غزلیات امیر شاهی
خرابیم، از دل ای بیرحم گهگه یاد کن ما را
خرابیم، از دل ای بیرحم گهگه یاد کن ما را سگ کوی توییم، آخر به سنگی شاد کن ما را دلم بار دگر لاف علامی…
چشم تو خورد باده و من در خمار از آن
چشم تو خورد باده و من در خمار از آن آن غمزه کرد شوخی و من شرمسار از آن بیمار عشق را ز مداوا چه…
پیکان غمزه را چو بتان آب میدهند
پیکان غمزه را چو بتان آب میدهند اول نشان به سینه احباب میدهند خاک رهش به مردم آسوده کی رسد کاین توتیا به دیده بیخواب…
باز آی، که دل بی تو سر خویش ندارد
باز آی، که دل بی تو سر خویش ندارد بیمار تو از جان رمقی بیش ندارد از داغ تو ذوقی نبرد عاشق بیدرد مرهم چکند…
ای دیده بسی فتنه ز بالای تو دیده
ای دیده بسی فتنه ز بالای تو دیده صد گونه بلا از سر زلف تو کشیده تا اشک، غبار از ره او باز نشاند بسیار…
امروز نسیم سحری بوی دگر داشت
امروز نسیم سحری بوی دگر داشت گویی گذر از خاک سر کوی دگر داشت ما یکدل و یکروی چنین، وان گل رعنا افسوس که از…
وقتی دل آواره در آن کو گذری داشت
وقتی دل آواره در آن کو گذری داشت با نرگس جادوی تو پنهان نظری داشت گفتی: خبر دوست شنیدی چه شدت حال؟ اینها ز کسی…
من از خاک درت رفتم، متاعم را به غارت ده
من از خاک درت رفتم، متاعم را به غارت ده گرانی بردم از کویت، رقیبان را بشارت ده مرا از سیل محنت خانه ویران گشت…
ما از حریم وصل تو با خاک در خوشیم
ما از حریم وصل تو با خاک در خوشیم گر جام باده نیست، به خون جگر خوشیم سامان ما مجو، که در این غصه شاکریم…
فصل نوروز است و خلقی سوی صحرا میروند
فصل نوروز است و خلقی سوی صحرا میروند بینصیب آنانکه در می قول مطرب نشنوند رخ نمودی، مردمان را چشم بر ابروی تست عید شد،…





