گر زانکه هزار کعبه آزاد

گر زانکه هزار کعبه آزاد کنی به زان نبود که خاطری شاد کنی گر بنده کنی ز لطف آزادی را بهتر که هزار بنده آباد…

گر با غم عشق سازگار آید

گر با غم عشق سازگار آید دل بر مرکب آرزو سوار آید دل گر دل نبود کجا وطن سازد عشق ور عشق نباشد به چه…

فردا که زوال شش جهت

فردا که زوال شش جهت خواهد بود قدر تو به قدر معرفت خواهد بود در حسن صفت کوش که در روز جزا حشر تو به…

عشقم که بهر رگم غمی

عشقم که بهر رگم غمی پیوندست دردم که دلم بدرد حاجتمندست صبرم که بکام پنجهٔ شیرم هست شکرم که مدام خواهشم خرسندست “ابوسعید ابوالخیر رح”

عاشق به یقین دان که

عاشق به یقین دان که مسلمان نبود در مذهب عشق کفر و ایمان نبود در عشق دل و عقل و تن و جان نبود هر…

شاهی‌طلبی برو گدای همه

شاهی‌طلبی برو گدای همه باش بیگانه زخویش و آشنای همه باش خواهی که ترا چو تاج بر سر دارند دست همه گیر و خاک پای…

سبزی بهشت و نوبهار از تو

سبزی بهشت و نوبهار از تو برند آنجا که به خلد یادگار از تو برند در چینستان نقش و نگار از تو برند ایران همه…

رویت بینم چو چشم را باز

رویت بینم چو چشم را باز کنم تن دل شودم چو با تویی راز کنم جز نام تو پاسخ ندهد هیچ کسی هر جا که…

دیروز که چشم تو بمن در

دیروز که چشم تو بمن در نگریست خلقی بهزار دیده بر من بگریست هر روز هزار بار در عشق تو ام میباید مرد و باز…

دنیا به جوی وفا ندارد ای

دنیا به جوی وفا ندارد ای دوست هر لحظه هزار مغز سرگشتهٔ اوست میدان که خدای دشمنش میدارد گر دشمن حق نه‌ای چرا داری دوست…

دل بر سر عهد استوار

دل بر سر عهد استوار خویشست جان در غم تو بر سر کار خویشست از دل هوس هر دو جهانم بر خاست الا غم تو…

در هر سحری با تو همی

در هر سحری با تو همی گویم راز بر درگه تو همی کنم عرض نیاز بی منت بندگانت ای بنده نواز کار من بیچارهٔ سرگشته…

در ظلمت حیرت ار گرفتار

در ظلمت حیرت ار گرفتار شوی خواهی که ز خواب جهل بیدار شوی در صدق طلب نجات، زیرا که به صدق شایستهٔ فیض نور انوار…

در درد شکی نیست که

در درد شکی نیست که درمانی هست با عشق یقینست که جانانی هست احوال جهان چو دم به دم میگردد شک نیست در این که…

دارم گنهان ز قطره باران

دارم گنهان ز قطره باران بیش از شرم گنه فگنده‌ام سر در پیش آواز آید که سهل باشد درویش تو در خور خود کنی و…

حمدا لک رب نجنی منک فلاح

حمدا لک رب نجنی منک فلاح شکرا لک فی کل مساء و صباح من عندک فتح کل باب ربی افتح لی ابواب فتوح و فتاح…

چندت گفتم که دیده بردوز

چندت گفتم که دیده بردوز ای دل در راه بلا فتنه میندوز ای دل اکنون که شدی عاشق و بدروز ای دل تن درده و…

جانا به زمین خاوران خاری

جانا به زمین خاوران خاری نیست کش با من و روزگار من کاری نیست با لطف و نوازش جمال تو مرا دردادن صد هزار جان…

تا شیر بدم شکار من بود

تا شیر بدم شکار من بود پلنگ پیروز شدم به هرچه کردم آهنگ تا عشق ترا به بر درآوردم تنگ از بیشه برون کرد مرا…

تا بتوانی بکش به جان بار

تا بتوانی بکش به جان بار دلی می‌کوش که تا شوی ز دل یار دلی آزار دلی مجو که ناگاه کنی کار دو جهان در…

بی پا و سران دشت خون

بی پا و سران دشت خون آشامی مردند ز حسرت و غم ناکامی محنت زدگان وادی شوق ترا هجران کشد و اجل کشد بدنامی “ابوسعید…

