رباعیات افسر کرمانی
مجموعه دلبری است روی چو مهت
مجموعه دلبری است روی چو مهت منجوقه سروری است طرف کلهت برهمزن لشکری است تیغ ابروت صید افکن عالمی است تیر نگهت
سرمایه خوبی است چهر خوش تو
سرمایه خوبی است چهر خوش تو پیرایه نیکوی رخ دلکش تو خلفی همه سودای رخت می ورزند در خرمن عالمی است این آتش تو
هر بنده که بر در تو دربانی کرد
هر بنده که بر در تو دربانی کرد حاتم صفت آغاز زرافشانی کرد گسترده فلک چو خوان احسان تو دید صد ثور بجای بره قربانی…
ز آن جوهر گل شمیم رخ بیجاده
ز آن جوهر گل شمیم رخ بیجاده کز کام به دل سفر کند بی جاده اندک خور و اندکی مرا ده ساقی بی قاعده نی…
هرچند که در جهان هنر بی ثمر است
هرچند که در جهان هنر بی ثمر است این صنعت عکس تو به از هر هنر است بر پاره کاغذی، دمی، افسونی و آن را…
ز آن لحظه که با رخش نظر باختمی
ز آن لحظه که با رخش نظر باختمی یک لحظه به خویشتن نپرداختمی در آتش عشق او همی سوختمی با سختی هجر او همی ساختمی
کس در سر کار عشق دلگیر نشد
کس در سر کار عشق دلگیر نشد از لذت عاشقی کسی سیر نشد دیدیم بسی پیر که او گشت جوان دیدیم بسی جوان که او…
درملک تو راستی نیامد از ما
درملک تو راستی نیامد از ما جز کجی و کاستی، نیامد از ما هر چیز که خواستیم ما، آن کردیم چیزی که تو خواستی نیامد…
گویند که عشق را بکن درمانی
گویند که عشق را بکن درمانی ز آن پیش که در علاج آن درمانی ما چاره درد عشق دانیم ولیک صبر است علاج عشق و…
تا هست جهان تو را جهانبانی باد
تا هست جهان تو را جهانبانی باد این دولت و جاه بر تو ارزانی باد بدخواه تو چون غنم به عید قربان از تیغ اجل…
کس چون من، اسیر محنت و سوز مباد
کس چون من، اسیر محنت و سوز مباد در دام بتی چون تو، نوآموز مباد شامی که تو را نبینم آن شب نبود روزی که…
جمشیدوشان گدای درگاه تو اند
جمشیدوشان گدای درگاه تو اند خسرومنشان نشسته در راه تو اند یک طایفه همچو من بهر برزن و کوی راضی به عتاب گاه و بیگاه…
عکاس، چو عکس روی جانان بگرفت
عکاس، چو عکس روی جانان بگرفت انگشت عجب همی به دندان بگرفت می گفت که جان ز فرط لطف است نهان آن کیست که عکس…
تا نرگس تو عقیق سان گشته برنگ
تا نرگس تو عقیق سان گشته برنگ زاین واقعه ام چو غنچه دل آمد تنگ از سرخی چشم خویش در رنج مباش آلوده به خون…
عکاس که برگرفت عکس رخ یار
عکاس که برگرفت عکس رخ یار آوخ که نمود کار ما را دشوار بودیم همیشه یک جهت در ره عشق آمد به دو جا فکند…
بادام دو چشم نیم مستت از من
بادام دو چشم نیم مستت از من مرجان دو لعل می پرستت از من با چشم و لبت از تو قناعت نبود سر تا به…
عکاس زهی یگانه استاد هنر
عکاس زهی یگانه استاد هنر صد عکس برآوری به از یکدیگر بر هر ورقی کشی فروزان ماهی عکاس تو نیستی، توئی افسونگر
ای بنده اگر افسر شاهی طلبی
ای بنده اگر افسر شاهی طلبی در ملک سپیدی و سیاهی طلبی کام تو ز هیچکس نگردد حاصل جز آنکه ز درگه الهی طلبی
عکاس، تو در هنروری طاق استی
عکاس، تو در هنروری طاق استی سر خیل هنروران آفاق استی عکس رخ دوست را نکو بر میدار آخر نه تواش یکی ز عشاق استی
ای آنکه دم از مقام رندان بزنی
ای آنکه دم از مقام رندان بزنی لاف از کلمات هوشمندان بزنی مستی تو و آبگینه داری در کف هشدار، که خویش را به سندان…
عکاس دو کرد عکس رخسار تو را
عکاس دو کرد عکس رخسار تو را رونق بفزود جنس بازار تو را بگشود دو جا متاع حسنت را سر تا گرم کند دل خریدار…
ای آنکه به حسن غرّه بر خویشتنی
ای آنکه به حسن غرّه بر خویشتنی در خیل بتان نجسته بر خویش تنی روزی برسد تو را که از موی زنخ ماننده عنکبوت بر…
عکاس چو عکس قامت و چهر تو بست
عکاس چو عکس قامت و چهر تو بست بر قامت سرو و چهر مه داد شکست از بس که نکو ببست عکس رخ تو عشاق…
آنان که رباط و قلعه بنیاد کنند
آنان که رباط و قلعه بنیاد کنند نز بهر خداست هرچه آباد کنند تعمیر سرای دل، به از خانه گل گر مرد حقند یک دلی…
عکاس چو عکس روی دلبند تو دید
عکاس چو عکس روی دلبند تو دید شهد سخن و لب شکرخند تو دید پنداشت که نیست در جهان مانندت چون عکس تو برگرفت مانند…
استاد هنروران عالم، مانی
استاد هنروران عالم، مانی گفته است که در هنر کسی چون ما، نی گر صنعت عکس تو ببیند امروز گوید به هنروری تو ما را،…
سرو آمده یا به گل ز رفتار خوشت
سرو آمده یا به گل ز رفتار خوشت گلبن شده منفعل ز طرز روشت تو تازه نهال از کدامین چمنی وز خون کدام دل بود…
عکاس چو دید نقش دیدار تو را
عکاس چو دید نقش دیدار تو را و آن جلوه قد و طرز رفتار تو را رشکش آمد، که صفحه جای تو بود بر دیده…
یک عمر به گرد کوی تو گردیدم
یک عمر به گرد کوی تو گردیدم یک عهد خیال روی تو ورزیدم آنچه از تو نمی شنفتمی، اشنفتم و آنچه که از تو نمی…
عکاس چو دید روی زیبای تو را
عکاس چو دید روی زیبای تو را زیبائی طلعت دلارای تو را گردید بسی که چون تو بیند به جهان جز عکس تو می نیافت…





