غزلیات فصیحی هروی
ماییم جدا از تو به غم ساختهای چند
ماییم جدا از تو به غم ساختهای چند با یاد تو دل از همه پرداختهای چند ماییم ز سودای بتان سود ندیده بیفایده نقد دل…
گر آگهی ز دوق طلب تشنه لب بمیر
گر آگهی ز دوق طلب تشنه لب بمیر گیرم که جمله دوست شوی در طلب بمیر شو محو آفتاب سراپای همچو روز ور طاقت نظاره…
غمش به تازه ندانم چه مدعا دارد
غمش به تازه ندانم چه مدعا دارد که فکر مرهم بهبود زخم ما دارد چکیده دل دردست آسمان در کین به زخم ما چو رسد…
شب که غمهای ترا پردهنشین میکردم
شب که غمهای ترا پردهنشین میکردم از تبسم لب زخمی شکرین میکردم هجر میسوخت دلم را و من از دیده خویش نظری در خور آن…
ز خواب آن چشم شهلا برنخیزد
ز خواب آن چشم شهلا برنخیزد که از هر گوشه غوغا برنخیزد قیامت سوزد از سوز دل من مگر این کشته فردا برنخیزد جهانسوز آتشی…
دوش بی روی تو از دل خون ناب افشاندهایم
دوش بی روی تو از دل خون ناب افشاندهایم تا سحر بر جیب رسوایی گلاب افشاندهایم ز آن جمال آگه نهایم اما غبارآسا بسی آفتاب…
خنده ساقی دگر در ساغر آتش میزند
خنده ساقی دگر در ساغر آتش میزند خنده کو زآن لب بود در کوثر آتش میزند آنقدر بگداز کز سوز تو یار آگه شود بیمروت…
چون اشک خرقه طلب از خون ناب پوش
چون اشک خرقه طلب از خون ناب پوش در فیض پرده بر رخ صد آفتاب پوش بی خرقه خلوتت چو فلاطون تمام نیست در خم…
تنم از داغ حسرت رشک آتشگاه گبران شد
تنم از داغ حسرت رشک آتشگاه گبران شد ز فیض نوبهار غم سراپایم گلستان شد به آب عافیت گفتم غبار درد بنشانم نظر در دیدهام…
پامال ترکتاز خزان شد بهار ما
پامال ترکتاز خزان شد بهار ما ای تیره روز ما و سیه روزگار ما از تیرهروزگاری ما ره نمیبرد دست سحر به دامن شبهای تار…