ببرید ز من نگار هم

ببرید ز من نگار هم خانگیم بدرید به تن لباس فرزانگیم مجنون به نصیحت دلم آمده‌است بنگر به کجا رسیده دیوانگیم “ابوسعید ابوالخیر رح”

آیینه صفت بدست او نیکویی

آیینه صفت بدست او نیکویی زین سوی نموده‌ای ولی زان سویی او دیده ترا که عین هستی تو اوست زانش تو ندیده‌ای که عکس اویی…

ای کرده غمت غارت هوش دل

ای کرده غمت غارت هوش دل ما درد تو شده خانه فروش دل ما رمزی که مقدسان ازو محرومند عشق تو مر او گفت به…

ای شمع چو ابر گریه و

ای شمع چو ابر گریه و زاری کن وی آه جگر سوز سپه‌داری کن چون بهرهٔ وصل او نداری ای دل دندان بجگر نه و…

ای دوست ای دوست ای دوست

ای دوست ای دوست ای دوست ای دوست جور تو از آنکشم که روی تو نکوست مردم گویند بهشت خواهی یا دوست ای بیخبران بهشت…

ای در دل من اصل تمنا همه

ای در دل من اصل تمنا همه تو وی در سر من مایهٔ سودا همه تو هر چند به روزگار در می‌نگرم امروز همه تویی…

ای پیر و جوان دهر شاد از

ای پیر و جوان دهر شاد از غم تو فارغ دل هیچ کس مباد از غم تو مسکین من بیچاره درین عالم خاک سرگردانم چو…

ای آنکه بر آرنده حاجات

ای آنکه بر آرنده حاجات تویی هم کافل و کافی مهمات تویی سر دل خویش را چه گویم با تو چون عالم سر و الخفیات…

آنروز که آتش محبت افروخت

آنروز که آتش محبت افروخت عاشق روش سوز ز معشوق آموخت از جانب دوست سرزد این سوز و گداز تا در نگرفت شمع پروانه نسوخت…

آن عشق که هست جزء لاینفک

آن عشق که هست جزء لاینفک ما حاشا که شود به عقل ما مدرک ما خوش آنکه ز نور او دمد صبح یقین ما را…

الله، به فریاد من بی کس

الله، به فریاد من بی کس رس فضل و کرمت یار من بی کس بس هر کس به کسی و حضرتی مینازد جز حضرت تو…

از هستی خویش تا پشیمان

از هستی خویش تا پشیمان نشوی سر حلقهٔ عارفان و مستان نشوی تا در نظر خلق نگردی کافر در مذهب عاشقان مسلمان نشوی “ابوسعید ابوالخیر…

از ساحت دل غبار کثرت

از ساحت دل غبار کثرت رفتن به زانکه به هرزه در وحدت سفتن مغرور سخن مشو که توحید خدا واحد دیدن بود نه واحد گفتن…

ار کشتن من دو چشم مستت

ار کشتن من دو چشم مستت خواهد شک نیست که طبع بت پرستت خواهد ترسنده از آنم که اگر بر دستت من کشته شوم که…

یا سرکشی سپهر را سرکوبی

یا سرکشی سپهر را سرکوبی یا خار و خس زمانه را جاروبی بگرفت دلم ازین خسیسان یا رب حشری نشری قیامتی آشوبی “ابوسعید ابوالخیر رح”

یا رب تو مرا به یار

یا رب تو مرا به یار دمساز رسان آوازهٔ دردم بهم آواز رسان آن کس که من از فراق او غمگینم او را به من…

هوشم نه موافقان و خویشان

هوشم نه موافقان و خویشان بردند این کج کلهان مو پریشان بردند گویند چرا تو دل بدیشان دادی والله که من ندادم ایشان بردند “ابوسعید…

هر چند که یار سر گرانست

هر چند که یار سر گرانست به تو غمگین نشوی که مهربانست به تو دلدار مثال صورت آینه است تا تو نگرانی نگرانست به تو…

نوروز شد و جهان برآورد

نوروز شد و جهان برآورد نفس حاصل زبهار عمر ما را غم و بس از قافلهٔ بهار نامد آواز تا لاله به باغ سر نگون…

من کیستم از خویش به تنگ

من کیستم از خویش به تنگ آمده‌ای دیوانهٔ با خرد به جنگ آمده‌ای دوشینه به کوی دوست از رشکم سوخت نالیدن پای دل به سنگ…

