غزلیات افسر کرمانی
در دام گرفتند و شکستند پرم را
در دام گرفتند و شکستند پرم را وانگاه به بازیچه بریدند سرم را ای کاش سرم را که به بازیچه بریدند، بریان ننمودند بر آتش…
حق انصاف عجب مملکتی مسکن ماست
حق انصاف عجب مملکتی مسکن ماست پیر ما، پیرو ما، رهبر ما، رهزن ماست ما در این شهر امیریم که از همت دوست آفتاب فلکی،…
تذرو باغ توام، دل به شاخ سرو که بندم
تذرو باغ توام، دل به شاخ سرو که بندم شکنج دام تو خوش تر، ز شاخسار بلندم من آن تذرو خموشم، که در فضای گلستان…
بی زلف تو، چون قرار ما نیست،
بی زلف تو، چون قرار ما نیست، جز شام به روزگار ما نیست چون زلف تو، در رخت، فروغی، با بخت سیاه، کار ما نیست…
بر دوش فکند زلف را دوش
بر دوش فکند زلف را دوش خورشید ز شام شد زره پوش زلفش چو شبان تار عشاق در ماتم بخت ما سیه پوش هنگامه صبح…
ای که صد دل به یکی حلقه زلفت زنجیر
ای که صد دل به یکی حلقه زلفت زنجیر گر بود شیر، کند آهوی چشمت نخجیر هر کجا ماه رخی، مهر تواش داده فروغ هر…
ای سایه سعادت و ای مایه شکیب
ای سایه سعادت و ای مایه شکیب ما از تو بی خودیم و هنوزت به ما عتیب بی خار گل نبوده و بی رنج، مارِ…
آن که در بزم نه ساقی و نه جامی دارد
آن که در بزم نه ساقی و نه جامی دارد نیست بی عیش ولی عیش حرامی دارد آن که می، نوشد از آن لعل لب…
هر آن مرغی که میبندند در گلزار بالش را
هر آن مرغی که میبندند در گلزار بالش را چه میدانند مرغانی که آزادند حالش را من آن مرغم که صیاد جفاکیشم به صد حسرت،…
ما را، ز دل، اندر غم دلبر، گله بسیار
ما را، ز دل، اندر غم دلبر، گله بسیار دل را گله از ما که کند حوصله بسیار پوئیم به سر در سفر عشق تو…





