رباعیات صفی علیشاه
ای ذات تو بر جمیع ذرات فیض
ای ذات تو بر جمیع ذرات فیض ظل کرمت کشیده بر اوج و حضیض دانست کسی که کارساز همه کیست یکجا بتو کرد کار خود…
ای آنکه دل شکسته جای تو بود
ای آنکه دل شکسته جای تو بود عالم همه پرتو لقای تو بود گویند که نفی غیر اثبات حق است نفی که کنم که او…
امید مراست ز آفرینده خود
امید مراست ز آفرینده خود کو عفو کند جرائم بنده خود زیننده او عطاست و ز بنده خطا هر کس کند آنچه هست زیبنده خود
یارب ز گناه خویش شرمنده منم
یارب ز گناه خویش شرمنده منم بر هر چه عقوبت است زیبنده منم غفار توئی غنی توئی شاه توئی بدکار منم گدا منم بنده منم
ما را سر ملک و فکر شاهی نبود
ما را سر ملک و فکر شاهی نبود با خصم بنای داد خواهی نبود شد جامه ما بخمالفقر سواد رنگی به جهان پس از سیاهی…
گر بگذری ای صفی ز هر دلخواهی
گر بگذری ای صفی ز هر دلخواهی بر دوست رسی روی تو از هر راهی مقصود تو جز نیست چون رفت توئی خود معنی لا…
روزی که نبود ساغر و صهبائی
روزی که نبود ساغر و صهبائی تا کی عنبی خمی مئی مینائی میبود صفی فتاده سرمست و خراب در کنج خرابات باستغنائی
تا بر نکنی با صطفای دل و دلق
تا بر نکنی با صطفای دل و دلق قلاب علاقه و امید از خود و خلق در حلقه ما مکش بخامی گردن کز فقر خوریم…
ای خسرو مُلک و دین شهنشاه نجف
ای خسرو مُلک و دین شهنشاه نجف ای رشته آفرینشت جمله به کف جز مهر تو در جهان بسی گشت و نیافت چیزی که صفی…
ای آنکه خدای خویش دانیم ترا
ای آنکه خدای خویش دانیم ترا طاعت بسزا کجا توانیم ترا گویند خدای را بحاجات بخوان حاضرتر از آنی بخوانیم ترا





