پی در گاوست و گاو در

پی در گاوست و گاو در کهسارست ماهی سریشمین بدریا بارست بز در کمرست و توز در بلغارست زه کردن این کمان بسی دشوارست “ابوسعید…

بگریختم از عشق تو ای

بگریختم از عشق تو ای سیمین تن باشد که زغم باز رهم مسکین من عشق آمد واز نیم رهم باز آورد مانندهٔ خونیان رسن در…

باز آی که تا صدق نیازم

باز آی که تا صدق نیازم بینی بیداری شبهای درازم بینی نی نی غلطم که خود فراق تو بتا کی زنده گذاردم که بازم بینی…

اینک سر کوی دوست اینک سر

اینک سر کوی دوست اینک سر راه گر تو نروی روندگان را چه گناه جامه چه کنی کبود و نیلی و سیاه دل صاف کن…

ای کاش مرا به نفت

ای کاش مرا به نفت آلایندی آتش بزدندی و نبخشایندی در چشم عزیز من نمک سایندی وز دوست جدا شدن نفرمایندی “ابوسعید ابوالخیر رح”

ای شاه ولایت دو عالم

ای شاه ولایت دو عالم مددی بر عجز و پریشانی حالم مددی ای شیر خدا زود به فریادم رس جز حضرت تو پیش که نالم…

ای دلبر عیسی نفس ترسایی

ای دلبر عیسی نفس ترسایی خواهم که به پیش بنده بی ترس آیی گه اشک زدیدهٔ ترم خشک کنی گه بر لب خشک من لب…

ای خوانده ترا خدا ولی

ای خوانده ترا خدا ولی ادر کنی بر تو ز نبی نص جلی ادر کنی دستم تهی و لطف تو بی پایانست یا حضرت مرتضی…

ای برهمن آن عذار چون

ای برهمن آن عذار چون لاله پرست رخسار نگار چارده ساله پرست گر چشم خدای بین نداری باری خورشید پرست شو نه گوساله پرست “ابوسعید…

ای از تو به باغ هر گلی

ای از تو به باغ هر گلی را رنگی هر مرغی را زشوق تو آهنگی با کوه زاندوه تو رمزی گفتم برخاست صدای ناله از…

آنرا که فنا شیوه و فقر

آنرا که فنا شیوه و فقر آیینست نه کشف یقین نه معرفت نه دینست رفت او زمیان همین خدا ماند خدا الفقر اذا تم هو…

آن روز که نور بر ثریا

آن روز که نور بر ثریا بستند وین منطقه بر میان جوزا بستند در کتم عدم بسان آتش بر شمع عشقت به هزار رشته بر…

افعال بدم ز خلق پنهان

افعال بدم ز خلق پنهان می‌کن دشوار جهان بر دلم آسان می‌کن امروز خوشم به دار و فردا با من آنچ از کرم تو می‌سزد…

از هجر تو ای نگار اندر

از هجر تو ای نگار اندر نارم می‌سوزم ازین درد و دم اندر نارم تا دست به گردن تو اندر نارم آغشته به خون چو…

از درد نشان مده که در

از درد نشان مده که در جان تو نیست بگذر ز ولایتیکه آن زان تو نیست از بی‌خردی بود که با جوهریان لاف از گهری…

ابریست که خون دیده بارد

ابریست که خون دیده بارد غم تو زهریست که تریاق ندارد غم تو در هر نفسی هزار محنت زده را بی دل کند و زدین…

یک لحظه چراغ آرزوهاپف کن

یک لحظه چراغ آرزوهاپف کن قطع نظر از جمال هر یوسف کن زین شهد یک انگشت به کام تو کشم از لذت اگر مست نگردی…

یا رب نظری بر من سرگردان

یا رب نظری بر من سرگردان کن لطفی بمن دلشدهٔ حیران کن با من مکن آنچه من سزای آنم آنچ از کرم و لطف تو…

یا رب تو چنان کن که

یا رب تو چنان کن که پریشان نشوم محتاج برادران و خویشان نشوم بی منت خلق خود مرا روزی ده تا از در تو بر…

هم در ره معرفت بسی

هم در ره معرفت بسی تاخته‌ام هم در صف عالمان سر انداخته‌ام چون پرده ز پیش خویش برداشته‌ام بشناخته‌ام که هیچ نشناخته‌ام “ابوسعید ابوالخیر رح”

