غزلیات افسر کرمانی
چشم بدبین فلک بادا هم از روی تو کور
چشم بدبین فلک بادا هم از روی تو کور از رخ پاک تو یا رب دیده ناپاک دور خواستم در حلقه زلفت شبی منزل کنم…
تا به دامان تو من دست تولا زدهام
تا به دامان تو من دست تولا زدهام پای بر اطلس و نه جامه خضرا زدهام تا دلم مطلع خورشید گریبان تو شد خنده بر…
بشکست سنگ محنت عشق تو نام من
بشکست سنگ محنت عشق تو نام من دردا، که ریخت آب رخ و ننگ و نام من تا من شدم غلام سگ پاسبان دوست شد…
ای مایه خرّمی جهان را
ای مایه خرّمی جهان را و ای راحت جان جهانیان را از حسرت نوش لعلکانت خون در جگر است لعل و کان را گل بیند…
ای که از قامت و رخ، حسرت سرو و قمری
ای که از قامت و رخ، حسرت سرو و قمری این چه نسبت، که تو از سرو و قمر خوبتری نیست زیبایی و خوبی که…
ای بوستان لاله رویت بهار من
ای بوستان لاله رویت بهار من بندد نگار از تو بهار ای نگار من بر من خزان بهشت ز اردیبهشت شد تا صفحه نگار تو…
آتش زنم ز عشق گر این سان به جان خویش
آتش زنم ز عشق گر این سان به جان خویش روشن کنم چو شعله شمع استخوان خویش گر خون دل ز دیده بریزم بدین نمط…
وقت آن است که از خانه به میخانه روم
وقت آن است که از خانه به میخانه روم مست و مخمور و پراکنده و دیوانه روم بر در بارگه پیر مغان مست و خراب…
مرغ دل ما در قفست دانه ندارد
مرغ دل ما در قفست دانه ندارد ور ز آن که رها می کنیش خانه ندارد دیوانه شدم بس که به ویرانه نشستم ای خوش…
کیست آن سرو صنوبر قد طوبی رفتار
کیست آن سرو صنوبر قد طوبی رفتار شکرین خنده و نوشین لب و شیرین گفتار آمده بر سر ره تا چه کند با من مست…





