غزلیات ناصر بخارایی
دوش خون از دیده میراندم، سرشکم آگه است
دوش خون از دیده میراندم، سرشکم آگه است زانکه هر شامی به بالین منش منزلگه است از نسیم خاک کویت خار در پای گل است…
دل من میکشد و چون نروم از پی دل
دل من میکشد و چون نروم از پی دل سوی دلبر که دل آرام نگیرد با گِل تو اگر پند بفرمائی و گر بند نهی…
در سرم سودای عشق است و جنون
در سرم سودای عشق است و جنون وز جنون و عشق گشتم ذوفنون درد حمله کرد و صبر از ما گریخت عشق غالب گشت و…
خواهد که خامه راهی در منزلی رساند
خواهد که خامه راهی در منزلی رساند بر مَرکب مُرکّب بنشست تا براند برخاست همچو ابری بیواسطه ز واسط وز بحر هند گوهر بر روم…
چون کمانت تا پیئی بر استخوان دارد تنم
چون کمانت تا پیئی بر استخوان دارد تنم گر کنی صد پی مرا، دوتاه پیمان نشکنم رشتهٔ تن گر نبودی غرق خون از تیغ هجر…
چو دید روی تو دیده نظر نگاه نداشت
چو دید روی تو دیده نظر نگاه نداشت ز ره برفت دل من که رو به راه نداشت بریخت خون دلم ترک چشم تو به…
چشم تو از تیر مژه، هر سو شکاری افکند
چشم تو از تیر مژه، هر سو شکاری افکند آن ترک در یک چشم زد کشته هزاری افکند در حسرت آن کز توام تیری رسد…
تو را شمایل موزون و شیوهٔ خوبست
تو را شمایل موزون و شیوهٔ خوبست که وضع و هیأت مطبوع و شکل مرغوبست شعار شعر سیه بر بیاض عارض تو چو عارضیست کزو…
تا قوس ابروی او در آفتاب پیوست
تا قوس ابروی او در آفتاب پیوست زلف کجش ز ابرو طرفی ز ماه بربست از پا درافتادم تا دوست دست گیرد یاری نمیکند پا،…
پیش آن سرو روان آب رخ من آب جوست
پیش آن سرو روان آب رخ من آب جوست آب خورد سرو ما گویی مگر از آب روست قاصد خونست ما را آنکه میگوئیم یار…





