غزلیات امیر شاهی
دلا در عشقبازی ترک جان گفت، نکو کردی
دلا در عشقبازی ترک جان گفت، نکو کردی ز ناز و عیش بگذشتی، به داغ و درد خو کردی پس از عمری بدست یار دادی…
خطت که درد و داغ تو نو میکند مرا
خطت که درد و داغ تو نو میکند مرا جان در بلای عشق گرو میکند مرا عمری به راه عشق ز سر داشتم قدم باز…
چمن بشکفت و سبزه خط کشید و سرو بالا هم
چمن بشکفت و سبزه خط کشید و سرو بالا هم مرا تنگ آمده بیاو دلی از باغ و صحرا هم چو حال دردمندان عرضه داری…
تا بستهای به سلسله مشکبو گره
تا بستهای به سلسله مشکبو گره جانهای بیدلانست به هر تار مو گره عمری گذشت وان گره زلفم آرزوست یارب مباد در دل کس آرزو…
باز این سر بی سامان، سودای کسی دارد
باز این سر بی سامان، سودای کسی دارد باز این دل هرجایی، جایی هوسی دارد از کنج غمش دیگر، در باغ مخوان دل را کان…
ای شمع رخسار ترا، تابی به هر کاشانهای
ای شمع رخسار ترا، تابی به هر کاشانهای وی زآفتاب روی تو، گنجی به هر ویرانهای گر عاشقی در کوی تو باید، من تنها بسم…
ای باد صبحدم، خبر یار من بگو
ای باد صبحدم، خبر یار من بگو با بلبل از شمایل سرو و سمن بگو اندوه بلبلان خزان دیده، ای صبا در نوبهار با گل…
هرکس گرفته دامن سرو بلند خویش
هرکس گرفته دامن سرو بلند خویش ماییم و گوشهای و دل دردمند خویش زاهد به کوی عافیتم مینمود راه روی تو دید، گشت پشیمان ز…
من که چون شمع از غمت با سوز دل در خندهام
من که چون شمع از غمت با سوز دل در خندهام نیست تدبیری به غیر از سوختن تا زندهام همچو مجمر، سینهای پرآتش و انفاس…
ما جان بتمنای تو در بیم نهادیم
ما جان بتمنای تو در بیم نهادیم چون تیغ کشیدی، سر تسلیم نهادیم پیکان تو چون از دل مجروح کشیدیم صد بوسه بر آن از…





