت
ای آینه را داده جلا صورت تو یک آینه کس ندید بی صورت تو نی نی که ز لطف در همه آینهها خود آمدهای به…
آنها که ز معبود خبر
آنها که ز معبود خبر یافتهاند از جملهٔ کاینات سر یافتهاند دریوزه همی کنند مردان ز نظر مردان همه از قرب نظر یافتهاند “ابوسعید ابوالخیر…
اندر صف دوستان ما باش و
اندر صف دوستان ما باش و مترس خاک در آستان ما باش و مترس گر جمله جهان قصد به جان تو کنند فارغ دل شو،…
آن دل که تو دیدهای زغم
آن دل که تو دیدهای زغم خون شد و رفت وز دیدهٔ خون گرفته بیرون شد و رفت روزی به هوای عشق سیری میکرد لیلی…
افتاده منم به گوشهٔ بیت
افتاده منم به گوشهٔ بیت حزن غمهای جهان مونس غمخانهٔ من یا رب تو به فضل خویش دندانم را بخشای به روح حضرت ویس قرن…
از گردش افلاک و نفاق
از گردش افلاک و نفاق انجم سر رشتهٔ کار خویشتن کردم گم از پای فتادهام مرا دست بگیر ای قبلهٔ هفتم ای امام هشتم “ابوسعید…
از چرخ فلک گردش یکسان
از چرخ فلک گردش یکسان مطلب وز دور زمانه عدل سلطان مطلب روزی پنج در جهان خواهی بود آزار دل هیچ مسلمان مطلب “ابوسعید ابوالخیر…
یاقوت ز دیده ریختم تا چه
یاقوت ز دیده ریختم تا چه کنی در پای غم تو بیختم تا چه کنی از هر که به تو گریختم سود نکرد از تو…
یا رب ز گناه زشت خود
یا رب ز گناه زشت خود منفعلم وز قول بد و فعل بد خود خجلم فیضی به دلم ز عالم قدس رسان تا محو شود…
یا رب بگشا گره ز کار من
یا رب بگشا گره ز کار من زار رحمی که زعقل عاجزم در همه کار جز در گه تو کی بودم در گاهی محروم ازین…
هرگز دلم از یاد تو غافل
هرگز دلم از یاد تو غافل نشود گر جان بشود مهر تو از دل نشود افتاده ز روی تو در آیینهٔ دل عکسی که به…
هجران ترا چو گرم شد
هجران ترا چو گرم شد هنگامه بر آتش من قطره فشان از خامه من رفتم و مرغ روح من پیش تو ماند تا همچو کبوتر…
میگفتم یار و میندانستم
میگفتم یار و میندانستم کیست میگفتم عشق و میندانستم چیست گر یار اینست چون توان بی او بود ور عشق اینست چون توان بی او…
من بودم دوش و آن بت بنده
من بودم دوش و آن بت بنده نواز از من همه لابه بود و از وی همه ناز شب رفت و حدیث ما به پایان…
ما طی بساط ملک هستی
ما طی بساط ملک هستی کردیم بی نقض خودی خداپرستی کردیم بر ما می وصل نیک میپیوندد تف بر رخ می که زود مستی کردیم…
گویند به حشر گفتگو خواهد
گویند به حشر گفتگو خواهد بود وان یار عزیز تندخو خواهد بود از خیر محض جز نکویی ناید خوش باش که عاقبت نکو خواهد بود…
گفتم صنما لاله رخا
گفتم صنما لاله رخا دلدارا در خواب نمای چهره باری یارا گفتا که روی به خواب بی ما وانگه خواهی که دگر به خواب بینی…
گر طالب راه حق شوی ره
گر طالب راه حق شوی ره پیداست او راست بود با تو، تو گر باشی راست وانگه که به اخلاص و درون صافی او را…
گر خلق چنانکه من منم
گر خلق چنانکه من منم دانندم همچون سگ ز در بدر رانندم ور زانکه درون برون بگردانندم مستوجب آنم که بسوزانندم “ابوسعید ابوالخیر رح”
قومی که حقست قبلهٔ
قومی که حقست قبلهٔ همتشان تا سر داری مکش سر از خدمتشان آنرا که چشیده زهر آفاق زدهر خاصیت تریاق دهد صحبتشان “ابوسعید ابوالخیر رح”
عنبر زلفی که ماه در چنبر
عنبر زلفی که ماه در چنبر اوست شیرین سخنی که شهد در شکر اوست زان چندان بار نامه کاندر سر اوست فرمانده روزگار فرمانبر اوست…
عاشق همه دم فکر غم دوست
عاشق همه دم فکر غم دوست کند معشوق کرشمهای که نیکوست کند ما جرم و گنه کنیم و او لطف و کرم هر کس چیزی…
