غزلیات افسر کرمانی
عیب جنونِ من مکن ای که ندیدهای پری
عیب جنونِ من مکن ای که ندیدهای پری گر تو ببینیش چو من جامه عقل بردری ای بدن تو همچو جان رفته به جسم پیرهن…
زلف، در آتش روی تو، چو در تاب شود
زلف، در آتش روی تو، چو در تاب شود دل و جانم، بدل آتش و سیماب شود تیر مژگان تو، هر لحظه که پرتاب آید،…
داری ز چمن گر هوس حلقه دامی
داری ز چمن گر هوس حلقه دامی ای مرغ دل ما، بنشین بر سر بامی ما را ز حرم راند اگر شیخ به تزویر غم…
چون سرو دلارای قدت در چمنی نیست
چون سرو دلارای قدت در چمنی نیست افسوس، که این سرو به باغ چو منی نیست گفتم به دل، از سرو قدت نسترن آرم در…
تا شدم شیفته زلف تو آرامم نیست
تا شدم شیفته زلف تو آرامم نیست همچو آغاز غمت شادی انجامم نیست دلم آن گونه به دام تو هوس کرد که هیچ، حلقه ای…
بهر پا بستن دل زلف گرهگیر دوتا
بهر پا بستن دل زلف گرهگیر دوتا هست دیوانه یکی حلقه زنجیر دوتا ترک چشمش چو نظر جانب ابرو افکند واجبالقتل یکی، دست به شمشیر…
با صبا نفحه جان از بر جانان آید
با صبا نفحه جان از بر جانان آید هر نفس ز آمدنش در تن ما جان آید آن که ننشست و به اکراه برفت، اینک…
ای که تو را ز شام مو، روی دمیده چون فلق
ای که تو را ز شام مو، روی دمیده چون فلق از فلق تو خون جگر، ساغر باده شفق از می ساغر لبت، لعل بدخش…
ای خوش آن دیده، که از اشک نگاری دارد
ای خوش آن دیده، که از اشک نگاری دارد خوش تر آن دیده، که با روی تو کاری دارد هر نفس می شود آشفته ز…
اگر سری است با گلت، به عارض نگار بین
اگر سری است با گلت، به عارض نگار بین وگر هواست سنبلت، شکنج زلف یار بین مخواه نوبهار را، مجو بنفشه زار را ز طره…