هر چند که جان عارف آگاه

هر چند که جان عارف آگاه بود کی در حرم قدس تواش راه بود دست همه اهل کشف و ارباب شهود از دامن ادراک تو…

نقاش رخت ز طعنها آسودست

نقاش رخت ز طعنها آسودست کز هر چه تمام‌تر بود بنمودست رخسار و لبت چنانکه باید بودست گویی که کسی برزو فرمودست “ابوسعید ابوالخیر رح”

من کیستم آتش به دل

من کیستم آتش به دل افروخته‌ای وز خرمن دهر دیده بر دوخته‌ای در راه وفا چو سنگ و آتش گردم شاید که رسم به صبحت…

مجنون و پریشان توام دستم

مجنون و پریشان توام دستم گیر سرگشته و حیران توام دستم گیر هر بی سر و پا چو دستگیری دارد من بی سر و سامان…

ما بین دو عین یار از نون

ما بین دو عین یار از نون تا میم بینی الفی کشیده بر صفحهٔ سیم نی نی غلطم که از کمال اعجاز انگشت نبیست کرده…

گفتی که شب آیم ارچه

گفتی که شب آیم ارچه بیگاه شود شاید که زبان خلق کوتاه شود بر خفته کجا نهان توانی کردن کز بوی خوش تو مرده آگاه…

گر کار تو نیکست به تدبیر

گر کار تو نیکست به تدبیر تو نیست ور نیز بدست هم ز تقصیر تو نیست تسلیم و رضا پیشه کن و شاد بزی چون…

گر دست تضرع به دعا

گر دست تضرع به دعا بردارم بیخ و بن کوهها ز جا بردارم لیکن ز تفضلات معبود احد فاصبر صبرا جمیل را بردارم “ابوسعید ابوالخیر…

کی باشد و کی لباس هستی

کی باشد و کی لباس هستی شده شق تابان گشته جمال وجه مطلق دل در سطوات نور او مستهلک جان در غلبات شوق او مستغرق…

غمناکم و از کوی تو با غم

غمناکم و از کوی تو با غم نروم جز شاد و امیدوار و خرم نروم از درگه همچو تو کریمی هرگز نومید کسی نرفت و…

عشق آن صفتی نیست که

عشق آن صفتی نیست که بتوان گفتن وین در به سر الماس نشاید سفتن سوداست که می‌پزیم والله که عشق بکر آمد و بکر هم…

طالع سر عافیت فروشی دارد

طالع سر عافیت فروشی دارد همت هوس پلاس پوشی دارد جایی که به یک سؤال بخشند دو کون استغنایم سر خموشی دارد “ابوسعید ابوالخیر رح”

سیمابی شد هوا و زنگاری

سیمابی شد هوا و زنگاری دشت ای دوست بیا و بگذر از هرچه گذشت گر میل وفا داری اینک دل و جان ور رای جفا…

زلفش بکشی شب دراز آید

زلفش بکشی شب دراز آید ازو ور بگذاری چنگل باز آید ازو ور پیچ و خمش ز یک دگر باز کنی عالم عالم مشک فراز…

روزی ز پی گلاب می‌گردیدم

روزی ز پی گلاب می‌گردیدم پژمرده عذار گل در آتش دیدم گفتم که چه کرده‌ای که میسوزندت گفتا که درین باغ دمی خندیدم “ابوسعید ابوالخیر…

دی زلف عبیر بیز عنبر

دی زلف عبیر بیز عنبر سایت از طرف بناگوش سمن سیمایت در پای تو افتاد و بزاری می‌گفت سر تا پایم فدای سر تا پایت…

دل وقت سماع بوی دلدار

دل وقت سماع بوی دلدار برد ما را به سراپردهٔ اسرار برد این زمزمهٔ مرکب مر روح تراست بردارد و خوش به عالم یار برد…

دستی نه که از نخل تو

دستی نه که از نخل تو چینم ثمری پایی نه که در کوی تو یابم گذری چشمی نه که بر خویش بگریم قدری رویی نه…

در مصطبها درد کشان ما

در مصطبها درد کشان ما باشیم بدنامی را نام و نشان ما باشیم از بد بترانی که تو شان می‌بینی چون نیک ببینی بدشان ما…

در عشق تو ای نگار پر

در عشق تو ای نگار پر کینه و جنگ گشتیم سرا پای جهان با دل تنگ شد دست زکار و ماند پا از رفتار این…

در چنگ غم تو دل سرودی

در چنگ غم تو دل سرودی نکند پیش تو فغان و ناله سودی نکند نالیم به ناله‌ای که آگه نشوی سوزیم به آتشی که دودی…

