ای آنکه گشایندهٔ هر بند

ای آنکه گشایندهٔ هر بند تویی بیرون ز عبارت چه و چند تویی این دولت من بس که منم بندهٔ تو این عزت من بس…

آواز در آمد بنگر یار

آواز در آمد بنگر یار منست من خود دانم کرا غم کار منست سیصد گل سرخ بر رخ یار منست خیزم بچنم که گل چدن…

اندر شش و چار غایب آید

اندر شش و چار غایب آید ناگاه در هشت و دو اسب خویش دارد کوتاه در هفتم و سوم بفرستد چیزی اندر نه و پنچ…

آن دشمن دوست بود دیدی که

آن دشمن دوست بود دیدی که چه کرد یا اینکه بغور او رسیدی که چه کرد میگفت همان کنم که خواهد دل تو دیدی که…

اسرار ملک بین که بغول

اسرار ملک بین که بغول افتادست وان سکهٔ زر بین که بپول افتادست وان دست برافشاندن مردان زد و کون اکنون بترانهٔ کچول افتادست “ابوسعید…

از کفر سر زلف وی ایمان

از کفر سر زلف وی ایمان میریخت وز نوش لبش چشمهٔ حیوان میریخت چون کبک خرامنده بصد رعنایی میرفت و ز خاک قدمش جان میریخت…

از جملهٔ دردهای بی

از جملهٔ دردهای بی درمانم وز جملهٔ سوز داغ بی پایانم سوزنده‌تر آنست که چون مردم چشم در چشم منی و دیدنت نتوانم “ابوسعید ابوالخیر…

یار آمد و گفت خسته میدار

یار آمد و گفت خسته میدار دلت دایم به امید بسته می‌دار دلت ما را به شکستگان نظرها باشد ما را خواهی شکسته میدار دلت…

یا رب ز کمال لطف خاصم

یا رب ز کمال لطف خاصم گردان واقف بحقایق خواصم گردان از عقل جفا کار دل افگار شدم دیوانهٔ خود کن و خلاصم گردان “ابوسعید…

یا رب به رسالت رسول

یا رب به رسالت رسول الثقلین یا رب به غزا کنندهٔ بدر و حنین عصیان مرا دو حصه کن در عرصات نیمی به حسن ببخش…

هرگز المی چو فرقت جانان

هرگز المی چو فرقت جانان نیست دردی بتر از واقعهٔ هجران نیست گر ترک وداع کرده‌ام معذورم تو جان منی وداع جان آسان نیست “ابوسعید…

هر جا که وجود کرده سیرست

هر جا که وجود کرده سیرست ای دل می‌دان به یقین که محض خیرست ای دل هر شر ز عدم بود، عدم غیر وجود پس…

می‌رست زدشت خاوران لالهٔ

می‌رست زدشت خاوران لالهٔ آل چون دانهٔ اشک عاشقان در مه و سال بنمود چو روی دوست از پرده جمال چون صورت حال من شدش…

من بندهٔ عاصیم رضای تو

من بندهٔ عاصیم رضای تو کجاست تاریک دلم نور و صفای تو کجاست ما را تو بهشت اگر به طاعت بخشی این بیع بود لطف…

ما قبلهٔ طاعت آن دو رو

ما قبلهٔ طاعت آن دو رو می‌دانیم ایمان سر زلف مشکبو می‌دانیم با این همه دلدار به ما نیکو نیست ما طالع خویش را نکو…

گه میگردم بر آتش هجر

گه میگردم بر آتش هجر کباب گه سر گردان بحر غم همچو حباب القصه چو خار و خس درین دیر خراب گه بر سر آتشم…

گفتار نکو دارم و کردارم

گفتار نکو دارم و کردارم نیست از گفت نکوی بی عمل عارم نیست دشوار بود کردن و گفتن آسان آسان بسیار و هیچ دشوارم نیست…

گر طاعت خود نقش کنم بر

گر طاعت خود نقش کنم بر نانی و آن نان بنهم پیش سگی بر خوانی و آن سگ سالی گرسنه در زندانی از ننگ بر…

گر چشم تو در مقام ناز

گر چشم تو در مقام ناز آید باز بیمار تو بر سر نیاز آید باز ور حسن تو یک جلوه کند بر عارف از راه…

قدت قدم زبار محنت خم کرد

قدت قدم زبار محنت خم کرد چشمت چشمم چو چشمه‌ها پر نم کرد خالت حالم چو روز من تیره نمود زلفت کارم چو تار خود…

