رباعیات فصیحی هروی
آنم که به هرزه سالها سوختهام
آنم که به هرزه سالها سوختهام تا قاعده سوختن آموختهام با این همه در بزم جگر سوختگان شرمندهتر از شمع نیفروختهام
امشب که زمانه شد لبالب ز جمال
امشب که زمانه شد لبالب ز جمال از پرتو حسن شد جهان مالامال در مشرب ارباب هوس گرچه شب است در مذهب عاشقان بود صبح…
می نوش کنون که ابر رحمت بارست
می نوش کنون که ابر رحمت بارست بر هر نفست متاع حسرت بارست گویند که سبحه صیقل دین و دل است خوش باش که این…
کو دست که دامن حضوری گیرم
کو دست که دامن حضوری گیرم وز خلد به عاریت سروری گیرم چون تاب تماشای گلم نیست ز خار جانی دهم و جلوه طوری گیرم
راه در دوست آشکارا مسپار
راه در دوست آشکارا مسپار نامحرم پا بود درین ره رفتار با پای چنان نه که نماند نقشی یا نقش قدم با قدم خود بردار
در ناصیهام نقش مرادست غریب
در ناصیهام نقش مرادست غریب در کشور بختم دل شادست غریب چون نامه عافیت نویسم از حزن گویی قلمم در آن سوادست غریب
حسنت که صلای شوق عالم برزد
حسنت که صلای شوق عالم برزد غم نیست اگر دمی ز محنت دم زد کفرست ولی یقین که از رشک ایزد هنگامه دلربائیت بر هم…
تا کی ز تو وعده ارمغانی گیرم
تا کی ز تو وعده ارمغانی گیرم وز وعده برات دو زبانی گیرم رفتم که برای انتظار از عقبی سرمایه عمر جاودانی گیرم
با آن که به جانم از تو جز تب نرسد
با آن که به جانم از تو جز تب نرسد یک روز نشاط از پی صد شب نرسد از پاره دل خسک به راه افشانم…
ای عشق به تازه مرحمتها کردی
ای عشق به تازه مرحمتها کردی خود را و مرا گرم تمنا کردی هر جرم که ما سیاهکاران کردیم در آینه عفو تماشا کردی





