ما برفتیم و دل آواره در کویت بماند

ما برفتیم و دل آواره در کویت بماند جان نماند از عشق و در دل حسرت رویت بماند جان در این طوفان غم بر باد…

Continue Reading...

عیسی دم است یار و دلم ناتوان از او

عیسی دم است یار و دلم ناتوان از او آن به که درد خویش ندارم نهان از او بر ره چو دید چهره زردم، بناز…

Continue Reading...

زهی عشقت آتش بجان در زده

زهی عشقت آتش بجان در زده خطت کار خلقی بهم بر زده چه ما را به سنگ جفا میزنی قدح با حریفان دیگر زده؟ رخت…

Continue Reading...

دلا تا ذوق هجران در نیابی

دلا تا ذوق هجران در نیابی ز باغ وصل جانان بر نیابی اگر در راه جانان جان ببازی تمنای دل از دلبر نیابی برغم من…

Continue Reading...

خرابیم، از دل ای بی‌رحم گه‌گه یاد کن ما را

خرابیم، از دل ای بی‌رحم گه‌گه یاد کن ما را سگ کوی توییم، آخر به سنگی شاد کن ما را دلم بار دگر لاف علامی…

Continue Reading...

چشم تو خورد باده و من در خمار از آن

چشم تو خورد باده و من در خمار از آن آن غمزه کرد شوخی و من شرمسار از آن بیمار عشق را ز مداوا چه…

Continue Reading...

پیکان غمزه را چو بتان آب می‌دهند

پیکان غمزه را چو بتان آب می‌دهند اول نشان به سینه احباب می‌دهند خاک رهش به مردم آسوده کی رسد کاین توتیا به دیده بی‌خواب…

Continue Reading...

باز آی، که دل بی تو سر خویش ندارد

باز آی، که دل بی تو سر خویش ندارد بیمار تو از جان رمقی بیش ندارد از داغ تو ذوقی نبرد عاشق بیدرد مرهم چکند…

Continue Reading...

ای دیده بسی فتنه ز بالای تو دیده

ای دیده بسی فتنه ز بالای تو دیده صد گونه بلا از سر زلف تو کشیده تا اشک، غبار از ره او باز نشاند بسیار…

Continue Reading...

امروز نسیم سحری بوی دگر داشت

امروز نسیم سحری بوی دگر داشت گویی گذر از خاک سر کوی دگر داشت ما یکدل و یکروی چنین، وان گل رعنا افسوس که از…

Continue Reading...