شوخی که به دیده بود دایم
شوخی که به دیده بود دایم جایش رفت از نظرم سر و قد رعنایش گشت از پی او قطره ز نان مردم چشم چندان که…
سهلست مرا بر سر خنجر
سهلست مرا بر سر خنجر بودن یا بهر مراد خویش بی سر بودن تو آمدهای که کافری را بکشی غازی چو تویی خوشست کافر بودن…
زان میخوردم که روح
زان میخوردم که روح پیمانهٔ اوست زان مست شدم که عقل دیوانهٔ اوست دودی به من آمد آتشی با من زد زان شمع که آفتاب…
رخسار تو بی نقاب دیدن
رخسار تو بی نقاب دیدن نتوان دیدار تو بی حجاب دیدن نتوان مادام که در کمال اشراق بود سر چشمهٔ آفتاب دیدن نتوان “ابوسعید ابوالخیر…
دور از تو فضای دهر بر من
دور از تو فضای دهر بر من تنگست دارم دلکی که زیر صد من سنگست عمریست که مدتش زمانرا عارست جانیست که بردنش اجلرا ننگست…
دل عادت و خوی جنگجوی تو
دل عادت و خوی جنگجوی تو گرفت جان گوهر همت سر کوی تو گرفت گفتم به خط تو جانب ما را گیر آن هم طرف…
دردیکه ز من جان بستاند
دردیکه ز من جان بستاند اینست عشقی که کسش چاره نداند اینست چشمی که همیشه خون فشاند اینست آنشب که به روزم نرساند اینست “ابوسعید…
در کوی تو من سوخته دامن
در کوی تو من سوخته دامن بودم وز آتش غم سوخته خرمن بودم آری جانا دوش به بامت بودم گفتی دزدست دزد نبد من بودم…
در دیده بجای خواب آبست
در دیده بجای خواب آبست مرا زیرا که بدیدنت شتابست مرا گویند بخواب تا به خوابش بینی ای بیخبران چه جای خوابست مرا “ابوسعید ابوالخیر…
در باغ کجا روم که نالد
در باغ کجا روم که نالد بلبل بی تو چه کنم جلوهٔ سرو و سنبل یا قد تو هست آنچه میدارد سرو یا روی تو…
خیام تنت بخیمه میماند
خیام تنت بخیمه میماند راست سلطان روحست و منزلش دار بقاست فراش اجل برای دیگر منزل از پافگند خیمه چو سلطان برخاست “ابوسعید ابوالخیر رح”
چون شب برسد ز صبح خیزان
چون شب برسد ز صبح خیزان میباش چون شام شود زاشک ریزان میباش آویز در آنکه ناگزیرست ترا وز هر چه خلاف او گریزان میباش…
جمعیت خلق را رها خواهی
جمعیت خلق را رها خواهی کرد یعنی ز همه روی بما خواهی کرد پیوند به دیگران ندامت دارد محکم مکن این رشته که واخواهی کرد…
تا مهر ابوتراب دمساز
تا مهر ابوتراب دمساز منست حیدر بجهان همدم و همراز منست این هر دو جگر گوشه دو بالند مرا مشکن بالم که وقت پرواز منست…
تا چند حدیث قامت و زلف
تا چند حدیث قامت و زلف نگار تا کی باشی تو طالب بوس و کنار گر زانکه نهای دروغزن عاشقوار در عشق چو او هزار…
پرسید ز من کسیکه معشوق
پرسید ز من کسیکه معشوق تو کیست گفتم که فلان کسست مقصود تو چیست بنشست و به هایهای بر من بگریست کز دست چنان کسی…
بر شکل بتان رهزن عشاق
بر شکل بتان رهزن عشاق حقست لا بل که عیان در همه آفاق حقست چیزیکه بود ز روی تقلید جهان والله که همان بوجه اطلاق…
با فاقه و فقر هم نشینم
با فاقه و فقر هم نشینم کردی بی خویش و تبار و بی قرینم کردی این مرتبهٔ مقربان در تست آیا به چه خدمت این…
ای نه دلهٔ ده دله هر ده
ای نه دلهٔ ده دله هر ده یله کن صراف وجود باش و خود را چله کن یک صبح با خلاص بیا بر در دوست…
ای صافی دعوی ترا معنی
ای صافی دعوی ترا معنی درد فردا به قیامت این عمل خواهی برد شرمت بادا اگر چنین خواهی زیست ننگت بادا اگر چنان خواهی مرد…
ای ذات و صفات تو مبرا
ای ذات و صفات تو مبرا زعیوب یک نام ز اسماء تو علام غیوب رحم آر که عمر و طاقتم رفت بباد نه نوح بود…
ای دل بر دوست تحفه جز
