غزلیات فصیحی هروی
شوق دیدار تو چون چشم مرا باز کند
شوق دیدار تو چون چشم مرا باز کند مژه پیش از نگهم سوی تو پرواز کند قیمت حسن ز بس عشق تو افزود کنون داغ…
ستم ز نرگس مستت ستمگری آموخت
ستم ز نرگس مستت ستمگری آموخت جنون ز زلف سیاه تو داوری آموخت ترا خدایی آموزد ار اراده کنی به یوسف آنکه طریق پیمبری آموخت…
دیدی که چو بخت یار برگردید
دیدی که چو بخت یار برگردید چون دید که روزگار برگردید هر خنده که بر گلم بهار افشاند پی بر پی نوبهار برگردید هر ناله…
در مذهب ما هر چه بجز دوست حرامست
در مذهب ما هر چه بجز دوست حرامست گر خود همه ذوق طلب اوست حرامست لاف چمنآرایی غم بلبل ما را بیناله به تن گر…
چون عشق آشنای تو شد از خرد گریز
چون عشق آشنای تو شد از خرد گریز شکرانه کرامت نیکان ز بد گریز ای غنچه مذهب دلم ار داری از بهار تن چون نسیم…
چنان که باغ در آغوش گل نمیگنجد
چنان که باغ در آغوش گل نمیگنجد شکیب در دل مدهوش گل نمی گنجد نخست نام دهانت شنید غنچه مگر که هیچ زمزمه در گوش…
تا گلستان بود کی پرخار بیدادم نبود
تا گلستان بود کی پرخار بیدادم نبود گوش گل کی شعلهپوش از جوش فریادم نبود شیشهام در بیستون غلطید و آسیبی ندید سعی شیرین بود…
برون شدن ز دلم درد را چه امکانست
برون شدن ز دلم درد را چه امکانست که درد شوخ عنان ناله تنگ میدانست درون کعبه حرم جوی را بیابانهاست که هجر گام نخستین…
آن قطرهام که بحر به دور افکند مرا
آن قطرهام که بحر به دور افکند مرا ظلمت ز ننگ بر در نور افکند مرا من خانهزاد دیده دردم چو طفل اشک گرداب غم…
از خون کشتگان شکفد لالهزار عشق
از خون کشتگان شکفد لالهزار عشق باشد خزان عمر شهیدان بهار عشق آه این چه آتشست که از ذوق سوختن روید چو خار خشک گل…





