رباعیات فصیحی هروی
ماییم که جان در گرو صهباییم
ماییم که جان در گرو صهباییم بی باده چو باد خاک میپیماییم ما را گویند باده تنها چه خوری توفیق رفیق ماست کی تنهاییم
عشق آمد و ریخت برق در پیکر ما
عشق آمد و ریخت برق در پیکر ما چون شعله طپد ز سوز دل اخگر ما احباب نخوانند ولی دفتر ما تا سرمه نسازند ز…
دوشت گویا دل به خروش آمده بود
دوشت گویا دل به خروش آمده بود وز ساغر درد جرعهنوش آمده بود کز غصه سپهر خاک بر سر مَیکرد خون در تن قدرسیان به…
در عشق تو ای غم ز غمت مرهم دل
در عشق تو ای غم ز غمت مرهم دل ما را نه غم جان بود و نی غم دل ماتمکدهایست کوی عشقت کانجا دل ماتم…
چون جان و دل از درش سفر ساز کنند
چون جان و دل از درش سفر ساز کنند سر تا پایم ولوله آغاز کنند همچون سپه شکسته اول منزل یک یک سوی کوی دوست…
بی روی تو بر دیده نظر بهتانست
بی روی تو بر دیده نظر بهتانست ور یوسف بیندی بر او تاوانست زین پیش در او گر نگهی یافتمی پنداشتمی که سایه مژگانست
این خلد که از فیضص ازل یاد دهد
این خلد که از فیضص ازل یاد دهد خاکش نفس مسیح بر باد دهد رضوان اگر این بهشت را دریابد آن جنت کهنه را به…
ای روی ترا ترجمه در دین مصحف
ای روی ترا ترجمه در دین مصحف وز خال و خطت یافته تزیین مصحف یک نقطه سهو در همه روی تو نیست گویی به خط…
آن قوم که هست در بلا مسکنشان
آن قوم که هست در بلا مسکنشان خون در دل عافیت کند شیونشان کو تنگدلی که چون بنالد ریزد خون جگر دو کون در دامنشان
امروز که باغ و راغ آراستهاند
امروز که باغ و راغ آراستهاند وز نکهت گل دماغ آراستهاند رشک سوسن ز لاله بیشم سوزد کش سر تا پا ز داغ آراستهاند