دارم ز خدا خواهش جنات

دارم ز خدا خواهش جنات نعیم زاهد به ثواب و من به امید عظیم من دست تهی میروم او تحفه به دست تا زین دو…

حاصل زدر تو دایما کام

حاصل زدر تو دایما کام جهان لطف تو بود باعث آرام جهان با فیض خدا تا بابد تابان باد مهر علمت مدام بر بام جهان…

چشمی به سحاب همنشین

چشمی به سحاب همنشین می‌باید خاطر به نشاط خشمگین می‌باید سر بر سر دار و سینه بر سینهٔ تیغ آسایش عاشقان چنین می‌باید “ابوسعید ابوالخیر…

تیری ز کمانخانه ابروی تو

تیری ز کمانخانه ابروی تو جست دل پرتو وصل را خیالی بر بست خوشخوش زدلم گذشت و میگفت بناز ما پهلوی چون تویی نخواهیم نشست…

تا زلف تو شاه گشت و

تا زلف تو شاه گشت و رخسار تو تخت افکند دلم برابر تخت تو رخت روزی بینی مرا شده کشتهٔ بخت حلقم شده در حلقهٔ…

پیوسته تو دل ربوده‌ای

پیوسته تو دل ربوده‌ای معذوری غم هیچ نیازموده‌ای معذوری من بی تو هزار شب به خون در خفتم تو بی تو شبی نبوده‌ای معذوری “ابوسعید…

بستان رخ تو گلستان آرد

بستان رخ تو گلستان آرد بار لعل تو حیوت جاودان آرد بار بر خاک فشان قطره‌ای از لعل لبت تا بوم و بر زمانه جان…

باز آ باز آ هر آنچه هستی

باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ این درگه ما درگه نومیدی نیست صد بار…

این عمر به ابر نوبهاران

این عمر به ابر نوبهاران ماند این دیده به سیل کوهساران ماند ای دوست چنان بزی که بعد از مردن انگشت گزیدنی به یاران ماند…

ای قبلهٔ هر که مقبل آمد

ای قبلهٔ هر که مقبل آمد کویت روی دل مقبلان عالم سویت امروز کسی کز تو بگرداند روی فردا بکدام روی بیند رویت “ابوسعید ابوالخیر…

ای شعلهٔ طور طور پر نور

ای شعلهٔ طور طور پر نور از تو وی مست به نیم جرعه منصور از تو هر شی جهان جهان منشور از تو من از…

ای دل همه خون شوی

ای دل همه خون شوی شکیبایی چیست وی جان بدرآ اینهمه رعنایی چیست ای دیده چه مردمیست شرمت بادا نادیده به حال دوست بینایی چیست…

ای خواجه ز فکر گور غم

ای خواجه ز فکر گور غم می‌باید اندر دل و دیده سوز و نم می‌باید صد وقت برای کار دنیا داری یک وقت به فکر…

ای پشت تو گرم کرده سنجاب

ای پشت تو گرم کرده سنجاب و سمور یکسان به مذاق تو چه شیرین و چه شور از جانب عشق بانگ بر بانگ و تو…

اول همه جام آشنایی دادی

اول همه جام آشنایی دادی آخر بستم زهر جدایی دادی چون کشته شدم بگفتی این کشتهٔ کیست داد از تو که داد بی‌وفایی دادی “ابوسعید…

آنرا که حلال زادگی عادت

آنرا که حلال زادگی عادت و خوست عیب همه مردمان به چشمش نیکوست معیوب همه عیب کسان می‌نگرد از کوزه همان برون تراود که دروست…

آن رشته که قوت روانست

آن رشته که قوت روانست مرا آرامش جان ناتوانست مرا بر لب چو کشی جان کشدم از پی آن پیوند چو با رشتهٔ جانست مرا…

افسوس که کس با خبر از

افسوس که کس با خبر از دردم نیست آگاه ز حال چهرهٔ زردم نیست ای دوست برای دوستیها که مراست دریاب که تا درنگری گردم…

از نخل ترش بار چو باران

از نخل ترش بار چو باران میریخت وز صفحهٔ رخ گل بگریبان میریخت از حسرت خاکپای آن تازه نهال سیلاب ز چشم آب حیوان میریخت…

از دفتر عشق هر که فردی

از دفتر عشق هر که فردی دارد اشک گلگون و چهر زردی دارد بر گرد سری شود که شوریست درو قربان دلی رود که دردی…

