غزلیات امیر شاهی
اگر زلف تو خم در خم نبودی
اگر زلف تو خم در خم نبودی مرا حال این چنین در هم نبودی غمی دارم ز زلفت یادگاری بلا بودی اگر این هم نبودی…
وقت گل، خوبان چو بزم عیش در صحرا نهند
وقت گل، خوبان چو بزم عیش در صحرا نهند عاشقان را تازه داغی بر دل شیدا نهند نازنین را عشق ورزیدن نزیبد، جان من شیرمردانِ…
من ار پیش یار آبرویی ندارم
من ار پیش یار آبرویی ندارم ز خاک درش ره به سویی ندارم به زندان دوری بسازم ضروری چو از گلشن وصل بویی ندارم ببخشای…
لبالب است ز خون جگر پیاله ما
لبالب است ز خون جگر پیاله ما دم نخست چنین شد مگر حواله ما بر آستان تو شبها رود که مردم را به دیده خواب…
عید شد، ما را دل دیوانه زندانی هنوز
عید شد، ما را دل دیوانه زندانی هنوز گل شکفت از گریه، چشمم ابر نیسانی هنوز سبزه تر خاست زان لبها و من رفتم ز…
ساقی، به غم تو عقل و جان رفت
ساقی، به غم تو عقل و جان رفت می ده، که تکلف از میان رفت شد تاب و توانم اندر این راه من هم بروم،…
دلا از مردمی بویی نداری
دلا از مردمی بویی نداری اگر سودای دلجویی نداری حرامت باد عمر، ار موسم گل حریفی و لب جویی نداری چو عنبر لاف زلفش تا…
خال که بر عارض مهوش نهی
خال که بر عارض مهوش نهی داغ بر این جان بلاکش نهی دل که ز عشاق پریشان بری در شکن زلف مشوش نهی گر دل…
جان شد آواره و دل بهر تو افگار همان
جان شد آواره و دل بهر تو افگار همان سر در این کار شد و با تو سر و کار همان هر کسی در پی…
بیک کرشمه که بر جان زدی، ز دست شدم
بیک کرشمه که بر جان زدی، ز دست شدم دگر شراب مده ساقیا، که مست شدم ره صلاح چه پویم، چو عشق ورزیدم؟ به قبله…





