غزلیات فصیحی هروی
ز خواب آن چشم شهلا برنخیزد
ز خواب آن چشم شهلا برنخیزد که از هر گوشه غوغا برنخیزد قیامت سوزد از سوز دل من مگر این کشته فردا برنخیزد جهانسوز آتشی…
دوش بی روی تو از دل خون ناب افشاندهایم
دوش بی روی تو از دل خون ناب افشاندهایم تا سحر بر جیب رسوایی گلاب افشاندهایم ز آن جمال آگه نهایم اما غبارآسا بسی آفتاب…
خنده ساقی دگر در ساغر آتش میزند
خنده ساقی دگر در ساغر آتش میزند خنده کو زآن لب بود در کوثر آتش میزند آنقدر بگداز کز سوز تو یار آگه شود بیمروت…
چون اشک خرقه طلب از خون ناب پوش
چون اشک خرقه طلب از خون ناب پوش در فیض پرده بر رخ صد آفتاب پوش بی خرقه خلوتت چو فلاطون تمام نیست در خم…
تنم از داغ حسرت رشک آتشگاه گبران شد
تنم از داغ حسرت رشک آتشگاه گبران شد ز فیض نوبهار غم سراپایم گلستان شد به آب عافیت گفتم غبار درد بنشانم نظر در دیدهام…
پامال ترکتاز خزان شد بهار ما
پامال ترکتاز خزان شد بهار ما ای تیره روز ما و سیه روزگار ما از تیرهروزگاری ما ره نمیبرد دست سحر به دامن شبهای تار…
برخیز تا زیارت ماتمسرا کنیم
برخیز تا زیارت ماتمسرا کنیم جان را برای قطره اشکی فدا کنیم بر مرهم مسیح بخندیم و بگذریم هر درد را به حسرت دردی دوا…
اگر ز حسن تو یک ذره آشکاره کنند
اگر ز حسن تو یک ذره آشکاره کنند کفن ز شوق شهیدان عشق پاره کنند به آن رسید که از قدسیان چو دین طلبند به…
یاد آن شبها که بزم عیش ما آباد بود
یاد آن شبها که بزم عیش ما آباد بود شمع ما از بینوایی شرمسار باد بود از لب زخم شهیدان جوش میزد شکر دوست لیک…
نهفته در دم شمشیر نوبهاری هست
نهفته در دم شمشیر نوبهاری هست شهید شو اگرت با طرب شماری هست به ذوق حلقه ماتم ندیدم انجمنی به هر طرف نگرم چشم اشکباری…





