غزلیات امیر شاهی
خاک من باد از سر کوی تو گر بیرون برد
خاک من باد از سر کوی تو گر بیرون برد نیست روی آنکه این سودا ز سر بیرون برد خلوتی خوش دارم امشب با خیال…
جفای تو بر دل به غایت خوش است
جفای تو بر دل به غایت خوش است ز شه بر رعیت رعایت خوش است از آن غمزه و لب به پیش خیال گهی شکر…
بیلبت هردم ز چشم درفشان خون میرود
بیلبت هردم ز چشم درفشان خون میرود پارههای دل ز راه دیده بیرون میرود یک شب ای شمع بتان، در کنج تاریک من آی تا…
با روی تو از سمن که گوید؟
با روی تو از سمن که گوید؟ با کوی تو از چمن که گوید؟ جایی که تو زلف و رخ نمائی از سنبل و نسترن…
ای دل ایام هجر شد بنیاد
ای دل ایام هجر شد بنیاد رو، که مرگ نُوَت مبارک باد دل سوزان من ز آه من است چون چراغی نهاده در ره باد…
اشک چو پرده میدرد، خلوتیان راز را
اشک چو پرده میدرد، خلوتیان راز را چند به دل فرو خورم، ناله جانگداز را؟ هر سحری ز خون دل، آب زنم به راه تو…
هر کسی پهلوی یاری به هوای دل خویش
هر کسی پهلوی یاری به هوای دل خویش ما گرفتار به داغ دل بیحاصل خویش چند بینم سوی خوبان و دل از دست دهم وقت…
مرا عشقت از ره برون میبرد
مرا عشقت از ره برون میبرد به کوی ملامت درون میبرد گر اینست زنجیر زلف، ای حکیم ترا هم به قید جنون میبرد به تاراج…
گل نو آمد و هر کس به عیش و عشرت خویش
گل نو آمد و هر کس به عیش و عشرت خویش من و عقوبت هجران و کنج محنت خویش بلا و درد تو ما را…
عید است و نوبهار و جهانرا جوانئی
عید است و نوبهار و جهانرا جوانئی هر مرغ را به وصل گلی شادمانئی همچون هلال عید شدم زار و ناتوان روزی ندیدم از مه…





