رباعیات فصیحی هروی
آن شوخ که چشم حسن را نور و ضیاست
آن شوخ که چشم حسن را نور و ضیاست در دیده همتش جهان سرمهبهاست چشمی به هوس نهاده بر هم ورنی در نرگسش از ناز…
از زهر بلا پرست پیمانه ما
از زهر بلا پرست پیمانه ما دورست ز ملک عافیت خانه ما آن خانه خراب بینصیبیم که جغد بگریزد ازین گوشه ویرانه ما
یک چند درین رسته پریشان گشتیم
یک چند درین رسته پریشان گشتیم گفتیم گران شویم ارزان گشتیم در طالع ما کساد بازاری بود آیینهفروش شهر کوران گشتیم
گفتم رمزی با تو صریح و مبهم
گفتم رمزی با تو صریح و مبهم بشنو که کند گوش ترا رشک ارم گر زنده شود دلت بگو شکر نعم ورنه تو اصم باش…
شوخی که گلش بهار امید بود
شوخی که گلش بهار امید بود با تنباکوش الفت جاوید بود هم عارض خورشید بپوشد از ناز ز آن ابر که خانهزاد خورشید بود
دلاکی گشت از سرم موی زدای
دلاکی گشت از سرم موی زدای گردید ز اعجاز هنر سحر نمای با استره ای که باد را نشکافد هر موی مرا شکافت تا ناخن…
در راه تو سرها به هوای رفتار
در راه تو سرها به هوای رفتار رفتند به شاگردی پا دایرهوار توفیق سموم دیده در بادیه ماند و آن قافله راندند فرس پا بردار
چون اشک ز خون هوسم ساختهاند
چون اشک ز خون هوسم ساختهاند چون ناله ز دود نفسم ساختهاند بیگانه پرواز مرادست پرم گویی ز برای قفسم ساختهاند
بازآکه چو لب به ناله عادت نکنیم
بازآکه چو لب به ناله عادت نکنیم و آن نازک گوش را جراحت نکنیم باز آی که لب ز شکوه بستیم چنان کز عافیت خلد…
ای واله طور جلوه نور ببین
ای واله طور جلوه نور ببین عالم عالم ز نور معمور ببین آشوب صدای «لن ترانی» است ز طور بگذر از طور و نور بی…





