غزلیات افسر کرمانی
مرغ دل ما در قفست دانه ندارد
مرغ دل ما در قفست دانه ندارد ور ز آن که رها می کنیش خانه ندارد دیوانه شدم بس که به ویرانه نشستم ای خوش…
کیست آن سرو صنوبر قد طوبی رفتار
کیست آن سرو صنوبر قد طوبی رفتار شکرین خنده و نوشین لب و شیرین گفتار آمده بر سر ره تا چه کند با من مست…
شمشیر تو چشمه حیات است
شمشیر تو چشمه حیات است زنجیر تو حلقه نجات است گیسوی دراز تاب دارت سر رشته عمر ممکنات است هر عقده از آن سیاه ساحر…
روز هنگامه شه ما، صف مژگان سپهش
روز هنگامه شه ما، صف مژگان سپهش وآن خم زلف پر از حلقه، کمند و زرهش ترک آن چشم سیاه مژه اش حاجت نیست کار…
خوبان که در آیینه رخ خود نگرانند
خوبان که در آیینه رخ خود نگرانند دانند که عشاق چه صاحبنظرانند در کوی محبّت چه عجب مرحله سنجند در بحر حقیقت چه گرامی گهرانند…
جز ملک محبت به جهان مملکتی نیست
جز ملک محبت به جهان مملکتی نیست جز بندگی دوست، در آن سلطنتی نیست دل می سپرم در دهن افعی زلفت، در فکرت دیوانه، مرا…
پرورده نهان به مشک و کافور
پرورده نهان به مشک و کافور در شهپر زاغ بیضه نور دارد مه نو عیان به غبغب کافور به ساتکین بلور ماه تو که شرم…
بسکه لعل و گهر دیده به دامن دارم
بسکه لعل و گهر دیده به دامن دارم دامن از لعل و گهر، غیرت مخزن دارم کوهکن باشم و باید بکنم جان در کوه نه…
ای، دل ما غرق خون از نوک تیرت
ای، دل ما غرق خون از نوک تیرت غرق خون مپسند، صید دستگیرت ای کمان ابرو، بنازم شست و دستت صید بتوان کرد، هر جا…
ای کرده بنا چشم تو عاشق فکنی را
ای کرده بنا چشم تو عاشق فکنی را و ای بسته میان ترک تو نخجیر زنی را چشمت به صف مژگان گویی شه ترک است…





