غزلیات ناصر بخارایی
یک نفس ای باد صبا همچو باد
یک نفس ای باد صبا همچو باد عزم تو تا کوی دلارام باد گر به در دوست قبولت بود راست بود اینکه قبولست یاد پیش…
وجود من همه عیب است و یک هنر دارم
وجود من همه عیب است و یک هنر دارم که گر نگار بیازاردم نیازارم سلوک اهل طریفت مجوی از من مست که من طریقت خود…
هرکس که مقیم در خمّار نباشد
هرکس که مقیم در خمّار نباشد در مذهب ما عاقل و هشیار نباشد گر علم یقین است تو را، عین یقین جو کان طایفه را…
نیست سرگشتهتر از من به جهان باد صبائی
نیست سرگشتهتر از من به جهان باد صبائی که سلامی ببرد از من سرگشته به جائی از حریم در سلطان به جز از باد که…
میگذشت و ز حیا چهره برافروخته بود
میگذشت و ز حیا چهره برافروخته بود ای بسا خانه که از آتش او سوخته بود چون کمانخانهٔ ابرو بگشاد از غمزه چشم در دیدهٔ…
من هوس دارم که با او خوش برآرم یک نفس
من هوس دارم که با او خوش برآرم یک نفس زین هوس گر سر رود، از سر نخواهد شد هوس گر مرا خورشید روئی سر…
من آن مرغ غریبم خسته بسته
من آن مرغ غریبم خسته بسته پریده از گل و در خون نشسته به پای خویشتن در دام رفته ز دست چشم صیادت نجسته خط…
مرا که نقش خیال تو در نظر باشد
مرا که نقش خیال تو در نظر باشد چو بحر و کان صدف دیده پر گهر باشد اگر به ساحل چشمم خیال تو گذرد ز…
مائیم و یک دل کاندر او، داریم دلداری و بس
مائیم و یک دل کاندر او، داریم دلداری و بس اغیار رفت از دل برون، دل ماند با یاری و بس کاری نماند از هیچ…
لبت در نقطهٔ موهوم چون می در شکر پنهان
لبت در نقطهٔ موهوم چون می در شکر پنهان میانت میشود چون موی در بند کمر پنهان چو خورشید رخت یک ذره پیدا نیست در…





