رباعیات فصیحی هروی
چندان که ز حسن خودپرستی دیدم
چندان که ز حسن خودپرستی دیدم از عشق فروتنی و پستی دیدم گویند که چشم دوست مست است ولیک من چشم ندیدم همه مستی دیدم
با دوست چه کار طالب سودا را
با دوست چه کار طالب سودا را با سرمه چه کار چشم نابینا را رنجیده دلم ز عقل بیگانهپرست کو می که به آشنا رساند…
ای کرده سپهر در حریم تو رکوع
ای کرده سپهر در حریم تو رکوع غم نیست اگر کوکب تو کرد رجوع خورشید سپهر دولتی و خورشید گر شام فرو رود کند صبح…
آهم چو بر آسمان شبیخون آرد
آهم چو بر آسمان شبیخون آرد بر هر مویم فغان شبیخون آرد هر ناوک نالهای که لب بگشاید بر گردد و بر کمان شبیخون آرد
آن روز که چهره عذاب افروزند
آن روز که چهره عذاب افروزند وین مشت خس از تاب قیامت سوزند بر سر گل خورشید به محشر آیم تا دوزخیان گرمروی آموزند
هر چند دلم ز درد خونریزتر است
هر چند دلم ز درد خونریزتر است بر من دل تیغ آسمان تیزتر است در کین دلم دلیر باشید که زنگ زآیینهام از عکس سبک…
گر جانت درین بادیه بیآب بود
گر جانت درین بادیه بیآب بود در تشنهلبی چو شعله در تاب بود زنهار مخور فریب عادت کانجا دریا تشنه سراب سیراب بود
زآن خوبتری که کس خیال تو کند
زآن خوبتری که کس خیال تو کند یا همچو منی فکر وصال تو کند شاید که به آفرینش خود نازد ایزد چو تماشای جمال تو…
دل با غم آن صنم سپردیم و گذشت
دل با غم آن صنم سپردیم و گذشت این جام به دست جم سپردیم و گذشت هر نقد نفس که بود درمخزن جان نشمرده به…
در بحر جهان که ساحلش افواهست
در بحر جهان که ساحلش افواهست موجش چو طپانچه اجل جانکاهست اطفال اگر شوند غرقه تو مترس این بحر عمیق نیست قد کوتاهست





