غزلیات فصیحی هروی
تا کی چو طفل عقل دم از مهر و کین زنیم
تا کی چو طفل عقل دم از مهر و کین زنیم کو همتی که پای بر آن و بر این زنیم تلخیم در مذاق جهان…
به بوی درد پریشان زلف یار شدم
به بوی درد پریشان زلف یار شدم نه صید دوست که صید دل فگار شدم روم به کوثر و خمیازه هوس نکشم به کوی باده…
این شهادتگه عشقست تقاضایی کن
این شهادتگه عشقست تقاضایی کن تیغ بیکار نشستهست تمنایی کن چون درین باغ بجز نام تجلی نشکفت پنبه از گوش برون آر و تماشایی کن…
از دل هزار لخت به چشم نثار رفت
از دل هزار لخت به چشم نثار رفت جز داغ هر چه بود درین لالهزار رفت ضعفم چنان گداخت که طوفان اشک دوش صد جا…
هنوز شعلهفشانست آه حسرت ما
هنوز شعلهفشانست آه حسرت ما هنوز غرقه به خونست چشم عشرت ما به دور حسن تو چندان مریض دارد عشق که مرگ را نشود فرصت…
من آن صیدم که صیادم جنونست
من آن صیدم که صیادم جنونست نشاط افزای جانم خاک و خونست برات ما بر آن کشور نوشتند که از آوازه مستی مصونست به بزم…
گرفت گریه ما کوه و دشت و صحرا را
گرفت گریه ما کوه و دشت و صحرا را دگر ز دیده به دل سر دهیم دریا را تو چون به چشم سیه مست بادهپیمایی…
کسی در این چمن اسرار رنگ و بو فهمید
کسی در این چمن اسرار رنگ و بو فهمید که شوخ چشمی مرغان هرزهگو فهمید برو مسیح و بیاسا که سر داغ مرا کسی که…
شوق دیدار تو چون چشم مرا باز کند
شوق دیدار تو چون چشم مرا باز کند مژه پیش از نگهم سوی تو پرواز کند قیمت حسن ز بس عشق تو افزود کنون داغ…
ستم ز نرگس مستت ستمگری آموخت
ستم ز نرگس مستت ستمگری آموخت جنون ز زلف سیاه تو داوری آموخت ترا خدایی آموزد ار اراده کنی به یوسف آنکه طریق پیمبری آموخت…





