رباعیات فصیحی هروی
ترک غم آن نگار دلجو کردیم
ترک غم آن نگار دلجو کردیم چون شعله به هرزه سوختن خو کردیم چون جان و تن و دیده و دل آنجا ماند ما بیهده…
با دوست به گل گشت گلستان رفتیم
با دوست به گل گشت گلستان رفتیم وز چشم بد زمانه پنهان رفتیم اما چو مسافران یعقوب آخر با یوسف گم گشته به کنعان رفتیم
ای غم که مسافر جهان پیمایی
ای غم که مسافر جهان پیمایی ای تازه نهال چمن رعنایی گر حال فصیحی از تو پرسند بگوی در صحبت خلق مرد از تنهایی
آنم که ز من زبان سخن نپذیرد
آنم که ز من زبان سخن نپذیرد گر روح شوم تمام تن نپذیرد از بس که شدم دست زد رد و قبول آیینه ز ننگ…
امشب که طرب از دل مهجور برفت
امشب که طرب از دل مهجور برفت نومید طبیب از سر رنجور برفت گفتم که تماشای رخ درد کنم ناگه ز چراغ زندگی نور برفت
هجر تو و دیده آتش و موم بود
هجر تو و دیده آتش و موم بود چشمی که ترا ندیده آن شوم بود ای قبله دیده دیده خود کافر نیست کز قبله خود…
کوته خردی که شرمسار از من نیست
کوته خردی که شرمسار از من نیست طعن سخنم زند که پر روشن نیست ادراک ابوجهل چو ناقص باشد نقصان کلام حضرت ذوالمن نیست
رندی که شکسته پنجه شور و شرش
رندی که شکسته پنجه شور و شرش بدهند نواله دیگران چون شترش چون دست ندارد همه دستش شدهاند ای کاش سرش برند و گردند سرش
دستی که همیشه بود در گردن تو
دستی که همیشه بود در گردن تو اکنون سوزد ز دوری دامن تو تاری شدهام در آزروی تن تو اما کو بخت تار پیراهن تو
خوش آن که در آن حریم میبود رهم
خوش آن که در آن حریم میبود رهم هجر آمد و بنشاند به خاک سیهم اکنون بی تو که جان به قربانت باد خون جگرست…