عمری به هوس باد هوی

عمری به هوس باد هوی پیمودم در هر کاری خون جگر پالودم در هر چه زدم دست زغم فرسودم دست از همه باز داشتم آسودم…

عاشق من و دیوانه من و

عاشق من و دیوانه من و شیدا من شهره من و افسانه من و رسوا من کافر من و بت پرست من ترسا من اینها…

شمعم که همه نهان فرو

شمعم که همه نهان فرو می‌گریم می‌خندم و هر زمان فرو می‌گریم چون هیچ کس از گریه من آگه نیست خوش خوش بمیان جان فرو…

سلطان گوید که نقد

سلطان گوید که نقد گنجینهٔ من صوفی گوید که دلق پشمینهٔ من عاشق گوید که درد دیرینهٔ من من دانم و من که چیست در…

زان دم که قرین محنت

زان دم که قرین محنت وافغانم هر لحظه ز هجران به لب آید جانم محروم ز خاک آستانت زانم کز سیل سرشک خود گذر نتوانم…

رخساره‌ات تازه گل گلشن

رخساره‌ات تازه گل گلشن روح نازک بود آن قدر که هر شام و صبوح نزدیک به دیده گر خیالش گذرد از سایهٔ خار دیده گردد…

دنیای دنی پر هوس را چه

دنیای دنی پر هوس را چه کنی آلودهٔ هر ناکس و کس را چه کنی آن یار طلب کن که ترا باشد و بس معشوقهٔ…

دل رفت بر کسیکه سیماش

دل رفت بر کسیکه سیماش خوشست غم خوش نبود ولیک غمهاش خوشست جان میطلبد نمیدهم روزی چند در جان سخنی نیست، تقاضاش خوشست “ابوسعید ابوالخیر…

دردا که همه روی به ره

دردا که همه روی به ره باید کرد وین مفرش عاشقی دو ته باید کرد بر طاعت و خیر خود نباید نگریست در رحمت و…

در کوی تو سر در سر خنجر

در کوی تو سر در سر خنجر بنهم چون مهرهٔ جان عشق تو در بر بنهم نامردم اگر عشق تو از دل بکنم سودای تو…

در دوزخم ار زلف تو در

در دوزخم ار زلف تو در چنگ آید از حال بهشتیان مرا ننگ آید ور بی تو به صحرای بهشتم خوانند صحرای بهشت بر دلم…

در باغ روم کوی توام یاد

در باغ روم کوی توام یاد آید بر گل نگرم روی توام یاد آید در سایهٔ سرو اگر دمی بنشینم سرو قد دلجوی توام یاد…

خواهی که خدا کار نکو با

خواهی که خدا کار نکو با تو کند ارواح ملایک همه رو با تو کند یا هر چه رضای او در آنست بکن یا راضی…

چون حق به تفاصیل شئون

چون حق به تفاصیل شئون گشت بیان مشهود شد این عالم پر سود و زیان گر باز روند عالم و عالمیان با رتبهٔ اجمال حق…

جز وصل تو دل به هر چه

جز وصل تو دل به هر چه بستم توبه بی یاد تو هر جا که نشستم توبه در حضرت تو توبه شکستم صدبار زین توبه…

تا مرد به تیغ عشق بی سر

تا مرد به تیغ عشق بی سر نشود اندر ره عشق و عاشقی بر نشود هر یار طلب کنی و هم سر خواهی آری خواهی…

تا چند به گرد سر ایمان

تا چند به گرد سر ایمان گردم وقتست کز افعال پشیمان گردم خاکم ز کلیسیا و آبم ز شراب کافرتر از آنم که مسلمان گردم…

بیطاعت حق بهشت و رضوان

بیطاعت حق بهشت و رضوان مطلب بی‌خاتم دین ملک سلیمان مطلب گر منزلت هر دو جهان میخواهی آزار دل هیچ مسلمان مطلب “ابوسعید ابوالخیر رح”

بر چهره ندارم زمسلمانی

بر چهره ندارم زمسلمانی رنگ بر من دارد شرف سگ اهل فرنگ آن رو سیهم که باشد از بودن من دوزخ را ننگ و اهل…

با شیر و پلنگ هر که آمیز

با شیر و پلنگ هر که آمیز کند از تیر دعای فقر پرهیز کند آه دل درویش به سوهان ماند گر خود نبرد برنده را…