ابر از دهقان که ژاله

ابر از دهقان که ژاله می‌روید ازو دشت از مجنون که لاله می‌روید ازو خلد از صوفی و حور عین از زاهد ما و دلکی…

یک نیم رخت الست منکم

یک نیم رخت الست منکم ببعید یک نیم دگر ان عذابی لشدید بر گرد رخت نبشته یحی و یمیت من مات من العشق فقد مات…

یا رب من اگر گناه بی حد

یا رب من اگر گناه بی حد کردم دانم به یقین که بر تن خود کردم از هرچه مخالف رضای تو بود برگشتم و توبه…

یا رب تو به فضل مشکلم

یا رب تو به فضل مشکلم آسان کن از فضل و کرم درد مرا درمان کن بر من منگر که بی کس و بی هنرم…

هستی که عیان نیست روان

هستی که عیان نیست روان در شانی در شان دگر جلوه کند هر آنی این نکته بجو ز کل یوم فی شان گر بایدت از…

هر چند که دل به وصل

هر چند که دل به وصل شادان کردیم دیدیم که خاطرت پریشان کردیم خوش باش که ما خوی به هجران کردیم بر خود دشوار و…

نقاش اگر ز موی پرگار کند

نقاش اگر ز موی پرگار کند نقش دهن تنگ تو دشوار کند آن تنگی و نازکی که دارد دهنت ترسم که نفس لب تو افگار…

من صرفه برم که بر صفم

من صرفه برم که بر صفم اعدا زد مشتی خاک لطمه بر دریا زد ما تیغ برهنه‌ایم در دست قضا شد کشته هر آنکه خویش…

مردان خدا ز خاکدان دگرند

مردان خدا ز خاکدان دگرند مرغان هوا ز آشیان دگرند منگر تو ازین چشم بدیشان کایشان فارغ ز دو کون و در مکان دگرند “ابوسعید…

ما با می و مستی سر تقوی

ما با می و مستی سر تقوی داریم دنیی طلبیم و میل عقبی داریم کی دنیی و دین هر دو بهم آید راست اینست که…

گفتی که به وقت مجلس

گفتی که به وقت مجلس افروختنی آیا که چه نکتهاست بردوختنی ای بی‌خبر از سوخته و سوختنی عشق آمدنی بود نه آموختنی “ابوسعید ابوالخیر رح”

گر فضل کنی ندارم از عالم

گر فضل کنی ندارم از عالم باک ور عدل کنی شوم به یک باره هلاک روزی صدبار گویم ای صانع پاک مشتی خاکم چه آید…

گر درویشی مکن تصرف در

گر درویشی مکن تصرف در هیچ نه شادی کن بهیچ و نه غم خور هیچ خرسند بدان باش که در ملک خدای در دنیی و…

کردیم هر آن حیله که عقل

کردیم هر آن حیله که عقل آن دانست تا بو که توان راه به جانان دانست ره می‌نبریم وهم طمع می‌نبریم نتوان دانست بو که…

غم جمله نصیب چرخ خم

غم جمله نصیب چرخ خم بایستی یا با غم من صبر بهم بایستی یا مایهٔ غم چو عمر کم بایستی یا عمر به اندازهٔ غم…

عشق آمد و خاک محنتم بر

عشق آمد و خاک محنتم بر سر ریخت زان برق بلا به خرمنم اخگر ریخت خون در دل و ریشهٔ تنم سوخت چنان کز دیده…

صوفی به سماع دست از آن

صوفی به سماع دست از آن افشاند تا آتش دل به حیلتی بنشاند عاقل داند که دایه گهوارهٔ طفل از بهر سکون طفل می‌جنباند “ابوسعید…

سوفسطایی که از خرد

سوفسطایی که از خرد بی‌خبرست گوید عالم خیالی اندر گذرست آری عالم همه خیالیست ولی پیوسته حقیقتی درو جلوه گرست “ابوسعید ابوالخیر رح”

زنار پرست زلف عنبر بویت

زنار پرست زلف عنبر بویت محراب نشین گوشهٔ ابرویت یا رب تو چه کعبه‌ای که باشد شب و روز روی دل کافر و مسلمان سویت…

روزم به غم جهان فرسوده

روزم به غم جهان فرسوده گذشت شب در هوس بوده و نابوده گذشت عمری که ازو دمی جهانی ارزد القصه به فکرهای بیهوده گذشت “ابوسعید…

