رباعیات افسر کرمانی
عکاس، تو در هنروری طاق استی
عکاس، تو در هنروری طاق استی سر خیل هنروران آفاق استی عکس رخ دوست را نکو بر میدار آخر نه تواش یکی ز عشاق استی
ای آنکه دم از مقام رندان بزنی
ای آنکه دم از مقام رندان بزنی لاف از کلمات هوشمندان بزنی مستی تو و آبگینه داری در کف هشدار، که خویش را به سندان…
عکاس دو کرد عکس رخسار تو را
عکاس دو کرد عکس رخسار تو را رونق بفزود جنس بازار تو را بگشود دو جا متاع حسنت را سر تا گرم کند دل خریدار…
ای آنکه به حسن غرّه بر خویشتنی
ای آنکه به حسن غرّه بر خویشتنی در خیل بتان نجسته بر خویش تنی روزی برسد تو را که از موی زنخ ماننده عنکبوت بر…
عکاس چو عکس قامت و چهر تو بست
عکاس چو عکس قامت و چهر تو بست بر قامت سرو و چهر مه داد شکست از بس که نکو ببست عکس رخ تو عشاق…
آنان که رباط و قلعه بنیاد کنند
آنان که رباط و قلعه بنیاد کنند نز بهر خداست هرچه آباد کنند تعمیر سرای دل، به از خانه گل گر مرد حقند یک دلی…
عکاس چو عکس روی دلبند تو دید
عکاس چو عکس روی دلبند تو دید شهد سخن و لب شکرخند تو دید پنداشت که نیست در جهان مانندت چون عکس تو برگرفت مانند…
استاد هنروران عالم، مانی
استاد هنروران عالم، مانی گفته است که در هنر کسی چون ما، نی گر صنعت عکس تو ببیند امروز گوید به هنروری تو ما را،…
سرو آمده یا به گل ز رفتار خوشت
سرو آمده یا به گل ز رفتار خوشت گلبن شده منفعل ز طرز روشت تو تازه نهال از کدامین چمنی وز خون کدام دل بود…
عکاس چو دید نقش دیدار تو را
عکاس چو دید نقش دیدار تو را و آن جلوه قد و طرز رفتار تو را رشکش آمد، که صفحه جای تو بود بر دیده…





