رباعیات صفی علیشاه
زاهد که مواعظش بجز نیش نبود
زاهد که مواعظش بجز نیش نبود صوفی که دمی بحالت خویش نبود افسوس که مردان قلندر رفتند گشتیم بسی اثر ز درویش نبود
تا دل نشود بریده از دلخواهت
تا دل نشود بریده از دلخواهت نبود بحریم لی معالله راهت از خلق ببند دیده تا باز شود بر دل در لا اله الا اللهت
ای شیر خدا که سر ایجاد توئی
ای شیر خدا که سر ایجاد توئی در کارگه وجود استاد توئی افتادهتر از فتادگان جمله منم گیرنده دست هر که افتاده توئی
ای آنکه دو عالم است احیا ز دمت
ای آنکه دو عالم است احیا ز دمت اشیاء همه ریزهخوار خوان نعمت با آنکه نرفت جز برحمت قلمت عصیان مرا چه قدر پیش کرمت
آنانکه بمعرفت مسلم بودند
آنانکه بمعرفت مسلم بودند در علم و فطن وحید عالم بودند سر رشته به دست هیچکس نامد و خود در کار جهان چو رشته در…
یارب نشود بلاکشی محرم هجر
یارب نشود بلاکشی محرم هجر عشق ار چه کشد و لیک داد از غم هجر پروانه به شعله داد تن را به فراق او را…
مائیم قلندران وارسته ز خویش
مائیم قلندران وارسته ز خویش بیگانه ز خلق و بینیاز از کم و بیش جوئی چو نشان ما بملک و ملکوت گردید نشان به بینشان…
عمرت رود ارتمام برجرم و هوس
عمرت رود ارتمام برجرم و هوس به زانکه رسد دمی جفای تو بکس این خلق همه گیاه بستان حقند گر سرو صنوبرند ور سنبل و…
زان پیش که منهدم شود کاخ مزاج
زان پیش که منهدم شود کاخ مزاج کن نفس خود از سرای ترکیب اخراج تا نگذری از کمان افلاک چو تیر بر تیر بلای دهر…
جز پوست خود صفی به تن خرقه مپوش
جز پوست خود صفی به تن خرقه مپوش وندر طلب روزی مقسوم مکوش جز بر سر سفره توکل منشین می جز ز کدوی حسبی الله…