دی تازه گلی ز گلشن آورد

دی تازه گلی ز گلشن آورد نسیم کز نکهت آن مشام جان یافت شمیم نی نی غلطم که صفحه‌ای بود از سیم مشکین رقمش معطر…

دل وصل تو ای مهر گسل

دل وصل تو ای مهر گسل می‌خواهد ایام وصال متصل می‌خواهد مقصود من از خدای باشد وصلت امید چنان شود که دل می‌خواهد “ابوسعید ابوالخیر…

دستی که زدی به ناز در

دستی که زدی به ناز در زلف تو چنگ چشمی که زدیدنت زدل بردی زنگ آن چشم ببست بی توام دیده به خون و آن…

در مدرسه اسباب عمل

در مدرسه اسباب عمل می‌بخشند در میکده لذت ازل می‌بخشند آنجا که بنای خانهٔ رندانست سرمایهٔ ایمان به سبل می‌بخشند “ابوسعید ابوالخیر رح”

در سینه کسی که راز

در سینه کسی که راز پنهانش نیست چون زنده نماید او ولی جانش نیست رو درد طلب که علتت بی‌دردیست دردیست که هیچگونه درمانش نیست…

در خانه خود نشسته بودم

در خانه خود نشسته بودم دلریش وز بار گنه فگنده بودم سر پیش بانگی آمد که غم مخور ای درویش تو در خور خود کنی…

دارم دلکی غمین بیامرز و

دارم دلکی غمین بیامرز و مپرس صد واقعه در کمین بیامرز و مپرس شرمنده شوم اگر بپرسی عملم یا اکرم‌اکرمین بیامرز و مپرس “ابوسعید ابوالخیر…

حورا به نظارهٔ نگارم صف

حورا به نظارهٔ نگارم صف زد رضوان بعجب بماند و کف بر کف زد آن خال سیه بر آن رخ مطرف زد ابدال زبیم چنگ…

چشمم که نداشت تاب نظارهٔ

چشمم که نداشت تاب نظارهٔ یار شد اشک فشان به پیش آن سیم عذار در سیل سرشک عکس رخسارش دید نقش عجبی بر آب زد…

تسبیح ملک را و صفا رضوان

تسبیح ملک را و صفا رضوان را دوزخ بد را بهشت مر نیکان را دیبا جم را و قیصر و خاقان را جانان ما را…

تا روی ترا بدیدم ای شمع

تا روی ترا بدیدم ای شمع تراز نی کار کنم نه روزه دارم نه نماز چون با تو بوم مجاز من جمله نماز چون بی…

پیریم ولی چو عشق را ساز

پیریم ولی چو عشق را ساز آید هنگام نشاط و طرب و ناز آید از زلف رسای تو کمندی فگنیم بر گردن عمر رفته تا…

بردارم دل گر از جهان

بردارم دل گر از جهان فرمایی فرمان برم ار سود و زیان فرمایی بنشینم اگر بر سر آتش گویی برخیزم اگر از سر جان فرمایی…

با یار موافق آشنایی

با یار موافق آشنایی خوشتر وز همدم بی‌وفا جدایی خوشتر چون سلطنت زمانه بگذاشتنیست پیوند به ملک بینوایی خوشتر “ابوسعید ابوالخیر رح”

ایدل چو فراقش رگ جان

ایدل چو فراقش رگ جان بگشودت منمای بکس خرقهٔ خون آلودت می‌نال چنانکه نشنوند آوازت می‌سوز چنانکه برنیاید دودت “ابوسعید ابوالخیر رح”

ای فضل تو دستگیر من،

ای فضل تو دستگیر من، دستم گیر سیر آمده‌ام ز خویشتن، دستم گیر تا چند کنم توبه و تا کی شکنم ای توبه ده و…

ای سبزی سبزهٔ بهاران از

ای سبزی سبزهٔ بهاران از تو وی سرخی روی گلعذاران از تو آه دل و اشک بی قراران از تو فریاد که باد از تو…

ای دل غم عشق از برای من

ای دل غم عشق از برای من و تست سر بر خط او نه که سزای من و تست تو چاشنی درد ندانی ورنه یکدم…

ای خالق ذوالجلال وحی

ای خالق ذوالجلال وحی رحمان سازندهٔ کارهای بی سامانان خصمان مرا مطیع من می‌گردان بی‌رحمان را رحیم من می‌گردان “ابوسعید ابوالخیر رح”