رباعیات صفی علیشاه
یارب تو مرا بیار من مقرون کن
یارب تو مرا بیار من مقرون کن حال و دل او بمهر من مفتون کن از خاطر او غیر مرا بیرون کن وندر دل او…
گوید همه چیز و هر کس حق با ماست
گوید همه چیز و هر کس حق با ماست چون نیک نظر کنی در او حق پیداست حق نیست عیان ز دیده اهل شهود پیدا…
عالم بمثال چون سرابست همه
عالم بمثال چون سرابست همه یا همچو کفی بر وی آبست همه چون نیک نظر کنی بماهیت کف بینی که جهان خیال و خوابست همه
در صرف وجود فرق و تمیزی نیست
در صرف وجود فرق و تمیزی نیست وز غیر که منفی است پرهیزی نیست یعنی نبود خدا یرا مثل و شریک هستی همه اوست غیر…
باشد گرت از وجود درویش سراغ
باشد گرت از وجود درویش سراغ آن نیست که نیستش ز کونین فراغ در شهر فناست مجمع اهل فنا زان جمع بو صفیعلی چشم و…
ای آنکه هر غمی توئی یار و مغیث
ای آنکه هر غمی توئی یار و مغیث نالم به تو از وساوس نفس خبیث گوش دل من به نطق خود کن شنوا تا نشنوم…
ای آنکه تو خالقی و ما بنده تو
ای آنکه تو خالقی و ما بنده تو بر بنده عطا بود برازنده تو از خاک بجز گناه زیبنده نبود با خاک کن آنچه هست…
از معنی کنت کنز دریاب نکات
از معنی کنت کنز دریاب نکات حق کرد یکی تجلی از ذات بذات گشتند بذات او نماینده ذوات معلول شود بعین علت اثبات
یارب تو ببخشای بناداری من
یارب تو ببخشای بناداری من بر بیکسی و فقیری و خواری من هر کس بخدا امیدش از طاعت اوست امید منست از گنهکاری من
گویم سخنی ترا از الهام سروش
گویم سخنی ترا از الهام سروش دریاب بهوش و دار چون حلقه بگوش دست همه کس بوجه تعظیم بگیر عیب همه کس بچشم توحید بپوش