ای نالهٔ پیر قرطه پوش از

ای نالهٔ پیر قرطه پوش از غم تو وی نعرهٔ رند می‌فروش از غم تو افغان مغان نیره‌نوش از غم تو خون دل عاشقان بجوش…

ای عشق به درد تو سری

ای عشق به درد تو سری می‌باید صید تو ز من قوی‌تری می‌باید من مرغ به یک شعله کبابم بگذار کین آتش را سمندری می‌باید…

ای ذات تو در صفات اعیان

ای ذات تو در صفات اعیان ساری اوصاف تو در صفاتشان متواری وصف تو چو ذات مطلقست اما نیست در ضمن مظاهر از تقید عاری…

ای در همه شان ذات تو پاک

ای در همه شان ذات تو پاک از شین نه در حق تو کیف توان گفت نه این از روی تعقل همه غیرند و صفات…

ای خاک نشین درگه قدر تو

ای خاک نشین درگه قدر تو ماه دست هوس از دامن وصلت کوتاه در کوی تو زان خانه گرفتم که مباد آزرده شود خیالت از…

ای آنکه سپهر را پر از

ای آنکه سپهر را پر از ابر کنی وز لطف نظر به سوی هر گبر کنی کردند تمام خانه‌های تو خراب ای خانه خراب تا…

انواع خطا گر چه خدا

انواع خطا گر چه خدا می‌بخشد هر اسم عطیه‌ای جدا می‌بخشد در هر آنی حقیقت عالم را یک اسم فنا یکی بقا می‌بخشد “ابوسعید ابوالخیر…

آن یار که عهد دوستداری

آن یار که عهد دوستداری بشکست میرفت و منش گرفته دامن در دست می‌گفت دگر باره به خواب‌م بینی پنداشت که بعد ازو مرا خوابی…

آن بخت ندارم که به کامت

آن بخت ندارم که به کامت بینم یا در گذری هم به سلامت بینم وصل تو بهیچگونه دستم ناید نامت بنویسم و به نامت بینم…

اسرار ازل را نه تو دانی

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من وین حرف معما نه تو خوانی و نه من هست از پس پرده گفتگوی من و…

از کعبه رهیست تا به مقصد

از کعبه رهیست تا به مقصد پیوست وز جانب میخانه رهی دیگر هست اما ره میخانه ز آبادانی راهیست که کاسه می‌رود دست بدست “ابوسعید…

از بیم رقیب طوف کویت

از بیم رقیب طوف کویت نکنم وز طعنهٔ خلق گفتگویت نکنم لب بستم و از پای نشستم اما این نتوانم که آرزویت نکنم “ابوسعید ابوالخیر…

یادت کنم ار شاد و اگر

یادت کنم ار شاد و اگر غمگینم نامت برم ار خیزم اگر بنشینم با یاد تو خو کرده‌ام ای دوست چنانک در هرچه نظر کنم…

یا رب در دل به غیر خود

یا رب در دل به غیر خود جا مگذار در دیدهٔ من گرد تمنا مگذار گفتم گفتم ز من نمی‌آید هیچ رحمی رحمی مرا به…

یا پست و بلند دهر را

یا پست و بلند دهر را سرکوبی یا خار و خس زمانه را جاروبی تا چند توان وضع مکرر دیدن عزلی نصبی قیامتی آشوبی “ابوسعید…

هر نعت که از قبیل خیرست

هر نعت که از قبیل خیرست و کمال باشد ز نعوت ذات پاک متعال هر وصف که در حساب شرست و وبال دارد به قصور…

هان یاران هوی و ها

هان یاران هوی و ها جوانمردان هو مردی کنی و نگاه داری سر کو گر تیر چنان رسد که بشکافد مو باید که ز یک…

میرفتم و خون دل براهم

میرفتم و خون دل براهم میریخت دوزخ دوزخ شرر ز آهم میریخت می‌آمدم از شوق تو بر گلشن کون دامن دامن گل از گناهم میریخت…

من از تو جدا نبوده‌ام تا

من از تو جدا نبوده‌ام تا بودم اینست دلیل طالع مسعودم در ذات تو ناپدیدم ار معدومم وز نور تو ظاهرم اگر موجودم “ابوسعید ابوالخیر…

ما را نبود دلی که کار

ما را نبود دلی که کار آید ازو جز ناله که هر دمی هزار آید ازو چندان گریم که کوچه‌ها گل گردد نی روید و…