مردان رهش میل به هستی

مردان رهش میل به هستی نکنند خودبینی و خویشتن پرستی نکنند آنجا که مجردان حق می نوشند خم خانه تهی کنند و مستی نکنند “ابوسعید…

ما درویشان نشسته در تنگ

ما درویشان نشسته در تنگ دره گه قرص جوین خوریم و گه گشت بره پیران کهن دانند میران سره هر کس که بما بد نگره…

گفتی که منم ماه نشابور

گفتی که منم ماه نشابور سرا ای ماه نشابور نشابور ترا آن تو ترا و آن ما نیز ترا با ما بنگویی که خصومت ز…

گر مرده بوم بر آمده سالی

گر مرده بوم بر آمده سالی بیست چه پنداری که گورم از عشق تهیست گر دست بخاک بر نهی کین جا کیست آواز آید که…

گر دور فتادم از وصالت به

گر دور فتادم از وصالت به ضرور دارد دلم از یاد تو صد نوع حضور خاصیت سایهٔ تو دارم که مدام نزدیک توام اگر چه…

گاهی چو ملایکم سر

گاهی چو ملایکم سر بندگیست گه چون حیوان به خواب و خور زندگیست گاهم چو بهایم سر درندگیست سبحان الله این چه پراکندگیست “ابوسعید ابوالخیر…

فردا که به محشر اندر آید

فردا که به محشر اندر آید زن و مرد وز بیم حساب رویها گردد زرد من حسن ترا به کف نهم پیش روم گویم که…

عشق تو ز خاص و عام پنهان

عشق تو ز خاص و عام پنهان چه کنم دردی که ز حد گذشت درمان چه کنم خواهم که دلم به دیگری میل کند من…

عارف که ز سر معرفت

عارف که ز سر معرفت آگاهست بیخود ز خودست و با خدا همراهست نفی خود و اثبات وجود حق کن این معنی لا اله الا…

شاها ز دعای مرد آگاه

شاها ز دعای مرد آگاه بترس وز سوز دل و آه سحرگاه بترس بر لشکر و بر سپاه خود غره مشو از آمدن سیل به…

ساقی اگرم می ندهی

ساقی اگرم می ندهی می‌میرم ور ساغر می ز کف نهی می‌میرم پیمانهٔ هر که پر شود می‌میرد پیمانهٔ من چو شد تهی می‌میرم “ابوسعید…

روزی که چراغ عمر خاموش

روزی که چراغ عمر خاموش شود در بستر مرگ عقل مدهوش شود با بی دردان مکن خدایا حشرم ترسم که محبتم فراموش شود “ابوسعید ابوالخیر…

دی طفلک خاک بیز غربال

دی طفلک خاک بیز غربال بدست میزد بدو دست و روی خود را می‌خست میگفت به های‌های کافسوس و دریغ دانگی بنیافتیم و غربال شکست…

دلبر دل خسته رایگان

دلبر دل خسته رایگان می‌خواهد بفرستم گر دلش چنان می‌خواهد وانگه به نظاره دیده بر ره بنهم تا مژده که آورد که جان میخواهد “ابوسعید…

دل از نظر تو جاودانی

دل از نظر تو جاودانی گردد غم با الم تو شادمانی گردد گر باد به دوزخ برد از کوی تو خاک آتش همه آب زندگانی…

در هجرانم قرار میباید و

در هجرانم قرار میباید و نیست آسایش جان زار میباید و نیست سرمایهٔ روزگار می‌باید و نیست یعنی که وصال یار میباید و نیست “ابوسعید…

در عالم اگر فلک اگر ماه

در عالم اگر فلک اگر ماه و خورست از بادهٔ مستی تو پیمانه خورست فارغ زجهانی و جهان غیر تو نیست بیرون زمکانی و مکان…

در خواب جمال یار خود

در خواب جمال یار خود میدیدم وز باغ وصال او گلی می‌چیدم مرغ سحری زخواب بیدارم کرد ای کاش که بیدار نمی‌گردیدم “ابوسعید ابوالخیر رح”

دارم صنمی چهره

دارم صنمی چهره برافروخته‌ای وز خرمن دهر دیده بر دوخته‌ای او عاشق دیگری و من عاشق او پروانه صفت سوخته‌ای سوخته‌ای “ابوسعید ابوالخیر رح”

