غزلیات افسر کرمانی
بنازم خاک اقلیم سلیمان را که هر مورش،
بنازم خاک اقلیم سلیمان را که هر مورش، بیارد تخت بلقیسی اگر سازند مأمورش حدیثی را که عقل از نقل آن دیوانه شد یارب، بدارم…
این خون عاشق است همانا به جام شد
این خون عاشق است همانا به جام شد ور نه به شرع پاک نبی، می حرام شد گو باش دور چرخ به کام رقیب ما،…
ای که اندر زلف مشکین پیچ و تاب انداختی
ای که اندر زلف مشکین پیچ و تاب انداختی مشک در چین و تو چین در مشک ناب انداختی آب دادی هی به چهر و…
ای پناه هر فقیر و هر اسیر
ای پناه هر فقیر و هر اسیر من ز پا افتادهام دستم بگیر نه همین زنجیر ما زلف تو شد هر خمش زندان جان صد…
از درم باز کی آن دلبر طناز آید
از درم باز کی آن دلبر طناز آید عمر بگذشته ندیده است کسی باز آید باز می دوزمش از سوزن صبر و نخ تاب، تیر…
وه که اگر پیام ما، صبحدمی صبا برد
وه که اگر پیام ما، صبحدمی صبا برد جانب آشنای ما، قصه آشنا برد خوب و خوش است و جان فزا، صبح که قاصد صبا…
من دیوانه، که در حلقه عشاق توام
من دیوانه، که در حلقه عشاق توام همچنان بسته زنجیرم و مشتاق توام عجبی نیست به مردم اگر از زهر فراق من بی تاب و…
گفتم قرین به روحی و با جان مقابلی
گفتم قرین به روحی و با جان مقابلی وه، وه که نیست قابل وزین بیش قابلی مهرت مرا نمود بدل جای و ای عجب این…
صبا، به جانان اگر توانی،
صبا، به جانان اگر توانی، پیامی از من ببر نهانی بگو، ز نازت، چه میشود کم شبی به کویت گرم بخوانی ز جام وصلت، زلال…
روی و لب و تن و ذقن یار نازک است
روی و لب و تن و ذقن یار نازک است مانند برگ نسترن، این چار نازک است گر سیم و زر طلب کند و جسم…