گوشم چو حدیث درد چشم تو

گوشم چو حدیث درد چشم تو شنید فی‌الحال دلم خون شد و از دیده چکید چشم تو نکو شود به من چون نگری تا کور…

گفتم چشمت گفت که بر مست

گفتم چشمت گفت که بر مست مپیچ گفتم دهنت گفت منه دل بر هیچ گفتم زلفت گفت پراکنده مگوی باز آوردی حکایتی پیچا پیچ “ابوسعید…

گر صید عدم شوی زخود رسته

گر صید عدم شوی زخود رسته شوی ور در صفت خویش روی بسته شوی می‌دان که وجود تو حجاب ره تست با خود منشین که…

گر خاک تویی خاک ترا خاک

گر خاک تویی خاک ترا خاک شدم چون خاک ترا خاک شدم پاک شدم غم سوی تو هرگز گذری می‌نکند آخر چه غمت از آنکه…

قومی ز خیال در غرور

قومی ز خیال در غرور افتادند و ندر طلب حور و قصور افتادند قومی متشککند و قومی به یقین از کوی تو دور دور دور…

علمی نه که از زمرهٔ

علمی نه که از زمرهٔ انسان نهمت جودی نه که از اصل کریمان نهمت نه علم و عمل نه فضل و احسان و ادب یا…

عاشق نتواند که دمی بی غم

عاشق نتواند که دمی بی غم زیست بی یار و دیار اگر بود خود غم نیست خوش آنکه بیک کرشمه جان کرد نثار هجران و…

شد دیده به عشق رهنمون دل

شد دیده به عشق رهنمون دل من تا کرد پر از غصه درون دل من زنهار اگر دلم بماند روزی از دیده طلب کنید خون…

سرمایهٔ غم ز دست آسان

سرمایهٔ غم ز دست آسان ندهم دل بر نکنم زدوست تا جان ندهم از دوست که یادگار دردی دارم آن درد به صد هزار درمان…

زان خوبتری که کس خیال تو

زان خوبتری که کس خیال تو کند یا همچو منی فکر وصال تو کند شاید که به آفرینش خود نازد ایزد که تماشای جمال تو…

راه تو بهر روش که پویند

راه تو بهر روش که پویند خوشست وصل تو بهر جهت که جویند خوشست روی تو بهر دیده که بینند نکوست نام تو بهر زبان…

دنیا نسزد ازو مشوش بودن

دنیا نسزد ازو مشوش بودن از سوز غمش دمی در آتش بودن ما هیچ و جهان هیچ و غم و شادی هیچ خوش نیست برای…

دل صافی کن که حق به دل

دل صافی کن که حق به دل می‌نگرد دلهای پراکنده به یک جو نخرد زاهد که کند صاف دل از بهر خدا گویی ز همه…

دردا که درین سوز و گدازم

دردا که درین سوز و گدازم کس نیست همراه درین راه درازم کس نیست در قعر دلم جواهر راز بسیست اما چه کنم محرم رازم…

در کعبه اگر دل سوی غیرست

در کعبه اگر دل سوی غیرست ترا طاعت همه فسق و کعبه دیرست ترا ور دل به خدا و ساکن میکده‌ای می نوش که عاقبت…

در دل همه شرک و روی بر

در دل همه شرک و روی بر خاک چه سود با نفس پلید جامهٔ پاک چه سود زهرست گناه و توبه تریاک وی است چون…

در بارگه جلالت ای عذر

در بارگه جلالت ای عذر پذیر دریاب که من آمده‌ام زار و حقیر از تو همه رحمتست و از من تقصیر من هیچ نیم همه…

خواهی که ترا دولت ابرار

خواهی که ترا دولت ابرار رسد مپسند که از تو بر کس آزار رسد از مرگ میندیش و غم رزق مخور کین هر دو بوقت…

چون دایره ما ز پوست

چون دایره ما ز پوست پوشان توایم در دایرهٔ حلقه بگوشان توایم گر بنوازی زجان خروشان توایم ور ننوازی هم از خموشان توایم “ابوسعید ابوالخیر…

جانم به لب از لعل خموش

جانم به لب از لعل خموش تو رسید از لعل خموش باده نوش تو رسید گوش تو شنیده‌ام که دردی دارد درد دل من مگر…