حک کردنی است آنچه

حک کردنی است آنچه بنگاشته‌ام افگندنی است آنچه برداشته‌ام باطل بودست آنچه پنداشته‌ام حاصل که به هرزه عمر بگذاشته‌ام “ابوسعید ابوالخیر رح”

چندانکه به کوی سلمه

چندانکه به کوی سلمه تارست و پود چندانکه درخت میوه دارست و مرود چندانکه ستاره است بر چرخ کبود از ما به بر دوست سلامست…

جان و دل من فدای خاک در

جان و دل من فدای خاک در تو گر فرمایی بدیده آیم بر تو وصلت گوید که تو نداری سرما بی سر بادا هر که…

تا دل ز علایق جهان حر

تا دل ز علایق جهان حر نشود اندر صدف وجود ما در نشود پر می نشود کاسهٔ سرها ز هوس هر کاسه که سرنگون بود…

پیوسته مرا ز خالق جسم و

پیوسته مرا ز خالق جسم و عرض حقا که همین بود و همینست غرض کان جسم لطیف را به خلوتگه ناز فارغ بینم همیشه ز…

بستم دم مار و دم عقرب

بستم دم مار و دم عقرب بستم نیش و دمشان بیکدگر پیوستم شجن قرنین قرنین خواندم بر نوح نبی سلام دادم رستم “ابوسعید ابوالخیر رح”

بحریست نه کاهنده نه

بحریست نه کاهنده نه افزاینده امواج برو رونده و آینده عالم چو عبارت از همین امواجست نبود دو زمان بلکه دو آن پاینده “ابوسعید ابوالخیر…

این گیدی گبر از کجا پیدا

این گیدی گبر از کجا پیدا شد این صورت قبر از کجا پیدا شد خورشید مرا ز دیده‌ام پنهان کرد این لکهٔ ابر از کجا…

ای کعبه پرست چیست کین من

ای کعبه پرست چیست کین من و تو صاحب نظرند خرده بین من و تو گر بر سنجند کفر و دین من و تو دانند…

ای سر تو در سینه هر محرم

ای سر تو در سینه هر محرم راز پیوسته در رحمت تو بر همه باز هر کس که به درگاه تو آورد نیاز محروم ز…

ای دلبر ما مباش بی دل بر

ای دلبر ما مباش بی دل بر ما یک دلبر ما به که دو صد دل بر ما نه دل بر ما نه دلبر اندر…

ای در تو عیانها و نهانها

ای در تو عیانها و نهانها همه هیچ پندار یقین‌ها و گمانها همه هیچ از ذات تو مطلقا نشان نتوان داد کانجا که تویی بود…

ای بر سر حرف این و آن

ای بر سر حرف این و آن نازده خط پندار دویی دلیل بعدست بخط در جملهٔ کاینات بی سهو و غلط یک عین فحسب دان…

ای آمده کار من به جان از

ای آمده کار من به جان از غم تو تنگ آمده بر دلم جهان از غم تو هان ای دل و دیده تا به سر…

آنرا که قضا ز خیل عشاق

آنرا که قضا ز خیل عشاق نوشت آزاد ز مسجدست و فارغ ز کنشت دیوانهٔ عشق را چه هجران چه وصال از خویش گذشته را…

آن کس که زروی علم و دین

آن کس که زروی علم و دین اهل بود داند که جواب شبهه بس سهل بود علم ازلی علت عصیان بودن پیش حکما ز غایت…

آگاه بزی ای دل و آگاه

آگاه بزی ای دل و آگاه بمیر چون طالب منزلی تو در راه بمیر عشقست بسان زندگانی ور نه زینسان که تویی خواه بزی خواه…

از هر چه نه از بهر تو

از هر چه نه از بهر تو کردم توبه ور بی تو غمی خوردم از آن غم توبه و آن نیز که بعد ازین برای…

از دیدهٔ سنگ خون چکاند

از دیدهٔ سنگ خون چکاند غم تو بیگانه و آشنا نداند غم تو دم در کشم و غمت همه نوش کنم تا از پس من…

آتش بدو دست خویش بر خرمن

آتش بدو دست خویش بر خرمن خویش چون خود زده‌ام چه نالم از دشمن خویش کس دشمن من نیست منم دشمن خویش ای وای من…

