رباعیات فصیحی هروی
بحریم درین راه همه تن پاییم
بحریم درین راه همه تن پاییم ابریم و به پای اشک ره پیماییم موجیم و ز آسیب گرانجانی خویش عمریست که تهنشین این دریاییم
ای نام تو روح قدس و پیکر لب ما
ای نام تو روح قدس و پیکر لب ما وز نام تو داغ دل کوثر لب ما بی نام تو هر نفس که بربندد بار…
ای آنکه به هرزه راه شک میپویی
ای آنکه به هرزه راه شک میپویی با تست کسی که از منش میجویی ای بیخبر آن راز که با ما داری چون دوری آهسته…
آن شوخ که عارض از می حسن افروخت
آن شوخ که عارض از می حسن افروخت هر موی مرا ناله به رنگی آموخت از سوختنم نیست خبردار آری عالم سوزد برق و نداند…
از دیده به سوی دوست پیوسته رهیست
از دیده به سوی دوست پیوسته رهیست هر یک مژه راه کاروان نگهیست آنجا که شود صبح رخش نورفشان خورشید در آن حریم بخت سیهیست
هرگز لبم آشنای یارب نشود
هرگز لبم آشنای یارب نشود کز نومیدی جهان لبالب نشود هرگز نکشم از سر حسرت آهی کز سوز دلم زمانه در تب نشود
گر در تو چمن طراز کنعان میدید
گر در تو چمن طراز کنعان میدید رنگ گل حسن را به سامان میدید دیدار تو آفرید در دیده نگاه گویی همه زین پیش به…
ز آن پیش که در قصر عدم خانه کنیم
ز آن پیش که در قصر عدم خانه کنیم برخیز که طره طرب شانه کنیم فرداست که عمر ما شده ملک اجل امروز بیا که…
دلاکی دوش خونم از هر مژه ریخت
دلاکی دوش خونم از هر مژه ریخت وز هر مویم ز دار دردی آویخت هر موی که آوازه تیغش بشنید همچو مژه در حظیره دیده…
در جام شکایت زبانم خون ریخت
در جام شکایت زبانم خون ریخت دیدم که ز طره تو تابی انگیخت گفتم برمش زود در آتش فکنم آگه شد و در به [در]…