تا مدرسه و مناره ویران

تا مدرسه و مناره ویران نشود این کار قلندری به سامان نشود تا ایمان کفر و کفر ایمان نشود یک بنده حقیقة مسلمان نشود “ابوسعید…

تا تو هوس خدای از سر

تا تو هوس خدای از سر ننهی در هر دو جهان نباشدت روی بهی ور زانکه به بندگی فرود آری سر ز اندیشهٔ این و…

بی‌مهری آن بهانه‌جو

بی‌مهری آن بهانه‌جو می‌دانم بی درد و ستم عادت او می‌دانم جز جور و جفا عادت آن بدخو نی من شیوهٔ یار خود نکو می‌دانم…

بخشای بر آنکه جز تو یارش

بخشای بر آنکه جز تو یارش نبود جز خوردن اندوه تو کارش نبود در عشق تو حالتیش باشد که دمی هم با تو و هم…

با درد تو اندیشهٔ درمان

با درد تو اندیشهٔ درمان نکنم با زلف تو آرزوی ایمان نکنم جانا تو اگر جان طلبی خوش باشد اندیشهٔ جان برای جانان نکنم “ابوسعید…

ای نالهٔ پیر خانقاه از

ای نالهٔ پیر خانقاه از غم تو وی گریهٔ طفل بی‌گناه از غم تو افغان خروس صبح گاه از غم تو آه از غم تو…

ای شیر سرافراز زبردست

ای شیر سرافراز زبردست خدا ای تیر شهاب ثاقب شست خدا آزادم کن ز دست این بی‌دستان دست من و دامن تو ای دست خدا…

ای دیده نظر کن اگرت

ای دیده نظر کن اگرت بیناییست در کار جهان که سر به سر سوداییست در گوشهٔ خلوت و قناعت بنشین تنها خو کن که عافیت…

ای در طلب تو عالمی در شر

ای در طلب تو عالمی در شر و شور نزدیک تو درویش و توانگر همه عور ای با همه در حدیث و گوش همه کر…

ای چشم من از دیدن رویت

ای چشم من از دیدن رویت روشن از دیدن رویت شده خرم دل من رویت شده گل، خرم و خندان گشته روشن مه من گشته…

ای آنکه دوای دردمندان

ای آنکه دوای دردمندان دانی راز دل زار مستمندان دانی حال دل خویش را چه گویم با تو ناگفته تو خود هزار چندان دانی “ابوسعید…

آنی تو که حال دل نالان

آنی تو که حال دل نالان دانی احوال دل شکسته بالان دانی گر خوانمت از سینهٔ سوزان شنوی ور دم نزنم زبان لالان دانی “ابوسعید…

آنجا که ببایی نه پدیدی

آنجا که ببایی نه پدیدی گویی آنجا که نبایی از زمین بر رویی عاشق کنی و مراد عاشق جویی اینت خوشی و ظریفی و نیکویی…

آن آتش سوزنده که عشقش

آن آتش سوزنده که عشقش لقبست در پیکر کفر و دین چو سوزنده تبست ایمان دگر و کیش محبت دگرست پیغمبر عشق نه عجم نه…

آسان گل باغ مدعا نتوان

آسان گل باغ مدعا نتوان چید بی سرزنش خار جفا نتوان چید بشکفته گل مراد بر شاخ امید تا سر ننهی به زیر پا نتوان…

از کبر مدار هیچ در دل

از کبر مدار هیچ در دل هوسی کز کبر به جایی نرسیدست کسی چون زلف بتان شکستگی عادت کن تا صید کنی هزار دل در…

از باده بروی شیخ رنگ

از باده بروی شیخ رنگ آوردن اسلام ز جانب فرنگ آوردن ناقوس به کعبه در درنگ آوردن بتوان نتوان ترا بچنگ آوردن “ابوسعید ابوالخیر رح”

یاد تو کنم دلم به فریاد

یاد تو کنم دلم به فریاد آید نام تو برم عمر شده یاد آید هرگه که مرا حدیث تو یاد آید با من در و…

یا رب ز قناعتم توانگر

یا رب ز قناعتم توانگر گردان وز نور یقین دلم منور گردان روزی من سوختهٔ سرگردان بی منت مخلوق میسر گردان “ابوسعید ابوالخیر رح”

یا رب بدو نور دیدهٔ

یا رب بدو نور دیدهٔ پیغمبر یعنی بدو شمع دودمان حیدر بر حال من از عین عنایت بنگر دارم نظر آنکه نیفتم ز نظر “ابوسعید…