یک چند دویدم و قدم

یک چند دویدم و قدم فرسودم آخر بی تو پدید نامد سودم تا دست به بیعت وفایت سودم در خانه نشستم و فرو آسودم “ابوسعید…

یا رب یا رب کریمی و

یا رب یا رب کریمی و غفاری رحمان و رحیم و راحم و ستاری خواهم که به رحمت خداوندی خویش این بندهٔ شرمنده فرو نگذاری…

یا رب تو زخواب ناز

یا رب تو زخواب ناز بیدارش کن وز مستی حسن خویش هشیارش کن یا بی‌خبرش کن که نداند خود را یا آنکه زحال خود خبردارش…

هنگام سپیده دم خروس سحری

هنگام سپیده دم خروس سحری دانی که چرا همی کند نوحه گری یعنی که نمودند در آیینهٔ صبح کز عمر شبی گذشت و تو بی…

هر چند که دیده روی خوب

هر چند که دیده روی خوب تو ندید یک گل ز گلستان وصال تو نچید اما دل سودا زده در مدت عمر جز وصف جمال…

نه از سر کار با خلل

نه از سر کار با خلل می‌ترسم نه نیز ز تقصیر عمل می‌ترسم ترسم ز گناه نیست آمرزش هست از سابقهٔ روز ازل می‌ترسم “ابوسعید…

من کیستم از قید دو عالم

من کیستم از قید دو عالم فردی عنقا منشی بلند همت مردی دیوانهٔ بیخودی بیابان گردی لبریز محبتی سرا پا دردی “ابوسعید ابوالخیر رح”

مزار دلی را که تو جانش

مزار دلی را که تو جانش باشی معشوقهٔ پیدا و نهانش باشی زان می‌ترسم که از دلازاری تو دل خون شود و تو در میانش…

ما جز به غم عشق تو سر

ما جز به غم عشق تو سر نفرازیم تا سر داریم در غمت دربازیم گر تو سر ما بی سر و سامان داری ماییم و…

گفتی که فلان ز یاد ما

گفتی که فلان ز یاد ما خاموشست از بادهٔ عشق دیگری مدهوشست شرمت بادا هنوز خاک در تو از گرمی خون دل من در جوشست…

گر ملک تو شام و گر یمن

گر ملک تو شام و گر یمن خواهد بود وز سر حد چین تا به ختن خواهد بود روزی که ازین سرا کنی عزم سفر…

گر دشمن مردان همگی حرق

گر دشمن مردان همگی حرق شود هم برق صفت به خویشتن برق شود گر سگ به مثل درون دریا برود دریا نشود پلید و سگ…

کی حال فتاده هرزه گردی

کی حال فتاده هرزه گردی داند بی‌درد کجا لذت دردی داند نامرد به چیزی نخرد مردان را مردی باید که قدر مردی داند “ابوسعید ابوالخیر…

غم عاشق سینهٔ بلا پرور

غم عاشق سینهٔ بلا پرور ماست خون در دل آرزو ز چشم ترماست هان غیر، اگر حریف مایی پیش آی کالماس بجای باده در ساغر…

عشق تو بلای دل درویش

عشق تو بلای دل درویش منست بیگانه نمی‌شود مگر خویش منست خواهم سفری کنم ز غم بگریزم منزل منزل غم تو در پیش منست “ابوسعید…

عارف بچنین روز کناری

عارف بچنین روز کناری گیرد یا دامن کوه و لاله‌زاری گیرد از گوشهٔ میخانه پناهی طلبد تا عالم شوریده قراری گیرد “ابوسعید ابوالخیر رح”

شادم بدمی کز آرزویت گذرد

شادم بدمی کز آرزویت گذرد خوشدل بحدیثی که ز رویت گذرد نازم بدو چشمی که به سویت نگرد بوسم کف پایی که به کویت گذرد…

سبحان الله بهر غمی یار

سبحان الله بهر غمی یار تویی سبحان الله گشایش کار تویی سبحان الله به امر تو کن فیکون سبحان الله غفور و غفار تویی “ابوسعید…

روزی که جمال دلبرم دیده

روزی که جمال دلبرم دیده شود از فرق سرم تا به قدم دیده شود تا من به هزار دیده رویش نگرم آری به دو دیده…

دی شانه زد آن ماه خم

دی شانه زد آن ماه خم گیسو را بر چهره نهاد زلف عنبر بو را پوشید بدین حیله رخ نیکو را تا هر که نه…