غزلیات افسر کرمانی
هر آن مرغی که میبندند در گلزار بالش را
هر آن مرغی که میبندند در گلزار بالش را چه میدانند مرغانی که آزادند حالش را من آن مرغم که صیاد جفاکیشم به صد حسرت،…
ما را، ز دل، اندر غم دلبر، گله بسیار
ما را، ز دل، اندر غم دلبر، گله بسیار دل را گله از ما که کند حوصله بسیار پوئیم به سر در سفر عشق تو…
عید است و مرا در طلب باده شتاب است
عید است و مرا در طلب باده شتاب است خورشید مرا ساغر و یاقوت شراب است با بوسه لعلش نخورم باده گلگون، کانجا که بود…
زمان سرکشی عشق و گاه شرب مدام است
زمان سرکشی عشق و گاه شرب مدام است بیا به دور تو گردم که وقت گردش جام است به زاهدم سخنی هست اگرچه پند نگیرد…
در پیرهن ای ماه نهفتی بدنی را
در پیرهن ای ماه نهفتی بدنی را و آکندهای ای سرو به گل پیرهنی را جز سیم بناگوش تو در زلف معنبر پرورده مگر سایه…
حالت چشم تو و قصه بیماری دل
حالت چشم تو و قصه بیماری دل می توان یافت طبیب از اثر زاری دل بخت بیدارتو داند که من و مردم چشم چشم خوابی…
تا عشق را قدم بسرکو نهاده ایم
تا عشق را قدم بسرکو نهاده ایم از کوی عافیت قدم آن سو نهاده ایم آرام و تاب در پر عنقا سپرده ایم صبر و…
به هر محفل که شمعی زآتش پروانه میسوزد
به هر محفل که شمعی زآتش پروانه میسوزد ز حسرت بس دل دیوانه و فرزانه میسوزد شب هجران خیالش زد چنان بر خرمنم آتش که…
باورم نیست که باشد چمنی بهتر از این
باورم نیست که باشد چمنی بهتر از این یا بروید ز چمن، نسترنی بهتر از این نتوان گفت تنی را، به از این پیرهن است…
ای که در فکر مهندس، دهنت سرّ محال
ای که در فکر مهندس، دهنت سرّ محال کمرت نیز در اندیشه ما دیگر حال تا تو با ماه رخ و زلف دراز آمده ای…