ای دل بر دوست تحفه جز جان نبری دردت چو دهند نام درمان نبری بی درد زدرد دوست نالان گشتی خاموش که عرض دردمندان نبری…
ای حیدر شهسوار وقت مددست
ای حیدر شهسوار وقت مددست ای زبدهٔ هشت و چار وقت مددست من عاجزم از جهان و دشمن بسیار ای صاحب ذوالفقار وقت مددست “ابوسعید…
ای آنکه گشایندهٔ هر بند
ای آنکه گشایندهٔ هر بند تویی بیرون ز عبارت چه و چند تویی این دولت من بس که منم بندهٔ تو این عزت من بس…
آواز در آمد بنگر یار
آواز در آمد بنگر یار منست من خود دانم کرا غم کار منست سیصد گل سرخ بر رخ یار منست خیزم بچنم که گل چدن…
اندر شش و چار غایب آید
اندر شش و چار غایب آید ناگاه در هشت و دو اسب خویش دارد کوتاه در هفتم و سوم بفرستد چیزی اندر نه و پنچ…
آن دشمن دوست بود دیدی که
آن دشمن دوست بود دیدی که چه کرد یا اینکه بغور او رسیدی که چه کرد میگفت همان کنم که خواهد دل تو دیدی که…
اسرار ملک بین که بغول
اسرار ملک بین که بغول افتادست وان سکهٔ زر بین که بپول افتادست وان دست برافشاندن مردان زد و کون اکنون بترانهٔ کچول افتادست “ابوسعید…
از کفر سر زلف وی ایمان
از کفر سر زلف وی ایمان میریخت وز نوش لبش چشمهٔ حیوان میریخت چون کبک خرامنده بصد رعنایی میرفت و ز خاک قدمش جان میریخت…
از جملهٔ دردهای بی
از جملهٔ دردهای بی درمانم وز جملهٔ سوز داغ بی پایانم سوزندهتر آنست که چون مردم چشم در چشم منی و دیدنت نتوانم “ابوسعید ابوالخیر…
یار آمد و گفت خسته میدار
یار آمد و گفت خسته میدار دلت دایم به امید بسته میدار دلت ما را به شکستگان نظرها باشد ما را خواهی شکسته میدار دلت…
یا رب ز کمال لطف خاصم
یا رب ز کمال لطف خاصم گردان واقف بحقایق خواصم گردان از عقل جفا کار دل افگار شدم دیوانهٔ خود کن و خلاصم گردان “ابوسعید…
یا رب به رسالت رسول
یا رب به رسالت رسول الثقلین یا رب به غزا کنندهٔ بدر و حنین عصیان مرا دو حصه کن در عرصات نیمی به حسن ببخش…
هرگز المی چو فرقت جانان
هرگز المی چو فرقت جانان نیست دردی بتر از واقعهٔ هجران نیست گر ترک وداع کردهام معذورم تو جان منی وداع جان آسان نیست “ابوسعید…
هر جا که وجود کرده سیرست
هر جا که وجود کرده سیرست ای دل میدان به یقین که محض خیرست ای دل هر شر ز عدم بود، عدم غیر وجود پس…
میرست زدشت خاوران لالهٔ
میرست زدشت خاوران لالهٔ آل چون دانهٔ اشک عاشقان در مه و سال بنمود چو روی دوست از پرده جمال چون صورت حال من شدش…
من بندهٔ عاصیم رضای تو
من بندهٔ عاصیم رضای تو کجاست تاریک دلم نور و صفای تو کجاست ما را تو بهشت اگر به طاعت بخشی این بیع بود لطف…
ما قبلهٔ طاعت آن دو رو
ما قبلهٔ طاعت آن دو رو میدانیم ایمان سر زلف مشکبو میدانیم با این همه دلدار به ما نیکو نیست ما طالع خویش را نکو…
گه میگردم بر آتش هجر
گه میگردم بر آتش هجر کباب گه سر گردان بحر غم همچو حباب القصه چو خار و خس درین دیر خراب گه بر سر آتشم…
گفتار نکو دارم و کردارم
گفتار نکو دارم و کردارم نیست از گفت نکوی بی عمل عارم نیست دشوار بود کردن و گفتن آسان آسان بسیار و هیچ دشوارم نیست…
گر طاعت خود نقش کنم بر
گر طاعت خود نقش کنم بر نانی و آن نان بنهم پیش سگی بر خوانی و آن سگ سالی گرسنه در زندانی از ننگ بر…
گر چشم تو در مقام ناز
گر چشم تو در مقام ناز آید باز بیمار تو بر سر نیاز آید باز ور حسن تو یک جلوه کند بر عارف از راه…
قدت قدم زبار محنت خم کرد
قدت قدم زبار محنت خم کرد چشمت چشمم چو چشمهها پر نم کرد خالت حالم چو روز من تیره نمود زلفت کارم چو تار خود…





